بررسی زندگی خواجه اباصلت هروي
علت هلاكت مردم در زمان حضرت نوح(عليهالسلام)
اباصلت هروي ميگويد: از امام رضا(عليهالسلام) سؤال كردم به چه
(1)
عيون اخبار الرضا(عليهالسلام)، ص 153 تا 155. امالي الصدوق: 84-82. بحار: 11/74-72 و مسند الامام الرضا: 2/93.
مجموعه آثار فارسي دومين كنگره جهني حضرت رضا(عليهالسلام): 1/477، 14/23024.
پايان صفحه 146
علت خداوند، همهي مردم دنيا را در زمان حضرت نوح غرق كرد، در حالي كه در ميان آنان كودكان بيگناهي وجود داشت؟
امام رضا(عليهالسلام) در پاسخ فرمود: در ميان آنها اطفال نبود زيرا خداوند مردان و زنان قوم نوح را به مدت چهل سال عقيم كرد، در نتيجه نسل آنها منقطع شد و در حالي غرق شدند كه كودكي در ميان آنها بنود، و اين چنين نيست كه خداوند كسي را كه گناهي ندارد به غذاب خود هلاك نمايد. آن كساني كه از قوم نوح(عليهالسلام) غرق شدند و سايرين كه غرق شدند، به خاطر اين بود كه راضي به تكذيب مكذبين نبوت پيامبر خدا، حضرت نوح بودند، و كسي كه در كاري حاضر نباشد، اما به انجام آن رضايت داشته باشد، مانند كسي است كه حاضر بوده و آن كار را انجام داده است.(1)
حضرت نوح و يارانش بعد از طوفان
اباصلت هروي ميگويد: حضرت رضا(عليهالسلام) فرمود: هنگامي كه نوح(عليهالسلام) در زمين فرود آمد او و فرزندان و پيروانش تعدادشان هشتاد نفر بودند. نوح در همان مكاني كه فرود آمدند قريهاي بنا كرد و آن را قريةالثمانين (روستاي هشتاد) نام گذاشت چون هشتاد نفر بودند.(2)
(1) عيون اخبار الرضا: 2/75. توحيد صدوق: 392. علل الشرايع: 1/30. بحارالانوار: 5/283. مسند الامام الرضا: 1/54.
(2) علل الشرايع: 1/30. بحارالانوار: 11/322. مسند الامام الرضا: 1/55.
پايان صفحه 147
اصحاب رس و سرگذشت آنان اباصلت هروي ميگويد: حديث كرد براي ما، حضرت رضا عليبن موسي، از پدرش موسيبن جعفر از پدرش جعفربن محمد، از پدرش محمدبن علي، از پدرش عليبن الحسين، از پدرش حسينبن علي(عليهالسلام) كه فرمود: مردي از اشراف و بزرگان قبيله بنيتميم، بنام عمرو سه روز قبل از شهادت علي(عليهالسلام)، خدمت آن حضرت رسيد و گفت: يا اميرالمؤمنين! مرا از اصحاب رس خبر دهيد كه در چه زماني بودند؟ و در كجا زندگي ميكردند؟ و پادشاهشان كي بود، و آيا خداوند براي آنها پيغمبري فرستاد؟ و به چه وسيلهاي هلاك شدند؟ چون در قرآن نام آنها را ميبينم و از سرگذشت آنان چيزي نميبينم.
علي(عليهالسلام) به او فرمود: از من مطلبي پرسيدي كه قبل از تو كسي آن را نپرسيده است، و كسي بعد از من هم تو را آگاه نخواهد كرد مگر از قول من. در كتاب خدا هيچ آيهاي نيست مگر اينكه من تفسير آن را ميدانم و محل نزول آن را كه در بيابان بوده و يا كوهستان و همچنين وقت نزول آن را كه در شب نازل شده يا روز، ميدانم. و در اينجا ـاشاره به سينه مباركش كردـ علوم فراواني است لكن طلاب و جويندگان آن كماند و به همين زودي پشيمان شوند، ولي آنگاه مرا در ميان خود نميبينند.
بدان اي برادر تميمي! آنها گروهي بودند كه درخت صنوبر را ميپرستيدند، و آن درخت را شاه درخت ميگفتند، يافثبن نوح آن درخت را كنار چشمهاي كهم به آن «دوشاب» ميگفتند، غرس كرده بود، و آن درخت بعد از طوفان، براي حضرت نوح(عليهالسلام) روييد.
آن جماعت را از آن جهت «اصحاب رس» ميگفتند كه آنان،
پايان صفحه 148
پيغمبر خود را در زمين فرو بردند و اين قضيه بعد از حضرت سليمان(عليهالسلام) بود آنها دوازده قريه داشتند كه در كنار رود رس، كه يكي از نهرهاي مشرق است، قرار گرفته بود. اين نهر را از اين جهت «رس» ميگفتند كه در آن ايام نهري پر آبتر و شيرينتر و قويتر از آن نبود، و آباديهاي بيشتر و آبادتر غير از آنجا، در جاي ديگر وجود نداشت.
آن دوازده قريه مذكور آبان، آذر، دي، بهمن، اسفندار، فروردين، ارديبهشت، خرداد، تير، مرداد، شهريور و مهر ميگفتند. شهر بزرگ آنها اسفنددار بود و پادشاه آنها در همين شهر زندگي ميكرد كه به او تركوزبن غابوربن ياربن سازنبن نمرودبن كنعان بود كه اين آخري فرعون زمان ابراهيم(عليهالسلام) ميگفتند و چشمه و درخت صنوبر نيز در همين شهر بود.
آنان دانه ميوه درخت صنوبر را در هريك از اين دهكدهها كاشته بودند و دانه روييده و هريك درخت بزرگي شده بود و نهر آبي از آن چشمه كه نزديك درخت صنوبر بود، به طرف اين دانه كشيده بودند. آنها آب چشمه و نهرهايي را كه از آن جاري ساخته بودند بر خود حرام كرده بودند و نه خود از آن ميخوردند و نه چهارپايانشان، از نهر بزرگ رس آب ميآشاميدند.
اصحاب رس در هريك از ماههاي سال در يكي از قريههاي دوازدهگانه جشن و عيد ميگرفتند و همه در آنجا جمع ميشدند و بر شاخههاي درخت صنوبر پارچهاي از حرير كه بر آن تصاويري گوناگون بود آويزان ميكردند. سپس گاو و گوسفند ميآوردند و
پايان صفحه 149
قرباني درخت ميكردند و آتش روشن مينمودند و هنگامي كه دود آتش و گوشتها به آسمان بلند مي شد و بين آنها و آسمان حائل ميگرديد با صورت به زمين افتاده و درخت صنوبر را سجده ميكردند و با گريه و فرياد و التماس ميخواستند تا درخت از آنها راضي شود در همين حال شيطان ميآمد و برگهاي درخت را تكان ميداد و مانند كودكان فرياد ميزد و ميگفت: بندگان من از شما راضي شدم، ناراحت نباشيد و خوشحال باشيد، آنها هم سرهاي خود را از سجده برميداشتند و شروع به خوردن شراب ميكردند و مشغول نواختن ساز و آواز ميشدند و سنج ميزدند. آن شب و روز را به همين شكل ميگذراندند و پس از اتمام اين مراسم به خانههايشان برميگشتند.
