صرفه جویی و دوری از اسراف در خاطرات شهیدان عزیز
ديگر داشت به م بر مي خورد. با دل خوري گفتم «...ابراهيم! تو كه اين قدر خسيس نبودي.»
براي اين كه سوء تفاهم نشود، زود گفت «...نه! آدم تا اون جا كه مي تونه، بايد همه چيز رو حفظ كنه. بايد طوري زندگي كنه كه كوچك ترين گناهي نكنه.»
يادگاران، جلد 2 كتاب شهيد محمد ابراهيم همت ، ص 35
صبح تا شب دويده بوديم. آمديم سر سفره. نان نداشتيم. غذايمان هم حاضري بود. عمو حسن تمام نان خشك هايي را كه توي گوني ريخته بود آب زد و جلويمان گذاشت.
يكي گفت «عمو جون اگه صبح يه ساعت زودتر مي رفتي، نون بود.»
گفت «مي گيد خب اين ها رو چي كارشون كنم؟ بريزمشون دور؟ بخوريد. مريض نمي شيد. زمونه ي قحطي يادتون نمي آد.»
شروع كرد به داستان گفتن. سر و صداي شكم هايمان درآمده بود. عمو ول كن نبود. مي خواست هر طور شده اين نان ها را به خوردمان بدهد.
يادگاران، جلد 15 كتاب شهيد حسن اميري (عموحسن) ، ص 28
مهمانها غذایشان را خورده بودند اما سفره هنوز پهن بود. او که صاحب خانه بود دیرتر از همه رسید. نشست سرسفره و بشقاب غذای مرا که نصفه بود و روی سفره جامانده، کشید جلو و شروع کرد به خوردن. گفتم:« حاجی! این نیم خورد غذای منه. زنداداش داره برات غذا میکشه.».
گفت:« چه فرقی میکنه؟ این هم برکت خداست و ما رو سیر میکنه. من بخورم بهتره یا بره توی ظرف آشغال؟».
شهید جعفر ادب
منبع فرهنگنامه شهدای سمنان، ج1، ص358
گوني هاي نان خشك را چيده بوديم كنار انبار. حاجي وقتي فهميد، خيلي عصباني شد. پريد به ما كه «...ديگه چي؟ نون خشك معني نداره.»
از همان موقع دستور داد تا اين گوني ها خالي نشده، كسي حق ندارد نان بپزد و بدهد به بچه ها.
تا مدت ها موقع ناهار و شام، گوني ها را خالي مي كرديم وسط سفره و نان هاي سالم تر را جدا مي كرديم و مي خورديم.
يادگاران، جلد 2 كتاب شهيد محمد ابراهيم همت ، ص 68
قبل از انقلاب که در زمینه مبارزه بحثهایی مانند صرفه جویی، خود سازی ومبارزه با نفس و… در بین مبارزان مسلمان مطرح بود واعتقاد همه این بود هرکس هر چه قدر که بتواند باید مصرفش را پایین بیاورد واسراف نکند شهید بهشتی که در هرحال متعادل بود نظر دیگری داشت ومی فرمود شما این کار را میتوانید در مورد خودتان انجام بدهید وفرضاً همیشه نان وپنیر وسبزی بخورید امانمی توانید این وضعیت را به زن و بچه هایتان تحمیل بکنید. شما اگر با ید این چنین بکنید چون در مبارزه هستید ولی آنها باید خودشان به این امر معتقد باشند نه اینکه مجبور به این انتخاب بشوند.
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص61
اول تا آخر هفته، هر چه از غذاها باقي مي ماند دور نمي ريخت، توي يخ داني نگه مي داشت، آخر هفته همه را با هم مي ريخت توي ديگ، گرم مي كرد، مي داد بخوريم. غذاي وحشت ناكي بود. بادنجان، كباب، گوشت قيمه، يك تكه خيار. خلاصه هر چيزي مي خواستي، توش پيدا مي كردي. بچه ها اسمش را گذاشته بودند «گزارش هفتگي عمو حسن».
