مرحلة دهم: «القوّه والفعل». به ابتکار مرحوم ملاّ صدرا به بحث های حرکت پیوند خورده است. در فلسفه صدرایی خیلی به حرکت اهمیّت داده شده است. (در این مرحله شانزده فصل داریم). توضیح قوّه و فعل: همه شما طلبه اید بالفعل و همة شما مجتهدید بالقوّه. تعریف قوّه: وجود شیء به گونه ای که بر آن آثار مطلوبه آن شیء مترتّب شود. وجود بالفعل انسان یعنی فعل چون آثاری که از انسان انتظار می رود برش بار می شود. آثار مثل: تفکّر، تعجّب، ضحک. نکته: در تعریف فعل می توان گفت: همان وجود خارجی است. پس فعل این گونه است: وجودی است که از فعل آثار مطلوبه اش سر می زند. وجود آتش وقتی بالفعل باشد احراق، نور از آن سر می زند. تعریف قوّه: هر موجودی که بالفعل تحقّق دارد پیشتر باید امکان تحقّق داشته باشد. به این امکان تحقّق که قبل از وجود بالفعل است، قوّه گویند. مثال: الآن شما که انسان هستید، باید قبل از این که انسان باشید، قوّه تحقّق شما وجود داشته باشد. (به این امکان انسان شدن قبل از انسان را قوّه گویند. پس امکان و قوّه به یک معنی است). قوّه و فعل دو وصف اضافی اند. این غذا الآن غذاست امّا نسبت به آن نطفه ای که بعداً از این غذا بوجود می آید بالقوّه است. خود نطفه بالفعل نطفه است، امّا بالقوّه جنین است و .... فصل اوّل: قاعده: هر حادث زمانی مسبوق به قوّه وجود است. حادث زمانی: که قبلاً نبودند بعداً بوجود آمدند. مثل شما که قبل از تولّد نبودید. توضیح قاعده: هر چه که در زمانی نبوده است در آن زمان که نبوده است باید امکان تحقّق یافتن را (قوّه وجود) را داشته باشد. چند نکته: 1. قوّه وجود (امکان تحقّق شیء قبل از تحقّقش) امری خارجی است نه اعتباری یعنی ساخته ذهن نیست بلکه واقعیّت دارد. 2. قوّة هر حادث زمانی در مادّه او که پیش از او تحقّق یافته، وجود دارد. مادّه، قوّه محض است (مادّه، قوّه چیز دیگر) مادّه انسان، جزء قوّه انسان چیز دیگری نیست. 3. مادّه حوادث زمانی یکی است. تمام عالم مادّه، یک مادّة و هیولا بیشتر ندارد. همان مادّه ای که در حال حاضر وجود دارد همان مادّه ای است که در زمان حضرت آدم بوده است، فقط تغییر کرده و تبدّل یافته است. 4. حدوث حوادث زمانی همواره با تغییر وتبدّل در صورت های آن هاست. انسان می شود خاک، خاک می شود حیوان، حیوان را درنده ای می درد و.... حادث جوهری با تغییر یک صورت بدست می آید نه این که از کتم عدم بدست آمده باشد. همین که این خاک بدل به انسان شد، از نگاه ما انسان بوجود آمده است و حال آن که انسان قبلاً بوده است و خاک بوده است. 5. حدوث یک حادث جوهری با تغییر صورت آن بدست می آید. (انسان که حادث جوهری است با تغییر صورت بدست می آید، عالم مادّی یک نقاب انسان گونه به رخ زده است) و حدوث یک حادث عرضی با تغییر در حالت بدست می آید. حال انسان که تغییر می کند، رنگ پوستش عوض می شود. حالتش هم که عوض می شود، عَرَض او هم عوض می شود. پس: حادث جوهری