جزوه پرسش و پاسخ به سوالات اعتقادي
|
|
|
|
|
1. چگونه مي توان وجود خدا را اثبات كرد؟
اين سوال از زيباترين سوالهايي است گه يك يك جوان متفكر و حقيقت جو مي تواند بپرسد و زيباتر از اين سوال آنكه ما در يك مكتب و ديني داريم زندگي مي كنيم كه نه تنها از سوال پرسيدن از حقيقتهايي چون خداوند وصفات او منع نشده بلكه به انسانها مي گويد بدون تفكر و تعقل حق پذيرش اين حقيقتهاي ناب را نداريد.
اگر شما به رساله هاي عمليه متخصصين اسلام كه همان مراجع تقليد هستند مراجعه كنيد زيبايي اين مكتب را از ديگر مكتبها و دينها تشخيص خواهيد داد يعني مي فهميد كه اسلام عزيز نمي گويد چشم و گوش بسته بايد خدا و صفاتش را بپذيري ولو اين خدايي كه به تو معرفي مي شود با عقل تو سازگاري ندارد مثل خدايي كه از جانب كليساها و يا كنيسه ها معرفي مي شود بلكه رساله هاي عمليه به تو مي گويد تقليد در اصول دين جايز نيست يعني خودت بايد با تفكر و تعقل به خدايي برسي كه از هر گونه عيب و نقصي عاري است.
يك زيبايي ديگري كه در طرح اينگونه سوالها و ترغيب و تشويق اسلام براي طرح آنها چشم انسانها را خيره مي كند آن است كه جواب اين سوالها آنقدر محكم و دقيق است كه روحانيون كه مسئول اصلي معرفي اسلام ناب و پاسخ گوئي به شبهات هستند نه تنها واهمه و ترسي از طرح سوالات ندارند بلكه با كمال اشتياق پذيراي كساني هستند كه با طرح سوالات خود دنبال حقيقت هستند.
راههاي اثبات وجود خدا:
به صور كلي مي توان از دو طريق به وجود خداوند ايمان آورد:
1. از طريق دل و احساس فطري:
مقصود از راه فطرت آن است كه يك شعور باطني و يك كشش دروني انسان را به سوي خداوند و پرستش او رهبري مي كند بطوريكه كه انسان بدون هيچ دليل و استدلالي خداخواه و خداجو مي باشد و در حقيقت دل انسان ناخودگاه با خدا آشنا مي باشد.
2. از طريق عقل و استدلال:
مقصود اينست كه انسان از روي دليل علمي به وجود خدا پي مي برد و بر وجود او مانند مسائل علمي استدلال مي كند.
تذكر:
در طريق دل و احساس فطري اگر چه ممكن است وجود خداوند همان لحظه اثبات نشود و انسان را از طرق عقل بي نياز نكند اما از اين جهت اينكه در اين راه به نزديكي خداوند به انسانها و فطرت آنها و بعضي از نكات اخلاقي تنبه داده مي شود و همچنين از جهت اينكه نسبت به يك معرفت ديني كه در قرآن و روايات مطرح شده است و با خلقت او كاملاً مرتبط است و مي تواند در لحظه هايي از زندگي انسان تحول آفرين باشد مي توان اين راه و طريق را مطرح كرد.
اثبات وجود خداوند از راه دل و فطرت:
فطرت و يا غريزه معنوي به اموري گفته مي شود كه طبيعت و آفرينش يك موجودي اقتضاي آنرا داشته باشد؛ به عبارت ديگر غرائز انسان به دو بخش تقسيم مي شود:
- غرائزمادي مانند شهوت ، غضب، ترس، اميد.
- غرائز معنوي مانند كمال طلبي، ايثار و از خود گذشتگي و خود خواهي.
در اصطلاح ديني مراد از فطرت همين قسم دوم است.
اگر شما به كلام دانشمندان مراجعه كنيد مي بينيد كه آنها مي گويند :هر انساني را كه فكر كنيد، از هر طبقه و نژادي كه باشد و در هر نقطه از تاريخ كه باشد اگر او را به حال خود واگذاريد وتعليمات خاصي نبيند و حتي از گفتگوهاي خداپرستان و ماديها فارغ شود خود بخود متوجه نيروي توانا و مقتدري مي شود كه مافوق جهان ماده است و بر تمام جهان حكومت مي كند او در خلوت خود از اعماق دل و روان احساس مي كند ندايي لطيف و پر از مهر او را به يك مبداء بزرگ علم و قدرت كه همان خداست مي خواند اين نداي زيبا و اين صوت آرام بخش فرد يا گروهي نيست بلكه هر كسي حتي شما اگر دور از از غوغاي جهان مادي و زرق و برق زندگي در يك خلوت و تنهايي به قلب خود توجه كنيد اين ندا و صوت را مي شنويد و در نتيجه خدا را در درون خود مي يابيد.
روانشناسان پس از يك مطالعه گسترده اقرار كردند به اينكه چنين حس و نيرويي در انسان وجود دارد و اسم آن را حس مذهبي و يا بعد چهارم روح در كنار سه بعد ديگر روح يعني حس كنجكاوي،حس نيكي و حس زيبايي گذاشتند.
اين مطلبي كه گفته شد يكي از مطالب مسلم در اسلام است كه هم در فرآن و هم در روايات[1] به آن تصريح شده و مي تواند يك نقش كليدي در مسائل تربيتي و روانشناسي را داشته باشد.
خداوند كه خود سازنده اين انسان است در كتاب راهنماي خود به وجود چنين حس و غريزه اي تصريح مي فرمايد و مي گويد : «فاقم وجهك للدين حنيفا فطرة الله التی فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدين القيم ولكن اكثر الناس لا يعلمون» [2]
بنابراين بر خلاف تصور ، خداوند نه تنها بر ما پنهان نيست بلكه او آشنا ترين فرد به قلب و روح ماست و دانش رسيدن به او در دل هر انساني وجود دارد اگر چه خيلي وقتها خداوند را با چيزهاي ديگر اشتباه مي گيرد.
زتاب آتش و سوداي عشقش به سان ديگ دايم مي زنم جوش
چو پيراهن شوم آسوده خاطر گرش همچون قبا گيرم در آغوش
جهت رفع ابهام و واضح تر شدن مبحث فوق:
در اينجا تنها يك سوال باقي مي ماند كه ما بايد جواب دهيم ؛ يعني ممكن است يك نفر بپرسد كه شما با چه ملاكي مي گوييد حس خداجويي و خدا پرستي از مسائل فطري انسان است .آيا اين احتمال كه ما بر اثر تعليمات ديني و يا بعضي از آداب و روسوم كه از محيط و يا از طريق پدر و مادر به ما انتقال داده شده چنين حس و ندايي را احساس مي كنيم؟
اگر مطالبي كه گفته شد بيشتر دقت شود جواب اين سوال را اجمالاً مي توان پيدا كرد زيرا كه فرق بين امور فطري با عادات و روسوم با همانبا همان معناي فطرت روشن مي شود . گفتيم كه فطرت به اموري گفته مي شود كه آفرينش و خلقت انسان آن را اقتضا مي كند پس اگر حس خداجويي و يا هر حس ديگر مربوط به آفرينش انسان است پس بايد سه خصويت در آن باشد.
- در همه افراد در هر طبقه و از هر نژاد يافت شود هر چند كيفيت آن از نظر شدت و ضعف متفاوت باشد .
- در طول تاريخ ثابت باشد يعني امور فطري چنان نيست مه در برهه اي از تاريخ اقتضاي خاصي داشته باشد و در برهه اي ديگر اقتضاي ديگر.
- اصل امور فطري نياز به تعليم و تعلم ندارد هر چند تقويت و يا جهت دادن به آن نياز به آموزش دارد.
با اين سه خصوصيت كاملاً فرق بين عادات و روسوم و مسائل فطري روشن مي شود چرا كه همانطور كه مي دانيم آداب و روسوم از چيزهاي متغير و ناپايدار هستند به خاطر همين اولاً ما نمي توانيم عادت و رسمي را پيدا كنيم كه در سراسر تاريخ بشر يكسان باشد و ثانياً حتي نمي توانيم در يك زماني از تاريخ عادت و رسمي را در ميان ملتها و اقوام مختلف چه وحشي و چه متمدن پيدا كنيم كه در ميان اين اقوام يكسان باشد و همچنين اومر فطري نياز به تعليم و تعلم و يا محيط خاص ندارد بخلاف عادات و روسوم.
حال كه فرق ايندو روشن شد مي يابيم كه حس خداجوئي و خدا پرستي از جمله اموري است كه تمام شرائط مسائل فطري را دارا باشد يعني به گواهي دانشمندان جامعه شناس و مورخان بزرگ هيچ عصر و زماني را نمي يابيم كه مذهب و ايمان در ميان بشر وجود نداشته باشد بلكه در هر عصر و زمان و در هر نقطه اي از دنيا شكلي از مذهب و خداجويي وجود داشته است اگر چه انسانها در پيدا كردن مصداق اين حس گاهي خطا مي كردند و روي به بت پرستي مي آوردند ولي همين هم نشان دهنده روحيه خداجويي در موجودي به نام انسان است كه به دور از هرگونه تعليم و تعلمي اين حس خود را ابراز كرده است.
دانشمن معروف فريد وحدي مي نويسد نتيجه كاوش در طبقات زمين مي رساند كه بت پرستي سابقه ديرينه دارد ، تو گوئي كه اعتقاد به مبداء با پيدايش بشر بوجود آمده است. [3]
و يا جان-ر- ايورث استاد دانشگاه كلمبيا درباره مذهب چنين مي گويد: هيچ فرهنگ و تمدني را نزد هيچ قومي نمي توان يافت مگر آنكه در آن فرهنگ و تمدن شكلي از مذهب وجود داشته است، ريشه هاي مذهب تا اعماق تاريكي از تاريخ كه ثبت نشده و بدسترس بشر نرسيده است كشيده شده است.[4]
و يا دقت كنيد به گفتار انيشتين كه مي گويد : يك عقيده و مذهب بدون استثناء در همه وجود دارد...
من آن را احساس مذهبي آفرينش مي گذارم ... در اين مذهب انسان كوچك بدون آرزوها و هدفاي بشري ، عظمت و جلالي كه در ماوراي اين امور و پديده ها نهفته است حس مي كند.[5]
و يا ويليام جميز كه لقب پدر روانشناسي را به خود گرفته است مي گويد من به خوبي مي پذيرم كه سرچشمه زندگي مذهبي دل است.[6]
هر كسي با شمع رخسارت بوجهي عشق باخت زان ميان پروانه را در اظطراب انداختي
گنج عشق خود نهادي در دل ويران ما سايه دولت برين كنج خراب انداختي
به برخي از بحثهاي فوق روشن شد كه خداخواهي يك امري است فطري كه خمير مايه آن را در نهاد هر انساني قرار داده شده است و انسان با اختيار خود و يا پيروي از دستورات نبي اكرم(ص) و ائمه اطهار (ع) مي تواند مايه هاي فطري و ذاتي خود را شكوفا كند و به آنها اوج دهد و يا اينكه با پيروي از گناهان و سرگرمي به ظواهر دنيا و يا در تاثير محيط و دوست بد سرچشمه هاي پاك و زلال خود را تيره و تار سازد و غبار و پرده اي را براين فطرت مقدس كشاند اگر چه بايد گفت كه هيچ گاه گرايشهاي فطري به كلياز نهاد آدمي رخت برنمي بندد و نابود نمي شود و در هنگام سختيها و مشكلات آن فطرت روشن و آشكار مي گردد و اين مسئله را همه ما در زندگي تجربه كرده ايم يعني ممكن است كه تا ديروز اصلاً يادي از خدا هم نكنيم و يا حتي خداي ناكرده گناه و يا گناهاني را انجام دهيم اما هنگام مشكل مثل يك مريضي سخت و يا هنگام تصادف ، غرق شدن در آب ، سقوط هواپيما و يا حتي كمتر از اينها لحظه
امتحان مخصوصاً اگر كنكور و يا امتحان حساس باشد خداوند را به ياد مي آوريم و دست نياز به درگاهش بلند مي كنيم ولي متاسفانه همين كه به مقصود رسيديم و از مشكل رهايي يافتيم خداوند را فراموش مي كنيم و يا گاهي به خداوند پشت مي كنيم . شما اين مسئله را به خوبي در جامعه نسبت به بعضي افراد مي بينيد كه چگونه قبل از رسيدن به چيزهايي معمولي مثل يافتن شغل مناسب و يا خريد ماشين رابطه اش را با خداوند تقويت مي كند و خواسته اش را حتي با دعا و نذر از خداوند مي خواهد اما همين كه خداي بخشنده خواسته اش را به او عطا مي كند بجاي اينكه شكر نعمت را بجا بياورد و در راه خير صرف كند كم كم نسبت به معارف ديني هم شك مي كند و همچنين مي بينيد بعضي را كه قبل از دانشگاه با خدامند چه رابطه زيبا و قشنگي را برقرار مي كنند اما همين كه در دانشگاه قبول شد اين رابطه ضعيف و حتي گاهي نابود مي شود بطوري كه مثلاً وجهه و يا به تعبير عرفي كلاس خود را در اين مي بينيد كه از انديشه ها و افكار فلان فرد منحرف تبعيت كند و يا به جاي هدايت دوستان خود به معارف ديني اشكال وارد كند و چقدر خداوند اين روحيه را نكوهش كرده است و چگونه با زبان تقد دين اين حالت را در چند جاي قرآن بازگو مي كند:
«ثم اذا مسك الضر فاليد تحبرؤن ثم اذا كشف الضر عنك اذا فريق منكم بربهم يشركون»[7]
سپس هنگامي كه گرفتاري به شما روي مي آورد به سوي خدا ناله و زاري مي كنيد سپس هنگامي كه گرفتاري را از شما دور مي كند ، گروهي از شما به پروردگارتان شرك مي ورزند.
