فصل دهم: هر نوع دارای دو علّت داخلی است. یکی: آن صورتی است که به آن هویتش (هویت فعلی) را افاضه کرده است (به آن علّت صوری گویند). و دیگری: مادّه که آن استعداد تبدّل و پذیرش صورت ها را دارد. امروز تن شماست، فردا می شود خاک، سپس می شود درخت (علّت مادّی). اگر علّت مادّی و صوری را با هم بهم بزنید، علّت فاعلی بدست می آید (که علّت فاعلی دو جزء دارد: علّت مادّی و علّت صوری) که از این دو تا نوع بدست می آید. مادّه انسان تن شماست که روح انسانی بر آن حاکم شده است. فصل یازدهم: «علل جسمانی چیست»؟! عللی را گویند که جسم باشند. در علم تجربی دنبال این گونه علل (علل جسمانی) که می توان با حواس حس کرد می گردند. دو حکم برای علل جسمانی: 1. آثار (افعال) علل جسمانی محدود هستند (متناهی هستند) و این محدودیت از سه جهت است: از جهت تعداد (هر علّت جسمی می تواند افعال محدودی را از حیث تعداد از خودش صادر کند (تا بی نهایت نمی تواند مصدر افعال باشد) و از حیث زمان (که أبدی نیستند) و از حیث شدّت محدود است (یعنی فعل علّت جسمانی از کوتاهی زمان انجام گرفتن محدودی برخوردار است). صدور فعل از این فاعل از حیث زمان انجام فعل محدود است؛ یعنی هر چه قدر هم که کوتاه باشد باز هم راه کوتاهتر شدن را دارد برخلاف فعل خداوند که می فرماید: «کن فیکون» یک آن است و اشاره می کند به وجود می آید. 2. تأثیر علل جسمانی مشروط به وضعیّت خاصّ است. مثال: آتش علّت جسمانی است، سوزاندن که تأثیر آن است مشروط به یک وضعیت خاصّی است که مجاورت باشد. باید کاغذ مجاور آتش باشد تا بسوزد. مرحلة هشتم: واحد و کثیر (انقسامات وجود) که ده فصل دارد: فصل اوّل: معنی واحد و کثیر. هر دو بدیهی اند (تعریف نمی گیرند، شرح الإسم دارند). وجود مساوقِ وحدت است یعنی این که وجود هر مصداقی که در خارج دارد بر آن وحدت صدق می کند و جهت صدقشان هم یکی است یعنی از آن جهت که وجود یافته است واحد است (یعنی خود وجود مساوی یا تعیّن و تشخّص که واحد و یکی بودن است) نمی شود وجود بما هو هو کثیر باشد. فصل دوّم: واحد دو قسم است: واحد حقیقی و واحد غیر حقیقی. واحد حقیقی: به تنهایی متّصف به وحدت می شود و محتاج به واسطه نباشد، مثل وجود شما که به تنهایی متّصف به وحدت می شود. واحد غیر حقیقی: به کمک واسطه متّصف به وحدت می شود. بین بنده و گاو وحدت است (وحدت غیر حقیقی) واسطه حیوانیّت مشترک ماست (من و گاو). می گویند: شما دو تا یکی هستید. این وحدت ها مجازی است. مثلاً می گویند: این خانه همان خانه است و این کتاب همان کتاب است. فصل سوّم: از عوارض وحدت، هوهویت (این همانی یا حمل است). «هو» اوّل موضوع را می گیرد و «هو» دوّم را محمول که از آن مطلب جعلی ساخته اند: «هوهویت» یا حمل. هوهویّت یعنی چه؟ قوام آن به دو چیز است: 1) جهت اتّحاد بین موضوع و محمول باشد (که صحّت حمل از آن ناشی است) شما نمی توانید آدم را بر قابلمه حمل کنید. 2) جهت اختلاف هم می خواهد (بین موضوع و محمول یک اختلافی ولو اعتباری باشد والاّ این حمل درست نیست) «انسان، بشر است». چون بین انسان و بشر هیچ تفاوتی نیست، بنابراین هیچ حملِ درست فلسفی صورت نگرفته است. یا مثلاً «أسد، شیر است» که درست نیست. امّا «انسان، حیوان ناطق است» حمل است و درست. حیوان ناطق تفسیر و تفصیل انسان