يادگاران، جلد 15 كتاب شهيد حسن اميري (عموحسن) ، ص 27
سعی می کرد سفره را خودش تمیز کند. نمی گذاشت یک ذره غذا ضایع شود. گاهی می رفتیم مغازه میوه فروشی. اگر می خواست انگور بخرد، دنبال این بود که حتماً خوشه های خوب را سوا کند. اگر میوه فروشی دانه های جدا شده را در جعبه ای جداگانه جمع کرده بود و چندان بد نبودند، از همانها می خرید. اصلاً اهل اسراف و ولخرجی نبود .
در هزینه های زندگی بسیار دقیق بود. حتی برای منزل خودش مبلهایی ساخته بود که با پیچ و مهره به هم بسته می شوند و می شد تکه های آنها را جدا کرد تا در اثاث کشیها ایجاد زحمت نکنند .
جمعه ها تا ظهر وقتش را صرف تعمیر وسایل خانه و ماشین پیکانی می کرد که از سالها پیش داشت.
شهید یوسف کلاهدوز
کتاب هالهای از نور، ص96
در مصرف بیت المال وسواس خاصی داشت. در آن روزها، سركوبی گروههای ضد انقلاب كه در گوشه و كنار قد علم كرده بودند، باعث می شد خریدها با شتاب انجام شود. خاطرم هست، در یكی از جلسات وقتی لیست اقلام خریداری شده را نگاه كرد ،با دیدن بعضی از اقلام كه خرید آن ضروری نبود، برآشفته شد و با اعتراض گفت: « چه ضرورت دارد این چیزها از خارج خریداری شود و ارز مملكت صرف آنها بشود.»
شهید یوسف کلاهدوز
کتاب هالهای از نور، ص44
ما خانواده ای پر جمعیت بودیم و بعضی اوقات می شد که برای ظهر نمی توانستیم غذا آماده کنیم. یک روز علیرضا که بچه بود آمد و سریع یک غذای سبک برای خود و برادر و خواهرانش درست کرد و گفت:" مگر باید همیشه چلوگوشت یا چلومرغ بخورید! همین ها را بخورید و خدا را شکر کنید. اینقدر برای شکم نق و نق نزنید."
شهید علیرضا اسدی
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان
تاپدرم زنده بود ما نمیدانستیم میزان حقوقی که میگیرند چقدراست. سؤال هم نمیکردیم چون با اینکه حقوق کارمندی میگرفتند به هیچ وجه سختی ومحدودیتهایی را که بعضی از روحانیون در زندگی شان بر خانواده اعمال میکنند احساس نمیکردیم .درعین حال که احساس کمبود نمیکردیم ریخت وپاش واسراف نداشتیم.
مثلاً ایشان وقتی برای اولین بار خواست ماشین بخرد یک ماشین رامبلر دست دوم خرید.
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص93
یک روز جعبه سیبی را از باغ جمع کردم و به منزل برادرم محمود بردم. ایشان گفت: برادر برای چه سیب آورده ای نگاه کن ما هنوز در خانه میوه و سیب زیادی داریم. گفتم: حالا که آورده ام دیگر. ایشان گفت اشکالی ندارد. جعبه سیب را برداشت و به سپاه برد تا بین نیروها تقسیم کنند. وقتی به خانه آمد گفت: از این به بعد هر موقع سفارش کردم برایمان سیب بیاور چون خراب می شود. اگر اضافه بود آنها را بین مستضعفان تقسیم کن.
شهید محمود ایزدی ازغا
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان
یادم هست یکروز که فرزند شهیدم مهدی اسماعیلی به مرخصی آمده بود موقع ناهار سر سفره نشسته بودیم و غذا میخوردیم در همین حین برادران ایشان کنارههای نان را که کمی خمیر شده بود جدا میکردند و نمیخوردند او تا این کار آنها را دید خیلی ناراحت شد و گفت: این چه کاری است شما میکنید این برکت خدا را به این طریق در میآورید خدا نعمتهایش را از ما زوال میآورد. همان تکه نانی که شما جدا میکنید و نمیخورید در بیشتر سنگرهای ما در جبهه یافت نمیشود. بعد نانها را برداشت به چشمانش کشید و خورد.
