خاطرات زیبای از نماز شهیدان ۱۳
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 61
گفتم «با فرمانده تون کار دارم. » گفت « الان ساعت یازده است، ملاقاتی قبول نمی کنه. » رفتم پشت در اتاقش. در زدم ؛ گفت « کیه ؟» گفتم« مصطفی منم. » گفت « بیا تو. » سرش را از سجده بلند کرد، چشم های سرخ، خیس اشک. رنگش پریده بود. نگران شدم. گفتم« چی شدمصطفی؟ خبری شده ؟ کسی طوریش شده ؟» دو زانو نشست. سرش را انداخت پایین. زل زد به مهرش. دانه های تسبیح را یکی یکی از لای انگشت هایش رد می کرد. گفت « یازده تا دوازده هر روز رافقط برای خدا گذاشته ام. برمیگردم کارامو نگاه می کنم. از خودم می پرسم کارهایی که کردم برای خدا بود یا برای دل خودم. »
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 22
آسمان را ابر گرفته بود. نم نم بارون روی رمل ها نشسته بود. رمل ها آن قدر سفت شده بودکه بشود رویش راه رفت. توی هوای ابری دم غروب، عراقی ها دیدشان کم شده بود. اصلا گمان نمی بردند توی آن هوا عملیاتی بشود. افتاده بود به سجده. صورتش را گذاشته بود روی رمل ها و گریه می کرد و شکر می گفت. نیم ساعت تمام سرش را از روی زمین بلند نکرد. بلند که شد، بچه ها را بغل کرد. گفت«دیدید به تون گفتم خدا ملکش را می فرستد برای کمک؟ این بارون به اندازه ی یک لشکر کمک شماست. »
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 31
اسماعیل یک روز برای نماز به مسجد رفته بود وقتی برگشت دیدم ناراحت است گفتم چی شده؟ گفت: " مردم که برای نماز می آیند در صفهای عقب می ایستند وصف اول خالی می ماند دلم می خواست برم صف اول ولی از بزرگتر ها خجالت می کشیدم " او ناراحت بود که چرا مردم صف اول را برای نماز پر نمی کنند.
شهید اسماعیل مرتضوی
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان
مجروح های بمباران بودند. یکی یکی توی بیمارستان تمام می کردند.
توی آن هیر و ویر آمده بود از من سؤال شرعی می پرسید.
ـ اصغرجان! این هایی که توی بیمارستان شهید می شن، ما به شون دست می زنیم، غسل به مون واجب می شه؟ یا شهیدِ معرکه حساب می شن؟
یادگاران، جلد 16 کتاب شهید محمد علی رهنمون، ص 68
برادر شهیدم حسن بیشتر اوقات فراغت خودش را در پایگاه بسیج می گذارند. به خاطر دارم یک شب من وحسن در پایگاه بسیج خوابیده بودیم که یکدفعه نیمه های شب متوجه صدای آب شدم. گمان کردم لوله ترکیده باشد. بلند شدم ودیدم که برادرم مشغول غسل کردن آن هم با آب سرد است که به نمازش برسد.
شهید حسن حسینپور
منبع: اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان
روزی خاطره ای را محمد آقا این گونه برایم نقل کرد: یک روز سرد زمستانی نیاز به غسل پیدا کرده بودم چون در منزل حمام نداشتیم خجالت می کشیدم به حمام عمومی بروم از طرفی قرار بود نماز بخوانم. آن زمان حوضی در منزل داشتیم که بخاطر سردی هوا یخ زده بود. علی رغم سردی هوا رفتم مقداری از یخ های حوض را شکستم و غسل کردم و نماز را خواندم.