با تغییر در صور ایجاد میشود و حادث عرضی با تغییر در احوال ایجاد می شود. فصل دوّم: اقسام تغیّر. گفتیم: حوادث زمانی مرتّب در حال تغیرند (جسم شما در حال تغییر است، قبلاً هم در حال تغییر بوده است. همه عالم در حال تغییر است. بدن انسان هر هفت سال یکبار تمام سلول ها را عوض می کند). تغیّر دو قسم است: 1. تغیّر دفعی 2. تغیّر تدریجی (مثل رشد آرام ما در طول زمان. تغییری که زمان بطلبد را گویند) که به تغیّر تدریجی حرکت گویند. امّا تغیّرهای دفعی حرکت نیستند. جسمی که ساکن است تا اوّلین جزء حرکت بیاید می شود متحرّک این گونه تحوّلات که دفعی است در مقابل تدریجی از محلّ بحث خارج است. حرکت: تغیّری که زمان ببرد یعنی تدریجاً ایجاد شود. فصل سوّم: تعریف حرکت و قوام بر آن چیست؟ خروج تدریجی شیء از قوّه به فعل می شود حرکت. حرکت نطفه به سمت انسان شدن که نطفه قوّه انسان شدن را داشت؛ با این حرکت به سمت انسان شدن می شود حرکت. قوام حرکت بر شش أمر است: حرکت توپی که از این جا می آید به سمت شما بر شش امر قوامش استوار است: 1. مبدأ حرکت 2. منتها إلیه حرکت 3. متحرّک (توپ) 4. مُحرّک (بنده که با دستم این توپ را به سمت شما هُل دادم) 5. مسافتی که در آن حرکت روی می دهد 6 . زمانی که در آن حرکت رخ می دهد (مدّت زمان حرکت). فصل چهارم: حرکت توسطی و قطعی: (که ارسطو آن را اختراع کرد). دو تفسیری از حرکت است (انقسام حرکت به توسطی و قطعی). دیدگاه توسطی: حرکت، یک أمر بسیط غیر قابل انقسام است. دیدگاه قطعی: حرکت یک مرکّبی است که دارای اجزاء می باشد که نسبت به حدود مسافتی که طی می کند قابل انقسام است. حرکت شما از قم به تهران که (130) کیلومتر است می توان هر 10 کیلومتر را یک قِسم کرد. فصل پنجم: مبدأ و منتهای حرکت جزء حرکت نیست. لحظه ای که توپ از این جا حرکت می کند (مبدأ) و منتهای حرکت (جایی که توپ ایستاد) جزء حرکت نیست؛ چون شیء از سکون تغییری کرد به تحرّک این تغیّری که روی داده است تغیّر دفعی است و در انتهای امر هم لحظه ای که این تحرّک متوقّف می شود و ساکن می گردد، دفعی است و قبلاً گفتیم: حرکت یک تغیّر تدریجی است نه دفعی. آنِ اوّلی که ساکن به متحرّک تبدیل می شود (مبدأ) و آن آخری که متحرّک ساکن می شود (انتهاء) تغیّر دفعی رخ داده است (صغری). تغیّر دفعی حرکت نیست (کبری) . پس مبدأ و منتهای حرکت جزء حرکت نیست. فصل ششم: متحرّک و دو حکم آن: متحرّک موضوعی است که در آن حرکت رخ می دهد. در مثال ما، توپ موضوعی بود که حرکت درآن رخ می داد (متحرّک) که به توپ (موضوع حرکت یا متحرّک) گویند. در هر حرکتی باید یک موضوعی باشد تا آن موضوع از کمال بالقوّه (مثل نطفه که کمالش انسان شدن است) به واسطه حرکت به کمال بالفعل (انسانیّت) برسد. کمال بالقوّه توپ آنجا بودن است و بالفعل توپ اینجاست. این حرکت کمال بالقوّه را بالفعل تبدیل می کند که پس از حرکت آنجاست. دو حکم نسبت به متحرّک: 1. موضوع