شهید مهدی اسماعیلی
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان
یکی از دوستان تعریف می کرد در یکی از روزها که به همراه ایشان به مشهد رفتم مرا به خانه اش دعوت کرد. به خانه اش که رفتم دیدم خانواده اش حتی فرشی که زیر پا بیندازند ندارند و در وضع اقتصادی بدی به سر می برند.
شهید محمد بهاری
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان
یکدفعه به همراه تعدادی از بجنورد کمک به لشکر ویژه شهداء بودیم حدود یازده و سی دقیقه ظهر بود که به مریوان رسیدیم و مستقیم به مقر گردان امام علی (ع) رفتیم چادرها لا به لای درختان سبزه زار نصب شده بود بالای دامنه ای سر سبز بهاری با بچه ها تک تک رو بوسی و احوالپرسی کردیم چند تا عکس دسته جمعی گرفتیم درآن لحضات آن چیزی ک برایم جالب بود بچه های گردان رفته بودند نهار بیاورند گویا نهار به تعداد نبود و دور سفره نشستیم و با نان غذا را خوردیم ولی خلیل ا... بهاری غذا نخورد و گفت اشتها ندارم بعد از غذا میوه و بعد استراحت اکثر بچه ها در چادر ها خوابیده بودند اما من خوابم نبرد آمدم بیرون دور چادر گشتیم یکدفعه از پشت سر خلیل ا... را دیدم که نشسته ودارد از بغل چادر نان خشک ها را تکه تکه برمی دارد و می شکند و می خورد مشخص بود که نان ها مال یک هفته پیش است او مرا را نمی دیدوبا اشتهای کامل نان خشک ها را می خورد آنجا متوجه شدم آن موقع که می گفت اشتها ندارم او نخواسته غذا بخورد او مقداری نان خشک خورد ومن هم بدون اینکه او مرا ببیند خودم را کنار کشیدم بعد از لحظاتی که متوجه شدم که خلیل جای نان ها نیست به جای نان ها رفتم دیدم مقداری نان خشک مانده بود ولی به قدری خشک بود که نهایت نداشت آنجا دیدم که او چه ایثاری کرده است.
شهید خلیلاله بهاری
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان
یک روز پسر عمه ی فرزندم مجید خاطره ای را از ایشان اینگونه برایم نقل می کرد: می گفت: یک روز که توی ارگ رفته بودم تا برای تماشای فیلمی به سینما بروم ناگهان چشمم به پسرداییم مجید افتاد. دنبالش رفتم. دیدم رفت نزدیک پیرمردی که تعمیرکار کفش بود. کفشهایش را درآورد و به او داد تا آنها را تمیز کند. خیلی تعجب کردم. با خودم گفتم: ایشان چقدر قناعت می کند و کفشش را دور نمی اندازد و دوباره تعمیر می کند و آن را می پوشد. آن وقت من به سینما آمده ام.
شهید مجید جلائیانپیوهژنی
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان
زمانی که بعضی مغازه دارها جنس ها را احتکار می کردند. من رفتم و برای فرزند کوچکم احمد از داروخانه 2 قوطی شیر خشک گرفتم. همسرم گفت: تو چرا 2 تا گرفتی ؟ باید یکدانه می گرفتی تا یکی دیگرش را کسی دیگر برای بچه اش بگیرد. نباید این کار را می کردی. دوتا شیر گرفتی که به یک نفر دیگر شیر نرسد ؟ خوب دیگران هم بچه کوچک دارند. آدم نباید خودش را تنها ببیند باید دیگران را هم ببیند.
شهید محمد بهرامیه
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان
آقای حسن هدایتی و جانباز اصغر اهل خمین دانشجوی مشهد بودند. ایشان شناسایی منطقه دور افتاده ای را عهده داشتند. برادر اصغری تعریف می کرد، یک روز آقای هدایتی به آقای حسینی می گوید: شما که ستاد می روید برای من یک شلوار بیاورید چون شلوارم پاره شده است. آقای حسینی رفت و بعد از یک هفته آمده آقای هدایتی به او گفت: برادر علی، شلوار برایم نیاوردی؟ سید علی گفت: چرا برایت یک چیزی بهتر از شلوار آوردم و بعد رفت و از داخل ماشین یک قرقره نخ و یک سوزن آورد و گفت: بیا شلوارت را بدوز. ایشان می خواست روحیه قناعت را در بین نیروها تقویت کند.