ـمردم عجم و فارسها اسامي ماههاي سال را از اسامي اين دهكدهها گرفته بودندـ بعد از اين مراسم اهالي آن به يكديگر ميگفتند اين هم عيد فلان قريه، تا اينكه نوبت عيد قريه بزرگ ميرسيد و در آن كوچك و بزرگشان جمع ميشدند و در كنار درخت صنوبر و چشمه مذكور خيمهاي از ديبا كه منقوش به انواع تصاوير بود سرا پا ميكردند. بر آن خيمه دوازده در، درست كرده بودند كه اهالي هريك از دوازده قريه از يكي از آن دره وارد ميشدند و درخت صنوبر بزرگ را كه خارج از خيمه بود سجده ميكردند و قربانيهاي خود را كه بيشتر ازقربانيهاي درخت ده خودشان بود تقديم ميكردند.
در اين هنگام خود ابليس، سردسته شياطين ميآمد و درخت صنوبر را محكم به حركت در ميآورد و تكان ميداد و از درون آن با فرياد بلند سخن ميگفت و به آنها وعده و نويد بقاء و عمر زياد ميداد، كه اين وعدهها و نويدها از آن شياطين كه در آن درخت ديگر بودند بيشتر بود. آنگاه سرهاي خود را از سجده برميداشتند، در حالي
پايان صفحه 150
كه آنقدر شاد و خوشحال بودند، كه چيزي نميفهميدند و حرف نميزدند و به شرب خمر و لهويات مشغول ميشدند، و اين برنامه تا دوازده روز ادامه داشت. بعد از اتمام اين مراسم بخانههايشان برميگشتند.
چون كفر و طفيان آنها نسبت به خداوند بزرگ، و عبادت آنها غير خدا را، بطول كشيد، خداوند پيامبري از بنياسرائيل از اولاد يهودا فرزند حضرت يعقوب(عليهالسلام) به سوي آنان فرستاد. اين پيامبر مدت زيادي در ميان آنها زندگي كرد و آنان را به عبادت خدا و پيروي از او و ترك شرك دعوت كرد، لكن آنها از وي پيروي نكردند و دعوت او را نپذيرفتند.
آن پيغمبر، چون اصرار و پيشروي آنها را در ضلالت و گمراهي، و قبول نكردن دعوت تكامل آفرين و حيات بخش خداوند را از آنها ديد، و موسم عيد بزرگ آنها رسيده بوده، گفت: اي پروردگار! بندگان تو از قبول گفتههاي من، سر باز زدند و مرا تكذيب كردند و بتو كافر شدند و اينك درختي را ميپرستند كه نفع و ضرري براي آنها ندارد، پس درخت آنها را خشك كن و قدرت و توان خود را به آنها بنمايان.
آن مردم چون صبح كردند، مشاهده نمودند كه درخت خشك شده است، اصفحاب رس از اين قضيه بسيار مضطرب و ناراحت شدند و به دو گروه تقسيم شدند، گروهي گفتند: اين مرد كه ادعا و گمان ميكند فرستاده پروردگار آسمان و زمين بسوي شماست، خدايان شما را سحر كرده تا نظر شما را از خدايان خودتان برگردانده و به سوي خداي خود، متوجه كند.
گروه ديگر گفتند: چنين نيست، بلكه خدايان شما از اين مرد
پايان صفحه 151
خشمگين شدهاند، چون او از آنها عيبجوئي ميكرد و شما را به عبادت غير آنها ميخواند و الآن اين درخت غضب كرده و خرمي و شادابي خود را از شما دريغ داشته است تا شما به غيرت آئيد و خشمگين شويد و از او دفاع كنيد.
پس رأي و نظرشان بر اين شد كه آن پيغمبر را بكشند، لذا لولههائي ساختند كه دهانه آنها وسعت داشت باندازهاي كه انساني از ميان آن ميگذشت. سپس آنها را در قعر چشمه قرار دادند و تا سطح آب بالا آورده و روي هم چيدند، مانند آبگذرها و جوهائي كه روي آن را ميپوشانند، آنگاه آبهائي كه از منافذ وارد فضاي لولهها شده بود تخليه كردند و در پائين آن يعني زير چشمه چاه عميق حفر كردند و آن پيغمبر را در ميان آن چاه افكندند و بعد سنگ بزرگي روي سر چاه قرار دادند تا آب داخل چاه نفوذ نكند، سپس آن لولهها را برداشتند.
پس از اينكه پيغمبر خدا را به اين صورت در قعر آن چاه قرار دادند گفتند: اميدواريم با اين كار، خداي ما از ما راضي شده باشد، چون ديد كه ما كسي را كه بدگوئي ميكرد و از عبادت او، جلوگيري مينمود، كشتيم و زير آب و گل دفن كرديم، اينك بار ديگر طراوت درخت صنوبر عود خواهد كرد و برگ خواهد داد. آن جماعت در تمام آن روز فرياد و ناله پيغمبر را ميشنيدند كه ميگفت: خداي من تنگي مكان و شدت ناراحتي مرا ميبيني، بر ضعف و سستي و ناچاري من رحم كن، و در قبض روحم تعجيل فرما، و در اجابت دعايم تأخير روا مدار. تا اينكه از دنيا رفت.
پس از اين ماجرا خداوند به جبرئيل گفت: آيا اين بندگاني كه صبر و بردباري من آنها را مغرور كرده و از مكر من ايمن هستند، و غير مرا عبادت ميكنند و فرستاده مرا ميكشند، گمان ميكنند در
پايان صفحه 152
آسايش و امنيت خواهند بود، و يا از زير سلطه من خارج خواهند شد؟ و چطور! و حال آنكه من از كساني كه مرا عصيان كنند و از عذاب و عقاب من نهراسند، انتقام ميگيرم. به عزت و جلالم قسم ياد كردهام كه آنها را عبرت بخش جهانيان قرار دهم.
پس چون روز سالگرد عيدشان فرا رسيد، و به محل برگزاري جشنها رفتند، ناگهان باد شديدي وزيدن گرفت و آن جماعت حيران و سرگردان شدند و از شدت وحشت نتوانستند كاري براي نجات خود انجام دهند و به هم ديگر پناه ميبردند.
زمين زير پايشان سنگ كبريت شده و ميسوخت و ابر سياه قيرگوني، بر سرشان سايه افكند و بدنهايشان همانند سرب كه در آتش ذوب ميشود، ذوب شد. از غضب خدا و نزول بلا به خدا پناه ميبريم و لاحول و لاقوة الابالله العظيم(1)
وحي خدا به يكي پيامبران در مورد غضب، غيبت...
اباصلت هروي گويد: از عليبن موسي الرضا(عليهالسلام) شنديم ميفرمايد: خداوند بزرگ به يكي از پيامبران وحي فرستاد: چون صبح كردي با اولين چيزي كه رو برو شدي آنرا بخور و با دومين چيزي كه روبرو شدي پنهانش كن و سومين چيز را بپذير و پناه ده و چهارمين را نا اميد برگردان و از پنجمين چيز فرار كن.
