باسمه تعالى

********

شبهه :

 قسمتى از خطبه نماز جمعه شيخ حذيفى در مسجد النبى (ص):

و لعنهم (الشيعه) لمعاوية رضى الله عنه طعن فى الحسن رضى الله عنه الذى يتنازل عن الخلافة لمعاوية ابتغاء وجه الله و قد وفق لذلك و حرضه صلى الله عليه و سلم على ذلك فهل يتنازل سبط رسول الله لكافر يحكم المسلمين؟

جواب اجمالى:

اولا معاويه طبق آياتى كه ظالمين، مفسدين و بنى اميه و آزار دهندگان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) لعن نموده مورد لعن قرار مى گيرد و همچنين رواياتى كه مى گويند بنى اميه لعن شده اند و يا آزار دهندگان على آزار دهنده پيامبر (ص) و سب به امام على (ع) مانند دشنام به پيامبر (ص) است معاويه مصداق آزار دهنده پيامبر و سب به حضرت قرار مى گيرد و مستحق لعن مى شود

ثانياً صلح امام حسن (ع) تحميلى و اجبارى بود نه واگذارى لذا نمى تواند نشانه تأييد معاويه باشد.

ثالثاً مگر پيامبر اسلام (ص) با كفار و مشركين مكه صلح نكرد؟ آيا اين صلح نشانه نأييد كفار و خوب بودن آنهاست؟

جواب تفصيلى:

در مقدمه به دو نكته اشاره مى شود.

1ـ لعن در لغت به معناى راندن و دور كردنى كه از روى خشم باشد آمده است و لعنت از طرف خداوند «فى الآخرة عقوبة و فى الدنيا انقطاع من قبول رحمته و توفيقه» در آخرت مجازات نمودن و در دنيا به اين است كه رحمت و توفيق خود را از كسى بگيرد، و لعن از انسان نسبت به انسان ديگر همان نفرين نمودن است([1][1]).

2ـ در قرآن افراد و گروهها و عناوينى مورد لعن قرار گرفته است، مانند شيطان([2][2]) كفار بنى اسرائيل و يهوديها([3][3]) ظالمين: «الا لعنة الله على الظالمين([4][4])» يعنى لعنت خدا بر ظالمان باد، مفسدين فى الارض «و يفسدون فى الارض، اولئك لهم اللعنة([5][5])» آنها كه در روى زمين فساد مى كنند لعنت بر آنهاست، كاذبين([6][6]) كسانى كه پيامبر (ص) را اذيت و آزار دهند([7][7])، شجره ملعونه (بنى اميه)([8][8]) كه آيات دو مورد پايانى بعداً بيان مى شود و كسانى كه مؤمنات را قدف كنند([9][9]).