شهید سیدعلی حسینی ابراهیم آبادی
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان
معمولاً در چادر ما تعدادی فانوس ویک چراغ توری وجود داشت. چون در چادر نقشه پهن می کردیم و می خواستیم روی آن بحث کنیم نیاز به نور بیشتری داشتیم یک روز حسین آقا به داخل چادر آمد با لحنی خشن گفت: مگر شما با دیگران چه فرقی دارید ؟ در دیگر چادرها فقط یک فانوس است اما شما اینجا چهار پنج عدد فانوس ویک چراغ توری دارید. لبته حسین چند بار دیگر برای این موضوع به ما تذکر داده بود. وقتی ایشان این حرف را زد آقای برنسی که آن موقع در چادر بود بلند شد و تعدادی از فانوس ها را به اضافه ی چراغ توری به مسجد برد. حسین آقا دوست نداشت ما هیچ چیزاضافه تر نسبت به دیگر نیروها داشته باشیم.
شهید حسین جواننامی
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان
قرار بود مراسم عروسیمان برگزار شود. مادر حاج حسن آقا اصرار داشتند که باید مراسم عروسى خیلى خوب و با شکوه برگزار شود حسن آقا گفت: نه مادر، اینها همه اسراف است با گرفتن تالار براى برگزارى مراسم عروسى موافق نیستم مبلغى را که باید به تالار بدهیم. به خیریه بدهید. حتى لباس عروسى را اگر کرایه کنید بهتر است مادرش گفت: نه، دیگر چى، پسر ما مثلاً مهندس است. برویم لباس خانمش را کرایه کنیم! حسن آقا گفت: باشد، چون شما اصرار دارید لباس را بخرید ولى وسائل را خیلى ساده بگیرید مثل میز آرایش، آینه، شمعدان، و جواهرات هم در حد شئونات باشد. وقتى جهیزیه از خانه پدرم به منزل خودمان آوردیم شبى عروسى بود. حسن آقا گفت: چرا این همه وسیله، چرا این همه ظرف و ظروف چینین؟ اینها همه کارهاى کسرفانه است، برویم و به خیریه بدهیم. بعد از برگزارى عروسى، لباس عروس و پول تالار را به خیریه دادیم.
شهید حسن آقاسیزادهشعرباف
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان
یک روز قرار شد سید علی و معاونشان آقای اکبرزاده مأموریت برویم. آقای اکبرزاده جهت مایحتاج راه 10 قرص نان و 6 یا 7 عدد کنسرو در چفیه ای بسته و داخل ماشین گذاشته بود. سید علی پشت فرمان نشست و از من پرسید داخل چفیه چه هست؟ گفتم: نمی دانم، اگر اجازه می دهید. چفیه را باز کنم؟ گفت: باز کن. من نیز بسته را باز کردم و دیدیم 10 قرص نان و 7 عدد کنسرو در آن باشد. سید علی به من گفت: اینها را برای چه برداشتی ؟ گفتم: من بر نداشتم و نمی دانم مأموریتی که می خواهید بروید چقدر طول می کشد. بعد رو به آقای اکبرزاده کرد و گفت: چند نفر این مأموریت را می روند، آقای اکبرزاده گفت: سه نفر، آقای حسینی گفت: برای سه نفر یک کنسرو کفایت می کند. چرا اینها را برداشتی؟ بالاخره خودش با ناراحتی سه قرص نان و دو عدد کنسرو برداشت و بقیه را به داخل کانتینر برد. بعد با آقای اکبرزاده صحبت کرد تا اگر از او ناراحتی به دل گرفته است رفع شود و بعد هم به شکل نصیحت به او گفت هر چیزی باید قناعت کنی و اگر قناعت داشته باشی موفق خواهی بود.
شهید سیدعلی حسینی ابراهیم آبادی
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان