خاطرات زیبا از نــــمــــاز شهیدان و آزادگان
نماز در قبر
زمانی که ما به همراه رضا در سپاه تایباد بودیم او نیمه های شب بر می خواست و به قبرستان که اکنون بهشت شهدا نام دارد می رفت. بعد از چند شب به او شک کردیم. به اتفاق یکی از دوستان به دنبال او رفتیم تا بفهمیم او در دل این تاریکی شب به کجا می رود. همان طور که از پشت سرش می رفتیم دیدیم وارد قبرستان شد رفت داخلی یکی از قبرها که خالی بود شروع کرد به خواندن نماز شب و گریه کردن و راز و نیاز با خدای خویش. با دیدن چنین حالی از این که به او شک کردیم، شرمنده شدیم.
اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23 هزار شهید استانهای خراسان، شهید رضا ارجمندنیا تبریز
نماز و گریه
«برادر ها بلند شید ؛ نماز شب.» هوا سرد بود. کسی حال بلند شدن نداشت. پتو ها را کشیده بودند تا روی سرشان و خوابیده بودند. دست بردار نبود. هی داد می زد «بلند شید؛ نماز شب!» یکی سرش را از زیر پتو در آورد. همین طور که چشم هایش بسته بود گفت: «از همین زیر پتو العفو.» چند تا پتو دور خودش پیچید و رفت. زیر نور فانوس دعا می خواند، نماز می خواند، گریه می کرد.
یادگاران، جلد هشت شهید مصطفی ردانی پور، ص 45
صدای ضجه
یک شب با عده ای از فرماندهان سپاه به جایی رفته بودیم. برادر محسن رضایی بود و شهید کلاهدوز و سیف اللهی و چند نفر دیگر. وقتی رسیدیم تهران، دیر وقت بود. قرار شد برویم خانه یکی و صبح برویم سپاه. نزدیکترین خانه، منزل ما بود.
چون نیمه شب بود، خسته بودیم و خوابیدیم. ساعت دو بعد از نیمه شب از خواب بیدار شدم دیدم صدای ضجه می آید. صدا آرام و ملایم بود. بلند شدم نگاه کردم کلاهدوز در گوشه حیاط مشغول نماز شب و ذکر و مناجات بود. آن شب واقعاً غبطه خوردم. با حالی متحول به درگاه خدا مناجات می کرد.
هاله ای از نور، ص 109، شهید یوسف کلاهدوز
نماز شب نشسته
بعثی ها برای این که از گسترش فعالیت های فرهنگی آزادگان جلوگیری کنند، در اردیبهشت سال 66 از هر اردوگاهی پانزده تا بیست نفر را جدا کردند و در اردوگاهی بسیار کوچک به نام ملحق تکریت 5، کنار اردوگاه افسران جا دادند. سه ماه اول شرایط بسیار دشواری حاکم بود؛ کتک های دسته جمعی، بیگاری های وقت تلف کن، بهانه جویی های پیاپی و محدود کردن برنامه های عبادی.
برخی از دوستان اهل نماز شب بودند. برای آن ها بسیار سخت بود که شب زنده داری و راز و نیاز با خدا را در سحرگاهان ترک کنند. شب اول، عراقی ها دیدند که عده ای پیش از نماز صبح مدتی طولانی ایستاده اند، در یک دست تسبیح می چرخانند و دست دیگر را به حال قنوت گرفته اند. صبح با شگفتی سر از ماجرا درآوردند؛ تازه فهمیدند که این ها نماز شب می خوانند. اعلام کردند: «نماز شب خواندن ممنوع است! کسی هم حق ندارد دیگری را برای نماز صبح بیدار کند.!»
«سید» اهل نماز شب بود. برمی خاست و نماز می خواند؛ بار اول او را به اتاق خودشان کشاندند. تهدیدش کردند که نباید برخیزد و کسی را بیدار کند. شب بعد او برخاست و در حالی که برای وضو گرفتن می رفت، با نوک پا چند نفر از دوستانش را بیدار کرد.
نگهبان عراقی دیده بود؛ صبح سید را بردند و او را زدند.
از آن شب دیگر او نماز شبش را نشسته می خواند. او با زرنگیِ خاصی که داشت، دوستانش را بیدار می کرد و آن ها نیز نشسته نماز شب می خواندند. عراقی ها وقتی درمانده شدند، دنباله ی قضیه را رها کردند.
قصه ی نماز آزادگان، ص 172، خاطره ی عبدالمجید رحمانیان
غرق در راز و نیاز
یک شب در ستاد مرکزی سپاه نگهبان بودم. رفتم به ساختمانها سرکشی کنم. به نمازخانه رسیدم. دیدم در کنجی خلوت و تاریک کسی دستهایش به طرف آسمان بلند است و شانه هایش از گریه می لرزد. کنجکاو شدم ببینم چه کسی است. جلو رفتم. دیدم کلاهدوز است که غرق در راز و نیاز با معبود خود است.
هاله ای از نور، ص 98، شهید یوسف کلاهدوز
نماز در قبر
دوستانش می گفتند: مدتی بود، می دیدم شبها از جمع رزمندگان دور می شود، به او شک کردیم و احتمال می دادیم که جاسوس است و اطلاعات را در تاریکی مبادله می کند. بالاخره با پیگیری فهمیدیم قبری در دور دستها کنده و شبها ساعتی در آنجا به سر
می برد. ما صدای گریه او را از داخل قبر می شنیدیم.
اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23 هزار شهید استانهای خراسان، شهید مهدی رجبی یزدی
ناله در سجده
شاگرد مغازه ی کتاب فروشی بودم. حاج آقا گفت: «می خواهیم بریم سفر. تو شب بیا خونه مون بخواب». بد زمستانی بود. سرد بود. زود خوابیدم. ساعت حدود دو بود. در زدند. فکر کردم خیالاتی شده ام. در را که باز کردم، دیدم آقا مهدی و چند تا از دوستانش از جبهه آمده اند. آن قدر خسته بودند که نرسیده خوابشان برد. هوا هنوز تاریک بود که باز صدایی شنیدم. انگار کسی ناله می کرد. از پنجره که نگاه کردم، دیدم آقا مهدی توی آن سرمای دمِ صبح، سجاده انداخته توی ایوان و رفته به سجده.
یادگاران، ج 10، شهید مهدی زین الدین، ص 11
نماز بدون سر و صدا
بند هفت، هفت تا اتاق داشت و يك سالن بيست متري. جا نبود. دو طرف راهروي دو متري را هم تخت زده بودند. تخت هاي سه طبقه ي آهني كف چوبي، با يك پتو كه هم زيرانداز بود، هم بالش، هم روانداز.
تازه واردها بايد روي زمين مي خوابيدند. تخت مال سابقه دارها بود. عبدالله شب ها جايش را مي داد به يكي از تازه واردها. مي گفت نصفه شب كه مي خواهد از تخت بيايد پايين براي نماز، سر و صدا مي شود.
يادگاران، جلد 5 كتاب شهيد عبدالله ميثمي، ص 23
کار تعطیل!
کار کردن در ذوب آهن کفاف خرج و برج نُه فرزند را نمی داد. همین هم باعث شده بود که نور محمد اداره حمام عمومی روستا را به عنوان شغل دوم قبول کند. اما آن شب انگار از دنده چپ بلند شده بود. حرفش یک کلام بود: «من دیگه نمیتونم حموم عمومی رو اداره کنم». اصرارهای "آقا اسماعیل" هم فایده نداشت.
نور محمد حاضر شده بود شغل دوم را از دست بدهد، جریمه ی لغو قرارداد را هم گردن بگیرد ولی یک دقیقه هم به کارش ادامه ندهد. مدتی بعد که آقا اسماعیل با کلی اصرار دلیلش پرسید، شهید نور محمد عبداللهی به شرط اینکه تا زنده است به کسی چیزی نگوید، گفت: «از وقتی حمومی رو قبول کردم، نماز شبم قضا می شد. به همین خاطر قید شغل دوم رو زدم».
خاطره اسماعیل شیخ، آرشیو هیئت محبین اهلبیت (علیهم السلام) روستای طزره
قوانین دهگانه
برای خودش قانونهای ده گانه درست کرده بود. قانونها ترکیبی بود از اعتراف و جریمه.
اعتراف نامه؛ تاریخ شروع 5 تیر 1369
1. بارالها! اعتراف می کنم از اینکه قرآن را نشناختم و به قرآن عمل نکردم. (حداقل روزی ده آیه قرآن بخوانم).
2. پروردگارا! اعتراف می کنم از اینکه نمازم را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود. (حداقل روزی دو رکعت نماز قضا باید بخوانم.)
3. خدایا! اعتراف می کنم از اینکه مرگ را فراموش کردم. (حداقل هر شب قبل از خواب باید دو رکعت نماز توبه بخوانم).
4. خدایا! اعتراف می کنم از اینکه شب با یاد تو نخوابیدم و [برای] نماز شب هم بیدار نشدم. (حداقل در هر هفته باید دو شب نماز شب بخوانم و بهتر است که شب های سه شنبه و شب جمعه باشد).
5. و ....
شهید سید مجتبی علمدار ، فانوس زائر، ص 65 تا 75.
تجارت شبانه!
همیشه دوست داشتم به او اقتدا کنم، امّا مصطفی دوست داشت تنها نماز بخواند. می گفت: نمازتان خراب می شود. نمی فهمیدم شوخی می کند یا جدّی می گوید. ولی باز بعضی نمازهای واجب را به او اقتدا می کردم. می دیدم مصطفی بعد از هر نماز به سجده می رود، صورتش را به خاک می مالد و گریه می کند.
چقدر طول می کشید این سجده ها، وسط شب که برای نماز بیدار می شد، من طاقت نمی آوردم و می گفتم: بس است دیگر! استراحت کن، خسته نشدی؟
و شهید مصطفی چمران جواب می داد: تاجر اگر از سرمایه اش خرج کند، بالاخره ورشکست می شود. باید سود دربیاورد تا زندگی اش بگذرد. ما اگر قرار باشد نماز نخوانیم، ورشکست می شویم.