«و اذا مس الانسان الضر دعانا لجنبه او قاعداً ائ قائماً فلما كشفنا عنه ضّره صر كان لم يدعنا الي ضر مسه كذلك زين للمسرفين ما كانوا يعلمون»[8]
اثبات وجود خداوند از راه عقل و استدلال
براي شناختن خداوند توسط عقل راههاي گوناگون و متعددي وجود دارد كه در بيانات پيشوايان دين و كتابهاي آسماني و همچنين دركتباهاي مختلف فلسفي و كلامي به آنها اشاره شده است كه هركدام از اين براهين و دلايل از جهاتي با هم تفاوت دارند در اينجا به يك راه آن كه ساده ترين و در عين حال موثرترين راه خداشناسي است اشاره مي شود كه همان برهان نظم است:
(تذكر: اگرچه بر اين برهان اشكالاتي وارد شده است كه همه آنه نتيجه عدم شناخت صحيح اين برهان و هدف و غايت آن مي باشد، اما با اين حال اين برهان امتيازات و ويژگيهايي دارد كه اهميت آن را روشن مي سازد)
- از آنجا كه اين راه نياز به مقرمات پيچيده ندارد و هر فرد به قدر دانش و بينش و استعداد خود مي تواند از اين بهره گيرد ، زمينه مطرح كردن آن را براي همه قشرهاي جامعه فراهم كرده است.
- خصوصيت و ويژگي بسيار خوب اين راه آن است كه بسياري از صفات خداوند مثل علم و قدرت و حكمت و خالقيت را مي توان يكجا با اين برهان اثبات كرد بخلاف برهانهاي ديگر مثل امكان و وجوب كه بعداً از اثبات واجب الوجود را تك به تك اثبات كرد.
- اثر تربيتي و رشد انساني اين راه نيز از مميزات آن است چرا كه پيدايش صفاي دل و حالت عرفاني كه از طريق تفكر و تعقل در آسمانها ، زمين ، انسان و موجودات ديگر حاصل مي شود بر هيچ كس پوشيده نيست واين هم بدليل بيدار شدن انسانها و تناسب اين راه و فطرت است.
بخاطر همين امتيازات است كه خداوند در قرآن و معصومين (ع) به پيمودن اين راه عنايت ويژه اي دارد.
تبيين برهان نظم:
اگر انسان ذره اي از وجدان و عقل خود را به كار گيرد از چيدن دو مقدمه در كنار هم بي درنگ تصديق خواهد كرد كه اين جهان و عالم هستي باسد خدايي عالم و قادر داشته باشد كه هم او مدبر اين جهان مي باشد.
آن دو مقدمه اين است:
- عقل و علم بشر در طول تاريخ حيات خود هر چه قدر در عالم هستي كنكاش و جستجو كرده است چيزي جز نظم و دقت نديده است بلكه هر چه در علم بيشتر پيشرفت مي كند چيزي جز حيرت و تعجب از اين نظم دقيق حاكم بر سراسر جهان هستي از اتم تا كهكشانها ، براي او حاصل نمي شود يعني اين عقل به خوبي درك كرده است كه در جهان هستي يك نظم حساب شده و دقيق وجود دارد.
براي اينكه اين مقدمه اول برهان كه يك مقدمه حسي است به خوبي لمس گردد به حدي كه به حد باور و يقين برسد جلوه هايي از اين نظم حيرت آور اشاره مي گردد.
جلوه اي از نظم در آسمانها(آيات آفاقي)
كهكشان راه شيري با 200 ميليارد ستاره فقط يك از ميلياردها كهكشان قابل مشاهده در كيهان است. همين كهكشان ما عيني راه شيري كه نسبت به كهكشانهاي ديگر بسيار كوچك به نظر مي رسد قطري در حدود 100 هزار سال نوري دارد يعني اگر كسي با سرعت نور كه 300 هزار كيلومتر در ثانيه است بخواهد از يك طرف كهكشان به طرف ديگر برسد نه 100 سال عمر زميني و نه 1000 سال ونه صد هزار سال زميني بلكه صد هزار سال نوري طول مي كشد(سال نوري اندازه مسافتي است كه نور با سرعت 300000 كيلومتر در ثانيه در مدت يك سال يعني 365 روز طي مي كند) بايد دقت كرد كه سال نوري واحد اندازه گيري زمان نيست بلكه در مقايسه يك سال معادل 63000 واحد نجومي و يا 10 به توان 13 كيلومتر است.
خورشيد با 9 سياره آن درون اين كهكشان قرار دارند . خورشيدي كه حجم آن يك ميليون سيصد هزار برابر زمين است يعني اگر كره زمين را با تمام وسعت آن يك ميليون و سيصد هزار برابر كنيم حجم خورشيد بدست مي آيد . نور خورشيد در فاصله 8 دقيقه و 20 ثانيه به ما مي رسد يعني فاصله متوسط خورشيد با زمين 150 ميليون كيلومتر مي باشد. دماي هسته آن 15 ميليون درجه سانتيگراد و دماي بيروني ترين لايه آن كه تاج نام دارد به حدود 2 ميليون درج مي رسد و با همه اين وجود با سرعت عجيب 260 كيلومتر در ثانيه در حال گردش به دور مركز كهكشان است.
زمين يكي از سيارات اين منظومه بر مدار بيضي شكل با نظم عجيب 30 كيلومتر در ثانيه در حال حركت است كه به آن حركت انتقالي مي گويند كه از مجموع دو نيروي جاذبه خورشيد و نيروي گريز از مركز پديد مي آيد و جالب آنكه براي اينكه زمين به خورشيد در حالتي كه مدار به دور خورشيد نزديك مي گردد جذب نشود سرعت زمين افزايش مي يابد تا نيروي گريز از مركز و جاذبه خورشيدي به حد تعادل برسد . زمين حركت ديگري دارد به نام حركت وضعي كه همان حركت به دور خودش مي باشد تا بدين وسيله دو نعمت بزرگ شب(مايه آرامش) و روز(باعث فعاليت و كوشش) پديد آيد.بدون اينكه اين حركت تند باعث شود چيزي از درون زمين به بيرون پرتاب شود و سكون و آرامش را از انسان سلب كند بلكه اين دو حركت باعث شده است تا زمين بصورت گهواره اي مناسب جهت رشد و حيات انسان تبديل گردد.
اطراف زمين جوي است به قطر صدها كيلومتر كه انسان و موجودات را از خطرات برخي اشعه هاي خطرناك خورشيد حفظ مي كند و جلوي سقوط شهاب سنگها را مي گيرد.
در شبهاي تاريك در بيابان و يا كوه نگاهي بيندازيد به آسمان تا نظاره گر ستاره ها باشي شايد تصور شود كه ستاره ها چقدر به ما نزديك هستند اما حيرت آور است اگر گفته شود هيچ ستاره اي در منظومه شمسي وجود ندارد و نزدكترين ستاره به خورشيد و به ما ستاره ايست به نام پروكسيما قنطورس كه 3/4 سال نوري از ما فاصله دارد يعني نوري كه الان به چشم ما مي رسد براي 3/4 سال نوري گذشته است و به عبارت ديگر آن نور 3/4 سال با سرعت نور در راه بوده است براي اينكه بزرگي فاصله 3/4 سال نوري را بهتر درك كنيم اين فاصله را نسبت به بزرگي منظومه شمسي در مدلي كوچكتر تصور مي كنيم از سويي نور طي نيم روز قطر سياره پلوتون را كه دورترين سياره به خورشيد است طي كرده به اين سياره مي رسد و از سوي ديگر 3/4 سال نوري معادل 1570=365×3/4 روز نوري است حال 1570 روز نوري را تقسيم به نيم روزي بكنيم 40/3 نسبت بزرگي فاصله نزديكترين ستاره را به اندازه و بزرگي منظومه شمسي نشان مي دهد حال اگردر مدل كوچكتري مثلاً جهت كشيدن بر روي صفحه كاغذيا چيز ديگري اندازه قطر مدار پلوتون را نسبت به خورشيد يك سانتيمتر فرض كنيم نزديكترين ستاره بروكسيما به ما در فاصله 3140 سانتيمتري يعني 4/31 متري قرار دارد و اين ستاره ايست از 200 ميليلترد ستاره كهكشان راه شيري كه خود اين كهكشان يكي است از ميليلردها كهكشان.
نزديكترين كهكشان به ما امرأه المسلسله يا 8831 نام دارد كه فاصله بين اين دو كهكشان دو ميليون و دويست هزار سال نوري است.
با وجود اين همه كهكشان و ستاره و سياره و با وجود حركت همه آنها چه عظمتي در كار است كه نظم آنها به هم نمي خورد و تزاحم بين آنها بوجود نمي آيد .چه عظمتي در كار است كه با وجود همه اين حركتها محور زمين چنان با بعضي ستاره ها منظم و دقيق است كه هميشه اين نظم وجود دارد و باعث ره يابي و جهت يابي بوسيله اين ستاره ها مثل ستاره قطب شمال مي گردد.
با اينكه اختر شناسان تا كنون چهارده ميليارد سال نوري از اين عالم بلكه بيشتر بوسيله تلسكوپهاي بسيار بزرگ و قوي كشف كرده اند اما به اقرار خودشان هنوز به گوشه اي از آسمان دست يافته اند كه هنوز اين آسمان ، آسمان اول است چه برسد به آسمانهاي ديگر كه در روايت امام صادق(ع ) هست كه آسمان اول نسبت به آسمان دوم مثل حلقه انگشتري در بيابان بزرگ است و همينطور است نسبت آسمان دوم به سوم و سوم به چهارم تا به آسمان هفتم و تازه اين ها عالم ملكوت است كه هنوز عالمهاي ديگري نيز وجود دارد.
جلوه اي در نظم اتم
همان نظم وقتي كه در خلقت آسمانها و كهكشانها با همه بزرگي و وسعتشان وجود دارد مي توان عيناً در ذرات بسيار كوچكي مثل اتم مشاهده كرد .اتم با انواع مختلفي كه دارد اجزاء تشكيل دهنده عالم هستي را تشكيل مي دهد اتم به قدري كوچك و ريز است كه يك سر سوزن معمولي از ميلونها اتم تشكيل يافته است و همچنين يك قطره آب از اتمهاي كه نعدادشان بيش از تمام نفرات روي زمين است تشكيل يافته است پس شما حساب كنيد كه اين جهان با تمام موجودات از چند اتم تشكيل شده است.
اتم با همه كوچكي و حقارت ظاهري داراي اجزاء متعددي است كه عمده آن سه جزء است، يكي هسته اتم كه از دو اجزاء تشكيل يافته يكي پروتون كه داراي الكتريسيته مثبت و ديگري نوترون كه فاقد هر گونه الكتريسيته است و ديگري اجزائي است كه در اطراف هسته با سرعت فوق العاده زيادي در گردش است هستند و آنها را الكترون مي نامند كه داراي الكتريسيته منفي است دانشمندان حركت الكترونها را بدور هسته به حركت سيارات منظومه شمسي تشبيه كرده اند با اين تفاوت كه سرعت سير سيارات اتمي بدرجات بيشتر از سرعت سير سيارات منظومه شمسي است.
دل هر ذره را كه بشكافي آفتاببيش در ميان بيني
اين سرعت حركت الكترونها بدور هسته اتم راستي حيرت آور است ، زيرا سرعت آنها از سه هزار كيلومتر در ثانيه (در اتم ئيدروژن) تا 201164 كيلومتر در ثانيه در (اتم اورانيوم) مي رسد اكنون فكر كنيد كه براي حفظ موجوديت اتم لازم است سرعت سير الكترونها بدور هسته مركزي باندازه اي باشد كه قوه دافعه اي درست باندازه قوه جاذبه اي كه در ميان آنهاست بوجود آورد و اگر كوچكترين تفاوتي در ميان اين دو قوه بوجود آيد تدريجاً اجزاء اتم بهم نزديك شده و از كار مي افتد و يا الكترونها تدريجاً دور شده و در نتيجه اتم خود به خود تجزيه مي شود.
هر اتم از تعداد الكترونهاي مشخصي تشكيل مي شوند و به حسب هر نوع از اتم تعداد الكترونها نيز فرق مي كند هر يك از الكترونها در يك مدار مخصوصي به خود در حال گردش است و هرگز از مدار خود تخطي نمي كند از همه اين مطالب بدست مي آيد كه موجوديت يك اتم مرهون يك محاسبه بسيار دقيق و منظم است كه در آن حكم فرماست.