است. حمل های متعارف (دو قسم است): 1) «حمل ذاتی اوّلی». الف) جهت اتّحاد: مفهوم و ماهیّت (بین موضوع و مفهوم باید اتّحاد ماهوی باشد) مثل انسان و حیوان ناطق (که انسان همان حیوان ناطق است). ب) جهت اختلاف: اختلاف اعتباری است و حقیقی نمی باشد (ساخته ذهن است و واقعیّتی ندارد) مثل انسان و حیوان ناطق است که انسان مجمل است و حیوان ناطق تفصیل انسان است. 2) «حمل شایع صناعی»: الف) جهت اتّحاد در وجود اتّحاد دارند (در مصداق اتّحاد دارند ولو در مفهوم متّحد نداشته باشند). ب) جهت اختلاف: در مفهوم اختلاف دارند. مثل انسان ضاحک است (حمل شایع صناعی) انسان با ضاحک فرق دارد. امّا در خارج هر انسانی ضاحک است و هر ضاحکی انسان است. فصل چهارم: تقسیمات حمل شایع صناعی (سه تقسیم دارد): الف) 1. مواطاة یا هو هو: حملی که نیاز به اعتبار امر زائد ندارد (حملی که مکافات ندارد) انسان ضاحک است (لازم نیست چیزی را در تقدیر بگیرد، لازم نیست محمولی را به چیزی تبدیل کنید). 2. حمل اشتقاق: حملی است که نیاز به اعتبار امر زائد دارد (ذو هو) «زید عدل است». عدل مصدر است باید یا «ذو» تقدیر بگیریم: «ذو عدل». یا سراغ اشتقاق برویم (مشتقات عدل که عادل است): «زیدٌ عادل». ب) 1. «بَتّی» (البتّه از این قسم می آید): حملی که موضوع آن دارای افراد محقّقه باشد (افراد موضوع در خارج تحقّق داشته باشد مثل انسان ضاحک است. انسان ـ که ماییم و شمایم ـ در خارج محقّق است. 2. «غیر بَتّی»: حملی که افراد آن دارای افراد مقدّر و غیر محقّق باشد (در تقدیراند). مثال: «اجتماع نقیضین محال است». خودِ اجتماع نقضین در خارج وجود ندارد (افرادش مقدّراند) شما یک مصداق برای اجتماع نقیضین نمی توانید پیدا کنید. مثال دیگر: «معدومٌ لا یخبر عنه». معدوم مصداق خارجی ندارد. ج) قضیه دو قسم بود: هلیّه بسیطه و هلیّه مرکّبه. در هلیّه بسیطه: محمول حاوی وجود موضوع بود، محمول وجود موضوع را میرساند. مثل «زیدٌ موجودٌ». در هلیّه مرکّبه: حملی که محمول اثر از آثار وجود موضوع باشد نه خود وجود موضوع. اثر انسان ضاحک است لذا: الإنسان ضاحک. پس در تقسیم اوّل نگاه به محمول داشتیم و در تقسیم دوّمی به موضوع و در تقسیم سوّمی به محمول داریم. زیدٌ عدلٌ از نگاه تقسیم اوّل مواطاه است و از نگاه تقسیم دوّم بَتّی است و از حیث تقسیم سوّم هلیّه مرکّبه است. فصل پنجم: از عوارض کثرت، غیریّت و مغایرت است. (یک تقسیم است که دارای دو قسم است): 1. غیریّت (مغایرت) ذاتیّه یا تقابل: مغایرت در ذات طرفین می باشد. مثل وجود و عدم که مغایرت آن ها در ذاتشان است. 2. غیریّت غیر ذاتیّه یا خلاف: مغایرت در خارج از ذات باشد (در اعراض مثلاً اسب سفید و اسب سیاه ولی در ذاتشان اختلافی ندارد و هر دو حیوان ساهل اند). در تقابل چهار قسم داریم: یا بین دو امر وجودی است: 1. تصوّر یکی همراه با تصوّر دیگری است مثل: بالایی و پایینی، چپی و راستی که «تضایف» است. 2. تصوّر یکی با دیگری همراه نباشد که «تضادّ» است مثل سیاهی و سفیدی که رابطة تضادّ بینشان بر قرار است. یا بین یک امر وجودی و یک أمر عدمی است: 3. یا آن که موضوع قابلیّت پذیرش هر یک از آن دو را دارد که «ملکه و عدم ملکه» است. مثال: انسان هم قابلیّت پذیرش بصر را دارد و هم عدم بصر (کوری). 