سؤالاتی از اهل سنّت «الحمد للّه ربّ العالمين والصلاة والسلام على محمّد صلّى الله عليه وآله وآله الطيّبين الطاهرين علیهم السلام» چرا تهاجم همه جانبه بر مذهب شيعه؟ در ميان مذاهب اسلامى تنها مذهب برخاسته از متن قرآن و منطبق بر سنّت راستين رسول اكرم‏ صلّى الله عليه وآله مذهب شيعه است. مذهب شيعه، در مقايسه با ديگر مذاهب مورد تأييد حكومت ها، بهترين و غنى‏ترين برنامه‏ها را در عرصه‏هاى فقهى و فرهنگى و سياسى و اقتصادى ارائه داده است. فرهنگ تشيّع، در هيچ زمان و تحت هيچ شرائطى، با ظلم واستبداد، سازش پذير نبوده و با حكومت ها و حاكمان جور هيچ گونه حالت آشتى‏پذيرى بخود نگرفته است، و بدين جهت همواره مورد تهاجم دشمنان و مخالفان بوده و حكومت هاى استبدادى از هرگونه مبارزه و تبليغ عليه آن و مخدوش كردن چهره نورانى مذهب حقّ شيعه دريغ نورزيده‏اند. شيعه با الهام از رهبر و پيشواى بحق خود، أميرمؤمنان علیه السلام كه فرمود: «وكونا للظالم خصماً وللمظلوم عوناً، أوصيكما وجميع ولدي ومن بلغه كتابي . . .» ( ) همواره با هرگونه مظاهر استبداد در ستيز بوده و حمايت از مظلوم و ستمديدگان را شعار خويش ساخته. ولى در مكتب خلفاء نه تنها آثارى از مبارزه با ظلم پيشگان و حكومت هاى مستبد به چشم نمى‏خورد؛ بلكه تمام تلاش خود را در راستاى توجيه استبداد حكومت هاي جور بكار برده و با احاديثي كه به رسول اكرم صلّى الله عليه وآله نسبت داده اند به تابعين خود القاء مى‏كند كه وظيفه ملّت، فرمان برداري از حاكمان جامعه است اگر چه دامن آنان به ظلم و استبداد آلوده باشد؛ زيرا آنان مسئول كارهاى خويش و ملّت نيز، مسئول كارهاى خود مى‏باشد: «إسمعوا وأطعيوا فإنّما عليهم ما حمّلوا وعليكم ما حملّتم» ( ) . آرى ! چقدر فرق است ميان سخنى كه به بالاترين مقام مذهبى و علمى يك مذهب، عمر بن خطاب نسبت داده‏اند، كه گفته: اگر حاكم اسلامى ظلم پيشه كرد، و شما را مورد ضرب و شتم قرار داد، و شما را از حقوق مسلم خود، محروم ساخت و دستور خلاف دين و شريعت صادر كرد، وظيفه شما فرمانبرى بى چون و چرا از او است، و بايد دين خود را فداى جان خود نماييد! «فأطع الإمام... إن ضربك فاصبر، وإن أمرك بأمر فاصبر، وإن حرَمَك فاصبر، وإن ظلمك فاصبر، وإن أمرك بأمر ينقص دينك فقل: سمع و طاعة، دمي دون ديني» ( ) !! و ميان شعار سرور آزادگان و الگوى آزاد مردان جهان، حسين بن علىّ عليهما السلام است كه فريادش در سرنوشت سازترين روزهاى تاريخ اسلام، روز عاشورا : «فإنّي لا أرى الموت إلاّ سعادة ولا الحياة مع الظالمين إلاّ برماً» ( ) و شهادت در راه مبارزه با ظلم و استبداد را سعادت، و زندگى در سايه حكومت ستم‏پيشگان و سازش با استبدادگران را مايه ننگ مى‏داند. و چقدر فرق است بين فقهاى يك مذهب كه فتوا مى‏دهند: هرگونه قيام و مبارزه با حاكمان فاسق و ستم پيشه خلاف شرع است: «وأمّا الخروج عليهم وقتالهم فحرام بإجماع المسلمين وإن كانوا فسقة ظالمين» ( ) و ميان فقهاى مذهبى كه مى‏گويند: اگر سكوت