چون صبح شد، آن پيغمبر حركت كرد و در مسير خود با كوه سياه و بزرگي روبرو شد، ايستاد گفت: خداوند مرا امر كرده كه اين كوه را
(1) عيون اخبار الرضا: 205. علل الشرايع: باب38صفحه40. بحارالانوار:14/148 و جلد56/109. مسندالرضا:1/360.
پايان صفحه 153
بخورم و سرگردان و متحير باقي ماند، بعد با خودش گفت: خداوند مرا به چيزي كه توان آنرا نداشته باشم تكليف نميكند. سپس به طرف كوه حركت كرد تا آنرا بخورد، هر چه به آن نزديكتر ميشد، كوه كوچكتر ميشد، تا وقتي به كوه رسيد آنرا به اندازه لقمهاي ديد و آنرا خورد و احساس كرد لذيذترين لقمهها را خورده است.
پس از آن عبور كرد و به طشتي طلائي رسيد با خود گفت: خداوند دستور داده آن را پنهان كنم، پس گودالي حفر كرد و آن طشت را در ميان گودال گذاشت و روي آن خاك ريخت و به راه خود ادامه داد، مقداري از راه را كه پيمود متوجه شد طشت طلائي از زير خاك بيرون آمده و آشكار شده است با خود گفت: من به كاري كه مأمور بودم، انجام وظيفه كردم، و براه خود ادامه داد.
در ادامه راه، پرندهاي را ديد كه يك باز شكاري به دنبال صيد او بود و آن پرنده گرداگرد او ميچرخيد- و به او پناه آورده بود. با خود گفت خداوند مرا مأمور كرده كه اين پرنده را پناه دهم، پس آستين خود را گشود و آن پرنده در آستين او پنهان شد. آن باز شكاري با مشاهده اين وضع به آن پيامبر گفت: صيد مرا از من گرفتن در حالي كه من چند روز بود در پي شكار او بودم . آن پيغمبر با خود گفت پروردگارم مرا امر كرده كه اين باز را مأيوس و نااميد نكنم، پس تكه گوشتي از ران خود قطع كرد و جلو او انداخت تا بخورد و بعد از آنجا گذشت، تا به گوشت مرده گنديدهي كرم افتاده اي برخورد كرد، با خود گفت: پروردگارم دستور داده تا از اين مردار فرار كنم، سپس از آن فرار كرد و به خانه خود برگشت و خوابيد، در خواب ديد كه به او گفته شد: تو به آنچه مأمور شده بودي انجام وظيفه كردي، اما آيا معنا مقصود را دانستي چه بود؟
پايان صفحه 154
گفت: نه.
به او گفته شد: اما آن كوه را كه ديدي، كنايه از خشم و غضب است، بدرستي كه بنده هنگامي كه خشمگين و غضبناك ميشود، خود را نميبيند و از شدت غضب ارزش و مقدار خود را فراموش ميكند. وقتي كه خودش را حفظ و بر اعصابش مسلط شود خودش را شناخته و خشم و غضبش را آرام كند، عاقبت غضب او مثل آن لقمه، لذيذ و شيرين ميشود.
اما آن طشت طلائي: كنايه از عمل صالح است. هر گاه بنده آنرا مخفي و پنهان داشته باشد، سزاوار است كه حق تعالي آن را ظاهر و آشكار سازد تا آنكه علاوه بر ذخيره ثواب اخروي، آن بنده را به آن عمل، زينت بخشد.
اما منظور از آن پرندهاي كه بتو پناه آورد، كسي است كه براي پند و نصيحت پيش تو ميآيد پس او را بپذير و نصيحت او را قبول كن.
و اما مراد از آن باز شكاري، كسي است كه براي طلب حاجت و نيازي پيش تو ميآيد پس او را نا اميد و مأيوس از خود بر مگردان.
و اما مراد از آن گوشت گنديدهي كرم افتاده غيبت است پس از آن فرار كن(1).
شكرنعمت
شيخ طوسي از گروهي از راويان و آنها از ابوالمفضل نقل ميكنند كه گفت: ابوعبدالله محمدبن عبداللهبن راشد طاهري كاتب در خانه عبدالرحمن بن عيسي روز سهشنبه بيست و يكم ماه جماديالاولي
(1) عيون اخبارالرضا:1/275. خصال شيخ صدوق:267. بحارالانوار:14/456. مسند الرضا:1/50.
پايان صفحه 155
سال سيصد و بيست و چهار هجري قمري بر من املاء كرد و گفت: عليبن محمدبن فرات در يكي از روزها مرا همراه كمكهاي زيادي پيش ابي احمد عبيداللهبن طاهر فرستاد، كمكها را به او رساندم و ديدم دچار فقر شديدي است. او كمكها را پذيرفت و فيالبداهة اين دو بيت شعر را نوشت:
|
ايادك عندي معظمات جلائل |
|
طوال المدي شكري لهن قصير |
|
فان كنت عن شكري غنياً فانني |
|
الي شكر ما اوليتني لفقير |
نعمتهاي تو پيش من عظيم و بزرگ است و پيوسته شكر و سپاس من بر آن ناچيز و اندك است.
اگرچه تو از شكر و سپاس من بينيازي ولي من به سپاسگزاري دادههاي تو نيازمندم.
محمدبن عبدالله گويد: گفتم: خدا امير را سربلند كند، شعر خوبي است! گفت: بهتر از آن چيزي است كه اين اشعار را از آن گرفتهام، گفتم: چه چيز؟
گفت: دو حديث است كه اباصلت هروي عبدالسلامبن صالح برايم نقل كرد. اباصلت گفت: حديث كرد مرا ابوالحسن عليبن موسيالرضا(عليهالسلام) و گفت حديث كرد مرا پدرم از جدم جعفربن محمد از پدرش از جدش اميرالمؤمنين صلوات الله عليهم اجمعين كه آن حضرت فرمود رسول خدا(ص) فرمود: سريعترين عقوبتي كه دامنگير است انسان ميگردد، كفران و ناسپاسي نعمت است.
عقوبت كفران نعمت
و حديث كرد مرا اباصلت با همين اسناد كه رسول خدا فرمود: روز قيامت بندهاي از بندگان خدا در پيشگاه عدل پروردگار حاضر
پايان صفحه 156
ميكنند، خداوند فرمان ميدهد او را در آتش اندازند، پس آن بنده ميگويد: بار خدايا دستور دادي تا مرا در آتش اندازد، و حال آنكه من قاري قرآن بودم، پس خداوند ميفرمايد: اي بندهي من به تو نعمت دادم و تو شكر و سپاس نعمتهاي مرا بجا نياوردي. آن بنده گويد: فلان نعمت را به من دادي و من در برابر آن، فلان شكر و سپاس را بجا آوردم و او همچنان نعمتهاي خداوند را شمارش كرده و شكر و سپاس خود را در برابر آنها بازگو نمايد، پس در اين هنگام خداوند ميفرمايد:
اي بنده من تو راست ميگوئي، لكن تو ميبايست از فلان كس كه نعمت مرا به تو رسانيد سپاسگزاري ميكردي. من سوگند ياد كردهام كه شكر هيچ بندهاي بر نعمتهايم را قبول نكنم، مگر اينكه از اشخاصي كه وسيله رسانيدن نعمت من به بندگان شدهاند، سپاسگزاري شود.
