داستان
اثبات ولایت امیرالمومنین
حجت الاسلام سید عبدالکریم قزوینی نقل کرد که شخص موثّقی از یکی از سنّیهای ثروتمند نقل کردند: جوانی از شیعه پیش من کار می کرد، تقوا و رفتار این جوان ما را جلب کرد. من به عیالم گفتم: خوب است دخترمان را به او بدهیم، ما فرزند دیگر نداریم و این جوان مانند پسر ما باشد. عیالم گفت: او شیعه است و ما سنّی هستیم، خیلی مناسبت ندارد. به او پیشنهاد کن اگر حاضر هستی سنّی شوی، ما دخترمان را به تو میدهیم. به جوان پیشنهاد کردیم، جوان گفت: مانعی ندارد.
رفتیم حضور قاضی شهر و گفتیم جریان چنین است، اتّفاقاً والی شهر نزد قاضی آمده بود، قاضی خواست از این جریان استفاده کند. در حضور والی به جوان گفت: بگو شهادت میدهم به اولویت ابوبکر برای خلافت نسبت به علی. جوان گفت: من شهادت میدهم به اولویت ابوبکر برای خلافت نسبت به علی، اگر خدا راضی باشد.
قاضی گفت: جوان! همانطوری که میگویم بگو! دوباره تکرار کرد. جوان گفت: من شهادت میدهم به اولویت ابوبکر، اگر رسول خدا راضی باشد. قاضی گفت: جوان! به تو گفتم همانطور که من شهادت میدهم، شهادت بده. برای بار سوم تکرار کرد. جوان گفت: شهادت میدهم به اولویت ابوبکر برای خلافت، اگر حضرت والی راضی باشد.
والی گفت: نه! من در این کار مداخله نمیکنم. شخص سنّی به جوان گفت: برویم من شیعه میشوم، زیرا اولویت ابوبکر که نه خدا راضی است، نه رسول خدا و نه حضرت والی، به درد نمیخورد. من با جوان به منزل رفتیم، عیالم گفت: خوب سنّی شد؟! گفتم: نه! من شیعه شدم و دخترم را به او دادم. [1]
ختم قرآن برای حسنعلی نخودکی
حجت الاسلام سیدان فرمودند: یکی از محترمین شیراز گفتند: من مرض قلبی داشتم و سه چهار بار باطری گذاشتم، عاقبت مصمّم شدم به تهران برای عمل مسافرت کنم، در ماه مبارک رمضان یک دور قرآن برای حاج حسنعلی نخودکی خواندم، قرآن تمام شد دیدم خوب نشدم، به شیخ خطاب کردم: ما کار خودمان را کردیم ولی از شما خبری نشد.
یکی از رفقای من به من تلفن کرد: به زیارت فلانی که از کربلا آمده نمیآیی؟! گفتم: چرا! با هم به دیدن آن شخص رفتم. آن شخص دست به سر و سینه من کشید. رفیق من گفت: فلانی! من خوابی دیدم، ولی گفتم اگر این خواب را بگویم، ممکن است شما ترتیب اثر بدهی و به دنبال عمل قلب نروی و فوت شوی و فرزندان شما مرا ملامت کنند، ولی حالا هر چه پیش بیاید باکی نیست.
گفت: من دیدم در مشهد، سر قبر حاج حسنعلی اصفهانی هستم، ایشان از قبر بیرون آمد و به من گفت: دست خود را بر روی قلب رفیقت بکش و به او بگو: عمل نکن، قلب تو خوب می شود. ایشان گفت: گفتم دست خود را روی قلب من بکش. او دست خود را روی قلب من کشید. به یکی از دکترهای قلب در شیراز مراجعه کردم، او پس از نیم ساعت معاینه با تعجّب گفت: قلب شما مانند بیست سال قبل کار می کند و خوب شده است. [2] (مشهور است که هدیه قرآن و سوره یس برای شیخ حسنعلی نخودکی برای گرفتن حاجت مؤثر است)
[1]. روزنه هایی از عالم غیب ؛ آیت الله محسن خرازی؛ ص 304
[2]. روزنه هایی از عالم غیب ؛ آیت الله محسن خرازی؛ ص 311