متحرّک باید امر ثابتی باشد و با حرکت تغییر نکند. خود توپ تغییر نکند که در ابتداء و انتهاست والاّ متحرّک وقتی از مبدأ حرکت می کند غیر از آن چیزی خواهد بود که به منتهی می رسد. 2. موضوع حرکت (متحرّک) باید از یک جهت بالقوّه و از جهت دیگر بالفعل باشد. دانه درخت گلابی از این جهت که دانه درخت گلابی است بالفعل است منتهی درخت گلابی شدن بالقوه است. اگر بخواهد از همه جهات بالفعل باشد دیگر حرکت در آن رخ نمی دهد (مثل عقل مجرّد) لذا در عالم مجرّدا حرکتی نیست و اگر بخواهد از همه جهت بالقوه باشد اصلاً تحقّق نخواهد داشت. فصل هفتم: مُحرّک و دو حکم آن: محرّک: فاعل حرکت، بوجود آوردنده حرکت، علّت حرکت. هر حرکتی یک محرّک می خواهد. حرکت معلول یک محرّکی است. دو حکم آن: 1. محرّک باید غیر از متحرّک (توپ) باشد. فاعل حرکت: دارنده (چیزی که دارد؛ چون: «فاقد الشیء لا یُعطی») و دهنده حرکت است. متحرّک: قابل است و پذیرندة حرکت. فاعل و دهنده باید داشته باشد تا بدهد و قابل و گیرنده باید نداشته باشد تا بپذیرد (گچ سفید، دیگر سفیدی را نمی پذیرد). و داشتن (محرّک) با نداشتن (متحرّک) جمع نمی شود. پس باید محرّک غیر از متحرّک باشد. 2. فاعل قریبِ حرکت باید امر متغیّر مجدّد الذات باشد (فاعل قریب حرکت یعنی دست من و متحرّک یعنی توپ. فاعل حرکت باید خودش هم متحرّک باشد والاّ نمی تواند توپ را انتقال دهد). تا دست من ساکن است هیچ توپی را نمی تواند حرکت دهد. باید خودش هم متغیّر باشد تا بتواند حرکت دهد. فصل هشتم: تغیّر در ذات جوهر است. تغیّر و تحوّل در عالم مادّی مبدأ و منشأءش به ذات جوهر برمی گردد. از نظر ملاّ صدرا جوهر در درون خودش دارای تحرّک و دگرگونی است. به تعبیر دیگر: نحوة وجود جوهر یک وجود سیّال است. نحوة وجود جوهر گذرا و سیّال است. به تعبیر دیگر: حرکتی ذاتی جوهر است از درون جوهر بر می خیزد. فصل نهم: مسافت حرکت. مجرای حرکت را مسافت حرکت گویند. مسیری که توپ از اینجا تا آنجا می رود مسافت حرکت است. مسافت همان وجود متّصل سیّال (گذرا) است. خود وجودها هستند که مسافت ها را تشکیل می دهند. حرکت شیء در مقوله: وجود متّصل سیّال با حرکت دگرگون می شود و در هر مقطع از حرکت می توان از آن مقوله ای متفاوت از مقوله مقطع قبل انتزاع کرد (دیروز درخت بود، فردا انسان، پس فردا خاک). فصل دهم: مقولاتی که در آن حرکت رخ می دهد. مشهور بین قدمای فلاسفه این است که در چهار از مقولات حرکت رخ می دهد: 1. «أین» مکان (همین جابجایی شما به مسجد) 2. «کیف» خصوصاً کیفیات مختصّ به کم. مثل استواء، انحراف 3. «کم» شیء در طول زمان اندازه اش دراز می شود 4. «وضع»: شما الآن نشسته اید، می خوابید، وضعتان عوض می شود. فصل یازدهم: در جوهر هم حرکت رخ می دهد. دلیل حرکت جوهری: 1 ـ در چهار مقوله قبل که عَرَض بودند حرکت رخ می داد. 2 ـ أعراض تابع جوهرند (علّت اعراض همان جوهر است؛ مثل یکی از اعراض رنگ پوست