خاطرات زیبا از نــــمــــاز شهیدان و آزادگان
جانماز
پس از یک ماه بستری بودن در بیمارستان زبیر بصره، همراه دوازده نفر از اسرای زخمی به پادگان الرشید بغداد منتقل شدیم. با وجود زخم ها و شکستگی هایی که توان راه رفتن را از ما گرفته بود، بعثی ها با خشونت و بی رحمی ما را از اتوبوس پیاده کردند و در حیاط پادگان روی زمین گذاشتند و گفتند: «باید خودتان را به طرف اتاق بکشید! ما نمی توانیم شما را بلند کنیم».
هر چه به آن ها گفتیم که ما نمی توانیم تکان بخوریم، با ناسزاگویی و پرتاب آب دهان جوابمان را دادند. در همین حال یک خودرو وارد اردوگاه شد و در کنار ما توقف کرد. مرد لاغر اندامی که لباس بلند عربی به تن داشت، از خودرو پیاده شد و به سوی ما آمد. به ما که رسید، سر و صورتمان را با مهر و عطوفت بوسید و دست به سرمان کشید و یکی یکی ما را بلند کرد و با زحمت بسیار همراه با لبخند به اتاق برد.
بعضی از بچه ها خونریزی داشتند. عطش همه را بی رمق کرده بود. همه درد داشتیم. عراقی ها حتی یک زیرانداز هم به ما ندادند؛ آن ها با بی خیالی در اتاق را قفل کردند و رفتند. در آن دیار درد و غربت، تنها روزنه ی نوازش و محبت در چهره ی همین مرد دیده می شد که قلب خسته ی ما را آرامش می بخشید. تنها وسیله ی او یک جانماز بود که زیر یکی از بچه ها که قطع نخاع بود، پهن کرد.
آن مرد پس از نیمه شب به نماز ایستاد؛ بعد از هر نماز دو رکعتی که می خواند، سری به مجروحان می زد و دوباره نماز بعدی را می خواند. به او گفتم: «آقا! شما کیستی که این قدر به ما محبت می کنی؟» او در حالی که لبخند می زد، گفت: «من سید علی اکبر ابوترابی هستم» و باز نمازش را ادامه داد.
قصه ی نماز آزادگان، ص 163، خاطره ی سید محمد تقی طباطبایی
زیر پتو!!
یکی از نیروها به نماز خواندن کاوه حساس می شود. می بیند زیر پتو خوابیده و اذان که می گویند برای نماز بلند نشد. تا طلوع آفتاب می بیند باز از زیر پتو بیرون نیامد. خیلی ناراحت می شود. یک شب دیگر زودتر می رود قضیه را چک کند می بیند محمود ساعت 12 شب از خواب بلند شد و لباس هایش را به شکل انسانی درست کرد و زیر پتو گذاشت. بخاطر اینکه کسی متوجه نشود که محمود زیر پتو خواب نیست و از آسایشگاه خارج شد. ابتدا به بعضی از چادرها سرکشی کرد و به نقطه ای دورتر از چادرها رفت و به راز و نیاز با خدا مشغول شد.
اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان، شهید محمود کاوه
از خواب گران خیز
بچه ها را برای نماز صبح بلند می کرد. می خواند
ای لاله ی خوابیده چو نرگس نگران خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیز.
می گفت: اگه آیه ی آخر سوره کهف رو بخونین، هر ساعتی که بخواین بیدار می شین.
آمد بالای سرم، گفت: مگه آیه رو نخوندی؟
گفتم: چرا؟
گفت: پس چرا دیر بلند شدی؟
درست موقع اذان بود. گفتم: نیت کرده بودم سر اذان بیدار بشم که شدم.
خندید. گفت: مرد مؤمن، این رو گفتم برای نماز شب بلند شین.
یادگاران، جلد 12 شهید بروجردی، ص 48
ربنای سوزناک
شب بود و ما هم چنان اسارت را در اردوگاه تکریت سپری می کردیم. همه در خواب عمی قی فرو رفته بودند. من زیر پتو بیدار بودم.
در همین لحظات صدای آرام و دوردستی را شنیدم. نیم خیز شدم و به اطراف نگریستم. صدا دیگر نمی آمد؛ از پنجره نگاهی به بیرون انداختم هیچ صدایی به گوش نمی رسید. کنجکاوانه گوشم را به زمین چسباندم. صدای ناله ی محزون را شنیدم. فهمیدم که صدا از داخل همین آسایشگاه است. به بچه ها نگاه کردم همه زیر پتوها دراز کشیده، در خواب بودند اما در آن گوشه یکی از پتوها مثل تپه ای کوتاه بالا آمده بود.
با شگفتی دوستم را از خواب بیدار کردم. او هاج و واج مرا نگاه می کرد. واقعه را برایش شرح دادم. او چشم هایش را مالید و نگاهی به آن جا کرد. بعد بی توجه به حرف های من خوابید و گفت: «تو هم بخواب!» گفتم: «بیدارت کردم تا به او کمک کنیم ببینیم چه گرفتاری دارد که این طور گریه می کند».
او گفت: «تو نمی دانی چرا او گریه می کند؟ او دارد نماز شب می خواند.» سپس پتو را روی سرش کشید و خوابید.
من که بی تاب شده بودم، به سوی آن آزاده رفتم و پتویش را آرام کنار زدم. دیدم که او در حال سجده اشک می ریزد و ناله می کند. صدای ربّنایش بسیار سوزناک بود. بغض گلوی مرا می فشرد و با تعجب نگاهش می کردم! چه حال خوبی داشت! پیش خود گفتم: «مگر فرق من و او چیست؟».
دیدن آن صحنه مرا تکان داد و شخصیت مرا دگرگون کرد. از فردا شب من هم از خواب برخاستم.
قصه ی نماز آزادگان، ص 170، خاطره ی ضیاء الدین احراری
از روی کاغذ
نصفه شب بیدار می شد، یک تکه کاغذ از زیر پتو بر می داشت می گذاشت جلویش، از رویش نماز می خواند. نوشته بود نماز شب چند رکعت است و چه طور باید خواند.
یادگاران، جلد 20 شهید محمد جهان آرا، ص 18
نماز شب تیمسار
رفته بودیم زاهدان، مأموریت. بعضی از افسرها، اصرار داشتند که شب پیش ما باشند؛ توی اتاق ما بخوابند. گفتم: حرفی نیست. ولی شما نمی تونید با اخلاق ایشون سر کنید.
گفتند: اختیار دارید، این چه حرفیه. دوست داریم این چند روزه در خدمت تیمسار باشیم.
چهار نفر بودند. شب اول، طبق معمول، صیاد بلند شد. وضو گرفت. نماز شب خواند. نمازش که تمام شد، قرآن خواندنش را شروع کرد؛ تا نماز صبح. نماز صبحش را که خواند، ده دقیقه خوابید. بعد رفت ورزش صبحگاهی. فردا شبش یکیشان آمد که بهتره ما مزاحم تیمسار نباشیم.
شب بعد، یکی دیگر.
یادگاران، جلد 11 شهید علی صیاد شیرازی ، ص 87
آخرین نماز شب
علی در شبی که فردای آن به شهادت رسید، تا صبح نخوابید، و تمام شب را مشغول عبادت با خدای خود بود. او هر شب، نزدیک در چادر می خوابید و با غلت زدن از آن خارج می شد، تا کسی متوجه بیدار شدن او برای نماز شب نشود.
سیرت شهیدان، ص 94، شهید علی (بیام) شریفی
من لی غیرک
تصمیم گرفتم شبی پیش غلامرضا پروانه بروم و حالات ایشان را در نماز ببینم. وقتی رفتم دیدم مشغول خواندن نماز است و مدام با خودش تکرار می کرد ـ إِلَهِي وَ رَبِّي مَنْ لِي غَيْرُكَ ـ و بدنش می لرزید. وقتی این جمله دعای کمیل را می خواند ـ وَ لَا يُمْكِنُ الْفِرَارُ مِنْ حُكُومَتِك ـ خدایا ما از حکومت تو به کجا پناه ببریم. اشک می ریخت و این اشک ها بر روی محاسنش می ریخت. من از دیدن نماز شب ایشان، حال می کردم.
اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استان هاي خراسان، شهید غلامرضا پروانه
آب کردن برف
شبي با سطلي پر از برف وارد سنگر شد. ظرف را روي چراغ گذاشت. برف ها آرام آرام آب شد. به بچه ها گفت: نماز شب خون هاش به صف! آب برای تجديد وضو موجوده. خدا خيرش بده! اون شب نماز شب خونها واقعاً به صف شدن.
فرهنگنامه شهدای سمنان، ج1، ص465، شهید محمّد حسین اشرف
از 18 سالگی
دوست هم خوابگاهی ایشان، می گفت: وقتی 18 سالش بود نماز شبش ترک نمی شد.
شهید علم، ج 1، ص65، شهید دکتر مجید شهریاری
بدهکار به خدا
چند شب قبل از عملیات ثامن الائمه از جایی برگشتیم و خوابیدیم. نیمه های شب متوجه شدم که برخاست و به نماز شب ایستاد. حالت روحانی او که در آن شب در مقابل خدا داشت و راز و نیازی که می کرد، برایم شگفت آور بود. فردای آن شب پرسیدم: «چند وقت است نماز شب می خوانی؟»
جواب نداد ولی گفت: «ما خیلی به خدا بدهکاریم، مگر این نماز شب ها آنها را کم کند. تازه مگر ما چقدر زنده می مانیم که این مدت را هم در حال خواب باشیم؟»
هاله ای از نور، ص 111، شهید یوسف کلاهدوز
نماز در استخبارات بغداد
در استخبارات بغداد (اداره ی اطلاعات و امنیت) بیش از هفتاد نفر از ما را در یک اتاق تنگ و محقر جا دادند. جا به قدری تنگ بود که نمی توانستیم تکان بخوریم. بیشتر افراد زخمی بودند و بی مداوا در آن جا قرار داشتند. هنگام نماز به پشت همدیگر می زدیم و تیمم می کردیم و همان طور و به هر طرف که نشسته بودیم، نماز می خواندیم. بعد ما را به موصل بردند.
یکی از شب ها برادری که شب زنده دار بود، زودتر از شب های قبل برخاست. وضو گرفت و دو رکعت اول نافله ی شب را خواند. در دو رکعت بعدی، نگهبان عراقی آمد پشت پنجره و با صدای بلند گفت: نوم، نوم! کُلّهُم نائمون و اَنتَ تَقرَءُ صلوه؟ اَنتَ مجنون؟ ( بخواب، بخواب؟ همه خوابیده اند و تو نماز می خوانی؟ دیوانه ای)
آن بنده ی خدا نمازش را شکست و رفت دراز کشید تا دیگران از سر و صدای نگهبان عراقی در امان باشند. او آن قدر زیر چشمی نگاه کرد که نگهبان رد شد. دوباره بلند شد و شروع کرد به نماز خواندن. بنده ی خدا تا نماز شبش را تمام کرد، چندین بار خوابید و بلند شد. یاد آن اراده ها به خیر.
قصه ی نماز آزادگان، ص 169، خاطره ی نایب علی فتاحی
دعای نماز شب
یکی از خاطراتی که شهید محسن آن را به عنوان امداد غیبی برایم تعریف کرد، این بود که می گفت: قبل از اعزام به جبهه یک شب مشغول مطالعه درس هایم بودم که چشمم به ساعت افتاد که نصف شب شده بود با خود گفتم: تو که تا این ساعت بیدار مانده ای بهتر است نماز شب هم بخوانی. برخاستم و نماز شب خواندم و در آن نماز دعا کردم که خدایا توفیق رفتن به جبهه را به من اعطا کن. بعد فردا صبح شنیدم برادرم محمد از جبهه برگشته است. وقتی به دیدنش رفتم به من گفت: چرا پشت جبهه مانده ای؟ برو جبهه و وقتی به خانه آمدم. مادرم هم گفت: برو جبهه که ناگاه یادم آمد از نماز شب دیشب و دعایی که کرده بودم، فهمیدم دعایم مستجاب شده و خدا مرا پذیرفته است.
اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان، شهید محسن ثابت
نماز زیر پتو
در اردوگاه رمادی بعثی ها برای مدتی محدودیت زیادی برای نماز خواندن مانع می شدند. آن جا نماز خواندن هم ممنوع بود؛ ولی بچه ها به طور پنهانی در زیر پتو بدون وضو و تیمم به طور خوابیده نماز می خواندند.
شبی از شب ها در اردوگاه، یکی از بچه های بسیجی نشسته بود و نماز شب می خواند که سربازان عراقی مشاهده کردند. صبح روز بعد آن قدر او را زدند که نیمی از بدنش از کار افتاد که بعد از گذشت یک سال دیگر، چون خوب نشده بود، او را به ایران انتقال دادند.
قصه ی نماز آزادگان، ص 98، خاطره ی محمد عباسی
نماز شب و ضربه های پوتین
سال 68 تازه ما را به اردوگاه 17 در تکریت برده بودند. فرمانده ی عراقی در آن جا بسیار خشن و بی رحم بود. اگر کسی شب از خواب برمی خاست و نماز می خواند، مجازات سنگینی برایش در نظر می گرفتند. او به سربازانش دستور داده بود: «نام کسانی که شب برمی خیزند را بنویسید و صبح به من بدهید!»
روزی آن افسر بعثی به اردوگاه آمد. نام عده ای را خواند و آن ها را به خارج از آسایشگاه برد. سربازانش هم آماده ی دستور بودند. به دستور او بیل و کلنگ آوردند و به دست نماز شب خوان های آزاده دادند. فرمانده ی بعثی دستور داد که هر کس گودالی به اندازه ی قد خود حفر کند. همین که گودال ها کنده شد، به بچه ها گفت: «به داخل گودال ها بروید و فقط سر و گردن بیرون باشد!»
هر کس که به داخل گودالی می رفت، به دیگران دستور می داد که گودال را پر کنند. در این میان یکی از بچه ها که قد بلندی داشت، وقتی داخل گودال رفت، از سینه به بالا بیرون بود. آن بعثی گفت: «باید گودال را عمی ق تر کنی!» هر بار که بچه ها ممانعت می کردند، کابل بر سر و صورت آن ها می خورد. در همان لحظه یک بولدوزر از کنار اردوگاه در حال گذر بود. افسر بعثی تا چشمش به آن بولدوزر افتاد، گفت: «اگر سریع کار نکنید، به راننده ی آن بولدوزر دستور می دهم که بیاید و شما را زنده به گور کند!»
آن ها نماز شب خوان ها را تا گردن در گودال کردند و ساعاتی در آن بیابان داغ نگه داشتند. گاهی هم با پوتین به سر و صورت آن ها می زدند؛ باز هیچ کس از نماز شب دست نکشید.
قصه ی نماز آزادگان، ص 167، خاطره ی محمد درویشی
آب قمقمه
تمام شب را توی راه بودیم. خسته و فرسوده رسیدیم. هوا سرد بود. دست بردار نبود. همین طور حرف می زد؛ فردا چه کار کنید، چه کار نکنید، چند نفر بفرستید آن جا، این جا چند تا توپ بکارید. این دسته برگردد عقب، آن گروهان برود جلو.
دقیق یادم نیست. یازده ـ دوازده شب بود که چرتمان گرفت. زیلوی گوشه ی سنگر را برداشتم و پهن کردم و دراز کشیدیم. چیزی نداشتیم رویمان بیندازیم. پشت به پشت هم دادیم و خوابیدیم، که مثلاً گرممان شود. دو ساعت که گذشت، بلند شد. با آب قمقمه اش وضو گرفت وایستاد به نماز. حس نداشتم تکان بخورم، چه رسد به بلند شدن و وضو گرفتن. فقط نگاهش می کردم.
یادگاران، جلد 11 شهید علی صیاد شیرازی ، ص 75