شهید سیدمحمدعلی عقیلی
منبع: اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان
یک روز آقای علی عرفانیان خاطره ای را از نورالله برایم تعریف کرد. او گفت: قبل از انقلاب یک گروهی را تشکیل دادیم و برای آموزش تیراندازی به کوه های اطراف مشهد بردیم. یک بار که وسط کوه ها بودیم دیدم نورالله این طرف و آن طرف می رود. به ایشان گفتم: چه شده است دنبال چیزی می گردی؟ گفت: دنبال آب می گردم. ـ ظاهراً نیاز به غسل داشت ـ بعد از مدتی جستجو برکة آبی پیدا کرد. در حالی که هوا خیلی سرد بود سریع لباس هایش را در آورد و غسل کرد و بعد از آن شروع کرد به نماز خواندن. خیلی آرام و با طمأنینه نماز می خواند.
شهید نورالله کاظمیان
منبع: اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان
وضو می گیری یا من را غسل می دهی
از جمله بچه هایی بود که وقتی وضو می گرفت، از شست پا تا فرق سرش را خیس آب می کرد. ای کاش فقط خودش را خیس می کرد، تا چهار نفر این طرف و آن طرف خودش را هم بی نصیب نمی گذاشت. صدای شالاپ و شلوپ دست و رو شستنش را هم که دیگر نگو و نپرس.
برای بچه های قدیمی این وضع عادی شده بود، ولی بچه هایی که سر زبان دارتر، وسواسی تر و ناآشنا بودند، می گفتند: «وضو می گیری یا ما رو غسل می دهی؟»
کتاب فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها)جلد 1، صفحه:139
می گفت: «می خواهم چیزی بگویم، فقط به فرمانده مان نگویید.»بچه ی اصفهان و از سربازهای ارتش بود. می گفت: «حس کنجکاوی ام باعث شد وارد میدان مین شوم، وسط میدان یک جمجمه دیدم. از وقتی آن جمجمه را دیده ام، شب ها خواب ندارم. فکر می کنم از بچه های خودمان باشد و الان خانواده اش منتظرش هستند.» رفتم تا کنار جمجمه رسیدم. پیکری آن جا افتاده بود که مقداری خاک روی آن نشسته بود. خاکها را کنار زدم و پیکر را روی برانکارد گذاشتم. قصد بازگشت داشتم که با خود گفتم حالا که موقعیتی پیش آمده، خوب است جستجو کنیم، شاید پیکر دیگری هم پیدا شود. جلوتر زیر یک درخت، شهیدی افتاده بود با یک بی سیم و آن سو تر شهیدی دیگر و.....
آن روز هفت شهید از شهدای ارتش پیدا شد. همان سرباز، مثل باران بهاری اشک می ریخت. تاب نیاوردم. به سمتش رفتم تا دلداری اش بدهم. گفت: «آقا، وقتی دیدم هر هفت شهید مهر وتسبیح داشتند، از خودم خجالت کشیدم. من خیلی وقتها در خواندن نماز کوتاهی می کنم. از امروز دیگر همه ی نمازهایم را سر وقت می خوانم.»
منبع: آسمان مال آنهاست(کتاب تفحص)، صفحه:56
تا نگهبان عراقی مرا در حال نماز دید، به آسایشگاه داخل شد و ارشد را بیدار کرد و به او دستور داد تا جانماز و تسبیح را از پیش رویم بردارد و به وی تحویل دهد. دنباله ی نماز را به جای مهر بر انگشتم سجده کردم. پس از نماز نگهبان عراقی خواست که با او به دفتر نگهبانی بروم. آن جا خشمگینانه از من پرسید: « آیا شما نماز واقعی می خوانید»؟
گفتم: « خدا به همه چیز آگاه است. »
سیلی محکمی به صورتم زد و سؤالش را تکرار کرد. باز هم جواب را از من شنید و سیلی دیگری به صورتم نواخت؛ طوری که بر زمین افتادم. هم زمان یکی از افسران عراقی داخل اتاق شد. تا مرا روی زمین دید، از نگهبان پرسید: « چه شده است»؟ نگهبان در پاسخش گفت: « این اسیر از شب تا صبح آواز می خواند. » افسر عراقی رو به من گفت: « خوب، مقداری هم برای ما آواز بخوان تا بشنویم»!