اندر دل من هزار خورشيد بتافت آخر به كمال ذره اي راه نيافت
اين بود ساختار ظاهري يك اتم اما صحبت در انرژي و نيروي آن خود بحثي هيجان انگيز و بعضي وقتها (هنگام شكسته شدن آن) وحشتنام است كه علم انروز شاهد بهره گيري از نيروي عظيم اين ذره بسيار كوچك در موارد مختلف مي باشد.
جلوه اي از نظم در بدن انسان(آيات انفسي)
بشر براي شناختن اسرار پيچيده بدن خود ،علم هايي را پايه گذاري كرده است و از زاويه اين دانشها توانسته است فقط گوشه اي از اسرار وجود خود ، آگاه گردد . با وجود اينكه تقريباً شناخت بسياري ار اعضاي انسان بصورت يك علم تخصصي و يا فوق تخصصي تبديل شده است ولي با اين حال قسمتهاي زيادي از بدن براي دانشمندان مجهول مانده است هر يك از قسمتهاي بدن يك حالت شگفتي را براي انسان بخ ارمغان مي آورد كه بعضي از قسمتها را مي توان به اينگونه بيان كرد:
- ساختمان اسرار آميز هر يك از سلولها
- دستگاه گوارش كه آبدارخانه و آشپزخانه بدن به شمار مي رود
- دستگاه گردش خون كه سويس پخش غذا با كيفيت عالي را بر عهده دارد و در حقيقت او نقشي ميزباني ده ميليون ميلي رو سلول را بر عهده دارد.
- دستگاه تنفس كه تصفيه خانه خون بدن مي باشد.
- دستگاه مغز و اعصاب كه ستاد كل فرماندهي بدن مي باشد.
- چشم و گوش و بيني با ساختمان ظريف و عجيب خود كه شبكه آگاهي و سازمان اطلاعات مغز محسوب مي گردند.
توضيحي مختصر:
دستگاه گوارش و هاضمه را بنگر كه چگونه بدون آنكه ما علم و خبر و يا حتي توجه به كار آن داشته باشيم با اسيد خود مواد غذايي را خمير و آسياب مي كند و چگونه دقيق و متخصصانه مواد مفيد و نياز سلولها را با همه گستردگي در تنوع و اختلافي كه دارند شناسايي كرده و آن را تحويل خون مي دهد و سپس مواد بدرد نخور را دفع مي كند و اما مواردي كه مفيد هستند و مازاد بر نياز بدن مي باشد اسراف نمي كند و به دور نمي ريزد بلكه آن را به صورت چربي ذخيره مي كند تا در مواقع ضروري استفاده كند.
قلب و يا مركز دستگاه گردش خون را بنگر كه خود يكي از اسرار آميز ترين دستگاههاي بدن است. اين تلمبه خود كار كه حجم آن بقدر يك مشت بسته بيشتر نيست در هر دقيقه به طور متوسط هفتاد بار باز و بسته مي شود و در مدت سي سال بيش از يك ميليارد اين عمل تكرار مي شود در صورتيكه اگر اين عضو از پولاد هم بود هرگز تاب چنين عمل سنگيني نداشت.
خون تصفيه شده وارد رگها و مويرگها كه بسان لوله هاي سوخت رساني است وارد مي شود اين لوله ها در تمام بدن قرار گرفته اند كه مهندسي خود بي نظير است . خون در اين لوله ها در هر دقيقه 2 بار يك گردش سراسري را انجام مي دهد و به صورت عادلانه بر اساس نياز متناسب هر سلول مثل سلول مغز ، چشم ، استخوان و ... اكسيژن و مواد لازم را مي رساند و به آنها تحوبل مي دهد و بدون هر گونه مخلوط شدن مواد اضافي و مصرف شده را از سلول مي گيرد.
راستي اگر لحظه اي گردش خون متوقف شود چه مي شود و راستي اگر خون مواد غذايي را اشتباه به سلولها برساند چه مي شود؟
مغز را بنگر البته نه مغز انسان را بلكه به مغز الكترنيكي و يا همان رايانه را بنگر كه يكي از از عجائب خلقت امروز به شمار مي رود و امروزه نصب آن در تمام عرصه ها اعم از كارخانه ها ، اداره ها و مغازه هاي بزرگ به يك امر ضروري تبديل شده است و كار بشر را بسيار راحت كرده است.
شما فكر مي كنيد چند مهندس و دانشمند شبانه روز زحمت كشيده اند تا اين مغز را كشف كرده اند؟ تازه مغزي را كشف كرده اند كه بر خلاف مغز انسان از خود هيچ گونه قدرت اتكاء و تصميم گيري بر سر دوراهي ها را ندارد ، مغزي را كشف كرده كه خود از كشفيات مغز انساني است . راستي اينها نشاني كدام كوي آشنايي را به انسان مي دهد؟
جلوه هايي از نظم در ديگر موجودات
نگاهي بينداز به حيوانات كه هر كدام داراي زندگي عجيب و شگفت انگيزي دارند«افلا ينظرون الي الابل كيف خلقت» به شتر نگاه كن يك موجودي با سيستم عجيب چگونه راه بي بيابان را با آن همه راه طولاني بدون آب طي مي كند چه چشمي دارد كه هنگام طوفان از حركت باز نمي ايستد و راه خود را گم نمي كند چه دستگاهي در درون خود دارد كه حتي بول خود را به عنوان دارو به بشر تحويل مي دهد؟ آيا همانند اين خلقت در بين مصنوعات بشريمي توان يافت؟نگاهي بينداز به طبيعت با تمام زيبائي هايي كه دارد ، نگاهي بينداز به باغ پر ميوه كه چگونه از خاك و آب بي رنگ و بدون مزه چگونه اين همه ميوه با مزه ها و رنگهاي مختلف بوجود مي آورد؟
نگاهي بينداز به يك بوستان پر از گل كه چگونه از خاك و آب بي رنگ اينهمه گل با رنگهاي زيبا و عطر دل انگيز بوجود آمده؟
نگاهي بينداز به سيستم آبرساني جهان كه چگونه آب گورا و حيات بخش را از درياها و اقيانوسها به دورترين نقاط مي رساند؟
و در آخر نگاهي بينداز به هماهنگي آسمان و زمين و موجودات با هم كه چگونه حيات براي انسان فراهم كرده است؟
آيا همه اينها چيزي جز نظم سراسري و حيرت آور حكايت ندارد!؟
پس وقتي با تمام وجود اين نظم عالم روشن و واضح گشت مقدمه دوم اين برهان كه يك كقدكه عقلي است پديدار مي گردد و آن اينست هر نظمي ناظمي مي خواهد و يا به تعبير دقيقتر هر پديده و معلولي علت مي خواهد اين مقدمه از مقدمه هايي است كه همه عقلا حتي ماديها آن را قبول دارند چرا كه بر اساس همين قاعده است كه يك دانشمند سالها در آزمايشگاه ها و مراكز تخصصي زحمت مي كشد تا مثلاً علت فلان بيماري را كشف كند و يا بر اساس همين قاعده است كه اگر سنگ و يا چيزي از آثار باستاني كه فقط چند خط ميخي روي آن نوشته شده است اگر كشف شده باستان شناسان به جستجوي علت اين شي و كسي كه آن را بوجود آورده مي گردند تا بگويند اين شي در چند صد سال پيش ساخته شده است.
خوب حال با وجود اين دو مقدمه اگر يك سنگ باستاني بي جان علتي مي خواهد و يا اگر يك شاهنامه و يا يك كتاب نويسنده اي مي خواهد آيا مي شود گفت كه اين كهكشانها و آسمان و زمين ، موجودات بويژه انسان و اين طبيعت زيبا سازنده اي نداشته باشد؟!
آري هر عاقلي با اندك توجهي مي فهمد كه اين عالم با نظم حيرت آور خود ساخته كسي است كه با علم وقدرت فوق العاده خود دست به چنين خلقي زده است و آن را بوجود آورده است.
داستان زيبايي را در اين زمينه از نيوتن نقل مي كنند :مي گويند كه نيوتن به يك مكانيك ماهري دستور داد تا يك ماكت كوچكي از منظومه شمسي بسازد سيارات در اين منظومه ، توپهاي كوچكي بودند كه با تسمه به يكديگر پيوسته بودند و براي آن هندل كوچكي قرار داده شده بود تا حركت آن توپها به طرز جالبي در مدار خود حركت كنند و به دور هسته مركزي به گردش در آيند.
يك روز نيوتن كنار ميز مطالعه خود نشسته بود و اين ماكت هم در مقابلش قرار داشت در اين هنگام دوست او كه يك دانشمند ماترياليست بود وارد شد هنگامي كه چشمش به آن ماكت زيبا افتاد تعجب كرد و زمانيكه نيوتن هندل ماكت را حركت داد و آن سيارات به سبكي جالب به دور هسته مركزي حركت كرد تعجب آن دانشمند بيشتر شد و فرياد زد :چه چيز جالبي چه كسي اين را ساخته ؟ نيوتن جواب داد هيچكس ، خودش تصادفاً بوجود آمده است دانشمند مادي گفت: آقاي نيوتن فكر كرده ايد من احمقم چگونه ممكن است اين ماكت با اين سبك خودش تصادفي بوجود آمده باشد؟نه تنها سازنده اي دارد بلكه سازنده اش نابغه نيز بوده است.
اينجا بود كه نيوتن به آرامي برخاست و دست روي شانه آن مادي گذاشت . گفت دوست من آنچه شما مي بينيد جز يك ماكت كوچكي نيست كه از روي سيستم واقعي و عظيم منظومه شمسي ساخته شده است با اين حال شما حاضر نيستيد بپذيريد كه تصادفاً و خود به خود بوجود آمده باشد پس چگونه اعتقاد داريد خود آن منظومه شمسي با آن همه وسعت و پيچيدگي كه دارد آفريننده اي عاقل و قادر نداشته باشد و بدون سازنده است اينجا بود كه دانشمند مادي شرمنده شد و جوابي نداشت . آري اين همان برهان نظم براي وجود آفريدگار قادر و تواناست.[9]
نتيجه اي ديگر از برهان نظم
اگر چشمها نگاه خود را به برهان نظم اندكي تغيير دهند و با نگاهي دقيقتر و زيباتر به اين برهان نگاه كنند در مي يابند كه نتيجه برهان نظم چيزي بالاتر از اثبات وجود خداست ، نتيجه اي دقيقتر كه شايد نحوه زندگي را تحت تاثير قرار دهد. بايد گفت نتيجه حقيقي برهان نظم اثبات حضور خداست و بايد گفت كه نتيجه اين برهان اثبات شهود خداوند بوسيله چشم است.
خيلي ها به دنبال آن هستند كه خداوند را از نزديك ببينند ، اين برهان مي گويد اندكي چشمها را بايد شست و الا وجود خداوند غايب نيست كه نتوان آن را ديد.
نگاهي بينداز به كهكشانها و زمين ، انسانها و موجودات ديگر ، درختان سرسبز و گلهاي رنگارنگ آيا خداوند را نمي بيني ، درست است كه خداوند جسم نيست اما چشمهاي سالم علم و قدرت خداوند را در اين مخلوقات مي بينند و درست است كه خداوند رنگ ندارد آما زيبايي خداوند را در همه رنگهاي زيبا مي بينند بنابراين بايد گفت كه ديدن چشم ظاهري مقدمه است براي چشم دل تا او بتوانند از لابه لاي موجودات خارجي و زيبايي هاي آنها ، زيبايي خداوند را ببيند و به بوجود او ايمان بياورد. اينجاست كه جمله معروف مولا علي (ع) روشن مي شود كه من خدايي را كه نبينم نمي پرستم «لم اكن الذي اعبد،بألم اره»[10] اگر چه ديدن ما هرگز نمي تواند مثل ديدن آقا اميرالمومنين (ع) باشد اما اين باعث نمي شود كه هر كس به قدر توان خود نتواند لذت ديدن خداوند را درك نكند.اگر انسانها به اينگونه نگاه كردن عادت كردند حضور خداوند را لمس كردند فهم جمله مرحوم امام( قدس سره) كه فرمودند عالم محضر خداست در محضر خدا معصيت نكنيد .آسانتر مي شود چرا كه وقتي خودم را نگاه مي كنم وجود خدا را در مي يابم ، وقتي به باغ و بوستان مي روم خدا را مي يابم و وقتي كنار دريا مي روم باز وجود خدا را مي يابم و حضور خداوند را درك مي كنم پس ديگر نمي توانم معصيت او را انجام دهم.پس وقتي اينهمه زيبايي را در اين مخلوق ديدم وآنگاه فهميدم كه همه اين چيزهايي كه روي زمين وجود دارد تنها به خاطر حيات و آسايش اين انسان خلق شده است و آنگاه كه فهميدم ابر و باد و مه خورشيد و فلك براي حيات و آسايش من در كارند ، ديگر چگونه مي توانم اسباب ناراحتي خداوند را با گناهانم فراهم كنم ، مگر چواب خوبي را به بدي مي دهند ؟! نه تنها گناه كردن بلكه به قول سعدي كه او هم از زبان قرآن مي گويد: همه اين مخلوقات در كارند تا تو ناني به كف آري و به غفلت نخوري. يعني سزاوار است كه انسان به حدي برسد كه حتي لحظه اي نشود كه خدا را فراموش كند و او را نبيند.
