6. نماز اول وقت

 

ترک بازار برای نماز

خود حضرت امام خمینی در خاطرات خویش می فرمایند: من در مکه که مشرف بودم یک روزی می خواستم یک کتابی بخرم که برای آن کتاب فروش هم فایده داشت، ایستاده بودم اذآن گفتند، یک دفعه رها کرد گفت: که «سنت الحَنفیّه» دیگر با من حرف نزد رفت سراغ نماز، در مدینه، بازار را که من دیدم بسته بود. یعنی باز بود لکن هیچ کس نبود، می رفتند سراغ نماز. چرا شما نمی روید به سراغ نماز؟ (نماز اول وقت سنت پیامبر و معصومین بوده و ما شیعیان در نماز اول وقت از دیگران سزاوار تر هستیم)

عباس عزیزی، 420 داستان درباره نماز امام خمینی، ص 23

 

 

اول وقت بخوانید

خانم صدیقه مصطفوی (دختر امام) از حالات عرفانی حضرت امام چنین می گویند: امام چندین بار به من و همشیره ها می فرمود: «راه اخرت سخت است، گناه نکنید، ترک گناه اسان­تر از عذاب خداست، نماز را حتی اگر در پیاده ­رو خیابان باشد، اول وقت بخوانید.»

مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام، فصل صبر، ص49.

 

سستی در نماز اول وقت

خانم زهرا مصطفوی می گوید: یک شب ساعت هفت بود که رفتم منزل امام. وقتی خلاصه اخبار را شنیدم بعد با عجله گفتم: بلند شوم نمازم را بخوانم.

وقتی نمازم را خواندم و برگشتم خدمت امام، آقا گفتند: «من احساس می کنم مسؤولم اگر به تو نگویم. من مطلبی را می خواهم به تو بگویم (فکر می کنم دستشان را زدند روی سینه شان.) گفتند: اگر نگویم می ترسم مسؤول باشم. شما چرا این قدر اهمال می کنی به نمازت؟»

گفتم: من بیرون بودم، دانشکده علوم بودم. بعد از آن جا هم جای دیگری رفتم بعد از آن جا به منزل آمده ام.

امام گفتند: «نه برنامه ات را جوری کن که نمازت اول وقت باشد. می دانی نماز ستون دین است و اگر نماز قبول نشود به هیچ عبادتی نگاه نمی کنند.» من گفتم: خداوند وقت وسیع برای ما قرار داده است. ما خودمان نباید ضیقش کنیم. من فکر می کردم اهمال به این است که ما گاهی بخوانیم، گاهی نخوانیم، نه این که به اصطلاح نماز در اول مغرب نباشد و ساعت هفت و نیم یا هشت باشد. ولی امام گفتند: «نه خیر عدم اهمال و خفیف نشمردن به این است که شما هر کجا هستید نماز اول وقتتان را بخوانید.» آن وقت یک مثالی از یک فردی زدند که اسم او در خاطرم نیست، آقا می گفتند: «یک کسی این طور بوده که در خیابان اگر داشت می رفت و صدای اذان را می شنید از ماشین پیاده می شد، کنار خیابان نمازش را می خواند.»

برداشت هایی از سیره امام خمینی (رضوان الله علیه)، ج3، ص68.

 

شما غذایتان را بخورید

آیت الله محمد عبایی خراسانی می گویند: از خصوصیات مهم حضرت امام این بود که همیشه نماز را در اول وقت می خواندند و به نافله ها اهمیت می دادند. این خصوصیت از همان آغاز جوانی، وقتی که هنوز بیشتر از بیست سال نداشتند، در ایشان وجود داشت. چند تن از دوستان نقل می کردند: «ما ابتدا فکر می کردیم که خدای ناکرده ایشان از روی تظاهر نماز را اول وقت می خوانند. به همین خاطر سعی داشتیم کاری کنیم که اگر این کار از روی تظاهر است، جلوی آن را بگیریم. مدت زیادی در این فکر بودیم و بارها به طرق مختلف ایشان را امتحان کردیم، مثلاً درست اول وقت نماز، سفره غذا را می آنداختیم و یا وقت رفتن به مسافرت را درست اول وقت نماز قرار می دادیم. اما ایشان می فرمودند: «شما غذایتان را بخورید. من هم نمازم را می خوانم. هرچه که بماند، من می خورم.» و یا در موقع مسافرت می فرمودند: «شما بروید، من هم می آیم و به شما می رسم.»