بعد از اين مقدمه جواب اين است كه شيعيان كه معاويه را لعنت مى كنند دليل دارند، هم از آيات قرآن و هم از روايات، اما از قرآن به دو آيه اشاره مى شود. 1ـ «و ما جعلنا الرءيا التى اريناك الا فتنة للناس و الشجرة الملعونة فى القرآن([10][10])» و ما آن رويايى را كه به تو نشان داديم فقط براى آزمايش مردم بود، همچنين شجره ملعونه (= درخت نفرين شده) كه در قرآن ذكر كرده ايم، در بسيارى از تفسيرهاى شيعه و اهل تسنن نقل شده كه شجره ملعونه، بنى اميه هستند كه حضرت پيامبر (ص) در خواب ديد ميمونهايى از منبر او بالا مى روند و پايين مى آيند، بسيار از اين مساله غمگين شد آنچنان كه بعد از آن كمتر مى خنديد (اين ميمونها را بنى اميه تفسير كرده اند كه يكى بعد از ديگرى بر جاى پيامبر (ص) نشستند در حالى كه از يكديگر تقليد مى كردند و افراد فاقد شخصيت بودند و حكومت اسلامى و خلافت رسول الله را به فساد كشيدند([11][11])» يكى از آن افراد بنى اميه معاويه است. و همچنين عايشه به مروان گفت: «لعن الله اباك و انت فى صلبه فانت بعض من لعنه الله([12][12])» خدا پدر ترا لعنت كرده در حالى كه تو در صلب او بودى بنابراين تو بخشى هستى از كسى كه خدايش لعن كرده است([13][13]) يكى از آنها معاويه مى باشد. 2ـ «ان الذين يؤذون الله و روسله لعنهم الله فى الدنيا و الآخرة([14][14])» آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مى دهند خداوند آنان را مورد لعن و از رحمت خود در دنيا و آخرت دور ساخته و براى آنها عذاب خوار كننده اى آماده كرده است، از آن طرف در روايات عامه مى خوانيم كه پيامبر اسلام (ص) فرمود: «من آذى علياً فقد آذانى([15][15])» كسى كه على را آزار دهد من را آزار  داده است، و اين مسلم است كه معاويه على (ع) را خيلى آزار داد، آزار على (ع)، آزار پيامبر (ص) و هر كسى كه پيامبر را آزار دهد مورد لعن و نفرين الهى است، لذا به معاويه عليه الهاويه، لعن و نفرين مى فرستيم. اما روايات گذشته از آنچه نقل شد دو تا روايت ديگر را نقل مى كنيم.

1ـ از امورى اتفاقى بين شيعه و اهل سنت است كه معاويه على (ع) را سب و شتم و لعن نمود حتى در قنوت نمازها و خطبه هاى نماز جمعه ها([16][16]) و در روايات عامه مى خوانيم كه پيامبر اسلام (ص) فرمود: «من سب علياً فقد سبى و من سبّنى فقد سبّنى الله([17][17])» كسى كه على (ع) را دشنام دهد، مرا دشنام داده و كسى كه مرا دشنام دهد خدا را دشنام داده است. آيا كسى كه به خدا و پيامبر (ص) دشنام دهد سزاوار لعن نمى باشد؟

2ـ يا على ستقائلك الفئة الباغية و انت على الحق فمن لم ينصرك يومئذ فليس منى([18][18])» پيامبر (ص) فرمود يا على بزودى گروه ياغى با تو مى جنگد و تو بر حق هستى، و هر كسى در آن روز تو را يارى نكند از من (و امت من نيست) اين گروه ياغى غير از معاويه و اطرافيانش كسى ديگر بود؟ و كسى كه از امت پيامبر (ص) حساب نشود، و ياغى باشد، مستحق لعن نيست؟ علاوه بر اين ها معاويه مصداق ظالمين، مفسدين و... مى باشد (با آنهمه قتل عام ها و جنايت ها) كه در قرآن خداوند به آنها لعن نموده است اما صلح امام حسن (ع)([19][19])، با معاويه باعث طعن بر حضرت نمى شود، به دو جهت، اولا براى اينكه حضرت مجبور شده بود به اين كار تن دهد، نه اينكه معاويه را قبول داشت چنانكه يعقوبى مى نويسد «و حسن (بر اثر زخمى كه با تحريك معاويه بر حضرت زدند) بيمار و سخت رنجور بود، پس چون حسن ديدى كه نيرويى ندارد و يارانش پايدارى نكرده از گرد او (بر اثر رشوه معاويه) پراكنده گشته اند، با معاويه صلح كرد» پس صلح اجبارى بود نه واگذارى خلافت([20][20]) مگر حسن (ع) يكى از دو ريحانه پيامبر (ص) نبود كه حضرت بارها در مورد آنها سفارش نمود([21][21]) و اگر معاويه هيچ كارى انجام نداده بود، جز همين جنگى كه معاويه عليه امام حسن (ع) راه انداخت كافى بود در لعن بر او. و ثانياً: اگر صلح با كسى (بر اثر نبودن شرايط جنگ) نشانه اى تأييد صد در صد طرف مقابل باشد و اگر طرف كافر باشد طعن و عيبى بر صلح كننده باشد بايد بپذيريد كه سيزده سال پيامبر اسلام (ص) در مكه سكوت كرد و با مشركين مكه نجنگيد، تأييد مشركين حساب مى شود؟ و آيا ما حق نداريم، كفار و مشركين مكه اى دوران سيزده سال بعثت را لعن كنيم چون طعن بر پيامبر (ص) حساب مى شود؟ و يا صلح حديبيه كه در مدارك عامه مى خوانيم «پس رسول خدا پيشنهادشان را پذيرفت و قرارداد صلح سه ساله را ميان خود نوشتند([22][22])» آيا اين صلح معنى اش اين است كه كفار مكه و مشركين عرب مورد تأييد رسول خدا (ص) بود؟ و ديگر نمى شود به آن لعن كرد و آنها را بد دانست؟ چون جناب حذيفى خواهد گفت «هل يتنازل رسول الله للكافرين» يا بايد گفت كه گاهى شرايط انسان را مجبور مى كند كه حتى با كفار هم صلح كند ولى اين تأييد آنها حساب نمى شود.