مراتب ايمان
محمدبن عبدالله گويد: پيش عليبن فرات كه در مجلس ابيالعباس احمدبن محمدبن فرات بود برگشتم و ماجرا را برايش تعريف كردم ابيالعباس آن را پسنديد و براي خود نوشت و بعد مرا با هداياي بيشتر از هداياي برادرش پيش ابي احمد عبيدالله فرستاد من هدايا را به او تحويل دادم و او پذيرفت و خوشحال شد و براي ابوالعباس اين دو بيت شعر را نوشت:
|
شكريك معقود بايماني |
|
حكم في سري و اعلان |
|
عقد ضمير و فم ناطق |
|
و فعل اعضاء و اركان |
سپاس و شكرگزاري از تو سرشته به ايمان و وظيفه من در پنهان و آشكار است.
اين شكر با عقيده قلبي و زبان گويا و فعل اعضا و جوارح است.
پايان صفحه 157
گفتم: خدا عزت امير را زياد كند، اين شعر از آن شعر اول بهتر و زيباتر است. گفت: بهتر از اين شعر چيزي است كه شعر را از آن اقتباس كردهام. گفتم: چيست؟ گفت: آن، حديثي است كه حديث كرد مرا به آن، اباصلت عبدالسلامبن صالح در نيشابور. و گفت: حديث كرد مرا ابوالحسن علي بن موسي الرضا(عليهالسلام) فرمود حديث كرد مرا پدرم موسي كاظم گفت، حديث كرد مرا پدرم جعفر صادق، فرمود حديث كرد مرا پدرم محمد باقر گفت، حديث كرد مرا پدرم علي بن الحسين گفت، حديث كرد مرا پدرم حسين بي علي گفت: حديث كرد مرا پدرم اميرالمؤمنين علي(عليهمالسلام) گفت: رسول خدا(صلي الله عليه و آله) فرمود:
«ايمان شناخت و تصميم به قلب و اقرار و گفتار به زبان و عمل به دستورات است»
محمد بن عبدالله گويد: پيش ابي العباس احمد بن محمد بن فرات نشستم و اين حديث را برايش گفتم و او براي خود نوشت.
ابي احمد عبيدالله بن عبدالله بن طاهر گويد: اباصلت در مجلس برادرم در نيشابور بود و در اين مجلس فقهاي نيشابور از جمله اصحاب حديث كه در ميانشان اسحاق بن راهويه بود، حضور داشتند. اسحاق بن راهويه رو به اباصلت كرد و گفت اي اباصلت اين چه اسنادي است، خيلي عجيب و غريب است؟!
اباصلت گفت: اين اسناد مرهم و شفاي ديوانگان است كه هرگاه به مجنون خوانده شود باذن خداي بزرگ شفا مي يابد.(1)
(1) امالي شيخ طوسي:2/64 تاريخ بغداد:1/342. بحارالانوار:66/70 و جلد 71/224. الكني و الالقاب شيخ عباس قمي:2/265. مسند الامام الرضا:1/280.
پايان صفحه 158
در فضيلت ماه رجب
عبدالسلام بن صالح هروي ميگويد: امام رضا(عليهالسلام) فرمود: كسي كه روز اول ماه رجب را روزه بگيرد، خداوند روزي كه او را ملاقات كند(قيامت) از او راضي شود، و نيز كسي كه دو روز از ماه رجب را روزه بگيرد، روزي كه او را ملاقات كند از او راضي شود و او را راضي گرداند و دشمنانش و كساني كه به گردن او حقي دارند را از او راضي نمايد و كسي كه هفت روز از ماه رجب را روزه بگيرد، وقتي از دنيا برود، درهاي آسمانهاي هفتگانه بر روحش گشوده شود تا به ملكوت اعلا و اصل گردد. و كسي كه هشت روز از ماه رجب را روزه بگيرد، درهاي بهشتهاي هشتگانه براي او باز و گشوده شود و كسي كه پانزده روز از ماه رجب را روزه بگيرد، خداوند بزرگ همه حاجات او را بجز حاجتي كه در آن گناه و يا قطع رحم باشد، برآورده و روا سازد.
و كسي كه همهي ماه رجب را روزه بگيرد از گناه پاك شود، مانند روزي كه از مادر متولد شده است و از آتش آزاد گردد و همراه بندگان برگزيده و نيكوكار خداوند وارد بهشت گردد(1).
ماه شعبان
عبدالسلام بن صالح اباصلت هروي گويد: روزي كه آخرين جمعه ماه شعبان بود خدمت امام رضا(عليهالسلام) رسيدم آن حضرت به من فرمود: اي اباصلت! ماه شعبان بيشترش گذشته و اكنون آخرين
(1) فضائل الاشهر الثلاثة. و بحارالانوار:94/42.
پايان صفحه 159
جمعه ماه شعبان است، اينك در باقي مانده اين ماه تقصير و كوتاهيهاي خود را جبران كن، و به كارهائي كه بدردت ميخورد رو آور، و كارهايي را كه برايت فايده ندارد، ترك كن و دعا واستغفار كن و قرآن زياد بخوان و از گناهانت توبه كن تا هنگامي كه ماه خدا در رمضان، به سراغت ميآيد، مخلص براي خدا شده باشي.
اگر در عهدهات امانتي هست آن را به صاحبش برگردان، و اگر نسبت به مؤمن در دل كينه داري آنرا از دل بيرون كن، و اگر به گناه و فساد آلوده ميباشي، دست از آن بشوي و تقواي الهي پيشه كن، در كارهاي پنهان و آشكارت بر خدا توكل داشته باش، خداوند ميفرمايد:
و من يتوكل علي الله فهو حسبه ان الله بالغ امره قد جعل الله لكل شي قدراً(1)
(و هر كس بر خدا توكل كند خدا او را كافي است، خدا كار خود را به اجرا ميرساند و خداوند هر چيزي را به اندازه قرار دادهاست).
و در باقي مانده اين ماه اين دعا را زياد بخوان:
اللهم ان لم تكم قد غفرت لنا في ما مضي من شعبان فاغفرلنا فيما بقي منه.
(پروردگارا! اگر چنانچه ما را در روزهاي گذشته از ماه شعبان نيامرزيدهاي، در روزهاي باقيمانده از آن ما را بيامرز).
بدرستي كه خداوند بزرگ در اين ماه شعبان، كساني را از آتش
(1) سوره طلاق:3.
پايان صفحه 160
دوزخ بخاطر حرمت ماه رمضان، آزاد ميكند.(1)
حكم نماز در حال اضطرار
الصدوق باسناده عن ابوالصلت عبدالسلام بن صالح قال: حدثني علي بن موسيالرضا عن ابيه موسي عن ابيه جعفر عن ابيه محمد عن ابيه عليبن الحسين عن ابيه الحسين عن علي عليهمالسلام قال: قال رسولالله صليالله عليه و آله: اذا لم يستطعالرجل ان يصلي قائماً فليصل جالساً فان لم يسطع ان يصلي جالساً فليصل مستلقياً ناصبا رجليه حيال القبله يؤمي ايماء.(2)
اباصلت هروي گويد: امام رضا برايم نقل كرد از پدرش موسي، از پدرش جعفر، از پدرش محمد، از پدرش عليبنالحسين، از پدرش حسينبن علي، از پدرش علي عليهمالسلام، از رسول خدا صليالله عليه و آله كه فرمود:
هرگاه كسي قدرت و توان ايستاده نماز خواندن نداشته باشد، پس نشسته نماز بخواند و هرگاه قدرت نداشته باشد، نشسته نماز بخواند به پشت بخواند و پاهاي خود را بطرف قبله دراز كند و با اشاره بخواند.
فضيلت روزه يومالشك
قال المفيد في المقته: و عن ابي الصلت عبدالسلام بن صالح
(1) عيون اخبارالرضا: 2/51. اقبال الاعمال: 8. بحارالانوار: 94/72. وسائل الشيعه: 7/218.
(2) عيون اخبار الرضا: 2/68. بحارالانوار: 81/334. مسندالرضا: 2/157.
پايان صفحه 161
عن الرضا (عليهالسلام) عن آبائه قال: قال رسولالله (صلي الله عليه و آله): من صام يوم الشك فراراً بدينه فكانما صام الف يومه من ايام الاخره غرا زهراً لا تشاكل ايام الدنيا.(1)
شيخ مفيد در كتاب مقنعه گويد: اباصلت از امام راضا از آباء گرامياش نقل كرده كه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) فرمود: كسي كه بخاطر انجام وظيفه ديني يومالشك(2) را روزه بگيرد مثل اين است كه هزار روز از روزهاي نوراني و درخشان آخرت كه مانند روزهاي دنيا نيست، روزه گرفته است.
كفاره روزه
الصدوق باسناده عن عبدالسلام بن صالح الهروي قال: قلت للرضا (عليهالسلام): يابن رسولالله قد روي عن آبائك فيمن جامع من شهر رمضان اوافطر فيه ثلاث كفارات و روي عنهم ايضا عنهم كفاره واحده فبايّ الخبرين تأخذ؟
فقال عليهالسلام: بهما جميعا قال: متي جامع الرجل حراما او افطر علي حرام في شهر رمضان فعليه ثلاث كفارات عتق رقبه و
(1) وسائل الشيعه چاپ مؤسسه آلالبيت: 1/300. مقنعه: 48.
(2) يوم الشك يعني روزي كه انسان شك دارد آخر ماه شعبان است يا اول ماه رمضان، روزه آن روز واجب نيست و اگر بخواهد روزه بگيرد بايد نيت ماه شعبان كند يا اگر روز قضا بر ذمه دارد نيت قضا كند و چنانچه بعدا معلوم شود ماه رمضان بوده از رمضان حساب ميشود ولي اگر در ميان روز بفهمد بايد فوراً نيت خود را به روزه ماه رمضان برگرداند.
رسالههاي عمليه از جمله رساله توضيحالمسائل امام خميني(ره).
پايان صفحه 162
صيام شهرين متتابعين و اطعام ستين مسكينا و قضاء ذلك اليوم و ان كان نكح حلالا او افطر علي حلال فعليه كفاره و قضاء ذلك اليوم و ان كان ناسيا فلا شي عليه.(1)
اباصلت هروي ميگويد از امام رضا(عليهالسلام) سؤال كردم: يابن رسولالله از پدرانت روايت شده، هركس در ماه رمضان مجامعت كند و يا افطار نمايد، بايد سه كفاره بدهد، نيز از آنها روايت شده كه بايد يك كفاره بدهد. ما به كدام يك از اين دو روايت عمل كنيم؟ امام رضا(عليهالسلام) فرمود: بايد به هر دو عمل شود و بعد از آن در توضيح حديث فرمود:
هرگاه مردي با حرام مجامعت كند و يا با حرام در ماه رمضان افطار نمود بايد سه كفاره بدهد: بردهاي آزاد كند، و دو ماه پياپي روزه بگيرد و شصت مسكين را اطعام كند، ولي اگر با زوجه خود جماع كند و يا با حلالي افطار نمايد، بايد يك كفاره بدهد و روزه را هم قضا نمايد و اگر چنانچه فراموش كرد، چيزي بر او نيست.
(1)عيون اخبار الرضا: 1/314. من لا يحضره الفقيه: 3/378. معاني الاخبار: 389. تهذيب: 4/209. استبصار: 2/97. بحارالانوار: 93/280. مسند امام الرضا: 2/193.
پايان صفحه 163
قصيده تائيّه دِعبِل خزاعي به روايت اباصلت هروي
اهميت قصيده دعبل
همانگونه كه در مباحث اين كتاب روشن گرديده است، اباصلت منادي احياي فرهنگ علوي براساس تعاليم رضوي بود و در ميادين مختلف از عهده اين مهم برآمد و آثار شيعي را گسترش داد. از نمونههاي بارز اين آثار اشعار دعبل خزاعي است كه توسط اباصلت نقل شدهاست.
آنطور كه از كتب تاريخ برميآيد ناقل و گزارشگر جريان ديدار دعبل با امام عليبن موسيالرضا(عليهالسلام) و قرائت قصيده تائيهاش در پيشگاه آن حضرت، اباصلت ميباشد. شيخ صدوق و عليبن عيسي اربلي و ديگران بدين موضوع تصريح كردهاند.(1)
دعبل يكي از شخصيتهاي مهم سياسي شيعه است كه توانست از فرصت ولايت عهدي امام رضا(عليهالسلام) استفاده كرده و از اين تريبون فراهم شده توسط دستگاه خلافت، قصيده تائيه و ساير اشعار خود را كه تاريخچه مطلومانه امامان شيعه را در آن ترسيم كرده و سرود دردهاي آنان است را به گوش جامعه اسلامي برساند.
«دعبل كه هرگز به هيچ خليفه و وزير و اميري روي خوش نشان نداده و در دستگاه آنان رحل اقامت نيفكنده بود و هيچكس از سر جنبانان خلافت از تيزي زبان او مصون نمانده بود و به همين دليل هميشه مورد تعقيب دستگاههاي دولتي بسر ميبرد و ساليان دراز دار
1)عيون اخبار الرضا: 2/263. كشف الغمه في معرفه الائمه: 3/318 و 163-159 ترجمه المناقب: 3/76.
پايان صفحه 164
خود را بر دوش خود حمل ميكرد و ميان شهرها و آباديها سرگردان و فراري ميگذرانيد، توانست به حضور امام و مقتداي محبوب خود برسد و معروفترين و شيواترين قصيدة خود را كه ادعانامة نهضت نبوي بر ضد دستگاههاي خلاف اموي و عباسي است براي آن حضرت به سرايد و شعر او در زماني كوتاه به همه اقطار عالم اسلام برسد...».(1)
عبدالسلام بن صالح اباصلت هروي گويد: دعبل بن علي خزائي در شهر مرو بر امامرضا(عليهالسلام) وارد شد و عرض كرد: يابنرسولالله! قصيدهاي در مدح شما سرودهام و با خودم عهد كردهام كه آن را قبل از شما براي كسي قرائت نكنم. امامرضا(عليهالسلام) فرمود: قصيدهات را بياور و بخوان دعبل شروع به قرائت قصيدة معروف خود «مدارس آيات» كرد، به اين بيت كه رسيد:
اري فيئهم في غير متقسما و ايديهم من فيئهم صفرات
مال فييء را كه حق ائمه هدي سلاماللهعليهم، است ميبينم، ميان ديگران تقسيم ميشود و دستهاي ايشان از بهره و حق خود خالي است امام رضا(عليهالسلام) گريست و فرمود: راست ميگويي اي خزاعي!