مدت ها از این مسئله گذشت و نه تنها ایشان نماز اول وقت­شان ترک نشد، بلکه ما را هم واداشتند که در اول وقت نمازمان را بخوانیم.

امیر رضا ستوده، پا به پای آفتاب، ج3، ص331.

 

همگی به نماز می آیستادیم

آیت الله جعفر سبحانی می گوید: امام از مجالس انس با دوستان غفلت نمی کردند. ایشان می فرمودند: «در دوران جوانی، پنجشنبه و جمعه ای بر ما نگذشت، مگر اینکه با دوستان جلسه انسی تشکیل می دادیم و به خارج از قم و بیشتر به سوی جمکران می رفتیم. در فصل برف و بارانی در حجره خود، به برنامه انسی اشتغال می ورزیدیم و هنگامی که صدای مؤذن به گوش می رسید همگی به نماز می آیستادیم.»

ستاد آقامه نماز، امام در سنگر نماز، دفتر هفتم، ص16.

 

 

این سه کار را بکن

من شاید چهارده، پانزده سال داشتم که روزی امام من را صدا زدند و گفتند: حسن بیا پیش من. بعد از ظهر ماه رمضان بود. با خودم گفتم: امام در چنین روزی چه کاری با من دارند؟ به امام گفته بودند که فلانی نماز شب می خواند، امام مرا صدا زدند و گفتند: حسن نماز شب نخوان. سه کار بکن و مرا از نماز شب نهی کردند، علی­رغم اینکه شاید یادم نمی آید نماز شب خوانده بودم، اما به امام این گونه گفته بودند، گفتند: اول این که ؛ درست را خوب بخوان. دوم؛ نمازهای یومیه ات را اول وقت بخوان و سوم این که؛ تفریح و بازی بکن. من آن وقت ها خیلی به فوتبال علاقه داشتم و بسیار در این زمینه هم مفرط بودم.

عباس عزیزی، 420 داستان درباره نماز امام خمینی (رضوان الله علیه)، ص 80

 

نماز اول وقت

آقای محمود بروجردی می گویند: امام خیلی به نماز اول وقت اهمیت می دادند. روایتی از امام جعفر صادق (علیه السلام) نقل می کردند که: «اگر کسی نمازش را سبک بشمارد، از شفاعت شان محروم می شود.»

من یک­بار به ایشان عرض کردم: «سبک شمردن نماز شاید به این معنی باشد که شخص نمازش را یک وقت بخواند و یک وقت نخواند.» گفتند: نه. اینکه خلاف شرع است. منظور امام صادق (علیه السلام) این بوده که وقتی ظهر می شود و فرد در اول وقت نماز نمی خواند، در واقع به چیز دیگری رُجحان (و برتری) داده است.

ستاد آقامه نماز، امام در سنگر نماز، دفتر هفتم، ص16.

 

تعطیل کردن مطالعه برای نماز

حجت الاسلام و المسلمین مسعودی می گویند: مکرر می شد که صبح تا ظهر خدمت امام در اتاق می نشستیم و امام تا سر ظهر مطالعه می کردند و یک کلمه حرف نمی زدند مگر این که از ایشان سؤالی می شد که به اندازه سؤال جواب می دادند و جز اذان ظهر هیچ چیز مانع مطالعه ایشان نمی شد. الله اکبر اذان که شنیده می شد امام قلم را زمین می گذاشتند و آماده نماز می شدند.