4. یا آن که موضوع قابلیّت پذیرش هر یک از آن دو را ندارد که به آن «تناقض» گویند. مثل: زید و لا زید؛ انسان و لا انسان. فصل ششم: تضایف. متضایفین از حیث وجود و عدم و از حیث قوّه و فعل برابرند، یعنی اگر یکی از متضایفین (مثل بالا) وجود یافت، باید دیگری هم وجود یابد. اگر یکی تحقّق یافت (بالفعل) مثل بالایی، باید لنگه دیگر که پایین است هم بالفعل باشد. اگر یکی بالقّوه بود باید دیگری هم بالقّوه باشد. این دو متضایف با هم اند، نه در خارج و نه در ذهن هیچ کدام بر دیگری تقدّم نمی یابد. نمی شود اوّل بالایی بیاید سپس پایینی. باید هر دو با هم پا به عرصه وجود بگذارند. فصل هفتم: تضادّ. سه مطلب داریم: 1. بین مقولات عشر (کم و کیف و وضع و...) و انواع آن هیچ تضادّی نیست. بر یک موضوع هم می تواند کم باشد هم کیف مگر دو نوع که در تحت یک لون (جنس قریب) مندرج هستند یعنی نمی شود شما سفید باشد تماماً در عین حال هم سیاه باشد. 2. موضوع متضادّان باید یکی باشد (وحدت موضوع): نمی شود تضادّ باشد بین سفیدی این آقا و سیاهی آن آقا؛ چون موضوع یکی نیست؛ لذا بین جواهر (جمع جوهر است) که موضوع ندارند تضادّ نیست. 3. همیشه متضادّان دو طرفی هستند که بینشان غایت اختلاف باشد. سفید و سیاهی در غایت اختلاف هستند. بین سفیدی و زردی تضادّ نیست. فصل هشتم: ملکه و عدم ملکه. تعریف ملکه: أمر وجودی است که عارض بر موضوعی می شود که آن موضوع شأنیّت اتّصاف به آن امر وجودی را داشته باشد. مثل بینایی که امر وجودی است که عارض بر انسان می شود (که انسان شأنیّت بینایی را دارد و سنگ ندارد) بینایی نسبت به انسان ملکه است و نسبت به غیر انسان ملکه نیست. تعریف عدم ملکه: أمر عدمی که عارض بر موضوع می شود که شأنیّت اتّصاف به آن را دارد، مثل نابینایی. پس به سنگ عدم ملکه نمی گوییم چون شأنیّت آن را ندارد. ملکه و عدم ملکه همان بینایی و نابینایی است نه عدم بینایی (مثل سنگ). فصل نهم: تناقض. جایی که ایجاب و سلب در مقابل هم هستند (مثبت و منفی) مثل انسان و لا انسان، و مانند دیوار و عدم دیوار. چهار حکم برای تناقض: 1. موضوع متناقضین باید یکی باشد. 2. اجتماع و ارتفاع هر دو نقیضین ممکن نیست («النقیضان لا یجتمعان و لا یرتفعان») امّا در ملکه و عدم ملکه قابلیّت جمع را نداشت امّا قابلیّت رفع را داشت. مثلاً سنگ نه بینا بود و نه عدم بینایی. 3. هیچ فردی را نمی توان فرض کرد که یکی از نقیضین بر آن صدق نکند، هر فردی تصوّر شود یا در این نقضی است یا در آن. 4. در تناقض هشت وحدت شرط دان. حمل هر دو یا اوّلی باشد یا شایع صناعی. فصل دهم: تقابل واحد و کثیر. تقابل این دو هیچ کدام از این اقسام چهارگانه تقابل نیست بلکه بین این دو اختلاف تشکیکی است (که فرقشان در زیاده ونقصان است). مرحلة نهم: سبق و لحوق. در زمان یونان باستان قبل و بعد بوده است تا زمان فارابی هم بوده است. بوعلی سینا بجای قبل و بعد از تقدّم (قبل) و تأخّر (بعد) استفاده شده است. مرحوم ملاّ هادی سبزواری اصطلاح سبق (قبل) و لحوق (بعد) را آوردند. مرحوم علاّمه هم به طبع سبزواری این دو واژه را آورده است. سه فصل در این داریم: فصل اوّل و دوّم: تعریف سبق و لحوق و اقسام آن: اگر دو موجود را فرض کنیم که با مبدأیی نسبت مشترک دارند دو حالت متصوّر خواهد بود. اگر من و شما با یک شخصی نسبت