دعبل چون اين بيت را قرائت كرد:
اذا و تروا مدوا الي واتريهم اكفا عن الاوتار منقبضات
هرگاه دشمنان اهل بيت به آنها آزار و اذيتي رسانند (از مطلوميت) در برابر اذيتهاي دشمنان انتقام نكشند و دستهاي خود را از مكافات آنان باز دارند.
امام رضا(عليهالسلام) «به علامت تأييد گفتار دعبل» دو دست مباركش را
(1) مجموعه آثار فارسي تخستين كنگره جهاني حضرت رضا: 44.
پايان صفحه 165
بهم گرداند و فرمود: آري بخدا سوگند دستشان از انتقام بسته است. و چون به اين بيت رسيد:
لقد خفت فيالدنيا و ايام سعيها
و اني لارجو الا من بعد وفاتي
پيوسته در طول زندگي هراسان و بيمناك بودم ولي اميدوارم كه بعد از مرگ از ايمني و راحتي ابدي برخوردار باشم.
امام فرمود: خداوند روز قيامت ترا از وحشت و هراس ايمن سازد. و سرانجام به اين بيت كه رسيد:
و قبر ببغداد لنفس زكيّه تضمنها الرحمن في الغرفات
در بغداد قبري است كه مدفن نفسي پاك و روحي مطهر است كه خداوند رحمن او را در غرفههاي بهشت مسكن داده است.
امام رضا(عليهالسلام) به او فرمود: آيا اجازه ميدهي كه به اين قسمت از قصيدهات، اين دو بيت را اضافه كنم كه سرودهات كامل گردد؟
دعبل عرض كرد: آري يابن رسولالله(صلي الله عليه و آله) اضافه كنيد. آنگاه امام(عليهالسلام) اين دو بيت را قرائت فرمود:
و قبر بطوس يا لها من مصيبه تو قد في الاحشاء بالحرقات
الي الحشر حتي يبعث الله قائما يفرج عنا الهم ولكربات
قبري در طوس است كه وامصيبتاه از رنجهايي كه بر او وارد ميشود تا حشر آتش آن مصيبت و مظلوميت درون انسان را ميگدازد تا اينكه خداوند حضرت قائم(عليهالسلام) را ظاهر نمايد و رشتههاي غم و اندوه را بدست او از ما بردارد و داد ما را از ستمكاران بگيرد.
دعبل عرض كرد: يابن رسول الله قبري كه در طوس است، قبر كيست؟ حضرت رضا(عليهالسلام)فرمود: قبر من است و روزهاا و شبها تمام نشود تا اينكه طوس محل آمد و رفت شيعيان و زوار من گردد.
پايان صفحه 166
بدانيد هر كس مرا در محل غربتم، در طوس زيارتكند روز قيامت با گناهان بخشيده شده با من خواهد بود.(1)
دعبل چون قصيده را به پايان برد، حضرت رضا(عليهالسلام) از جابر خواست وبه اندرون رفت و دعبل فرمود: همين جا باش، بعد از مدتي خام حضرت بيرون آمد و صد دينار از دينارهايي كه با نام مبارك امام رضا(عليهالسلام) سكه زده بودند آورد و گفت:
امام مي فرمايد: اين پولها را هزينه مخارج خود كن. دعبل پولها را برگرداند وگفت: به خدا سوگند من براي پول قصيدهام را نسرودم و تقاضا كرد كه امام يكي از لباسهايش را به او هديه فرمايد تا براي تبرك نزد او باشد. امام لباسي از خز با همان صد دينار براي عبل فرستاد و به خادم فرمود: به دعبل بگو اين كيسه را بگير كه بزودي به آن نياز پيدا خواهي كرد و در اي باره چيزي مگوي. دعبل كيسه زر و جبه را پذيرفت و با قافلهاي حركت كرد. چون "ميان قوهان(2)" رسيدندراهزنان به آنان حمله ور شدند و تمام اموالشان را تصرف كردند و خودشان را اسير كرده و كتفهاي آنان را بستند دعبل رانيز دستگير كرده و كتفهايش را بستند دزدان مشغول تقسيم اموال شدند و در همين حال اين شعر دعبل را مي خواندند:
|
أري فيئهم في غيرهم متقسما |
|
و ايديهم من فيئهم صفرات |
دعبل وقتي اين را شنيد از خواننده پرسيد اين شعر از كيست؟
(1) عيون اخبار الرضا: 2/263 . كمالالدين: 371 بحارالانوار: 49/239. منتخب الاثر: 221 ينابيع الموده: 454. اعيان الشيعه: 6/418. كشف الغمه في معرفه الائمه: 2/318 ديوان دعبل تدوين عبدالصاحب عمران الدجيلي 24-124 .
(2) نام محلي نزديك طوس.
پايان صفحه 167
گفت از يكي از افراد قبيله خزاعه مي باشد كه او را دعبلبنعلي گويند، گفت آن خزاعي من هستم كه اسمم دعبل است و اين قصيده را من سرودهام كه يك بيتش اين است كه تو خواندي آن مرد فورا خود را به رئيسش كه شيعه بود و در بالاي تپهاي مشغول نماز خواندن بود رسانيد و ماجرا را به وي خبر داد رئيس خودش پيش دعبل آمد و گفت: آيا تو دعبلي؟ گفت: آري، گفت: قصيده را برايم بخوان، دعبل تمام قصيده را براي او خواند. پس كتف دعبل را باز كرد و ساير افراد قافله را به خاطر احترام دعبل نيز آزاد كرد و تمامي اموالشان را به آنان برگرداند.
دعبل به راه خود ادامه داد تا به قم رسيد مردم قم از او خواستند تا قصيدهاش را را براي آنان بخواند، دعبل دستور داد همگي در مسجد جامع اجتماع كنند، وقتي جمع شدند بر منبر رفته و قصيده را خواند. مردم مال و خلعت زيادي به عنوان صله به او دادند از جبه اهدائي حضرت رضا با خبر شدند از دعبل خواستند كه آنرا به هزار دينار به آنان بفروشد ولي دعبل از فروش آن امتناع ورزيد، به او گفتند قسمتي از آن را به هزار دينار بفروش، باز هم درخواستشان را رد كرد و از شهر قم خارج شد همين كه از روستاهاي حومه قم دور گرديد عدهاي از جوانان عرب جبه را از او گرفتند دعبل مجددا به قم برگشت و از آنان خواهش كرد جبه را به اوبرگردانند ولي جوانان از پس دادن آن امتناع ورزيدند و به حرف بزرگترهايشان گوش نكردند، به دعبل گفتند راهي براي گرفتن جبّه نداري قيمت آن هزار دينار بگير و برو. دعبل قبول نكرد ولي وقتي از پس گرفتن آن مأيوس شد، درخواستكرد قسمتي از جبّه را به او بازگردانند، اين پيشنهاد را پذيرفتند و قسمتي را به او دادند و براي باقيمانده جبه هزار دينار تقديمش كردند.