یادگاران، خاطره همسر شهید چمران
مناجات شبانه
بنده به عنوان مسئول حفاظت قرارگاه رعد، به سربازان نگهبان دستور داده بودم تا شبها پس از خاموشی، برای ورود و خروج به قرارگاه، ایستِ شبانه بدهند. یکی از شبها نگهبان پاس دو، که نوبت پاسداری اش از ساعت دو الی چهار صبح بود سراسیمه مرا از خواب بیدار کرد و گفت: در ضلع جنوبی قرارگاه شخصی هست که فکر می کنم برایش مشکلی پیش آمده.
پرسیدم: مگر چه کار می کند؟ گفت: او خودش را روی خاک ها انداخته و پیوسته گریه می کند.
من بی درنگ لباس پوشیدم و همراه سرباز به طرف محلی که او نشان می داد رفتم. به او گفتم که تو همین جا بمان. سپس آهسته به طرف صدا نزدیک شدم. صدا به نظرم آشنا آمد. نزدیکتر که رفتم او را شناختم. شهید تیمسار عباس بابایی، فرمانده قرارگاه بود. او به بیابان خشک پناه برده بود و در دل شب آنچنان غرق در مناجات و راز و نیاز به درگاه خداوند بود، که به اطراف خود توجهی نداشت. من به خودم اجازه ندادم که خلوت او را برهم بزنم.
پرواز تا بی نهایت، ص233.
نماز جمعه
به شرط نماز جمعه
یکی از اقوام ما را به جلگه رخ ( نزدیک مشهد ) که آنجا ملک و باغ دارند دعوت کرده بودند، وقتی که به ایشان گفتیم که بیایید برویم، گفتند: به این شرط می آیم که از آنجا به نماز جمعه تربت برویم و گرنه نمی آیم.
اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23 هزار شهید استانهای خراسان، شهید محمد شهاب
کار دنیا تمامی ندارد
یادم است در تابستان هنگام باز کردن انگورها، مهدی هم از جبهه برای کمک کردن آمده بود روز جمعه بود و همه اهل خانواده درحال کار کردن در باغ بودیم ظهر هنگام نماز مهدی گفت: دست از کار بکشید و به نماز جمعه برویم، سپس رفت و وضو گرفت وقتی برگشت دید هنوز ما درحال کارکردن هستیم. گفت: کار دنیا تمامی ندارد، باید نماز جمعه را هر چه با شکوه تر برگزار کنیم. باید به کوری چشم دشمن، نماز جمعه را پر کنیم.
اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23 هزار شهید استانهای خراسان، شهید مهدی جعفریان خلیل آبادی
وحدت با اهل سنّت
سنی ها هم دوستش داشتند. باهاشان خوش و بش می کرد و گرم می گرفت.
می رفت نماز جمعه شان.
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه، ص 47
هم عبادت هم خدمت
همه جایش را می دانستند. می دانستند که وقتی می آید نماز جمعه ی تهران، کجا می نشیند. با آن اورکتش، روزهای پاییزی که می رفت نماز جمعه، می شناختندش. می رفتند سراغش. با همه احوال پرسی و روبوسی می کرد؛ خیلی مهربان. اگر چیزی هم ازش می خواستند، نه نمی گفت. اگر می توانست، انجام می داد.
یادگاران، جلد 11 شهید علی صیاد شیرازی، ص 89
روز عقد
به یاد دارم روز عقدکنان فرزندم محمد حسین مصادف شد با روز جمعه ما هر چه به ایشان گفتیم که امروز عقد کنان شماست دیگر امروز به نماز جمعه نرو. ایشان گفت: محال است من باید نماز جمعه ام را بروم. بالاخره رفت و بعد از نماز جمعه همسرش را به عقد ایشان در آوردیم.
اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23 هزار شهید استانهای خراسان، شهید محمد حسین مهاجر قوچانی
نکته های خطبه ها
روزهای جمعه مرخصی می گرفت و به نماز جمعه می رفت و از خطبه های نماز جمعه و مسائل روزی که امام جمعه بیان می کرد استفاده می کرد و همان سخنان و مطالب را جمع آوری و جمع بندی می کرد و می آمد برای نیرو ها توضیح می داد.
اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23 هزار شهید استانهای خراسان، شهید علی عباسی عنبرکی
جمعیت نماز جمعه
با اینکه کوچک بودم می گفت: پاشیم با هم نماز جماعت بخوانیم. روزهای جمعه ما بر می داشت می برد بهشت رضا و می گفت: واجب است سر خاک شهداء و رفتگان برویم، تا روز قیامت ما را شفاعت کنند. بعد ما را به نماز جمعه می برد و می گفت: نباید بگذاریم جمعیت نمازگزاران کم بشود.
اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23 هزار شهید استانهای خراسان، شهید علی عباسی عنبرکی