شماست؛ علّت دگرگونی رنگ پوست، این اتّفاقات در بدن شماست) یعنی جوهر علّت عَرَض است و منشاء دگرگونی عَرَض است. 3 ـ اگر حرکت در معلول باشد (مثل اعراض که گفتیم) باید در علّت قریب آن (جوهر) نیز باشد. فصل دوازدهم: حرکت جوهری محتاج به موضوع نیست ولی حرکتی که در عرض است محتاج موضوع است (موضوع عَرَض، جوهر است). حرکت جوهری یک موجود مستقل (بنفسه) و محتاج به موضوع نیست حرکتی که در جوهر است برای ذات جوهر است محتاج به موضوع نیست امّا حرکتی که در اعراض است محتاج به موضوع هستند (باید موضوعی باشد که این حرکت در آن ها رخ بدهد). فصل سیزدهم: زمان چیست؟ راجع به حقیقت زمان خیلی حرف ها گفته شده است. برخی تا آنجا پیش رفته اند که: زمان همان خداست یا منتزع از خداست. تعریف مشهور در بین فلاسفه: «زمان کمّ متّصل غیر غارّ است که به واسطة حرکت بر جسم عارض می شود». گفتیم: «کم آن چیزی است که بذات قابل انقسام باشد». زمان هم ذاتاً قابل انقسام است. «کم متّصل»: یعنی در بین اجزایش می شود حدّ مشترکی را فرض کرد (مثل عدد نیست که حدّ مشترک ندارد و منفصل است). «غیر غارّ»: یعنی همه اجزایش در وجود جمع نمی شود. دیروز تمام شد، فردا هم نیامده است. «به واسطة حرکت بر جسم عارض می شود»: اگر حرکت را از جسم بگیریم دیگر زمانی وجود نخواهد داشت حتّی عقربه های زمان هم حرکت نمی کند. دنیای بی حرکت مساوی است با دنیای بی زمان. چند نکته: 1. حرکت مبهم است. زمان مقدار و اندازه حرکت را معیّن می کند. مرحوم علاّمه می فرماید: «نسبت زمان به حرکت مثل نسبت جسم تعیّنی است به جسم طبیعی؛ یعنی یکی عرضی است و دیگری زمان عرض حرکت است». 2. «آنِ» فلسفی چیست؟ اگر ما خوب نقطه را بفهمیم، «آن» را هم می فهمیم. نقطه آنست که: نه دارای طول است نه دارای عرض نه ارتفاع (از هیچ جهتی استعداد ندارد). نقطه یک چیز عدمی و کاملاً خیالی است. «خط» فقط طول دارد (از یک جهت امتداد دارد). «سطح» هم طول وعرض دارد، عمقش صفر است. اگر پانصد تا سطح را روی هم بگذاریم، پانصد تا صفر روی هم گذاشتیم که نتیجه صفر است. نقطه فرض می شود برای تقسیم خط، همین کار را روی «آن» نسبت به زمان داریم. آن مثل نقطه است برای زمان که مثل خط است. ما برای اینکه بیاییم زمان را تقسیم کنیم ابتدا و انتهایش را نقطه فرض می کنیم: رأس ساعت 8 (یک آن) تا ساعت 9 (این هم یک آن). «آن»: یک أمر عدمی است که برای تعیین طرف هر قسمت از زمان فرض می شود (درست مثل نقطه که أمری عدمی است و برای تعیین هر طرف از خط فرض می شود). 3. «بر أجزای زمان تقدّم و تأخّر ذاتی حاکم است». شما نمی توانید یک جزء از زمان را جابجا کنید. دیروز جزیی از زمان بود که تمام شد و ذاتاً مقدّم بر امروز است (مثل تقدّم و تأخّر اعداد که 2 قبل از 3 است و 3 بعد از 2 می آید). فصل چهاردهم: سرعت (تندی) بُطء (کندی) چیست؟ این دو وصف اضافی (نسبی) اند که عارض بر حرکت می شود. اگر حرکت را بر حرکت دیگر بسنجیم، سرعت یا بطء بدست می آید. فصل پانزدهم: سکون (در مقابل حرکت) چیست؟ تعریف: عدم حرکتِ آن چیزی که شأنیّت حرکت را دارد. عقل مجرّد شأنیّت حرکت را ندارد لذا ساکن هم نیست. تقابل بین حرکت و سکون، ملکه و عدم ملکه است. فصل شانزدهم: تقسیمات حرکت: قوا حرکت بر شش أمر است: مبدأ، منتهی، متحرّک، مسافت، زمان، محرّک. حرکت بر اساس شش امر قابل تقسیم است: 1. حرکت به اعتبار مبدأ و منتهی (حرکت از تهران یا از کرمان و منتهی اصفهان است یا قم) 2. حرکت به اعتبار متحرّک ها (حرکت ماشین زید و حرکت ماشین عمرو) 3. حرکت به اعتبار مسافت 4. به اعتبار زمان (حرکت شبانه و حرکت روزانه) 5. به اعتبار محرّک (فاعل حرکت). مرحلة یازدهم: علم، عالم، معلوم. در برخی بحث ها به عنوان «معرفت شناسی» می آید. به روز هم هست، غربی ها هم کار کرده اند. کتاب «آموزش فلسفه» به بحث معرفت شناسی پرداخته است. علم از نگاه فلسفی: «حضور مجرّدی نزد مجرّد دیگر». مجرّد اوّل همان معلوم و مجرّد دیگر عالم است. فصل اوّل: مفهوم علم بدیهی است. وجود علم هم در نزد ما بدیهی است. همه ما عالم هستیم بالبداهه. علم دو قسم است: 1. حضوری: علمی است که در آن شیء با وجود خارجی اش نزد عالم حاضر می شود. مثل علم شما به خودتان. نَفس شما نزد نَفس شما حاضر است (که در آن خطا راه ندارد چون آن جسم را در نزد خود می بینم، پس همیشه مطابق است). 2. علم حصولی: علمی که در آن شیء با صورت ذهنی (ماهیّتش) در نزد عالم حاضر است. شما به درخت علم دارید، در مغز شما که درخت نیست امّا ماهیّت درخت وجود دارد. اگر صورت ذهنی ما با واقع مطابق بود می شود ثواب و اگر با واقع مطابق نبود می شود خطا. اتّحاد علم و عالم و معلوم: علم با معلوم متّحد است؛ چون علم حضور معلوم است پس چیزی مجزّای از معلوم نیست و معلوم هم با عالم متّحد است. فصل دوّم: علم حصولی دو قسم است: 1. کلّی: آنچه که صدقش بر کثیرین قابل فرض هست (به آن عقل و تعقّل هم می گویند) مثل ماهیّت انسان که هم بر شما و هم بر زید صدق می کند. 2. جزئی: آنچه که صدقش بر کثیرین قابل فرض نیست. خود جزئی هم بر دو قسم است: الف) جزئی احساسی: اگر با اتّصاف حسّی همراه باشد (دیدن من این شخص روبروی خودم را با چشم). ب) جزئی خیالی: آنچه که در‌ زمان قطع از اتّصال حواس با امر خارجی حاصل گردد. علم جزئی حسّی شفاف تر است از علم جزئی خیالی. نکته: «عالم ناسوت»، «عالم ملکوت»، «عالم جبروت» و «عالم لاهوت» از نگاه فلسفه اسلامی چهار نشاء هستند که از همه بالاتر عالم لاهوت است که أحدیّت و واحدیّت خداوند است. عالم پایین ترین ناسوت است (عالم مادّه) بعد از ناسوت بالاتر، عالم ملکوت (عالم مثال) است که در این عالم صُور و ابعدا ثلاثه است امّا زمان و حرکت و تغیّر نیست (یک چیزی از عالم ناسوت دارد امّا یک چیزهایی را هم ندارد. به آن عالم برزخ هم می گویند. یک پله بالاتر جبروت است که عالم عقل است که از صور و