مشترک داشته باشیم (نسبت فامیلی) دو حالت دارد: یکی از آن دو موجود از دیگری با آن مبدأ نسبت بیشتری داشته باشد. مثلاً من دایی آن شخص هستم شما پسر دایی هستید، نسبت من بیش از شما است. من نزدیکترم. حکم: آن موجودی که نسبت بیشتری دارد سابق (متقّدم) گفته می شود و به این حالت او (سبق) گویند و به آن موجودی که با آن مبدأ نسبت کمتری دارد لاحق (متأخرّ) گفته می شود و به حال آن (لحوق) گویند. اگر هر دو از نسبت مساوی با آن مبدأ برخوردار بودند به آن ها «مع» گفته می شود (که هر دو با هم می شوند «معان» و به حال آن دو «معیّت» گویند). مثلاً اگر من وشما دایی این شخص بودیم هردو مع هستیم وبه هر دوی ما معان می گویند وبحال ما معیّت گفته می شود. اقسام سبق و لحوق: (چهار قسم از اقسام مهمّ آن): 1. «سبق و لحوق زمانی» (این قسم روشن ترین اقسام سبق و لحوق است): تقدّم و تأخّری که بین اجزاء زمان و حوادث زمانی است. دیروز بر امروز (که جزء دیگر زمان است) مقدّم است. حادثه ای که دیروز اتّفاق افتاد مقدّم است از حیث زمانی بر حادثة امروز. مبدأ (یا ملاک) در این جا (سبق و لحوق زمانی) «نسبت به زمان» است. ویژگی سبق و لحوق زمانی در وجود جمع نمی شوند. نمی شود هم دیروز باشد و هم امروز. حادثه دیروز تمام شده و حادثه امروز در حال اتّفاق افتادن است. 2. «سبق و لحوق بالطبع»: تقدّم و تأخّری است که بین علّت ناقصه و معلول وجود دارد. سابق بالطبع علّت ناقصه است، لاحق بالطبع معلولِ علّتِ ناقصه است. مثال: نسبت اکسیژن به آتش. بدون اکسیژن آتش برافروخته نمی شود امّا اکسیژن علّت تامّه نیست چون اگر اینجا اکسیژن هست باید آتش هم بیاید. اکسیژن جزء العلّه است. قانون: عدم علّت ناقصه مساوی است با معلول امّا وجود علّت ناقصه مساوی نیست با معلول. بر خلاف علّت تامّه که همواره وجود علّت تامّه مساوی با وجود معلول است. مبدأ در سبق و لحوق بالطبع وجود است. هر دو (معلول و علّت ناقصه) با وجود نسبت دارند امّا نسبت علّت ناقصه با وجود بیشتر است یعنی چه معلول باشد چه معلول نباشد می تواند علّت ناقصه وجود داشته باشد امّا وجود معلول در صورتی است که علّت ناقصه وجود داشته باشد. پس وجود اکسیژن سابق است بالطبع بر وجود آتش. 3. «سبق و لحوق بالعلّیه»: تقدّم و تأخّری است که بین علّت تامّه و معلول است. آتش و حرارت (آتش علّت تامّه حرارت است لذا هر وقت آتش باشد حرارت آتش هم هست) بود آتش مساوی است با بودِ حرارت و نبودِ آتش مساوی است با نبود ِ حرارتِ آتش. مبدأ در این جا وجوب وجود است. هم علّت تامّه واجب است و هم معلول: «الشیء ما لم یجب، لم یوجد». اوّل واجب شود بعد وجود. هم علّت تامّه وجود دارد هم معلولش. هرگاه علّت تامّه آمد باید معلول هم بیاید. نمی شود علّت رخ دهد ولی معلول نیاید، پس هر دو با وجوب نسبت دارند امّا نسبت یکی با وجوب بیش از دیگری است: وجودی که از آنِ وجودِ معلول است از علّت تامّه است، کأنّه معلول وجوبش را از علّت تامّه گرفته است امّا معلول فقط مستفیض است و نمی تواند وجوب را به علّت تامّه بدهد. 4. «سبق و لحوق بالماهیّه»: تقدّم و تأخّری که بین اجزاء ماهیّت ـ ناطقیّت و حیوانیّت ـ (علل قوام) و ماهیّت نوعی ـ مثل انسان ـ است. انسان نسبت به ناطقیّت لاحق است و حیوانیّت و ناطقیّت سابق است نسبت به