وقتي كه من حضور خداوند را درك كردم نه تنها گناه نكردن برايم سخت نيست بلكه بسيار لذت بخش هم خواهد بود و حتي اگر گناهانم از من سرزد ( به هر حال كسي جز امام زمان(عج) ادعا نمي كند كه معصوم هستم مخصوصاً در اوايل راه كه احتمال لغزش نيز زياد است) بازگشت به خداوند و توبه به درگاه او نيز شيرين مي گردد.
لذت ديدن خداوند و حضور او به همين اكتفاء نمي شود بلكه تمام زندگي را نيز تحت تاثير قرار مي دهد چرا كه ديگر احساس پوچي و بي هدفي از وجود انسان رخت بر مي بندد و تحمل مشكلات براي رسيدن به دوست آسان مي شود. در اينجا حتي قدم گذاشتن در سفر هم تغيير مي كند زيرا كه من از لابه لاي كوه و دشت ، جنگل و بيابان و ساحل و دريا به دنبال دلتنگي خود هستم نوعي از دلتنگي كه بوسيله سفر كردن و ديدن روي خداوند برطرف مي شود و اصلاً چقدر اين سفرها زيبا مي شوند چرا كه انسان هم لذت دنيوي را برده است و هم به لذت پايدار رسيده است.
آنگاه كه انسان برهان نظم را فهميد و خداوند را در عظمت مخلوقاتش ديد معناي اين دسته از آيات قرآن براي او روشن تر مي شوند:
1. چگونه گاهي خداوند قدرت خود را به رخ انسانها مي كشد،قدرتي كه تنها افرادي عظمت آن را مي فهمند كه در خلقت آسمانها و زمين و خلقت انسان و ديگر موجودات و نظم موجود آنها فكر كرده باشد:
« هو الذي خلق السموات و الارض في سته ايام ثم استوي علي العرش يعلم ما يلج في الارض و ما يخرج منها و ما ينزلمن السماء و ما يعرج فيها و هم معكم اين ما كنتم و الله بما تعملون بصير»[11]
اوست خدائيكه آسمانها و زمين را (با همه عظمتي كه بيان شد) در شش روز بآفريد.
«و هو الذي جعل لكم و النجوم لتهدوا بها في ظلمات البر و البحر قد فصلنا الايات لقوم يعلمون[12]
2. چگونه خداوند انسانها را به ديدن در عالم تشويق مي كند تا علم و قدرت خداوند را از لابه لاي اين نظم نظاره گر باشد.
«الذي خلق سبع سموات طباقا ما تري في خلق الرحمن من تفوت فارجع البصر هل تري من فطور ثم ارجع البصر كرتين ينقلب اليك البصر خاسئا و هو حسير»[13]
3. و بالاخره از دست انسانهاي كور دل و ناسپاس ناراحت شو و آغاز خلقتشان را به ياد مي آورد:
« يا ايها الانسان ما غرك بربك الكريم الذي خلقك فسوئك فعدلك في اي صوره ما شاء ركبك»[14]
«قتل الانسان ما اكفره من اي شيء خلقه من نطفه خلقه فقدره»[15]
اگر وجود خداوند فطري است و يا بوسيله برهان نظم و برهانهاي ديگر مي توان خدا را اثبات كرد پس چرا دانشمندان غرب خدا را قبول ندارند؟
اصل اقرار به وجد خدا و سازنده عالم و قادر كه اين جهان را آفريده و اعتراف به وجود مدير و موسس براي هر اداره و موسسه چيزي نيست كه بر انسان حقيقت طلب وخفي باشد چه برسد بر دانشمن. به همين علت اينكه در سوال آمده است چرا دانشمندان غرب خدا را قبول ندارند حرف صحيح و مقبولي نيست .اگر كسي با دانشمندان غرب آشنا باشد مي فهمد كه بسياري از آنها خدا را دانسته و به او ايمان داشته اند دانشمنداني نظير انيشتين ، نيوتن ، پاسكال دانشمند رياضي و فيزيك ، توماس راويد پاركس متخصص تحقيقات شيميايي و كانت فيلسوف آلماني و غير آنها.
مثلاً به مصاحبه فن براون بزرگترين دانشمند موشكي آمريكا نگاه كنيد و ببينيد در مورد خداوند چه مي گويد : من با بسياري از دانشمندان جهان آشنا شده ام و تعداد زيادي از آنها را مي شناسم ولي هرگز به دانشمندي برخورد نكرده ام كه شايستگي عنوان دانشمند باشد و بتواند طبيعت را توجيه و تفسير كند بي آنكه پاي خدا را به ميان بكشد.[16]
و يا فيلسوف ديگري به نام رومين انگليسي مدتها از فلسفه ماترياليسم دفاع مي كرد ولي بالاخره در پرتو نيروي فطرت به خداشناسي بازگشت و گفت :تمامي مباني علمي و فلسفي من درباره پيدايش جهان از ماده بدون شعور، باطل و افسانه است و وجود جهان بدون صانع حكيم و توانا كه احساس دروني من به تحقيق او را گواهي مي دهد محال است و آفريدگار جهان حق است.[17]
اما نكته اي را كه نمي توان انكار كرد آن است كه در هر دوره اي از تاريخ بشر افرادي بوده اند كه خداوند را قبول نداشته مي گفتند :« ما هي الا حياتنا الدنيا نموت و نحي . ما يهلكنا الا الدهر»[18]
مخصوصاً در قرنهاي 18 و 19 ميلادي در غرب كه سير اين انحراف يك سير صعودي بود اگر چه بعد از مدتي غرب به اشتباه فاحش خود پي برد و دست از بسياري عقايد باطل خود مربوط به جهان برداشت.البته اين انحراف مانند هر پديده اي خالي از علت نيست كه به چند نمونه از آن اشاره مي شود(جهت مطتلعه بيشتر به كتاب علل گرايش به ماديگري «نوشته استاد شهيد مطهري» و يا به كتاب خداوند و نظام آفرينش نوشته «استاد سبحاني» مراجعه شود)
- نقش كليسا: مي توان گفت مقصر اصلي در انحرافهاي عقيدتي و بد بيني به دين عملكرد كليسا در دوره ها و قرنهاي طولاني مي باشد يك نمونه از اين عملكرد را مي توان معرقي خدايي در قالب بشري همراه با تناقض دانست كه هرگاه فردي در دين مسيحيت به حدي از رشد علمي مي رسيد دچار تحير در مسائل ديني مي گرديد ، تحيري كه كسي پاسخگوي آن نبود.
- نقش اجتماع: نمونه اي از اين علت را در مي توان غرور كاذب علمي دانست كه بر فضاي اجتماعي غرب از قرنهاي 18 و 19 ميلادي حاكم شده بود غروري كه از يك تحول علمي پديد آمده بود و غرب فكر مي كرد ديگر به بلوغ خود رسيده اسن و نيازي به خداوند ندارد.
- نقش فرد: زمينه هاي فردي را نيز مي توان از عوامل گرايش به انحراف جدايي از دين و خداوند دانست چرا كه ميل به آزادي حيواني و بي بمدو باري ، انسان را نسبت به فكر خداپرستي و پيروي از مكتب پيامبران كه همراه با يك سلسه محدوديتهاي مصونيت زا و پاكيهاي اخلاقي توام است ، بي رغبت مي كند.
سوال: چرا خداوند ديده نمي شود و اساساً چرا بايد به چيزي كه با چشم ديده نمي شود معتقد بود؟
همانطور كه در نتيجه برهان نظم گذشت خداوند متعال با حضور و ظهوري كه دارد موجودي نيست كه نتوان ديد و بايد كور شود آن چشمي كه نتواند خدا را ببيند(عميت عين لانراك)
تنها بايد زاويه ديد را عوض كرد تا جمال زيباي حق ظاهر و حاضر گردد بنابراين بايد گفت كه درست است خداي سبحان با چشم ظاهري ديده نمي شود اما آيا مي توان انكار كرد كه او با چشم دل هم ديده نمي شود و به عبارت ديگر بايد گفت كه مگر تمام معلومات و علمهاي ما از راه چشم ظاهري بدست مي آيد تا اگر چيزي را چشم نديد آن را انكار كنيم بدست آوردن معلومات از راههاي مختلفي مي باشد بعضي را از راه گوش بدست مي آوريم كه چشم نمي تواند ببيند ، بعضي ديگر از راه لمس كردن ، بعضي را از راه حس چشايي ، بعضي را هم از راه عقل كه باز چشم توان ديدن آن را ندارد .مثلاً همه شما نيروي مغناطيسي در آهن ربا قبول داريد و حاضر هستيد بر وجود آن هم قسم بخوريد اما آيا كسي هست كه بتواند ادعا كند من نيروي مغناطيسي را ديده ام؟! اين نيرو جز چيزي هايي نيست كه چشم بتواند آن را ببيند ام غير آن است كه همه از طريق آثار آن وجود اين نيرو را پذيرفته ايد ؟ پس عقل كه مهمترين قوه ادراك انسان است مي تواند از وجود اثر به وجود موثر برسد بنابراين وقتي عقل اين نظم عجيب در سراسر عالم را مي بيند مي تواند به وجود خدايي عالم و قادر ايمان داشته باشد خدايي كه با علم و قدرت خود اين جهان پر از نظم را آفريده است اگر چه بعضي از غربيها در قرنهاي 18. 19 بخاطر همين سوال و شبهه و عدم دريافت جواب صحيح از كليسا دست از اعتقاد وجود خدا برداشتند ام ظاهراً اين افراد جزء كساني بودند كه يا فراموش كرده بودند كه قوه اي دارند به نام عقل و يا فكر مي كردند چون عقل امانت خداوند است بايد سالم و دست نخورده به صاحبش برگردانند.
از آنچه تا كنون بيان شد،فهميده شد كه خداوند با چشم ظاهري ديده نمي شود اما اكنون ما مي خوتهيم ادعايي بزرگتر بكنيم و بگوئيم اصلاً چون خداوند را با چشم ظاهري نمي بينيم ما او را به عنوان خداي خود انتخاب كرده ايم و الا اگر مي خواست ، چشم ظاهري ديده شود هرگز او را به عنوان خدا نمي پذيرفتيم و چه زيبا حضرت امام رضا(ع) اين نكته ارزشمند را در جواب سوال منكر و ملحدي فرمودند : «ويلك لما عجزت حواسك عن ادراكه انكرت ربوبيته و نحن اذا عجزت حواسنا ادراكه ايقنا انه ربنا بخلاف شيء من الاشياء»[19]
حضرت فرمودند: واي بر تو چون حواس تو از درك كردنش عاجز شد او را و ربوبيتش را انكار كردي در حالي كه وقتي حواس ما از درك كردنش عاجز شد يقين كرديم كه او فقط خدا و رب ماست نه چيزي از اشياء ديگر.
بنابرين ديده نشدن خداوند جزء كمالات اوست بلكه اگر با چشم ديده مي شد معلوم مي شد كه او نقص دارد و موجود نمي تواند خدا باشد زيرا لازمه اينكه خداوند ديده شود اين است كه او بايد جسم باشد زيرا چشم تنها قادر است اجسام را ببيند و مسلماً جسم داشتن نقص است نه كمال .براي فهم اين مطلب لحظه اي نظر كنيم به وجود خودمان كه داراي جسم هستيم و بينديشيم كه آيا جسم داشتنمان موجب كمال شده يا نقص؟
قطعاً بايد گفت كه موجب نقص شده است چرا كه ما را بسيار محدود كرده است و امكان خيلي از كارها را از ما گرفته است مثلاً چون فعاليتهاي ما بوسيله جسم انجام مي شود ديگر نمي توانيم پشت ديوار را ببينيم و از پشت ديوار خبر داشته باشيم و يا ديگر نمي توانيم از ديوار عبور كنيم و يا مشكلات ديگر كه اگر جسم نداشتيم اين مشكلات را هم نداشتيم پس حال اگر خدايي داشتيم كه نمي توانست از كارهاي من كه پشت ديوار و سقف انجام مي شود خبر داشته باشد آيا ديگر خداي نقص دار بود يا بي نقص؟!
سوال: اگر همه موجودات را خدا خلق كرده پس خدا را چه كسي خلق كرده؟
اگر چه جواب اين سوال را مي توان در ضمن يك مثال هم بيان كرد(كه ان شاء الله بيام خواهد شد) اما براي آنكه جواب كاملتر داده شود بيان علمي آن هم آورده مي شود .
اين بيان گه در حقيقت يكي از محكمترين براهين عقلي براي اثبات وجود خداوند است اگر چه شايد به ظاهرفهم آن مشكل باشد اما قطعاً با اندكي دقت و حوصله مطلب واضح و روشن خواهد شد.
هر موجودي كه در اين عالم هست يا وجود و هستي خودش را از ديگري گرفته يا آنكه وجود و هستي از ذات خود اوست و هيچ موجودي را نمي توان يافت كه از يكي از اين دو حالت خارج باشد.