اشباه هم مبرّاست و مجرّد محض است. عالم ناسوت: حرکت و زمان و مکان و صور را دارد. عالم ملکوت: عالم مثال یا برزخ. ابعاد و صور راه دارد امّا زمان و مکان راه ندارد. عالم جبروت: عالم عقل از همه چیز مادّی مبرّاست. عالم لاهوت: أحدیّت و واحدیّت خداوند است. فصل سوّم: کلّی و جزئی اصطلاحی دیگر هم دارد: کلّی عبارت است از علمی که با تغیّر معلوم (بالعرض) تغيّر نکند. به آن علم ما قبل الکثرة هم می گویند. جزئی عبارت است از علمی که با تغیّر معلوم بالعرض تغییر می کند. مثل علم جزئی حسّی من به شما (شما را می بینم) هر لحظه علم من به شما تغییر می کند. فصل چهارم: تعقّل سه نوع است. تعقّل: ادراک کلّی. مفهوم کلّی انسان را اگر درک کنی می شود تعقّل. این تقسیم بندی به اعتبار وجود معقولات برای عقل صورت گرفته است. صورت های کلّی معقولات دو حالت دارد: 1. بالقوّة موجودند، مثل مفهوم انسان، مفهوم حیوان، استعداد و امکان دریافت داشته، الآن ندارد (که به آن عقل بالقوّه گویند). و یا بالفعل وجود باشند که دو قسم است: 2. موجود باشند به وجود تفصیلی (هر معقول متمایز از معقولی دیگر باشد (عقل تفصیلی) اوّل خرطوم را می شناسد سپس پا و ....). 3. موجودند به وجود اجمالی یعنی تمام معقولات می شود یک وجود واحد یگانه. علم شما به فیل اجمالی است ولی علم به تک تک اجزایش (پا و خرطوم و دم) نداری. فصل پنجم: عقل. به اعتبار ترتیب حصول معقولات برای عقل. نوزادی را تصوّر کنید تا این که معقولات در ذهنش تصویر می شود تا وقتی که می شود علاّمه کل. این نوزاد وقتی به دنیا می آید عقلش «هیولایی» است. نسبت به تمام معقولات بالقوّه است (هیچ چیز در مغز بچه نیست) وقتی بزرگتر شد، «عقل بالملکه» که تصوّرات و تصدیقات بدیهی معلوم می شود مثل مفهوم وجود. کمی بزرگتر شد می شود «عقل بالفعل» که نظریات را (در مقابل بدیهات) به واسطه بدیهات درک می کند. بعد می شود «عقل مستفاد» که تمام معقولات نظری و بدیهی را درک میکند. مثل شیخ رجبعلی خیاط که در علوم مختلف مثل فیزیک دسترسی داشت. فصل ششم: صورت های کلّی از کجا حاصل می شود؟ صورت های کلّی (مثل مفهوم کلّی انسان، فرس) از یک وجود دیگری به انسان افاضه می شود و ساخته ذهن انسان نیست. آن وجود دیگر «جوهر مجرّد عقل» است که به انسان افاضه می کند که در آن تمام صورت های کلیّات وجود (عالم مُثل هم می گویند) در این عالم عقل تمام صورت های کلّی وجود دارد. هر وقت لازم باشد در شرایط خاصّی به شما افاضه می کند صورت کلّی را. فصل هفتم: علم حصولی بر دو قسم است: 1. تصوّر: صورت ساده ای که شأنیّت حکایت از معلوم را داشته باشد. مثل تصوّر انسان. 2. تصدیق: صورت معلومی که همراه است با اثبات شییء برای شییء. و همچنین سلب شییء برای شییء. «انسان ضاحک است». اثبات می کنیم ضاحک را برای انسان. نام دیگر تصدیق: از آن حیث که مشتمل است بر حکمی بین موضوع و محمول به آن «قضیّه» گویند. دو نکته: 1 ـ اجزاء قضیّه موجبه سه تاست: الف) موضوع «زیدٌ» ب) محمول «قائمٌ» ج) حکم. امّا اجزاء قضیّه سالبه دوتاست: الف) موضوع ب) محمول (انسان ناهق نیست). «حکم» یعنی جعل الشیء شیئاً (جعل الإنسان ضاحکاً). سلب مساوی است با عدم حکم (قرار ندادن چیزی، چیزی را). 2 ـ تصدیق متوقّف بر تصوّر موضوع و محمول است، پس هیچ تصدیقی بدون تصوّر معنا (تحقّق) ندارد. فصل هشتم: تقسیم دیگری برای علم حصولی. علم حصولی چه تصوّر و چه تصدیق دو قسم است: 1. بدیهی: تصوّر یا تصدیقی که محتاج به تأمّل و اکتساب ندارد. مثل تصوّر مفهوم وجود. تصدیق بدیهی مثل کلّی بزرگتر از جزء است. 2. نظری: تصوّر یا تصدیقی که محتاج به تأمّل و اکتساب است. مثال تصوّر نظری: ماهیّت اسب، ماهیّت حمار، ماهیّت انسان. تصدی نظری مثل مجموع زوای مثلث مساوی (180) درجه است و مثل: همه قضایای علوم. دو نکته: الف) تمام علوم نظری به علوم بدیهی برمی گردند. ب) بدیهات فراوان هستند. (یکی از اقسام آن اوّلیات است). تعریف اوّلیات: تصوّر موضوع و تصوّر محمول مساوی است با تصدیق نسبت، مثل کلّ بزرگتر از جزء است. سزاوارترین قضایا برای قبول اوّلیات هستند. در اوّلیات یکی خیلی اوّلی است که «اُمّ القضایا» است: «استحاله اجتماع نقیضین». اگر کسی استحاله اجتماع نقیضین را ردّ کند، مبنای تمام علوم متزلزل شده است؛ چون تمام علوم بشری به نوعی مبتنی است بر استحاله اجتماع نقیضین. فصل نهم: تقسیم سوّم برای علم حصولی: 1. علم حقیقی: علم به ماهیّات که دارای دو وجودند (ذهنی و خارجی). 2. علم اعتباری: هر چه علم حقیقی نباشد می شود اعتباری مثل مصطلحات منطقی و فلسفی. فصل دهم: معلوم به علم حصولی دو قسم است. 1 ـ «معلوم بالذّات»: صورت ذهنی که نزد عالم حاضر است. عکس زید معلوم بالذات است. 2 ـ خود زید «معلوم بالعرض» است: أمر خارجی که صورت از آن حکایت می کند. علم حصولی یک صورت دارد و یک ذو الصورة (صاحب صورت): یکی زید است که معلوم بالذات است و یکی خود زید است که معلوم بالعرض است. فصل یازدهم. در تعریف علم گفتیم: حضور مجرّدی در نزد مجرّد دیگر. هر مجرّدی به ذاتش علم حضوری دارد. هر مجرّدی نفسش نزد خودش حضور دارد. فصل دوازدهم: علم حضوری سه تاست. 1. علم جوهر مجرّد به خودش (علم شما به خودتان) 2. علم معلول مجرّد به علّت مجرّدش: علم مثال به عقل. 3. علم علّت مجرّد به معلول مجرّدش: چون بین دو مجرّد حائلی نیست، پس هر مجرّدی نزد مجرّد دیگر حضور دارد (در تعریف علم گفتیم: حضور مجرّدی نزد مجرّد دیگر). مرحله دوازدهم: (چهارده فصل داریم). فصل اوّل: مقدّمه: هدف اصلی علم فلسفه یا یکی از مهمترین مباحث آن اثبات واجب الوجود تعالی است. 1. ماهیّت چون ذاتاً ممکن است برای آن که وجودشان واجب شود محتاج به علّتی غیر خودشان هستند (واجب بالغیرند). 