من شروع به خواندن سوره ی حمد و توحید کردم. صورت افسر بعثی از شدت خشم سرخ شد؛ کابل را برداشت و به جانم افتاد. آن قدر زد که بی هوش شدم. وقتی چشم هایم را باز کردم، خود را در آسایشگاه کنار بچه ها دیدم؛ در حالی که از شدت ضربه ها بدنم خسته و کبود شده بود.
راوی: قدرت الله حمزه لو
منبع: کتاب قصه ی نماز آزادگان، صفحه:258
بعثی ها برای این که از گسترش فعالیت های فرهنگی آزادگان جلوگیری کنند، در اردیبهشت سال 66 از هر اردوگاهی پانزده تا بیست نفر را جدا کردند و در اردوگاهی بسیار کوچک به نام ملحق تکریت 5، کنار اردوگاه افسران جا دادند. سه ماه اول شرایط بسیار دشواری حاکم بود؛ کتک های دسته جمعی، بیگاری های وقت تلف کن، بهانه جویی های پیاپی و محدود کردن برنامه های عبادی.
برخی از دوستان اهل نماز شب بودند. برای آن ها بسیار سخت بود که شب زنده داری و راز و نیاز با خدا را در سحرگاهان ترک کنند. شب اول، عراقی ها دیدند که عده ای پیش از نماز صبح مدتی طولانی ایستاده اند، در یک دست تسبیح می چرخانند و دست دیگر را به حال قنوت گرفته اند. صبح با شگفتی سر از ماجرا درآوردند؛ تازه فهمیدند که این ها نماز شب می خوانند. اعلام کردند: « نماز شب خواندن ممنوع است! کسی هم حق ندارد دیگری را برای نماز صبح بیدار کند. »!
" سید " اهل نماز شب بود. برمی خاست و نماز می خواند؛ بار اول او را به اتاق خودشان کشاندند. تهدیدش کردند که نباید برخیزد و کسی را بیدار کند. شب بعد او برخاست و در حالی که برای وضو گرفتن می رفت، با نوک پا چند نفر از دوستانش را بیدار کرد. نگهبان عراقی دیده بود؛ صبح سید را بردند و او را زدند.
از آن شب دیگر او نماز شبش را نشسته می خواند. او با زرنگیِ خاصی که داشت، دوستانش را بیدار می کرد و آن ها نیز نشسته نماز شب می خواندند. عراقی ها وقتی درمانده شدند، دنباله ی قضیه را رها کردند.
راوی: عبدالمجید رحمانیان
منبع: کتاب قصه ی نماز آزادگان، صفحه:172
مرحوم " سیدغالب تیمار " یک عابد کثیرالصلوه بود. جای مهر و اثر سجده بر پیشانیش به چشم می خورد. او دائم الوضو و همیشه تسبیح به دست در حال ذکر بود. به حدی روزه می گرفت که گروه غذایی شان خسته شده بودند. روزی که سید روزه نبود، روز شادی گروه بود. بعضی وقت ها بر اثر کم بودن غذا، سید روزه می گرفت تا سهمیه ی غذایش به دوستان برسد.
سید نماز امام زمان را خیلی دوست داشت. دعای کمیل را از حفظ می خواند. او یک ساعت پیش از نماز صبح به نماز شب مشغول می شد. بیست دقیقه مانده به نماز صبح، با صدای « مولای یا مولای، انت المالک و انا الملوک و هل یرحم الملوک الا المالک ... » بچه ها را برای وضو گرفتن و آمادگی برای نماز صبح بیدار می کرد. سید از بهترین مؤذن های آسایشگاه بود. در پایان نماز چه جماعت و چه فرادا، همیشه زیارت نامه می خواند؛ سپس یک حزب یا یک جزء قرآن را تلاوت می کرد.
وقتی آزاد شد، پدر و مادرش به سرای ابدی کوچ کرده بودند. سید بود و تنهایی. یک هفته بعد او هم با همان حال معنوی دنیا را ترک کرد و رهسپار سفر آخرت گردید؛ با کوله باری از خوبی ها، یاد سید غالب به خیر!
راوی: رمضان استادیان
منبع: کتاب قصه ی نماز آزادگان، صفحه:95
روزی در حال نماز جماعت بودیم. آن روز نوبت من بود که پیشنماز باشم. یک باره در باز شد و عراقی ها داخل شدند. افسر عراقی تهدید کرد که نماز را رها کنیم. در رکوع بودیم که با سرعت ما را به عقب کشیدند؛ من بر زمین افتادم و بیهوش شدم. علی القاعده باید نفر بعدی جای مرا می گرفت و نماز را ادامه می داد اما او داد می زند که: « فرار کنید که امام جماعت را بردند»؛ بنابراین صف ها به هم خورده بود. مرا بردند و گفتند: « چرا نماز جماعت می خواندید»؟ گفتم: « مگر ممنوع است»؟ گفتند: « بله، ما گفته ایم ممنوع است. » گفتم: « این را شما گفته اید؛ خدا که نگفته ممنوع است. ما مسلمانیم و تابع حرف خداییم. »
از آن به بعد بچه ها محکم ایستادند و نماز جماعت هم چنان پایدار ماند. حاج آقا ترابی را که از سلول های بغداد به اردوگاه عنبر و از آن جا به اردوگاه موصل آوردند، نمازهای جماعت گسترده تر شد و امامان جماعت آسایشگاه ها با نظر ایشان تعیین شد.
این موضوع در بهار و تابستان 61 بود که آزادی های بیشتری داشتیم.
راوی: عطاالله تاجیک
منبع: کتاب قصه ی نماز آزادگان، صفحه:150
در رکعت اول نماز جماعت همیشه مشکل داشتیم. آن هایی که دیر می رسیدند، آن قدر " یا الله " می گفتند که کمرمان در رکوع درد می گرفت. پیشنماز هم که از اعتراضات بعد از نمازِ متأخرین می ترسید، در رکوع، بیش از حد توقف می کرد تا کسی بعداً از او گله و شکایتی نکند. بچه ها حالات جالبی داشتند؛ اگر یک رکعت نمازشان به جماعت فوت می شد، به مؤذّن و مکبر و پیشنماز و مسئول آسایشگاه اعتراض می کردند.
منصور، نوجوان سیزده ساله، همیشه نیم ساعت پیش از اذان، سر سجاده اش حاضر بود و به دعا و مناجات مشغول. اما آن روز به دلیل طولانی بودن صف دستشویی نتوانسته بود سر وقت به نماز برسد. پیشنماز می خواست از رکوع بلند شود که صدای منصور از بیرون آسایشگاه شنیده شد. دوان دوان می آمد و مرتب یا الله یا الله می گفت. به در آسایشگاه که رسید، دمپایی هایش را به گوشه ای پرتاب کرد و سراسیمه داخل شد. شتابناک سجاده اش را باز نکرده، انداخت روی زمین و با سر و صورت خیس برای تکبیر، دست ها را به موازات گوش ها برد؛ اما تا دهان پر کرد که تکبیر بگوید، پیشنماز که بیش از حد در رکوع توقف کرده بود، قد راست کرد و نمازگزاران همراه او به سجده رفتند.
منصور سر جایش میخکوب شده بود؛ سرباز شکست خورده ای را می ماند. نمازگزاران در سجده ی دوم صدای منصور را می شنیدند که با خشم خطاب به پیشنماز می گفت: « عجب آدمیه! حالا اگر یک ثانیه صبر می کردی تا ما هم برسیم، زمین به آسمون می رسید یا آسمون به زمین. آره جون خودتون با این نمازتون برین بهشت! به همین خیال باشین»!
حواس همه متوجه منصور شده بود. به زور جلوی خنده شان را گرفته بودند. همین که پیشنماز سلام نماز را داد، خنده ی جماعت به هوا رفت.
راوی: احمد یوسف زاده
منبع: کتاب قصه ی نماز آزادگان، صفحه:248