تمام موجودات به جز خداوند در ذات خود هستي ندارند و وجود خود را از خداوند گرفته اند . حالا يك نفر ممكن است بپرسد كه شما از كجا فهميديد كه و وجود ها از خداوند است پس از ذات خودمان هستي نداريم؟ جواب آن واضح است زيرا اولاً مي بينيم كه ما قبلاً نبوديم و بعداً بوجود آمده ايم در حالي كه اگر هستي در ذات ما بود هميشه وجود داشته ايم و قبلاً هم مي بوديم و ثانياً اگر هستي از خودمان بود ديگر مرگ براي ما معنا نداشت و نبايد مي مرديم پس از اينكه يك زماني نبوده ايم و بعداً هم براي مدتي مي ميريم مي فهميم كه هستي و وجود از ذات خودمان نيست.
در اينجا يك سوال مطرح مي شود كه اگر هستي از خودمان نيست و از غير است هستي آن غير ، از كيست؟
اگر در جواب گفته شود هستي اين غير هم از غير خودش است و موجودي ديگري است كه او را خلق كرده باز اين سوال نسبت به آن غير مطرح مي شود پس اگر جواب داده شود كه هستي اين غير نيز از غير خودش است باز اين سوال نسبت به آن غير ديگر مطرح مي شود. در جواب اين سوالها عقل مي گويد كه بايد به جوابي برسي كه بگويد ديگر هستي اين غير از خودش است و ديگر غيري وجود ندارد تا به او هستي و وجود ببخشد و الا بخواهد هر موجودي هستي خود را از غير بگيرد و به جايي نرسد كه بخواهد هستي از خودش باشد لازم مي آيد كه اين هستي و اين موجودات هيچ وقت موجود نشده و تحقق نيابند. براي واضح شدن اين مطلب به اين مثال دقت كنيد:
اگر در كلاس درس هر دانش آموزي با خود بگويد كه من دستم را براي سوال بالا نمي آورم مگر آنكه ديگري دستش را براي سوال بالا بياورد خوب در اينصورت كه هر دانش آموزي اين قصد را كرده اند و سوال پرسيدن خود را منوط به سوال پرسيدن غير كرده اند به نظر شما در چه زماني دستي براي سوال بالا مي رود و اساساً در چه زماني سوال پرسيده مي شود؟ بايد گفت كه در هيچ زماني حتي تا قيامت هم معلم سر كلاس بنشيند دست احدي بالا نمي رود و سوال هم پرسيده نمي شود مگر آنكه يك نفر پيدا شود كه ديگر سوال كردن خود را منوط به غير نكند و خودش مستقلاً دست خود را بالا ببرد كه در اين صورت بقيه دستها هم بالا مي رود در مسئله وجود هم همين است يعني ما در موجودات بايد برسيم به وجودي كه هستي از ذات خودش است و ديگر نيازي به غير ندارد و اين هستي همان ذات مقدس خداوند است كه نياز به هيچ خالقي ندارد.
براي آنكه جواب اين سوال واضح تر و روشن تر شود جواب را در ضمن يك مثال بيان مي كنيم
مثلاًشما دفتر خودتان را به دوستتان امانت مي دهيد تا يك شب نزد او باشد و از آن استفاده كند فردا كه دفترتان را مي آورد مي بينيد كه اين دفتر مقداري چرب و روغني شده ، خوب شايد ناراحت بشويد و به دوستتان بگويد كه اين دفتر پيش شما امانت بوده چرا آن را چرب كردي ؟
دوست شما هم معذرت خواهي كند و بگويد ديشب دفتر شما روي ميز آشپزخانه گذاشتم بعد ديدم ميز چرب بوده و دفتر شما هم چرب شده. شما باز هم مي توانيد از روي كنجكاوي بپرسيد چرا ميز چرب بود؟ او نيز جواب دهد مادرم قوطي روغن را كه ته آن چرب شده بود روي ميز گذاشتند و ميز چرب شد. باز جاي اين سوال هست كه چرا قوطي روغن چرب بود و دوستتان بگويد خوب چون مقداري روغن اطراف آن ريخته بود. اگر شما بپرسيد چرا روغن چرب بود دوست شما چه جوابي مي دهد؟! اگر خيلي حوصله داشته باشد مي گويد اينكه ديگر سوال كردن ندارد چربي روغن از خودش است و روغن را چيزي چرب نمي كند همانطور كه همه چيز را با نمك شور مي كنند اما نمك را با چيزي شور مي كنند يعني چربي روغن و شوري نمك از خودشان است.
مسئله وجود هم براي خداوند همين است يعني وجود همه از خداوند است اما وجود خدا از خودش است.
سوال : چگونه توحيد ثابت مي شود و از كجا ثابت مي شود كه خدا يكي است؟
قبل از جواب بايد خاط نشان كرد كه كلمه توحيد در لغت اگر چه معناي يگانه دانستن و يكتا شمردن است اما در لسان فلسفه و اخلاق و عرفان به معاني گوناني از جمله توحيد ذاتي ، توحيد صفاتي ، توحيد افعالي و ... استعمال مي شود در اينجا متناسب با اين نوشتار براهين توحيد ذاتي توضيح داده مي شود و بقيه اقسام به كتب فلسفي ارجاع داده مي شود.
توحيد ذاتي:
خداوند موجودي است يكتا كه همتا و همانند ندارد و به تعبير قرآن مجيد « و لم يكن له كفواً احد» اين همان معناي توحيد ذاتي است پس وقتي مي گوييم خداوند واحد است منظور اين است كه خداوند نه تنها همانند ندارد بلكه اساساً محال است كه همانندي داشته باشد پس همانطور كه در روايات آمده است اين واحد بودن واحد عددي نيست كه خداوند فعلاً يكي باشد ام محال نباشد كه بعداً خدايي بوجود آيد، خير اين واحد واحد عددي نيست زيرا كه يك در اعداد در جايي به كار مي رود كه براي آن يك دو نيز قابل متصور باشد در حالي كه براي خداوند اساساً تصور دو محال است.
اعتقاد به توحيد و يگانگي ذات خداوند از مهتمرين مسائل اعتقادي است كه براي اثبات آن هز چندين راه مي توان استدلال نمود:
- نظام واحد:
گاهي اتفاق مي افتد كه شما وارد كوچه هايي مي شويد كه همه خانه از جهت شكل و قيافه يك هستند، مثلاًدربها ، پنجره ها، بالكنهاي اين خانه ها به يك شكل و قيافه هستند خوب همين كه شما در اين كوچه وارد مي شويد . اين هماهنگي و نظام واحد خانه ها را در شكل و قيافه مي بينيد چه فكر مي كنيد ؟ آيا احتمال مي دهيد كه به طور اتفاقي اين هماهنگي بوجود آمده باشد مثلاً اين ده خانه هر كدام داراي مهندسي مخصوص به خود بوده و اين ده مهندس هر كدام جداگانه كه داشته اند نقشه اين خانه مورد نظر خود را كشيده همه به طور اتفاق به نقشه واحد رسيده اند؟ مسلمً خير بلكه شما مي پرسيديد اين خانه ها مربوط به كدام سازمان و يا آژانس املاكي است . يعني به طور ناخود آگاه ذهن شما به اين سمت مي رود كه قهراً نقشه اين خانه ها بايد از طرف يك مهندس واحد باشد و الا اگر افراد مختلف عهده دار ساختن خانه ها بودند نمي توانست همه به يك شكل و قيافه ساخته شود با توجه به اين مثال شما نگاه كنيد به جهان آفرينش كه همه با وسعت و عظمت آن يك نظم معين و پيوسته و يك هماهنگي خاص بر آن حكم فرماست تمام دانشمندان جهان از ستاره شناس ، اتم شناس ، فيزيك دان، شيمي دان، حيوان شناسي، و گياه شناس اتصاال و پيوستگي و هماهنگي تمام اجزاء را تصديق مي كنند و همگي مي گويند تظم واحد و تدبير يگانه اي بر اين جهان حكومت مي كند و نظامي كه بر تمام منظومه شمسي حكومت مي كند بر يك اتم با همه كوچكي حكومت مي كند. خوب آيا اين نظم و هماهنگي سراسري واحد آيا مي تواند از دو علم و قدرت سرچشمه گرفته باشد و به تعبير ديگر آيا مي تواند دو خدا داشته باشد؟
با دقت در اين نظم و هماهنگي واحد مي توان فهميد كه يك قدرت است كه با علم خود اين نظم و پيوستگي را ايجاد كرده است و آن كسي جز خداي متعال و بزرگ نيست/
دليل دوم:حكومت دو خدا بر جهان مايه تباهي است:
از قديم گفته اند آشپز كه دو تا شد آش يا شور مي شود يا بي نمك يعني اگر دو نفر بخواهند در كار هم دخالت كنند و هر يك بخواهد كار خود را انجام دهد ديگر آن كار بدرستي انجام نمي گيريد و خراب مي شود.
خوب اين جهان هم اگر بخواهند دو خدا داشته باشد از چند حالت خارج نيست:
- يا اينكه يكي از خدايان متواضع بوده و رفته گوشه اي نشسته پس نه خلق مي كند و نه تدبير مي كند و نه هيچ دخالتي مي كند خوب واضح است كه خدا نمي تواند باشد.
- يا اينكه هر دو خدا بخواهند شريكي اين جهان را خلق و اداره كنند پس هر يك از خدايان اختيار و فرمانرواي يك بخشي از جهان باشند و هر بخش را خود اداره كنند در اينصورت همانطور كه در دليل اثبات توحيد ذكر شد بايد ما شاهد دو نظم باشيم نه يك نظم واحد و يكپارچه.
- يا اينكه هر يك از اين خدايان به تنهايي يخواهند بر سراسر جهان حكمفرمايي كنند و هر يك به طور جداگانه بخواهد جهان را اداره كند اين همان است كه گفتيم آشپز كه دو تا شد آش يا شور مي شود يا بي نمك زيرا در اينصورت بايد جهان را هرج و مرج گرفت و مدتها قبل جهان نابود مي شد.
خداوند در قرآن مي فرمايد:« لو كان فيهما آلهه الا الله لفسدتا فسبحان رب العرش عما يصفون»[20]
اگر در آسمانها و زمين خداياني بودند بجز خداي يگانه (حال چه به نحو شراكتي يا مستقل) همانا در آسمان و زمين فساد بوجود مي آمد.
و يا امام صادق (ع) در جواب سوال هشام بن حكم هنگامي كه از دليل توحيد پرسيد ، فرمودند:
«اتصال الدتدبير و تمام الصتع كما قال عزوجل لو كان فيهما آلهه الا الله لفسدتا»[21]
پيوستگي و دوام نظام هستي و تماميت نظام هستي آفرينش دليل بر يگانگي خداوند است.
دليل سوم : اگر خداي ديگري بود آثار وجود او نمايان مي شد:
چنانچه جهان داراي دو آفريدگار و خدا باشد بايد آثار هر يك از خدايا چه در مستئل ديني و تشريعي و چه در مستئل خلقت و تكوين بايد ديده مي شد در حالي كه هر چه پيامبر براي هدايت بشر آمده همه ادعا كرده اند كه ما از جانب يك خدا آمده ايم و حتي يك پيامبر هم نداريم كه بيايد و بگويد من از جانب يك خداي ديگر آمده ام بنابراين هماهنگي پيامبران عظيم الشان و هماهنگي خلقت به روشني گواهي مي دهد كه جهان نمي تواند دو خدا داشته باشد.
حضرت علي (ع) در نامه بسيار ارزشمند خود به امام حسن (ع) مي فرمايد:
« واعلم يا بني انه لو كان لربك شريك لا تتك و سله و لرايت آثار ملكه و سلطانه و لعرفت افعاله و صفاته و لكنه الله واحد كما وصف نفسه»[22]
بدان اي پسر عزيزم اگر براي پروردگار و رب تو شريكي بود به تحقيق بايد پيامبرانش را مي فرستاد و به تحقيق بايد آثار پادشاهي و سيطره اش را مي ديدي و همچنين مي بايستي افعال و صفاتش را مي شناختي ولي پروردگار تو الله واحد است همچنان كه خودش را اينگونه توصيف كرده است.
دليل چهارم : ايت دليل كاملترين دليل و برهان براي اثبات وحدانيت خداوند است.
همانطور كه مي دانيم و به آن معتقديم خداوند كمال مطلق است يعني هيچ مرز و اندازه اي در وجود و كمالات او راه ندارد و به عبارت ديگر وجودي نا محدود و لايتناهي پس اگر با دقت به معني نا محدود فكر كنيم و به خوبي مي فهميم كه نامحدود تنها بايد يكي باشد و محال است كه دو تا باشد زيرا اگر بخواهد دوتا باشد ديگر نامحدود نخواهد بود زيرا دوئيت فرع اين است كه دوشي يك وجه امتيازي با هم داشته باشند يعني يك كمالي را اين داشته باشد كه ديگري نداشته باشد كه در اينصورت هر يك كمالي را ندارند پس محدود هستند در حالي كه خدايي را كه ما مي پرستيم نامحدود است . يعني خدايي است يگانه بي همتا كه هيچ شريكي را نمي توان براي او تصور كرد.