برداشت هایی از سیره امام خمینی (رضوان الله علیه)، ج2، ص333.

 

احترام به میهمان ـ رعایت وقت نماز

آقای علی ثقفی (برادر همسر امام) می گوید: یک روز بعد از ظهر به اتفاق برادرم جناب مهندس مهدی ثقفی به منزل امام در جماران رفتیم، مدتی خدمت خانم بودیم. نزدیک غروب وقتی خواستیم مرخص شویم به نظرمان رسید هر طور شده خدمت آقا سلامی عرض نموده و دست ایشان را ببوسیم. خانم فرمودند: مانعی ندارد. بعد برای آقا که در حیاط جنبی تشریف داشتند پیغام دادند که آقا علی و آقا مهدی می خواهند خدمت برسند. ما به حیاطی که آقا در آنجا بودند رفتیم. شاید پنج الی شش دقیقه به اذان مانده بود. چون عادت آقا را می دانستیم که آقامه نماز اول وقت را با هیچ چیز معامله نمی کنند، تردید کردیم که خدمت ایشان برسیم و برگردیم. به محض این که به در ورودی ساختمان رسیدیم آقا در را باز کردند، در حالی که آستین ها را بالا زده و معلوم بود آماده وضو هستند. همان دم در از ما به گرمی پذیرایی کردند و ما برگشتیم. به اخوی عرض کردم: ببین، امام با این حرکت چه درسی به ما دادند. اولاً بیشترین احترام را به ما گذاردند و خودشان تا دم در ساختمان تشریف آوردند، ثانیاً با آمادگی خود برای انجام مقدمات نماز به ما غیر مستقیم گوشزد فرمودند که وقت نماز است.

برداشت هایی از سیره امام خمینی (رضوان الله علیه)، ج3، ص73 و 74.

 

ترک نماز اول وقت

حجت الاسلام سید حمید روحانی می گوید: بیش از پنجاه سال است که شاید کمتر اتفاق افتاده باشد که فجر طالع شود و چشم امام در خواب بوده باشد، به تهجد و سحرخیزی چه قدر اهمیت می دهد. در ماه رمضان در هوای پنجاه درجه گرمای نجف با آن سن و سال و ضعف مفرط روزی 18ساعت روزه می گرفت و تا نماز مغرب و عشاء را همراه با نوافل به جای نمی آورد افطار نمی کرد.

و همین امام در غروب روزی، وقتی خبردار می شود که رژیم فاشیستی بعث عراق می خواهد چند نفر از مردم بی گناه عراق از جمله مرحوم قپانچی و بصراوی را به جوخه اعدام سپرد، نه تنها نماز جماعت را تعطیل می کند، بلکه از به جای آوردن نماز اول وقت نیز صرف نظر می کند و فرماندار نجف و دیگر مقامات را به حضور می طلبد تا بتواند جان چند نفر مسلمان را از خطر نجات بخشد.

مجتبی وجدانی، سرگذشت­های ویژه حضرت امام خمینی (رضوان الله علیه)، ج1، ص98.

 

نماز با تیمم و پشت به قبله

خانم فریده مصطفوی می گویند: شب پانزده خرداد42، آقا توی حیاط خوابیده بودند که مأموران رژیم آمدند، در را شکستند و وارد خانه شدند. خود امام برای من تعریف می کردند:

وقتی آن ها در را شکستند، من متوجه شدم که آن ها آمده اند مرا بگیرند. فوراً به خانم گفتم: «شما هیچ صحبتی نکنید، بفرمایید توی اتاق.» من دیدم آن ها ریختند توی منزل. احتمال دادم ممکن است اشتباه کنند و مصطفی را ببرند. به همین جهت گفتم: « خمینی من هستم.» آماده بودم و مرا بردند. چون کوچه ها باریک و کوچک بود، ما را توی ماشین کوچکی گذاشتند و تا سر خیابان بردند. سر خیابان یک ماشین خیلی بزرگ ایستاده بود. مرا سوار ماشین بزرگ کردند و حرکت کردند. یک نفر یک طرف من نشسته بود که از اول تا آخر سرش را گذاشته بود کنار دست من و به بازویم تکیه داده بود و گریه می کرد. یکی دیگر هم طرف دیگرم نشسته بود و مرتب شانه ام را می بوسید. همین طور که می آمدیم توی راه، من گفتم: «نماز نخوانده ام، یک جایی نگه دارید که من وضو بگیرم.» گفتند: «ما اجازه نداریم.» گفتم: «شما که مسلح هستید، من که اسلحه ای ندارم. به علاوه شما همه با هم هستید و من یک نفرم، کاری که نمی توانم بکنم.» گفتند: «ما اجازه نداریم.» فهمیدم که فایدهای ندارد و این ها نگه نمی دارند. گفتم: خوب، اقلاً نگه دارید تا من تیمم کنم. این را گوش کردند و ماشین را نگه داشتند، اما اجازه پیاده شدن به من ندادند، من همین طور که توی ماشین نشسته بودم، از توی ماشین دولا شدم و دست خود را به زمین زدم و تیمم کردم. نمازی که خواندم پشت به قبله بود. چرا که از قم به تهران می رفتیم و قبله در جنوب بود. نماز به تیمم و پشت به قبله و ماشین در حال حرکت! این طور نماز صبح خود را خواندم. شاید همین دو رکعت نماز من مورد رضای خدا واقع شود.

برداشت هایی از سیره امام خمینی (رضوان الله علیه)، ج3، ص51 و 52.

 

نماز یا مصاحبه میلیونی؟

حجت الاسلام و المسلمین سید احمد خمینی (رضوان الله علیه) نقل می کردند: روزی که شاه فرار کرد ما در نوفل لوشاتو بودیم، پلیس فرانسه خیابان اصلی نوفل لوشاتو را بست، تمام خبرنگاران کشورهای مختلف از آفریقا، از آسیا، از اروپا و آمریکا آن­جا بودند و شاید صد و پنجاه دوربین فقط صحبت امام را مستقیم پخش می کردند. باور کنید به تعداد این جمع شما خبرنگار در آن­جا بود، برای اینکه خبر بزرگ­ترین حادثه سال را مخابره کنند. شاه رفته بود و آن ها می خواستند ببینند امام چه تصمیمی دارند، امام بر روی صندلی در کنار خیابان ایستاده بود، تمام دوربین ها بر روی ایشان متمرکز شده بود. امام چند دقیقه صحبت کردند و مسائل خودشان را گفتند. من کنار ایشان ایستاده بودم. یک مرتبه برگشتند و گفتند: احمد ظهر شده؟ گفتم: بله، الآن ظهر است. بی درنگ امام گفتند: والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته. شما ببینید در چه لحظه ای امام صحبت هایشان را رها کردند. برای اینکه نمازشان را اول وقت بخوانند. یعنی در جایی که تلویزیون های سراسری که هر کدام میلیون ها آدم بیننده دارد، سی.ان.ان آمریکا بود، بی.بی.سی لندن بود تمام تلویزیون ها چه در آمریکا و چه در اروپا بودند. خبرگزاری ها همه بودند، آسوشیتدپرس، یونایتدپرس، رویتر و تمام خبرنگاران روزنامه ها، مجلات، رادیو تلویزیون ها در چنین موقعیت حساسی امام حرفشان را قطع کردند و رفتند سراغ نماز.

برداشت هایی از سیره امام خمینی (رضوان الله علیه)، ج3، ص57 و 58.

