حاکم ظالم

از مرحوم علامه محمد تقی جعفری رحمه اللّه علیه شنیدم که می‌فرمودند: حاکمی در کرمان بود. این حاکم با این که آدم خوبی بود، اما گاهی ظلم‌هایی هم می‌کرد. فکر می‌کرد این ظلم‌ها با خوبی قابل جمع است.

یک ظلم او این بود که دستور داد بی گناهی را به زندان انداختند. این شخص مدّتی در زندان بود. حاکم فکر کرد این زندانی را بیشتر اذیت کند. دستور داد فرزند خرد سال او که یک دختر هفت هشت ساله ای بود را هم به زندان نزد او ببرند.

این زندانی پیغام داد که من حاضر هستم زندان را هر چه باشد تحمّل کنم، ولی این فرزند مرا از زندان ببرید. من تحمّل ندارم واسطه آمد و به حاکم گفت: این می‌گوید به من حبس ابد بدهید، ولی این بچه را ببرید.

حاکم گفت: نه قانون مملکت ما تغییر نمی کند. مدتی گذشت. فضای زندان و غذای زندان و سختی زندان برای این دختر قابل تحمل نبود. تا این که روزی در زندان جلوی چشم پدر از دنیا رفت.

فردای آن روز دختر این حاکم بیمار شد. دوا و درمان اثر نکرد. توسل و ذکر و نذر و نیاز اثر نکرد.

یک روز به همین آقایی که رابط بود و به حاکم نزدیک بود گفت: مگر شما نمی گویید نذر و نیاز اثر دارد دعا اثر دارد. من صد‌ها گوسفند برای شفای دختر بیمار خود نذر کردم. پس چرا هیچ دعایی اثر نمی کند.

به او گفت: جناب حاکم شما به یاد دارید آن روز که من آمدم و به شما گفتم: دختر این مرد را از زندان ببرید. گفتید: قانون مملکت تغییر نمی کند. قانون مملکت خدا هم تغییر نمی کند.

ممکن است به ذهن آید که این دختر چه گناهی دارد؟ پاسخ این است که مادری که در دوران بارداری مواد مخدر مصرف کند، حتی سیگار بکشد، قطعاً روی جنین او اثر می‌گذارد اعمال ما ناخود آگاه تأثیر می‌گذارد. البته ممکن است خداوند برای آن فرزند جبران کند.

[داستان های سمت خدا - برخورد علی علیه السلام با برادرش عقیل - جلد ۱، صفحه ۱۳۴]

تنبیه مجرم

امام صادق علیه السلام فرمودند: در زمان امیر المؤمنین علیه السلام کسی محکوم بود و باید

به او شلاق می‌زدند. امیر المؤمنین علیه السلام و به قنبر فرمان دادند تا آن فرد را هشتاد تازیانه بزند.

قنبر از روی اشتباه سه تازیانه بیشتر زد. «فَغَلِطَ قَنْبَرُ فَزَادَهُ عَلَى ثَمَانِينَ ثَلَاثَةَ أَسْوَاطِ». مثل این که خیلی از دست آن شخص ناراحت و عصبانی بود. به عجله او را زد. یک مرتبه گفتند: چه خبر است؟ چرا اضافه زدی؟ حالا تکلیف چیست؟ امام علیه السلام نفرمود: این آمده کار خیری انجام بدهد، به او کاری نداشته

باشید، بلکه فرمودند: سه تا اضافه زدی. حالا نوبت شماست. سه ضربه تازیانه باید بخوری. حضرت فرمودند: همین فرد مجرم که تازیانه اضافه خورده است باید این سه تازیانه را به تو بزند و قصاص کند و او قصاص کرد. [۱]

----------

[۱]: الكافي، ج ۷، ص ۲۶۰

[داستان های سمت خدا - تهدید به مجازات - جلد ۱، صفحه ۱۳۶]

نگران لیاقت ها

محمد بن مسلم می‌گوید: به مناسبتی با دوست خود، ابو کریمه به دادگاهی رفتیم. دادگاه در دوران اموی و عباسی بود. قاضی هم از طرف آن‌ها بود. خواستیم به نفع کسی شهادتی بدهیم. قاضی تا نگاهش به ما افتاد گفت: عجب، جعفریان، فاطمیان. [۱] دو جعفری مذهب، دو فاطمی مسلک، دو علوی مذهب. این‌ها امروز به دادگاه آمده اند!

تا قاضی این جمله را گفت: این‌ها شروع کردند به گریه کردن. محمد بن مسلم با این عظمت شروع کرد به گریه کردن.