سوال : آيا خداوند مي تواند جهان را در يك تخم مرغ قرار دهد بدون آنكه جهان كوچك و يا تخم مرغ بزرگ شود؟
از جمله سوالات و شبهاتي كه از قديم الايام يعني از صدر اسلام مطرح بوده همين سوال بوده است ، البته تنها همين سوال نيست بلكه سوالاتي نيز در مساله محدوده قدرت خداوند مطرح مي شده ، مثلاً مي پرسيدند آيا خداوند مي تواند خدايي مثل خودش بيافريند؟ خوب آگر جواب دهيم كه خداوند قدرتش نامحدود است پس مي تاوند خدايي را مثل خودش بيافريند در اينصورت خدا شريك پيدا مي كند و ديگر دو خدا خواهيم داشت در خالي كه ادله توحيد اين را رد مي كند.
و اگر جواب دهيم كه خير خدا نمي تواند خدايي مثل خودش بيافريند پس ديگر قدرت خداوند نامحدود نخواهد بود.
در جواب سوال قرار گرفتن جهان در تخم مرغ نيز ما با مشكل تردد و تحير مواجه مي شويم از يك طرفي اگر جواب دهيم كه خداوند مي تواند جهان را در تخم مرغ قرار دهد در اينجا عقل انسان قبول نمي كند و اگر جواب دهيم كه اين كار از عهده خداوند خارج است پس چگونه معتقد شويم كه قدرت خداوند نامحدود است با اين شبهات چه بايد كرد و چه جوابي بايد داد؟
جواب اين سوال در تامل در خود سوال روشن مي شود يعني اگر به اين سوالات دقت شود مي فهميم اين سوالات بقدري غلط و اشتباه است كه اصلاً نوبت به جواب آن هم نمي رسد به عبارت ديگر بايد گفت كه جواب اين سوالات اين است كه سوال اشتباه و غلط است ولي چون ذهن در نگاه اوا متوجه غلط بودن سوال نيست در جواب آن دچار تحير و سرگرداني مي شود اما گاهي اوقات كه همين ذهن و عقل متوجه منشاء اشتباه مي شود و مي فهمد سوال چقدر اشتباه و غير عاقلانه است هرگز حاضر نمي شود كه اصلاً سوال را مطرح كند و اگر مطرح شد سريع اشتباه بودن سوال را مي فهمد براي روشن شدن مطلب به اين مثال توجه كنيد. شما درشهر خودتان وصف خياطي را شنيده ايدكه بسيار در دوخت كت و شلوار و يا لباس مهارت عجيبي دارد و هيچ كس به حد او نمي رسد و او مافوق همه خياط هاست با همه اين وصفها چه كسي حاضر است يرود نزد او و بگويد كه من از شما خيلي تعريف شنيده ام و شما در خياطي خيلي مهارت داريد به حدي كه هبچ كس در مهارت به حد شما نمي رسد پس اگر لطف كنيد با اين آب يكدست كت و شلوار براي من بدوزيد؟ آيا كسي هست كه حاضر باشد اين كار را بكند و يا اصلاً در طول تاريخ بشريت هيچ آدم عاقلي اين كار را كرده است؟ مسلماً در طول تاريخ هيچ انسان عاقلي پيدا نشده است كه اين درخواست و سوال را داشته باشد زيرا عقل در اينجا مي گويد درست است كه اين خياط مهارت عجيبي دارد و قدرت او مافوق همه خياط هاست اما خياطي به چيزي تعلق مي گيرد كه قابليت خياطي را داشته باشد نه چيزهايي كه اصلاً قابليت خياطي را ندارند بنابراين اگر فرض كنيم كه كسي رفته است و چنين در خواستي را از خياط كرده است شما چه جوابي به او مي دهيد؟ يا اينكه همان شخص به شما بگويد مگر اين همه تعريف و تمجيد از آن خياط نمي كرديد پس چگونه است كه او نمي تواند با آب خياطي كند در اين صورت شما چه جوابي مي دهيد؟ قطعاً خواهيد گفت كه همه اين تعريفهايي كه كردم درست بود و او در خياطي قدرت عجيبي دارد اما در خواست و سوال شما غير منطقي و عاقلانه ست چرا كه خياط نيست كه نقص به او وارد شود بلكه آب است كه قابليت خياطي شدن را نداردو نمي تواند لباس شود بنابراين اين درخواست شما نشدني است نه اينكه بگوييم خياط ماهر نيست و نقص به قدرت او وارد آورده است.
از اين دست مثالها كه مربوط به محدوده قدرت است زياد است مثلاً باز تعريف كسي را شنيده ايم كه قدرت شنوايي او نامحدود است و حتي اگر در آن طرف كهكشانها مثلاً سنگ كوچكي به سنگ ديگري برخورد كند او صداي آن را مي شنود خوب با اين وصفها آيا درست است هنگامي كه اين شخص عجيب را ملاقات كرديم به او بگوييم ما تعريف شما را زياد شنيده ايم و شما قدرت شنوايي نامحدودي داريد پس آيا شما مي توانيد با گوشتان ببينيد؟! قطعاً اين سوال غير عاقلانه است زيرا چيزي در حيطه شنيده شدن واقع مي شود كه قابليت شنيده شدن را داشته باشد اما چيزي كه اصلاً اين قابليت را ندارد و هيچ سنخيتي با مسموعات ندارد ديگر ندارد كه با گوش شنيده شوند و يا گوش بخواهد آنها را ببيند.
در مورد قدرت نامحدود خداوند هم همين گونه است يعني چيزي متعلق قدرت خداوند واقع مي شود كه ذاتاً قابليت تحقق و امكان وجود را داشته باشد اگر چه از چيزهايي باشند كه از راه علتهاي طبيعي محقق نشوند مثل مار شدن عصاي حضرت موسي(ع) و يا بينا شدن كور مادر زاد توسط حضرت عيسي(ع) و يا شق القمرتوسط پيامبر اكرم(ص) كه اينها ذاتاً قابليت موجود شدن را داشتند اگرچه از راه علتهاي غير طبيعي و ظاهري.
اما چيزهايي كه ذاتاً نمي توانند موجود شوند و محال هست كه بتواند موجود شوند اصلاً در حيطه قدرت خداوند واقع نمي شود تا در صورت موجود نشدن نقصي به خداوند تعلق گيرد به عبارت ديگر درت خداوند نامحدود است اما نقص به خود اين چيزهايي تعلق مي گيرد كه اصلاٌ قابليت موجود شدن را ندارند و ذاتاً محال هستند مثلاً در مثال قرار گرفتن جهان در تخم مرغ لازمه اين قرار گرفتن بدون آنكه جهان كوچك و يا تخم مرغ بزرگ شود اجتماع دو امر نقيض است كه ذاتاً اين اجتماع محال است و به راحتي هر عقلي محال بودن را درك مي كند يعني در عين اينكه جهان بزرگ است در همان لحظه بايد كوچك باشد ، بزرگ است چون شما در سوال گفتيد كه جهان كوچك نشود و در همان لحظه بايد كوچك باشد چون باز شما در سوال گفتيد كه تخم مرغ بدون آنكه بزرگ شود محلي براي جهان باشد و اين همان اجتماع تناقض است كه ذاتاً محال است.
در مثال و سوال دوم هم همين است چرا كه شما مي خواهيد خدايي مثل خداوند آفريده شود بايد مخلوق خدايي نباشد از طرفي ديگر شما مي گوييد خداوند آن خدا را بيافريند بايد مخلوق باشد يعني خدايي باشد كه هم مخلوق باشد و هم نباشد و اين محال ذاتي است چرا كه اجتماع تناقض است.
و هر اجتماع نقيضي چون محال است پس معدوم است در حالي كه قدرت خداوند به اشياء تعلق مي گيرد يعني چيزهايي كه امكان موجود شدن را داشته باشند « ان الله علي كل شيء قدير»
و چيزهايي كه ذاتاً معدوم هستند اصلاً شيء نيستند.
اينكه در ابتداي جواب گفتيم اين سوال (قرار گرفتن جهان در تخم مرغ) از قديم الايام مطرح بوده است يك واقعيت است چرا كه همين سوال را شخصي از امير مومنان علي (ع) پرسيد حضرت جواب دادند: «ان الله تبارك ئ تعالي لا ينسب الي العجز و الذي سالتني لايكون » بدرستيكه كه خداوند تبارك و تعالي به عجز و ناتواني نسبت داده نمي شود ولي آنچه تو مي پرسيدي نشدني است يعني همانطور كه خياطي با آب نشدني است نه اينكه از قدرت خياط كاسته شود در اينجا در خواست و سوال تو غير عاقلانه و نشدني است نه اينكه نقص و عجز به خداوند سبحان نسبت داده شود.
سوال: اگر خداوند مي داند من بهشتي هستم يا جهنمي پس ما در اين دنيا چكاره ايم و چه اختياري داريم؟
از جمله شبهاتي كه در زمان ائمه (عليهم السلام) مطرح بوده است همين بوده كه بايد گفته شود متاسفانه همين شبهه با چند شبهه ديگر همراه با سوء استفاده حكمرانان از عقيده مردم جهت پذيرش بي قيد و شرط حكمراني آنان و مهمتر از همه دوري از مكتب اهل بيت (ع) ، باعث يك انحراف تاريخي بزرگ در بين مسلمانان شد. يك انحرافي كه تا به امروز جريان داشته اكثريت مسلمانان را با خود همراه كرده است اين گروه عظيم (معروف به اشاعره) معتقد هستند كه انسان در اعمال و رفتار خود اختيار ندارند و خداوند است كه فاعل همه چيزها از جمله رفتار و اعمال انسان است اما شيعه در پناه هدايت اهل بيت (ع) و بهره گيري از دقت توانست اين شبهات را حل كند و از خطر انحراف مصون بماند.
بايد گفت اختيار و اراده آزاد يكي از يقيني ترين چيزهايي است كه هر انساني بالوجدان آن را مي يابد ، يعني هر كسي با اندك توجهي به درون خويش به روشني مي يابد كه مي تواند سخني را بگويد يا نگويد، دستش را حركت دهد يا ندهد ، قدمي را بردارد يا برندارد و ... و اين توان انجام كار يا ترك كار چيزي جز اختيلر نمي باشد. به ديگر سخن بايد گفت اختيار و اراده از اموري است كه تمام اقوام و ملتها در طول تاريخ عملاً آن را پذيرفته اند حتي اشاعره كه در حرف و سخن آن را انكار مي كنند در مقام عمل كاملاً به داشتن اختيار اعتراف مي كنند.
كدام قوم و يا جامعه انساني را مي توان يافت كه در آن قانون حكمفرما نباشد و افراد در مقابل آن قانون مسئوليت نداشته باشند و كساني را كه در قانون تخلف مي كنند مجازات نكنند؟!
آيا مي توان پذيرفت كه انسانها در عمل مجبور هستند و اختياري از خود ندارند اما در مقابل قانون مسئوليت داشته و اگر تخلفي كردند مجازات شوند كه چرا اين كار را كردي و يا نكردي؟!
اگر مجرمان و بدكاران در رفتارشان مجبور بودند محاكمه و مجازات آنها صحيح نبود. اگر انسانها در اعمال خود مجبور بودند و اختياري نداشتند آيا در اساساً تربيت ديگر معنا داشت آيا پشيماني از كار گذشته و توبه معنا داشت آيا ديگر مشورت در هنگام شك و دودلي معنا داشت و بالاخره آيا ديگر ارسال رسل و انزال كتب آسماني لزومي داشت؟!
بنابراين هر انساني با اندكي تانل و توجه مي يايد كه انسان موجودي است مختار كه از روي اراده مي تواند كاري را انجام دهد و يا ترك كند وبوسيله همين نعمت و داده الهي است كخ مي تواندراه سعادت را انتخاب كند و يا راه تاريك و ظلماني . اگر سوال و يا شبهه اي مطرح شد دليل نمي شود كه انسان از چيزهايي كه بالوجدان آن را مي يابد و بر اساس آن عمل مي كند دست بر دارد بلكه بايد تفكر و مهمتر از تفكر رجوع به مكتب اهل بيت (ع) كه مفسران حقيقي وحي هستند اين سوال و شبهه را حل كرد.
سوال و شبهه در اينجا اينست كه رابطه خداوند به افعال انسانها قبل از انجام فعل چگونه است؟ اگر خداوند متعال با علم بي نهايتش مي داند مه من گناه و معصيت را انجام مي دهم در عمل بايد من حتماً گناه را مرتكب شوم زيرا اگر علم خداوند بخ گناه كردن من تعلق گيرد اما بعداً من گناه نكرده بلكه كار خوبي انجام دهم اين با علم خداوند سازگاري ندارد و در حقيقت بازگشت به اين دارد كه خداوند نمي دانسته كه من چه كار مي خواهم انجام دهم و نسبت به افعال من جهل داشته در حالي كه هرگز خداوند جهل نسبت داده نمي شود و او عالم واقعي همه افعال و كردار ماست كه هرگز اين علم خطاپذير نخواهد بود بنابراين اگر خداوند علو دارد و بايد در خارج همان محقق شود پس در مقام عمل من مجبور هستم كه آن كار را مثلاً گناه را انجام دهم.