2. آن غیر که وجود را به ماهیّات افاضه می کند از دو حال خارج نیست: یا مثل ماهیّات ممکن بالذّات است یعنی باز هم به غیر دیگری نیاز دارد پس الکلام الکلام که منجر به تسلسل و دور می شود. و یا غیر واجب الوجوب بالذّات است فثبت المطلوب (برهان ابن سینا). فصل دوّم: واجب الوجود کلّی است. واجب الوجود بی نهایت و بی منتهاست. بی نهایت ضرب در2مساوی با بی نهایت است. پس بی نهایت تعدّد بردار نیست. واجب الوجود حقیقت وجود صِرف و بی نهایت است. وجود بی منتهایی که قابل تعدّد نیست. هر موجود بی منتهایی دیگری فرض شود، به همان اوّلی برمی گردد. فصل سوّم: واجب الوجود علّت العلل تمام عالم هستی است. اگر علّت ممکن ها واجب الوجود باشد ثبت المطلوب و اگر علّت آن غیر واجب الوجود باشد (ممکن الوجود باشد) باید به واجب الوجود برسد والاّ یا دور است یا تسلسل. فصل چهارم: صفات واجب الوجود. 1. صفات ذاتی: صفاتی که از کمال وجودی ذات واجب بدون فرض خارج از ذاتش انتزاع گردد، مثل حیات. 2. صفات فعلی: صفاتی که انتزاع آن محتاج به فرض امر خارج از ذات واجب است،مثل خداوند رازق است، خداوند احیاء(زنده کننده) است. قانون: «معطی الشیء غیر فاقد له» کسی که چیزی را می دهد باید داشته باشد تا بدهد. اگر انسان ها شجاع هستند باید خداوند شجاعت را داشته باشد تا بدهد. یا «فاقد الشیء لا یعطی» هم همین قانون است. تمام صفات عین ذات اوست، پس همه صفات عین یکدیگرند. فصل پنجم: خداوند سه نوع علم دارد. 1. علم به ذاتش 2. علم به اشیاء قبل از خلقت آن (علم در مرتبة ذات) 3. علم به اشیاء بعد از خلقت آن (علم در مرتبة فعل). فصل ششم: قدرت خداوند (دو نکته) الف) قدرت چیست؟ شیء از روی علم مصدر فعلی باشد آن شیء می شود قادر (مصدریّت از روی علم می شود قدرت). ب) قدرت خداوند عین ذات خداوند است. فصل هفتم: حیات خداوند. وصفی است ملازم با علم و قدرت. شخص حیّ عالم است و قادر. فصل هشتم: ارادة خداوند. علم خداوند به خیر بودن فعلی را اراده الهی گویند. پس اراده از نگاه فلسفی علم خداوند به خیر بودن را گویند. سمع الهی یعنی علم الهی به مسموعات. بصر الهی: علم الهی به دیدنی ها نه این که چشم و گوش داشته باشد. فصل نهم: فعل خداوند. فعل = مصدر به معنی مفعول. پس فعل الهی یعنی مفعول الهی. فعل خداوند موجودی است که از او صادر شود که همان مخلوقات الهی هستند. فعل الهی سه تاست: عالم عقل: جبروت. عالم مثال: ملکوت. عالم مادّه: ناسوت (تن ناسوتی یعنی تن مادّی). خداوند علّت عالم عقل است، عقل علّت عالم مثال است، ملکوت علّت عالم مادّه است. پس ما به واسطه به خداوند (عالم مثال و عقل) می رسیم. فصل دهم: عالم عقل. اوّل وجود بعد از خداوند عقل است (این عقل ما نیست بلکه با عقل ما مشترک لفظ است). و خود این عقل دارای کثرت نوعی است که بر دو قسم است: 1. کثرت طولی: انواع عقل هایی که در طول هم قرار گرفته اند که هر کدام علّت عقل پایین تر از خود هستند. 2. کثرت عرضی: انواع متعدّدی از عقل دریک رتبه که رابطه علّت ومعلول بینشان نیست بلکه همگی معلول عقل بالاتر ازخود هستند.