قاضی گفت: چرا گریه می‌کنید؟ گفت: شما ما را به کسی نسبت دادید که معلوم نیست آن آقا راضی باشد که به ما جعفری بگویی. ما کجا و امام صادق کجا، ما كجا و امیر مؤمنان! کجا؟

این صحابی از این که به او گفته بودند جعفری، گریه می‌کرد که ما این لیاقت را نداریم. این نگرانی و دغدغه در زندگی خوب است.

به روز حشر که اعمال من حساب کنند *** خدا کند که مرا جعفری خطاب کنند

----------

[۱]: الاختصاص، ص ۲۰۳ رجال الكشي، ص ۳۸۵

[داستان های سمت خدا - فداکاری آیت اللّه مرعشی - جلد ۱، صفحه ۱۴۴]

در کتاب «المخلاة» که منسوب به شیخ بهائی رحمه اللّه علیه است، آمده است: پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم در کنار کعبه بودند. دیدند کسی پردۀ کعبه را گرفته است و از خدا طلب حاجت می‌کند. می‌گوید خدایا به حق این پرده کعبه حاجت مرا بر آورده کن. خدا را به حق پرده کعبه قسم می‌دهد.

پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمودند: چرا خدا را به پرده کعبه قسم می‌دهی؟ گفت: پس چه کنم؟ فرمودند:

﴿ سَلْ بِحُرْمَتِكَ حُرْمَةُ الْمُؤْمِنِ اَعْظَمُ عِنْدَ اللّهِ مِنْ حُرْمَةِ البَيْتِ ﴾؛ به حرمت خودت قسم بده که حرمت مؤمن در نزد خداوند از حرمت کعبه بالا تر است.

بگو خدایا به حرمت خودم؛ چون حرمت مؤمن از کعبه بالا تر است.

[داستان های سمت خدا - جلد ۱، صفحه ۴۹]

تلاش فراوان برای رفع حوائج دیگران

در حالات مرحوم آیت اللّه الظعمی بروجردی رحمه اللّه علیه می‌دیدم که ایشان در عالم رؤیا دیده بودند که جلسه ای است که پیامبر خدا در آن جلسه حضور دارد. پیامبر در صدر آن مجلس نشستند و تمام علما اطراف پیامبر نشستند. شخصیت‌هایی مثل سيّد بحر العلوم، سیّد رضی، علمای والا مقام همه آن جا بودند. جای آیت اللّه بروجردی نزدیک در بود.

مرحوم آیت اللّه بروجردی فرموده بودند: من دیدم کنار پیامبر یکی از علما نشسته است که جایگاه او آن جا نیست. به محض این که این فکر به ذهن من رسید، پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم به من فرمودند:

﴿ لِكَثْرَةِ سَعْيِهِ فِي حَوَائِجِ النَّاسِ ﴾ ؛ این عالم نزدیک من است، به خاطر این که برای رفع گرفتاری‌های مردم فراوان تلاش کرده است.

[داستان های سمت خدا - تلاش فراوان برای رفع حوائج دیگران - جلد ۱، صفحه ۱۵۵]

وسواس نابه جا

از مرحوم آیت اللّه مجتهدی رحمه اللّه علیه شنیدم که می‌فرمود: بعضی‌ها وسواس دارند، ولی وسواس گربه ای دارند. یعنی در آب و آب کشی وسواس دارند. مثلاً می‌رود حمام دو ساعت طول می‌کشد. یک وضو می‌خواهد بگیرد، دست خود را می‌خواهد تطهیر کند. مدت‌ها طول می‌کشد چقدر در آب و وقت خود اسراف می‌کند.

ایشان می‌فرمودند: گربه را دیده اید، اگر بارندگی شده باشد و بخواهد از کوچه عبور کند و همه جای زمین خیس باشد، از روی زمین خیس نمی رود. از یک جایی که خشک است. مبادا که یک وقت خیس شود. اما همین گربه؛ اگر یک ماهی گلی قرمز در حوضی ببیند، نصف تن خود را داخل آب می‌کند و شیرجه می‌رود تا ماهی را در بیاورد.

آن جا از کنار کوچه می‌رود که رطوبت کوچه به او نخورد، این جا نصف تن خود را داخل می‌کند تا ماهی را بگیرد. آن جا که می‌خواهد ماهی بگیرد، دیگر وسواس ندارد. اگر ما بنا داریم وسواس داشته باشیم، در مال حرام وسواس داشته باشیم.