مي خوردن من حق ز ازل مي دانست گر مي نخورم علم خدا جهل بود
در پاسخ بايد گفت اين سوال و شبهه تنها به علم خداوند و افعال ما منحصر نمي شود بلكه همين شبهه در ميان خود ما انسانها نيز مطرح مي شود در حقيقت سوال در مورد رابطه علم ما به بعضي از افعال ديگران نيز مي تواند مطرح باشد و هر جوابي كه در اينجا داده شد جواب شبهه رابطه علم خداوند با افعال نيز مي باشد.
خيلي اتفاق مي افتد معلمي بر اثر تجربه و يا ذكاوتي كه دارد بعد از مدتي مي تواند بفهمد كدام يك از شاگردانش در امتحان قبول مي شوند و كداميك قبول نمي شوند و جالب اين است كه بعد از امتحان و عمل دانش آموز همان علم معلم تحقق مي يابد به نظر شما در اينجا آيا علم معلم باعث مي شود كه ديگر شاگردان از خودشان اختياري نداشته باشند و اجباراً گروهي قبول و گروهي مردود شوند؟!
براي فهم دقيق جواب باز به اين مثال توجه كنيد: شما از پشت پنجره خانه تان داخل كوچه را مي بينيد خوب چون زاويه ديد شما محدود است بايد صبر كنيد تا ببينيدچه كسي از جلوي پنجره رد مي شود و الا قبل از آن شما نمي دانيد چه كسي قرار است جلوي پنجره رد شود حالا اگر برويد پشت بام در حالي كه زاويه ديد و علم شما وسيعتر است شما شخصي را مشاهده مي كنيد كه يقين داريد قرار است از جلوي پنجره خانه شما عبور كند در اينجا سوال مي شود آيا علم شما باعث شد تا آن شخص از جلوي پنجره عيور كند يا اينكه او با اراده و اختيار خود از جلوي پنجره خانه شما عبور كرد و تنها به خاطر اينكه محدوده ديد و علم شما وسيعتر شده بود علم به اختيار و انتخاب او داشتيد.
در مساله علم خداوند نيز همين است يعني علم الهي به افعال انسانها و وصف اختياريت آن است يعني خداوند با علم وسيع خود مي داند كه فلان شخص در فلان شرائط با اختيار خود كدام راه انتخاب مي كند و در حقيقت علم خداوند به انتخاب و اختيار ما تعلق گرفته است نه اينكه علم خداوند به صرف وقوع فعل با قطع نظر به وصف اختيار ئ انتخاب تعلق گيرد بنابراين با اين توضيحات روشن شد كه علم الهي هيچ منافاتي با اختيار و اراده انسان ندارد و اگر منافاتي در كار باشد منافات بين علم خداوند و جبر مي باشد انسانهامجبور باشند علم خدا تبديل به جهل مي شود زيرا قرار بود كه علم خداوند تعلق بگيرد به اينكه فلاني با اختيار خود آن كار را انجام دهد نه از روي جبر و اجبار.
يكي از اصحاب از امام صادق(ع) پرسيد آيا خداوند بندگانش را بر اعمالشان مجبور ساخته است؟ حضرت در پاسخ فرمودند: « الله اعدل من ان يجبر عبداً علي فعل ثم يعذبه عليه»[23] خداوند عادلتر است از آن است كه بنده اي را مجبور به كار كند سپس او را بر انجام آن مجازات و عذاب نمايد.
نكته مهم:
بعضي از سوالات و شبهات كه گاهي در در ذهن مي آيد از جمله شبهاتي است كهنه و قديمي كه از اول صدر اسلام مطرح مي شده و در همان ايام نيز دانشمندان اسلامي جواب آن را داده اند و نمونه آن هم همين سوال قبلي است البته اين مطلب بدين معنا نيست كه انسان سوالات و شبهات خود را در نزد كساني كه جواب را مي دانند مطرح نكند و دنبال پاسخ خود نباشد خير اين اشتباه است زيرا هنگامي كه سوال و شبهه اي به ذهن مي آيد و به عنوان يك پرسش جدي تبديل مي شود نبايد ساكت نشست و دنبال جواب نبود اما توجه به اين نكته هم لازم است كه گاهي در جامعه افرادي پيدا مي شوند كه به قصد آلوده كردن افكار مردم و جوانان و بدبين كردن آنها به دين مقدس اسلام و يا مذهب بر حق شيعه سوالات و شبهاتي را مطرح مي كنند كه اگر خود آنها اندكي اهل مطالعه باشند خجالت مي كشند تا آنها را مطرح كنند چون كه خيلي از آنها از جمله شبهاتي است كه قرنها پيش مطرح شده و در كتابها جواب آنها نيز داده شده است واي متاسفانه يا اينگونه افراد اهل مطالعه نيستند و يا اگر هم هستند از جهل ديگران سوء استفاده مي كنند و با عناوين مقدسي چون چون استاد، متفكر و يا روشن فكر از فضاي آزادي بيان سوء استفاده كرده و جمعي را كه آنها معمولاً اهل تفكر و مطالعه نيستند به ورطه گمراهي مي كشانند پس در جامعه خصوصاً در مراكز علمي بايد مواظب اينگونه افراد بود تا خداي ناكرده انسان در دام آنها گرفتار نشود و همچنانكه گفته شد اگر هم سوالي در ذهنش پديد آمد در نزد افرادي كه مي دانند مطرح كند تا جواب سوال خود را بگيرد نه اينكه بخواهد اين شبهه را نزد كساني كه جواب آن را نمي دانند يا بدرستيكه توان جواب دادن را ندارند مطرح كند و افكار آنها را مسموم كند.
سوال: مگر انسان آزاد آفريده نشده است پس چرا اگر دين خود را تغيير داد مرتد و مستحق قتل مي شود؟
براي اينكه جواب بحث ارتداد روشن شود بايد ابتدا سوال را دقيقتر مطرح كرد و در حقيقت اين بحث دقيق و حكم اسلام را در ضمن دو سوال مطرح كرد.
يكي آنكه آيا حكم ارتداد با خلقت انسان كه موجودي است آزاد و مختار سازگاري دارد و به عبارت ديگر آبا اسلام انسان را در انتخاب دين مجبور نمي كند؟
دوم آنكه آيا حكم ارتداد با آزادي بيان سازگاري دارد يا خير؟
شايد يك نفر بگويد كه قبل از بيان جواب اصلاً شما بگوييد ارتداد چيست تا بالاخره معلوم شود اين دعواها و اشكالات بر سر چيست بعد كه معلوم شد آن وقت به بررسي اشكالات بپردازيد.
همانطور كه از كلمات فقها و متخصصان دين مثل مرحوم امام خميني(ره) و ديگر مراجع روشن مي شود مرتد كسي است كه از دين اسلان خارج شده و كفر را اختيار كرده و كافر شده است[24]و معمولاً ارتداد از يكي از اين دو راه حاصل مي شود.
- مسلماني كه منكر خدا شود يا براي خدا شريك قرار دهد و يا پيغمبري حضرت خاتم الانبياء را قبول نداشته باشد.
- مسلماني كه ضروريات دين يعني چيزي كه مثل نماز و روزه مسلمانان جزء دين اسلام مي دانند انكار كند ابن هم موجب كفر و ارتداد آن مسلمان مي شود البته نه به اين راحتي بلكه به شرط
الف : چنانچه بداند آن چيز ضروري دين است
ب: انكار آن چيز برگردد به انكار خدا يا توحيد يا نبوت
بنابراين صرف اينكه شخصي ضروري دين مثل حجاب را منكر شد اما متوجه نبود و نمي دانست كه اين مسئله جزء ضروريات دين اسلام است و همه مسلمانان به آن معتقد هستند و آن را جزء دين مي دانند و يا نمي دانست كه انكار او بازگشت به انكار خداوند و يا نبوت دارد در اينجا حكم به ارتداد او نمي شود حكم ارتداد نيز بر خلاف تصور بر همه قتل و اعدام نيست.زيرا كه اين حكم سنگين بوده كه عمده اشكالات بخاطر اين حكم مطرح مي شود( اگر چه اشكلات بر حكم ديگر ارتداد با نگاه دقيق مطرح است) تنها مربوط به مردان كه بيشترين تاثير فكري را دارند در محيط خانواده و اجتماع دارند مي باشد كه باز اين حكم قتل نيز نسبت به دو نوع ارتداد(ملي يا فطري) فرق مي كند. مثلاً مرتد ملي كسي است كه در حال انعقاد نطفه او هيچ كدام از پدر و مادر او مسلمان نبوده اند تا سه بار از او درخواست توبه مي شود پس اگر توبه كرد توبه او قبول مي شود اما اگر توبه نكرد از طرف قاضي محكوم به قتل مي شود بخلاف مرتد فطري يعني كسي كه در حال انعقاد نطفه يكي از پدر و مادرش و يا هر دو مسلمان باشند كه در اين صورت توبه او در ظاهر پذيرفته نمي شود.
(اگرچه ممكن است خداي رحمان توبه او را بپذيرد) و محكوم به قتل مي شود. اما حكم زن قتل نمي باشد بلكه در اوقات نماز به او تازيانه مي زنند تا توبه كند پس اگر توبه كرد توبه او پذيرفته مي شود اما اگر توبه نكرد همچنان او را در دقت نماز تازيانه مي زنند.
حال كه معني ارتداد و حكم آن روشن شد ما مي توانيم به يك نكته زيبا و ارزشمن در دين اسلام دست پيدا كنيم و آن اينكه بر خلاف تصور و يا تبليغات منفي بعضي، سوال و پرسش در اصول دين و يا مسائل ديگر ديني موجب ارتداد نمي شود به عبارت ديگر بر خلاف مسيحيت كه تفكر در اصول دين را منطقه ممنوعه براي عقل معرفي كرده است اسلام آغوش خود را تنها براي سوال و پرسش باز كرده است. بلكه انسان را امر مي كند تا با تحقيق و بررسي و بدون هر گونه تقليدي اصول دين خود را بشناسد و به آن اعتقاد پيدا كند چراكه با تقليد هرگز اعتقاد در اصول دين حاصل نمي شود پس هنگامي اعتقاد به وجود خداوند و صدق گفتار او و خاتم الانبياء حاصل شد عقل در اينجا حكم مي كند پس هر آنچه خدا و رسولش فرمود بايد اطاعت شود در حقيقت از همين جاست كه حكم عقل پاي تقليد در مسائل فروع دين به ميان مي آيد.
بنابراين آنچه از احكام اسلام روشن است ، اين است كه با شك در اصول دين ارتداد حاصل نمي شود و به هيچ گونه اسلام حق آزادي را از او نمي گيرد كه به او بگويد حق نداري سوالت را در جامعه از كساني كه مي دانند بپرسي بلكه اسلام خود از مشوقين طرح سوال است مرحوم شهيد مطهري در اين زمينه مي گويد:آيا اگر كسي واقعاً به فكرش از نظر منطقي يك چيزي مي رسد در باب قيامت ، در باب نبوت فكر مي كند و يك اشكال به ذهنش مي رسد حق دارد اين اشكال را به ديگران بگويد كه براي من در اين مسئله شبهه هاي پيدا شده است.بيايد اين شبهه را براي من حل كنيد؟ البته آزاد است اشكالش بايد حل شود سوال كردن در مسائل اصول دين امر واجب و لازمي است اشكالش بايد حل بشود. سوال کردن در مسائل اصول دین ، امر واجب و لازمی است از پیامبر اکرم(ص) سوال کردند ، از علی (ع) سوال می کردند و ار ائمه (ع) سوال می کردند و آنها خم جواب می دادند... تا وقتی انسان روحش روح تحقیق و کاوش است و انگیزه اش واقعاً تحقیق و کاوش و فکر کردن است اسلام می گوید بیات فکر کن هرچه بیشتر فکر وسوال کنی و هرچه بیشتر برایت شک پیدا شود در نهایت امر بیشتر به حقیقت می رسی.[25]
در جای دیگرچه زیبا شهید متفکر بیان فوق را تکمیل می کند:
من برخلاف بسیاری از افراد از تشکیکات و ایجاد شبهه هایی که در مسائل اسلامی می شود با همه علاقهو اعتقادی که به این دین دارم به هیچ وجه ناراحت نمی شوم بلکه در دلم خوشحال می شوم زیرا معتقدم و در عمر خود به تجربه مشاهده کرده ام که این آیین مقدس آسمانی در هر جبهه از جبهه ها که بیشتر مورد حمله و تعرض واقع شده با نیرو مندی و سرافرازی و جلوه و رونق بیشتری آشکار شده ... بگذارید بگویند و بنویسید و سمینار بدهند و ایراد بگیرند تا بدون آن که خود بخواهند وسیله روشن شدن حقایق اسلامی می گرداند.[26]
تدبر و اندیشیدن و انتخاب حق یکی از علامتهایی است که خداوند در قرآن برای اولواالاباب(متفکران) معرفی می کند:
« فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک هداهم الله و اولئک هم اولوالاباب»[27]
پس به بندگانم بشارت بده همان کسانی که سخنان را می شنوند و از بهترین آنها پیروی می کنند آنان کسانی هستند که خداوند هدایشان کرده و آنها خردمند و صاحب فکر هستند.