انسان. مبدأ در این قسم تقرّر (ثبوت) ماهیّت است. توضیح: هم ماهیّت ثبوت ماهوی دارد و هم اجزاء ماهیّت. هر دو ثابت است. ثبوت و تقرّر ماهوی نوع متوقّف بر ثبوت و تقرّر ماهوی اجزاء ماهیّت است (که به آن «علل قوام» گویند). اجزاء‌ ماهیّت نسبت بیشتری با تقرّر و ثبوت ماهیّت دارند. به سه قسم آخر (سبق و لحوق «بالطبع»، «بالعلیّة»، «بالماهیّه») سبق و لحوق ذاتی هم گفته می شود. اقسام دیگری از سبق و لحوق را داریم که علاّمه ذکر کرده است: سبق و لحوق بالحقیقه: تقدّم معنای حقیقی بر معنای مجازی. سبق و لحوق دهری: تقدّم نشاء (عالم) عقل بر نشاء مادّه و مثال. سبق و لحوق رتبی: تقدّم امام بر مأموم. سبق و لحوق بالشرف: سبق عالم نسبت به جاهل. نکته: سبق و لحوق دو اصطلاح اضافی (نسبی) اند و نفسی نیستند. فصل سوّم: قِدم و حدوث و اقسام آن: حدوث تازه بودن و قِدم را کُهنگی گویند. سه مطلب در این جا داریم: (قدم و حدوث چیست؟ اقسامش، احکامش) تعریف قدم و حدوث: حدوث یعنی مسبوق بودن وجود شیء بر عدمش. حادث یعنی موجودی که وجودش مسبوق بر عدمش باشد مثل وجود انسان که مسبوق به عدم است (عدم ذاتی و عدم زمانی). قدم: مسبوق نبودن شیء بر عدمش. قدیم موجودی است که وجودش مسبوق بر عدمش نباشد. مثل خداوند که هم قدیم ذاتی است و هم قدیم زمانی. قدم و حدوث از اعراض ذاتی موجودند. موجودی که مسبوق است به عدم یا مسبوق نیست به عدم. دو قسم مشهور بین قدم و حدوث است: 1. حدوث زمانی: مسبوقیّت وجود شیء بر عدم زمانی در طول زمان. مثل امروز که دیروز نبوده است که مسبوق است به عدمش در دیروز. شما که در فلان تاریخ به دنیا آمدید، مسبوق به عدم هستید در پنج سال قبل از تولّدتان. قدیم زمانی: آن چیزی که مسبوق به عدمش در زمان نباشد مثل مطلق زمان، قدیم است از حیث زمان. شما نمی توانی زمانی را پیدا کنی که زمان نباشد. 2. حدوث ذاتی: مسبوقیّت وجودش بر عدم در ذاتش. توضیح: وقتی ذات ماهیّات (ممکنه) را سنجیدیم، می بینیم که این ذات مقتضی عدم است، یعنی این ذات در درون خودش اقتضایی برای تحقّق یافتن و وجود داشتن ندارد. مثال: ناطقیّت و حیوانیّت که از ذاتیّات انسان است، اگر خوب تحلیل شود، در بین این حیوانیّت و ناطقیّت چیزی نیست که برایش وجوب را واجب کند بلکه اگر وجودی هم بر این ماهیّت افاضه شده است از خارج افاضه شده است و الاّ این ماهیّت به ذات اقتضای وجود را ندارد. بر خلاف واجب الوجود که بالذّات اقتضای وجود را دارد. قبلاً گفتیم: نسبت ماهیّت به وجود و عدم مساوی است امّا چطور الآن می گوییم: مقتضی عدم است؟! می گوییم: بله درست است که نسبت ماهیّت به وجود و عدم مساوی است اگر جانب وجود ترجیح یافت می شود وجود و اگر جانب عدم ترجیح یافت می شود عدم. امّا اگر هیچ کدام ترجیح نیافتند این ماهیّت معدوم باقی خواهد ماند. در مقابل حدوث ذاتی، قدیم ذاتی است مثل واجب الوجود که ذاتیّاتش مقتضی وجود است (عکس ممکن). نکته: به عدمی که در حدوث و قدم زمانی بود می گویند: «عدم مقابل» یعنی مقابل وجود است که با وجود جمع نمی شود. امّا عدمی که در حدوث و قدم ذاتی است به آن «عدم مُجامع» می گویند که با وجود جمع می شود. شما الآن انسانید و وجود دارید امّا ماهیّت شما در ذات خودش مقتضی عدم است. در عین حال که الآن موجود هستید ذاتاً مقتضی عدم هستید.