 

نماز اول وقت ارجح بر گزارش جنگی

سرتیپ شهید علی صیاد شیرازی نقل می کردند: هنوز عملیات طریق القدس انجام نشده بود. در آن موقع در جبهه با کمبودها و تنگناهای زیادی روبه رو بودیم، ولی مجبور بودیم که به نوعی آن ها را برطرف کنیم. حضرت امام پی گیر بودند که کار متوقف نشده و یا به تعویق نیفتد، در ضمن آن که هرگز ما را به عجله و شتاب نیز وا نمی داشتند. از آن رو بایستی دائم در جلساتی ایشان را با گزارش های خود در جریان پیشرفت کارها می گذاشتیم.

در یکی از جلسه ها که حضرت آیت الله خامنه ای نیز به عنوان رئیس جمهور وقت در آن شرکت داشتند، آقای هاشمی رفسنجانی به عنوان رئیس مجلس، فرماندهان سپاه و دیگر نیروها و من به عنوان فرمانده نیروی زمینی نیز حضور داشتیم. جلسه در اتاق کوچک امام تشکیل شده بود. ایشان بر روی مبل نشسته بودند و ما در برابرشان بر روی زمین حلقه زده و نشسته بودیم. نمی دانم که نوبت گزارش کدام یک از ما بود که امام ناگهان از اتاق خارج شدند. برخورد حضرت امام (رضوان الله علیه) برای ما بسیار تکان دهنده بود. فرد گزارش دهنده نتوانست جمله ناتمام خود را تمام کند چرا که مات و مبهوت مانده بود که چه بگوید و برای چه کسی بگوید. اولین کسی که لب به سخن گشود و حرف زد، آقای هاشمی رفسنجانی بود. او گفت: آقا! کسالتی ایجاد شده است؟

حضرت امام با تندی برگشت و با قاطعیت جواب دادند: «خیر، وقت نماز است.»

من ناخودآگاه به ساعتم نگاه کردم. افق تهران را از پیش می دانستم و می توانم بگویم که ساعت و وقت بلند شدن امام برای نماز با افق تهران دقیقه ای تفاوت نداشت. در هر صورت این برخورد امام در ما حال و وضع عجیبی را به وجود آورد. ایشان به طرف سجاده ای که پهن بود، رفتند. ما از ایشان پرسیدیم: اجازه می دهید در محضرتان نماز بخوانیم؟

ایشان فرمودن: «مخالفتی ندارم.»

بعد، همه ما به سرعت آماده شدیم و با حضرت امام نماز را آقامه کردیم.

امیر رضا ستوده، پا به پای آفتاب، ج3، ص311.

 

علت نگرانی امام (رضوان الله علیه)

آقای عیسی جعفری می گوید: قبل از ظهر روز رحلت، امام از حال می رفتند و دوباره به حال می آمدند و مرتب می پرسیدند: «ظهر شده؟ ظهر شده؟» نگرانی آقا برای این بود که می خواستند در اول وقت شرعی نماز بخوانند.

عباس عزیزی، 420 داستان درباره نماز امام خمینی (رضوان الله علیه)، ص101.

 

نماز اول وقت در همه طول عمر

حجت الاسلام انصاری می گوید: امام خمینی (رضوان الله علیه) در یکی از روزهای آخر عمرشان می خواستند بخوابند به من گفتند: «اگر خوابیدم، اول وقت نماز بیدارم کن.» گفتم: چشم. دیدم اول وقت شد و امام خوابیده اند حیفم آمد که صدایشان بزنم، عمل جراحی، سرم به دست، گفتم صدایشان نزنم.

چند دقیقه ای از اذآن گذشت و امام چشم هایشان را باز کردند و گفتند: «وقت نماز شده است؟»

گفتم: بله.

امام فرمودند: «چرا صدایم نزدی؟»

گفتم: ده دقیقه بیشتر از وقت نگذشته است. فرمودند: مگر به شما نگفتم؟

ایشان سپس فرزندشان را صدا زدند که: احمد بیا، و فرمودند: «ناراحتم، از اول عمرم تا به حال، نمازم را اول وقت خوانده ام، چرا الآن که پایم لب گور است ده دقیقه تأخیر افتاد؟»

حبیب و محبوب، ص47 و 48.