قهراً وقتی تدبر و اندیشیدن و انتخاب حق امری لازم می شود شک و پرسش هم از لازمه آن می شود که خواه نا خواه شک و پرسش هم شروع می شود و همانطور که معلم شهید فرمودند: جواب دادن به سوالها از سیره متداول پیامبر (ص) و ائمه هدی(ع) می باشد در روایتی از امام صادق (ع) آمده است :
« جاء رجل الی النبی(ص) فقال: یا رسول الله هلکت فقال له (ص) اتاک الخبیث فقال لک: من خلقک فقلت الله فقال لک الله من خلقه فقال ای والذی بعتک بالحق مکان کذا فقال رسول الله (ص) ذاک والله محض الایمان»[28]
مردی خدمت رسول خدا(ص) آمد و گفت : ای رسول خدا به فریادم برس که هلاک شدم حضرت فرمودند شیطان خبیث سراغ تو آمده است چه کسی تو را خلق کرده پس تو در جواب گفتی خداوند پس او دوباره به تو گفته خدا را چه کسی خلق کرده پس آن مرد در جواب رسول خدا گفت به خدا قسم به آن کسی که تو را به حق مبعوث کرد چنین است پس رسول خدا(ص) فرمودند به خدا قسم دین محض ایمان است.
برخورد پیامبر (ص) را با یک سوال کننده ببیند که به او می گویند نه تنها تو کافر و هلاک نشده ای بلکه این خوف و نگرانی تو از اینکه چنین سوالی در قلب تو ایجاد شده و نکند منجر به کفر شود عین ایمان است از آنچه تا کنون بیان شد به راحتی خود می توانید جواب این سوال را بدهید که اعتقاد و ایمانی که خداوند از ما می خواهد آیا یک اعتقاد اجباری است یا اعتقادی است آگاهانه و از روی تحقیق و بررسی؟
مسلم است که اسلام اعتقاد به اصول دین را از روی تحقیق و تفکر می خواهد نه از روی تقلید و ا اجبار و اگر یک ذره توجه کنیم می یابیم که اجبار در دین و اعتقادات اصلاً معنا ندارد زیرا شاید بتوان کسی را با زور اسلحه مجبور کرد مثلاً دروغی بگوید و یا غیبت کند اما به طور قطع به هیچ وجه نمی توان او را مجبور کرد که به فلان مطلب اعتقاد و ایمان داشته باشد زیرا اولاً انسان موجودی است مختار و آزاد و ثانیاً اعتقاد و ایمان از تمور قلبی است که به هیچ وجه اجبار بردار نیست گر چه او در ظاهر بگوید من به همان مطلبی که تو می خواهی معتقد شدم اما همه بالوجدان می دانیم که در قلب خود معتقد نشده است.
بنابراین می توان سوال اول که آیا حکم ارتداد با آزادی و اختیار انسان سازگار است یا خیر اینگونه جواب داد که حکم ارتداد اصلاً نمی تواند موجب تغییر در حوزه اندیشه ها و امور قلبی شود و حتی اگر بالاترین حکم ارتداد که قتل است را در نظر بگیریم انسان را نمی تواند در قلب و اندیشه خود دین دیگری را انتخاب کرده باشد و یا اصلاً دینی را انتخاب نکرده باشد و خداوند چون بهترین روانشناس است به علت اینکه انسان را با تمام روحیات و روانش را خود خلق کرده است به خوبی و بهتر از هر کسی می داند که هیچ کس حتی خود خداوند و ÷یامبر نمی تواند انسان را بر دینی مجبور کند به همین دلیل با صراحت در قرآن می فرماید: »لا اکراه فی الدین»هیچ اجباری در دین نیست و یا در جای دیگر خطاب به پیامبر اکرم(ص) می فرماید:
« انما انت مذکر لست علیهم بمصیطر»[29] اما آنچیزی که خداوند از انسان می خواهد اساساً باید گفت آنچیزی که عقل از انسان می خواهد دین است که باید منصفانه و دور از هر غرض و یا هوای نفسی به مسائل نگاه کنیم و بیندیشیم ÷پس اگر از روی انصاف و عقل تحقیق و بررسی کردی و مسلماً به این عقیده می رسی که خداوند واحد حق است و حضرت محمد (ص) با آن معجزه عجیب خود قران خاتم الانبیاء و دین او و آموزه های او کاملترین می باشد. گرچه در مقام عمل کردن به آموزه ها آن شخص معتقد ممکن است بلغزد و گناه کند اما این ربطی به اعتقاد انسان ندارد و او می تواند انسانی معتقد باشد اعتقادی که به میزان عمل با سعادت جاودانه گره خورده است حال اگر با همه این حرفها این مسلمان دینی غیر از اسلام اختیار کند در اینجا دو صورت پیدا می کند:
- آنکه این شخص مسلمان ولقعاً از روی تحقیق و بررسی و بدون دخالت هوای نفس رسیده است به اینکه دین دیگر غیر از اسلام حق است در اینجه نه تنها او می تواند بلکه موظف به همان نتیجه خود اعتقاد داشته باشد و قطعاً اجر و ÷اداش عمل خود را از خداوند خواهد گرفت.
- آنکه از روی غرض و هوای نفس دین دیگر را انتخاب کرده است و یا اینکه بدون یک مطالعه مناسب و بخاطر یکسری دلیلهای بچگانه می خواهد دین خود را تغییر دهد در اینجا او باید تاوان اعتقادات جدید خود را در نزد خداوند بدهد و قطعاً به نص آیات و روایات چیزی جز جهنم سوزان تاوان این اعتقاد نخواهد بود وتا ابد باید سوزش آن اعتقادات خود را تحمل کند.
اما در هر صورت یک چیز مسلم است و آن اینکه او حق ندارد این اعتقاد خود را ابراز و در نزد دوست یا غیر دوست اسلام را انکار کند و اگر این کار را کرد و برای قاضی ثابت شد حکم ارتداد در حق او اجراء می شود(البته نا گفته نماند اگر پیش قاضی اثبات شد که انمار او به خاطر این بوده است که در ذهن خود شبهه ای داشته که نتوانسته این شبهه را حل کند بعد بخاطر همین شبهه دست از دین اسلام برداشته حکم به کفر و ارتداد او نمی شود[30]
خوب در اینجا که این شخص بدون هیچ شبهه ای حال یا از روی تحقیق و یا از روی غرض دین خود را تغییر داد و آن را به حد انکار می رساند و در بین مردم انکار گفتیم که قطعاً قاضی حکم ارتداد را اجراء خواهد کرد اما در اینجا آن سوال دوم زنده می شود آیا این حکم اسلام با آزادی بیان مخصوصاً با توجه به اصراری که اسلام به تحقیق و بررسی دارد آیا سازگاری دارد یا خیر؟برای یافتن جواب ابتدا باید آزادی بیان را تفسیر کرد و باید دید که آیا کشوری هست که آزادی بیان را به معنای گسترده آن قبول داشته باشد و آن را اجراء کند حتی شما نگاه کنید به کشور های غربی که یک نگاه مادی به عالم دارند آیا آنها حاضر هستند آزادی بیان را به معنای گسترده آن قبول کنند؟ آیا آنها و یا غیر آنها آزادی بیان را در جایی که وحدت و امنیت ملی و منافع آنها آسیب وارد می کند قبول دارند؟ در کدامین کشور شما دیده اید که اجازه دهند شخصی بیاید و قانون اساسی آن کشور را علناً انکار نماید و یا حتی تشکیک وارد کند؟ و در کدامین کشور شما دیده اید که اجازه دهند فردی به اسم آزادی بیان اطلاعات سری یک کشور را بیان کند؟
اگر کشوری بخواهد آزادی بیان را به این گستردگی (یعنی حتی در جایی که امنیت ملی و وحدت جامعه را از بین می برد) قبول کند و به رسمیت بشناسد با دست خود گور خود را کنده است و قطعاً بعد از مدت کوتاهی نابود شده و به آن گور خواهد رفت چرا که این کشور هیچ استقرار نمی یابد و وحدت و امنیت خود را از دست می دهد.
بنابراین در هر کشوری باید قانون اساسی آن پذیرفته شود و در چار چوپ آن حرکت شود تا وحدت و امنیت آن کشور و افرادی که در آن جامعه زندگی می کنند حفظ شود ، امنیت و وحدتی که ارزش آن هزار برابر از ارزش آزادی بیان با این معنای گسترده است حال اگر این جوامع مادی نگر می خواهند امنیت منافع مادیسان در سایه وحدت و استقرارحکومت حفظ شود آیا اسلام عزیز حق ندارد امنیت سعادت دنیوی و اخروی پیروان خود را حفظ کند؟ در حقیقت اسلام با نگاهی بسیار عمیق تر و دقیق تر می خواهد امنیت سعادت ابدی مسلمانان را در سایه استقرار اسلام حفظ شود.
اگر کشور های شرقی و غربی دنبال این هستند که منافع مادی جامعه و افراد را تامین کنند پس به همین علت انکار قانون اساسی را روا نمی دانند اسلام عزیز هم در خدمتی بسیار ارزشمند تر جهت حفظ منافع ابدی افراد و جامعه انکار قانون و اصول اساسی اسلام را روا نمی داند.
اگر بخواهیم به رسم آزادی یان بای انکار را نسبت به قانون و اصول اسلام باز کنیم علاوه بر اینکه استقرار اسلام به خطر می افتد امنیت فکری و اعتقادی و در نتیجه امنیت سعادت ابدی افراد به خطر می افتد واقعاً خروج یک از پیروان اسلام و انکار او ضربه به اعتقادات خیلی از مسلمانان می زند همه که مثل مرحوم ملاصدرا یا بو علی سینا نیستند که خروج و انکار هم کیشان از دین اسلام کوچکترین اثری در آنها نداشته باشد بلکه خیلی ها هستند که در سایه آزادی ارتداد و اینکه می بینند کسی که خود تا دیروز مسلمان بوده حالا دیگر اسلام را قبول ندارد ایمان آنها نیز ضعیف می شود کم کم سعادت ابدی خود را تباه می سازد به عبارت دیگر باید گفت که اسلام هرگز از هجوم دشمنان ترسی ندارد که هجوم و شبهات آنه باعث روشن شدن زیبایی و استحکام این دین می گردد اما واقعاً انکار و خروج مسلمانان به صورت آزاد که به صورت یک نوع اختلاف داخلی است ضربه سهمگینی به اسلام و امنیت اعتقادی مسلمانان می زند و اتفاقاً قرآن کریم استفاده از همی ترفند هارا از جانی یهود در صدر الام اشاره می کند زیرا سران یهود به بعضی از پیروان خود دستور داده بودند تا در هنگام صبح اسلام بیاورند و مسلمان شوند ولی هنگام شب اسلام را انکار کرده و باز کافر شوند تا بدین سبب باعث سستی و ضعف در ایمان مسلمانان شوند علاوه بر همه اینها خیلی وقتها همین انکار ها و آزادیهایی که پیش آمده باعث کشت و کشتار بین مسلمانان شده و وحدت آنها را از ین برده است.
اسلام با تفکر و اندشه مخالف نیست چرا که آنقدر ایمان و یقین به استحکام مبانی خود دارد که نه تنها با اندیشدن مخالفت نمی کند بلکه اساساً تقلید در اصول دین را جایز نمی داند اما با این حال اسلام باید در فکر سلامت روح و افکار افراد جامعه خود باشد بنابراین همانطور که هر تولید کننده غذایی حق ندارد تولید بدون نظارت سازمان بهداشت وارد جامعه کند و یا هر تولید کننده دارویی حق ندارد بدون نظارت سازمان پزشکی تولید خود را وارد جامعه کند چرا که سلامت بدن افراد جامعه را به خطر می اندازد، هر شخصی هم حق ندارد هر تولید فکری خود را خصوصاً حوزه اصول اساسی اسلام بدون نظارت متخصصان دین وارد جامعه کند و سلامت فکری و اعتقادی افراد جامعه را که مرتبط با سعادت ابدی آنها هست به خطر اندازد.
[1] بحار الانوار ج 3 ص 281
[2] سوره روم آيه 30
[3] كتاب خدا و نظام آقرينش ص 39 حضرت آيت الله سبحاني (دام ظله)
[4] همان
[5] دنيايي كه من مي بينم ص 53
[6] سير حكمت در اروپا ص 321
[7] سوره نحل آيات 53 و 54
[8] سوره يونس آيه 12
[9] كتاب هستي بخش ، شهيد هاشمي نژاد ص 149
[10] بحارالانوارج 4 ص27
[11] سوره حديد آيه 4
[12] انعام آيه 97
[13] ملك آيات 32و 4
[14] انفطار آيات 6و 7و 8
[15] عبس آيات 17و18و19
[16] كتاب خدا و نظام آفرينش ، جفر سبحاني ص 172
[17] همان
[18] سوره جاثيه آيه 24
[19] اصول كافي ج 1 ص 101 توحيد صدوق ص 245
[20] سوره انبياء آيه 22
[21] توحيد صدوق ص 244
[22] نهج البلاغه نامه 31
[23] بحار الانوار ج 5 ص 51
[24] تحرير الوسيله ج 2 ص 329
[25] پیرامون جمهوری اسلامی ص 96 شهید مطری
[26] نظام حقوق زن در اسلام شهید مطهری ص 55
[27] زمر آیات 17و 18
[28] اصول کافیی ج 2 ص 422
[29] قیامت 5
[30] جواهر االکلام ج 6 ص 46