[داستان های سمت خدا - وسواس نابه جا - جلد ۱، صفحه ۱۵۶]

مرحوم مدرس و مردم

خدا مرحوم آیت اللّه میانجی را رحمت کند! نقل می‌کردند که مرحوم مدرس وقتی در یک جلسه ای می‌نشست افراد مختلف می‌آمدند و به او سر می‌زدند. اگر طبقات پایین دست می‌آمدند، مدرس تمام قامت به احترام این‌ها می‌ایستاد. اگر متوسطین و کسانی که وضع مالی آن‌ها خوب است، می‌آمدند، نیم خیز قیام می‌کرد، نه تمام قد.

اگر قوام السلطنه می‌آمد، خیلی که به او لطف می‌کرد، می‌گفت: یا اللّه. یک یا اللّه می‌گفت. لطف بیشتری که می‌خواست بکند می‌فرمود: قوام یک چایی برای خود بریزد. او کیف می‌کرد که مدرس اجازه داده است من یک چایی برای خودم بریزم باز اگر می‌خواست در حق قوام لطف بکند، می‌فرمود: قوام، منقل کرسی را هم بزن، یک کمی گرم بشویم. این لذت می‌برد که مدرس به ما گفته است که ما منقل کرسی را گرم کنیم.

بعضی از ما به دست فروش‌ها و رفتگر و فقرا سلام نمی‌کنیم به طبقه متوسط سلام می‌کنیم به ثروتمندان و رئیس اداره سلام می‌کنیم و دست روی سینه می‌گذاریم.

روایت داره که خدای همنشینی با فقرا را برای من دوست داشتنی کن این برای دوری از تکبر خوب است در روایت آمده است سلام تکبر را از بین می‌برد

[داستان های سمت خدا - وسواس نابه جا - جلد ۱، صفحه ۱۵۷]

وصی خویشتن باش

خدا مرحوم آیت اللّه مجتهدی را رحمت کند! می‌فرمودند: یک وقتی یازده برادر و خواهر پیش من آمدند و گفتند آقا پدر ما از دنیا رفته است. این هم وصیت نامۀ او چه کار کنیم؟ گفتم بالاخره نماز و روزه که این بنده خدا نوشته باید عمل کنید: گفتند اگر عمل کنیم؛ خیلی از اموال می‌رود. نمی شود ندهیم؟ گفتم نه گفتند: حالا اگر می‌شود شما یک طور آن را حل کنید. گفتم: حل کردنی نیست. بنده خدا مدیون است.

یکی از آن جمع برادر و خواهر‌ها گفت: آقای مجتهدی شما آدم با انصافی هستید. اگر ما این کار را نکنیم چه می‌شود؟ گفتم: پدر شما آن جا می‌سوزد. گفتند: حاج آقا انصاف بده ما یازده نفر بسوزیم بهتر است یا آن یک نفر بسوزد. آدم به این جا‌ها می‌رسد!

تا که دستت می‌رسد کاری بکن پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار برگ عیشی به گور خویش فرست کس نیارد ز پس تو پیش فرست

تا که دستت می‌شود می‌رسد شو کارگر

[داستان های سمت خدا - عمل به وصیت - جلد ۱، صفحه ۱۵۸]

چراغ پیش رو

در مشهد مقدس شخصی بود به نام عباس قلی خان شبی به فرزند خود گفت: وقتی من از دنیا رفتم این تیمچه را خراب کن و مدرسه بساز. پسر او یک کار قشنگی کرد. پدر داشت در تاریکی می‌رفت. یک فانوسی جلوی پای پدر گرفته بود که پدر جلوی پای خود را ببیند. کم کم آمد پشت سر پدر عصبانی شد. گفت: پسر فانوس به درد پشت فانوس به درد پشت سر نمی خورد. فانوس را بیاور جلو تا پیش پای خود را ببینم.

گفت: بابا اگر چراغ پشت سر به درد نمی خورد، پس برای چه وصیت کردی که بعد از مرگ شما من این جا را خراب کنم و مدرسه بسازم. شما چرا خودت این کار را نمی کنی؟ فردای آن روز ساخت مدرسه را شروع کرد. این مدرسه سال هاست که در مشهد محل درس طلاب علوم دینی است.

یقین داشته باشید چراغ بعد از ما به درد نمی خورد. پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم طبق وصیت یکی از اصحاب انبار خرمایی را بین نیازمندان تقسیم کردند. یک دانه باقی مانده بود. فرمود: اگر این یک دانه را خود او داده بود، بهتر از این انبار خرما بود. [۱] خود ما وصی خود باشیم باز یاد آوری کنم بیشتر فریاد‌های اهل آتش، از امروز و فردا کردن است. [۲]

----------

[۱]: سیری در جهان پس از مرگ ص ۱۵۵

[۲]: مجموعة، ورام، ج ۱، ص ۲۷۶

[داستان های سمت خدا - وصی خویشتن باش - جلد ۱، صفحه ۱۵۹]