دعبل از قم برگشت و روانه وطنش گرديد وقتي به منزلش رسيد ديد دزدان تمام وسائل زندگي او را ربودهاند لذا آن صد ديناري را كه امام رضا به او داده بودند هر ديناري را به صد درهم فروخت و ده هزار درهم بدست آورد، آنگاه به ياد گفتار امام رضا(عليهالسلام) افتاد كه فرموده بود: «تو به اين دينارها محتاج خواهي شد» دعبل كنيزي داشت كه او را دوست مي داشت چشم كنيز درد گرفته و سخت آسيب ديده بود پزشكان گفتند چشم راتش معالجهپذير نيست چون كور شده اما چشم چپش را معالجه ميكنيم و سعي مينمائيم بهبود يابد و اميدواريم صحيح و سالم شود. دعبل سخت ناراحت شد و اندوهي گران او را فرا گرفت و بيتابي كرد، به يادش آمد كه مقداري از جبه حضرت رضا(عليهالسلام) را خودش دارد پس آن را بر چشمان كنيز كشيد و اول شب بر چشمان كنيز دردمند خود بست صبح كه شد چشمان كنيز به بركت حضرت رضا(عليهالسلام) شفا يافته و از اول بهتر و سالمتر شده بود(1).
در نقل ديگري مرحوم شيخ صدوق از اباصلت هروي روايت مي كند كه گفت: از دعبل شنيدم كه ميگفت:
قصيده تائيه را براي امام علي بن موسي الرضا (عليهالسلام) قرائت كردم به اين دو بيت كه رسيدم:
|
خروج امام لامحاله خارج |
|
يقوم علي الاسم الله و البركات |
|
يميزفينا كل حق و باطل |
|
و يجزي علي النعماء و النقمات |
«خروج و ظهور امامي ناگزير و بيرديد است و با اسم خدا و
پايان صفحه 169
بركات قيام كند و در ميان جامعه انساني هر حق و باطلي را مشخص و مبين مي سازد و بر اساس خدمت و خيافت پاداش و جزا ميدهد.»
حضرت رضا (عليهالسلام) گريه زيادي كرد و بعد سر مباركش را به طرف من بلند نمود و فرمود: اي خزاعي! اين دو بيت را روح القدس بر زبانت جاري كرد است آيا ميداني كه اين امام كيست و در چه زماني ظهور و قيام مي كند؟ دعبل خزاعي گويد: عرض كردم: سرورم نميدانم الا اينكه شنيدهام كه از خاندان شما امامي خروج خواهد كرد كه زمين را از فساد و تباهي پاك كرده و از عدل و داد پر كند.
امام رضا (عليهالسلام) فرمود: اي دعبل! امام بعد از من محمد فرزند من استو بعد ا زمحمد فرزندش علي است و بعد از علي فرزندش حسن و بعد از حسن فرزندش حجت قائم (عليهالسلام) است كه در زمان غيبتش انتظار ظهورش را مي كشند و د رزمان حضورش فرمانبردار او باشند و اگر از دنيا باقي نماند مگر يك روز، خداوند آن روز را طولاني گرداند تا اينكه ظهور نمايد و زمين را از عدل و داد پر كند چنانكه از جور و ستم پر شده بود. اما اينكه ظهور او چه زماني خواهد بود، اين مطلب اخبار از وقت است.
پدرم موسي بن جعفر از پدرش از اجداد بزرگوارم از علي (عليهالسلام) برايم روايت كرد كه فرمود: از رسول خدا (صلي الله عليه و آله) سؤال شد! يا رسول الله چه زماني قائم از ذريه شما ظهور و قيام مي كند؟ فرمود: مثل او مثل روز قيامت است كه خداوند درباره آن مي فرمايد:
لايجليها لوقتها الا هو ثقلت في السموات و الارض لاياتيكم الا بغته اعراف: 187
كسي جز او آن شاعت (روز قيامت) را ظاهر و روشن نتواند كرد و امر قيامت در آسمانها و زمين بسي سنگين و
پايان صفحه 170
بزرگ است. و نيايد شما را مگر ناگهاني.
يعني همانطور كه زمان وقوع روز قيامت را كسي نميداند زمان ظهور حضرت قائم (عليهالسلام) را نيز كسي نميداند.
دعبل يكي از شخصيتهاي ممتازشيعي در تاريخ اسلام و تشيع است، او نه تنها شيعهاي وارسته مؤمن و معتقد است، بلكه براي ترويج اصول و عقايد حقه اين مذهب جانفشاني كرده و در اين راه از هيچ چيز و هيچ كسي هراسي بخود راه نداده است.
در اشعار او اصول و پايهها و مباني فكري و ارزشهاي تاريخي مذهب شيعه، موج مي زند و قصائد او دربرگيرنده فرهنگ علوي و سرشار از مفاهيم و معارف اهل بيت عصمت و طهارت ميباشد.
يعني همانطور كه زمان وقوع روز قيامت را كسي نميداند زمان ظهور حضرت قائم (عليهالسلام) را نيز كسي نميداند.
دعبل يكي از شخصيتهاي ممتاز شيعي در تاريخ اسلام و تشيع است، او نه تنها شيعه اي وارسته مؤمن و معتقد است، بلكه براي ترويج اصول و عقايد حقه اين مذهب جانفشاني كرده و در اين راه از هيچ چيز و هيچ كس هراسي بخود راه نداده است.
در اشعار او اصول و پايهها و مباني فكري و ارزشهاي تاريخي مذهب شيعه، موج ميزند و قصائد او دربرگيرنده فرهنگ علوي و سرشار از مفاهيم ومعارف اهل بيت عصمت و طهارت ميباشد.
قصيده تائيه دعبل از بهترين منظومهها و زيباترين مدايحي و مراثي استكه در ستايش اهل بيت سروده است اين قصيده به تعبير استاد دانشمند جناب آقاي عطاردي در واقع يك كتاب تاريخ است(1).
بعضي از مضامين مهمه كه در تدوين اين قصيده گنجانيده شده و نشانگر ديدگاه شاعر و موضوعاتي كه قابل طرح مي دانسته، ميباشد عبارتند از: ظالمين و ستمگران و غاصبان خلافت، تحريف حقايق ديني توسط خلفاي جور، حكومتهاي غاصب و جريان انحرافي آنكه باعث انحراف مردم گرديد، شيوه برخورد مردم با آل پيامبر، دوستي با دوستان خدا و دشمني با دشمنان او با ذكر مواردو مصاديق آن، تجليل از شهادت و شهداي علوي كه در مبارزه با طاغوتهاي زمان واحياي فضيلتها جان باخته اند، اصل محدوديت، ذكر مصائب
(1) راويان امام رضا: 176.
پايان صفحه 171
سيدالشهداء (عليهالسلام) ورثاي او(1)
بطور كلي مجموعه اين قصيده از 120 بيت تشكيل شده و تا كنون دانشمندان و اديبان شيعي بر آن شروح مختلفي نگاشتهاند.
(1) دعبلبنعلي، نوشته محمد جواد گوهري.
پايان صفحه 172
فصل پنجم:
روايات اباصلت در فضيلت، علم، شهادت، زيارت حضرت رضا (عليهالسلام)
پايان صفحه 173
اباصلت در خدمت امام رضا (عليهالسلام)
همانطوري كه در صفحات پيش گذشت اباصلت هروي در مدينه متولد شد و اهل اين ديار بود و چنانكه ميدانيم امام رضا (عليهالسلام) نيز اهل مدينه و تا قبل از سفر به خراسان در آنجا ساكن بود. اينكه قبل از سفر امام رضا به خراسان رابطه اباصلت با ايشان چگونه بوده در منابع تاريخي چيزي به چشم نمي خورد ولي آنچه از قرائن بدست مي آيد اين است كه اباصلت در مدينه امام رضا را ميشناخته و با ايشان و اصحابشان ارتباط داشته است(1). در سفري كه اباصلت به خراسان داشت و د رنيشابور ساكن گرديد به محضر امام رضا در نيشابور مشرف شد و مدتها از خرمن فيض امام خوشهچين شده(2) و از آن پس همراه سفر آن حضرت گرديد و اين دوران در زندگي اباصلت نقطه عطفي به حساب ميآيد.
آنچه مسلم است اين است كه اباصلت كه در متون تاريخي از او تعبير به «خادم الرضا» شده به معناي غلام و بنده نيست بلكه اين خدمت از باب افتخار تشرف حضور در محضر امام رضا (عليهالسلام) بوده تا از وجود ايشان استفاده كند. چون چنانكه در پيش ذكر شد مورخين در شرح حال وي نوشتهاند وي ثروتمند ودر عين حال زاهد و به كسب اخذ حديث علاقه شديدي داشت و بعيد نيست كه تشرف او به افتخار خدمت امام رضا (عليهالسلام) و كسب عنوان «خادم الرضا» درك محضر آن حضرت و خدمت به ايشان و كسب معارف و علوم اهل بيت بوده است لذا در كتابهاي رجال از او به عنوان خادم الرضا نام برده شده است در حالي كه از غلام به معناي مصطلح تعبير به (مولي و
(1) راويان امام رضا: 232.
(2) مزارات خراسان: 49.
پايان صفحه 175
يا عبد) مي نمايند(1).
امام رضا (عليهالسلام) آشناي به تمام زبانها
الصدوق باسناده عن ابي الصلت الهروي قال: كان الرضا (عليهالسلام) يكلم الناس بلغاتهم و كان والله افصح الناس و اعلمهم بكل لسان و لغه، فقلت له يوما: يابن روسل الهل اني لاعجب من معرفتك بهذه اللغات علي اختلافها، فقال: يا اباصلت انا حجه الله علي خلقه و ما كان الله ليتخذ حجه علي قوم و قو لا يعرف لغاتهم او ما بلغك قول اميرالمؤمنين (عليهالسلام): ا تينا فصل الخطاب؟ فهل فصل الخطاب، الا معرفه اللغات؟(2)
اباصلت هروي گويد: امام رضا (عليهالسلام) با مردم به زبانهاي خودشان صحبت ميكرد. به خدا سوگند، اوفصيحترين وگوياترين مردمان بود و آگاهترين انسانها به هر زبان و لغت بود. روزي خدمتش عرض كردم: يابن رسولالله! من در شگفتم و تعجب از آگاهي و آشنايي شما با اين زبانهاي گوناگون، فرمود: اي اباصلت من خجت و امام و دليل خدا بر مردم هستم و خداوند حجتي و امامي براي قومي معين نميكند كه زبان مردمش را نداند.
آيا سخن اميرالمؤمنين علي (عليهالسلام) به تو نرسيده كه فرمود: فصل الخطاب به ما عطا شده است؟ پس آيا
(1) همان مدرك.
(2) عيون اخبارالرضا: 228. مناقب ابن شهرآشوب: 4/333. بحارالانوار: 26/190 و جلد 49/87. مسندالرضا: 1/192.
پايان صفحه 176
فصل الخطاب جز معرفت و آشنايي با زبانهاي مردم است؟
اعتراف همگان به اعلميت امام رضا (عليهالسلام)
و باز اباصلت گفته است:
من كسي را داناتر از علي بن موسي الرضا (عليهالسلام) نديدم و هيچ دانشمندي را نديدم مگر اينكه بر دانش وفضل و برتري اوهمانند من اعتراف داشت.
مأمون در مجلس خود، علماي اديان و فقهاي شريعت و متكلمان را با او جمع ميكرد و سرانجام او، بر همه ايشان غلبه ميكرد، به طوري كه كسي نماند مگر اينكه به برتري او و عجر و ناتواني خود اعتراف كرد و من از آن بزرگوار شنيدم كه فرمود:
در ميان حرم و مسجد پيامبر (صلي الله عليه و آله) مينشستم و دانشمندان زياي در مدينه بودند وقتي كه يكي از آنها از پاسخ دادن سؤال سائل باز ميماند همگي به من اشاره ميكردند و آنان نيز مسال خود را پيش من ميفرستادند و من پاسخ ميدادم(1).
عالم آل محمد
و باز از اباصلت اين روايت نقل شده است:
قال ابوصلت: و لد حثن محمد بن اسحاق بن موسي بن جعفر عن ابيه ان موسي جعفر (عليهالسلام) كان يقول لبنيه: هذا اخوكم علي بن موسي عالم آل محمد فاسالوه عن اديانكم و احفظوا
(1) كشف الغمه: 3/107. تحليلي از زندگي امام كاظم: 2/439.
پايان صفحه 177
ما يقول لكم، فاني سمعت ابي جعفر بن محمد (عليهالسلام) غير مره يقول لي: ان عالم آل محمد لفي صلبك و ليتني ادركته فانه سمعي اميرالمؤمنين علي(1).
اباصلت گويد: محمد بن اسحاق بن جعفر برايم نقل كرد كه پدرش اسحاق گفت: پدرم موسي بن جعفر به فرزندان خود ميفرمود: اين برادرتان علي بن موسي، عالم آل محمد (صلي الله عليه و آله) است. مسائل ديني خود ار از او پرسيسدو آنچه را به شما ميگويد، حفظ كنيد و به خاطر بسپاريد زيرا من بارها از پدرم جعفر بن محمد شنيدم كه به من ميفرمود: عالم آل محمد در صلب تو است اي كاش او را درك ميكردم و او با اميرالمؤمنين علي (عليهالسلام) همنام است.
ابوالفرج اصفهاني ميگويد: كنيه حضرت رضا ابوالحسن بوه و برخي آنرا ابوبكر ذكر كرده اند.
حسن بن علي خفاف از عيسي بن مهران از اباصلت هروي روايت كرده كه گفت روزي مأمون مسئلهاي از من پرسيد و من در پاسخش گفتم: ابوبكر در اين مسئله چنين گفته. مأمون گفت: ابوبكر كيست؟ آيا ابوبكر ما يا ابوبكر عامه «اهل سنت» گفتم: ابوبكر ما. عيسي بن مهران گويد: به ابا صلت گفتم: ابوبكر شما كيست؟ پاسخ داد: علي بن موسي الرضا كه كنيهاش ابوبكر و مادرش كنيز بود(2).
(1) كشف الغمه: 2/316. بحارالانوار: 49/100. اعلام الوري.
(2) ترجمه مقاتل الطالبين: 522.