خلاصه اين شد كه اولا معاويه، طبق آياتى كه ظالمين، مفسدين و بنى اميه، و آزار دهندگان پيامبر (ص) را لعن نموده، مورد لعن قرار مى گيرد، و همچنين رواياتى كه مى گويند، بنى اميه لعن شده اند، و يا آزار دهنده على (ع) آزار دهنده پيامبر است، و دشنام دهنده به على (ع) دشنام دهنده به پيامبر (ص) و خداوند است، معاويه مصداق آزار دهنده پيامبر (ص) و سب به حضرت قرار مى گيرد و مستحق لعن مى شود، و ثانياً: صلح امام حسن (ع) تحميلى و اجبارى بود نه واگذارى، لذا نمى تواند نشانه تأييد معاويه باشد و ثالثاً مگر پيامبر اسلام با كفار و مشركين مكه صلح نكرد؟ آيا اين صلح نشانه تأييد كفار و خوب بودن آنهاست؟

والسلام

 

 



[1][1]- محمد بن المفضل راغب اصفهانى، المفردات فى غريب القرآن (دفتر نشر الكتاب، چاپ دوم، 1404 هـ ) ص451.

[2][2]- ص/78.

[3][3]- مائده/78 و 64.

[4][4]- هود/18.

[5][5]- رعد/25.

[6][6]- آل عمران/61.

[7][7]- احزاب/57.

[8][8]- اسراء/60.

[9][9]- نور/23.

[10][10]- اسراء/60.

[11][11]- ر. ك: محمد بن احمد انصارى قرطبى، الجامع لاحكام القرآن (دار الكتب العربة للطباعة و النشر القاهره 1387 هـ  1967 م) ج10، ص283، سطر 3، و ابى على الطبرسى، مجمع البيان (دار المعرفة للطباعة و النشر، چاپ دوم، 1408 هـ 1988م) ج6، ص654، محسن فيض كاشانى، تفسير الصافى (مؤسسة الاعلمى للمطبوعات بيروت) ج3، ص250 و همچنين تفسير كبير فخر رازى، ج20، ص237 و نمونه ج12، ص172.

[12][12]- الجامع الاحكام القرآن قرطبى (پيشين)، ج10، ص286.

[13][13]- اينجا سؤالى مطرح است كه براى طولانى نشدن جواب در پاورقى مطرح مى كنيم و آن اينكه در كجاى قرآن شجره خبيثه بنى اميه مورد لعن واقع شده است؟ در پاسخ مى گوييم علاوه بر آيه ى 60 سوره اى اسراء، در سوره ابراهيم، آيه 26 آنجا كه سخن از «شجره خبيثه» به ميان آمده با توجه به مفهوم وسيعى كه شجره خبيثه دارد و با توجه به رواياتى كه در تفسير آن وارد شده و شجره خبيثه را به بنى اميه تفسير نموده و نيز با توجه به اينكه «خبيثه» از نظر معنى با «ملعونه» متلازم است مى توان گفت كه در قرآن ذكر شده است آية الله مكارم شيرازى، تفسير نمونه (دار الكتب الاسلاميه 1370) ج12، ص174 كه از تفسير نور الثقلين ج2، ص538 نقل نموده است).

مساله ديگرى كه قابل ذكر است عبارت روايت فوق الذكر است در بعضى دارد، بنى فلان، در بعضى دارد ولد الحكم بن ابى العاص على المنابر، در ديگرى دارد بنى اميه... (ر.ك: علامه سيد محمد حسين طباطبايى، الميزان، (دار الكتب الاسلامية، چاپ چهارم، 1362)  ج13،  ص157.

[14][14]- احزاب/57.

[15][15]- ر.ك: علاء الدين على المتقى... البرهان، كنز العمال فى سنن الاقوال و الافعال (مؤسسة الرسالة، بيروت، چاپ پنجم، 1405هـ 1985م) ج11، ص601، روايت 32902.

[16][16]- سلطان الواعظين شيرازى، شبهاى پيشاور (دار الكتب الاسلامية، چاپ سى و هفتم 1376)، ص779.

جمعى از بنى اميه به معاويه گفتند «تو به آرزوى خود رسيدى اگر از لعن على صرف نظر مى كردى بهتر بود» گفت «نه! قسم به خدا كودكان بايد با لعن او بزرگ شوند و بزرگان پير شوند و كسى در فضيلت على فضيلتى نقل نكند».

ابن ابى الحديد معتزلى، شرح نهج البلاغه، (دار احياء التراث العربى، چاپ دوم، 1385 هـ 1965م) ج4، ص57.

در عبارتى مى خوانيم «ان معاوية كان يقول فى آخر خطبة الجمعة اللهم ان ابا تراب الحد فى دينك و صد عن سبيلك فالعنه لعناً و بيلا» معاويه هميشه در پايان خطبه نماز جمعه مى گفت خدايا! ابا تراب (على) در دين تو الحاد ايجاد نموده و راه دين تو را بسته پس او را لعن كن، لعن زياد (همان مدرك، ج4، ص56).

[17][17]- كنز العرفان (پيشين) ج11، ص602، روايت 32903.

[18][18]- همان مدرك، ج11، ص613، روايت 32970.

[19][19]- ابن واضح يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ترجمه ابراهيم آيتى (مركز انتشارات علمى  و فرهنگى 1362) ج2، ص142.

[20][20]- امام در نامه اى به معاويه مى نويسد: «اما بعد فان خطبى انتهى الى اليأس من حقّ أحييه و باطل اميته و خطبك خطب من انتهى الى مراه و انى اعتزل هذالامر و اخليه لك و ان كان تخليتى اياه سرّاً لك فى معادك...» اما بعد، كار من در احياى حق و ميراندن باطل، سرانجام به نوميدى رسيد و كار تو كار كسى است كه به مرادش رسيده باشد، من به ناچار از كار بركنار مى شوم و آن را به تو وا مى گذارم، هر چند كناره گيرى من شرى است بر تو در روز قيامت و زود پيشمان مى شوى، چنان كه غير از تو كسانى كه در باطل قيام كردند، و يا از حق دست برداشتند، پشيمان شدند، آنگاه پشيمانى سودى نبخشد. صدوق، علل الشرايع (دار البلاغة 1386 هـ 1966م) ص221، سطر 15.

[21][21]- كنز العمال (پيشين) ج11، ص625، روايت 33044.

[22][22]- تاريخ يعقوبى، (پيشين)، ج1، ص414.