دانشمندان دينى، باعث شود كه حاكم ستمگر در ظلم و ستم و ارتكاب گناه جرات پيدا كند، بر آنان لازم و واجب هست كه سكوت خود را شكسته و با تمام وسائل ممكن، در برابر ظلم ظالم خروش بر آورند: «لو كان سكوت علماء الدين ورؤساء المذهب أعلى الله كلمتهم موجباً لجرأة الظلمة على ارتكاب سائر المحرمات وإبداع البدع، يحرم عليهم السكوت ويجب عليهم الانكار‌ُ» ( ) . حال در اینجا سؤالاتی را از برادران أهل سنّت می پرسیم که اُمید است این سؤالات مایه آگاهی و تنبله آنان گردد، انشاء الله تعالی . 1 ـ به اهل سنّت می گوییم: شما اعتقاد دارید پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله خلیفه ای را برای خویش معیّن نکرد و تعیین آن را بر عهده مردم گذاشت. اگر این کار حضرت حقّ و به صلاح امّت بود و تضمین کننده هدایت مردم بود، بر همه واجب است از او متابعت کنند چون کار او باید برای تمام خدا جویانی که معتقد به قیامت هستند ، الگو باشد: (لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ) ( ) بنابراین ، کار ابوبکر که خلیفه معیّن کرد بر خلاف سنّت پیامبر صلّی الله علیه وآله و موجب ضلالت امّت بود. و همچنین کار عمر که تعیین خلیفه را به شورای شش نفره نهاد نیز، بر خلاف سنّت پیامبر صلّی الله علیه وآله و سیره ابوبکر بود. و اگر چنانچه بگویید کار ابوبکر و عمر به صلاح امّت بود، پس باید ملتزم باشید که ـ نعوذ بالله ـ کار رسول اکرم صلّی الله علیه وآله صحیح نبوده است . 2 ـ اگر تعیین خلیفه و جانشین خوب است ، چرا به عقیده اهل سنّت ، پیامبر خلیفه را تعیین نکرد؟ و اگر لازم نیست و باید مردم انتخاب کنند، چرا ابوبکر ، عمر را به جانشینی خود نصب کرد؟ و این کار را بر عهده مردم نگذاشت؟ و اگر انتصابی است ـ یعنی خلیفه قبلی بایستی خلیفه بعدی را انتخاب کند ـ چرا عمر ، انتخاب خلیفه را به شورای شش نفره واگذار کرد و خودش خلیفه بعدی را انتخاب نکرد؟ 3 ـ پیامبر گرامی صلّی الله علیه وآله برای چند روز که از مدینه بیرون می رفت یکی از اصحاب خود را به عنوان جانشین نصب می کرد ( ) ؛ مثلاً ابن اُمّ مکتوم را در سیزده مورد از غزوات به عنوان جانشین خود در مدینه انتخاب نمود ( ) و در جنگ تبوک علی علیه السلام را جانشین خود در مدینه قرار داد، تا کار ها از هم نپاشد و دشمنان توطئه نکنند و انتخاب جانشین را بر عهده مردم نگذاشت ، بنابراین آیا معقول است که حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه وآله که برای خروج یک روز از مدینه مانند جنگ اُحد برای خود جانشین معیّن می نمود، اُمّت اسلامی را بدون جانشین برای همیشه ترک کرده باشد؟ آیا صحیح است که حضرت در جنگ خندق که در کنار مدینه بود ، خود جانشین تعیین نموده باشد ولی برای زمان طولانی، کسی را به عنوان جانشین معیین نکرده باشد؟ 4 ـ آنان که می گویند : پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله بدون وصیّت از دنیا رفت، آیا می دانند که یک عمل خلاف قرآن به نبیّ اکرم صلّی الله علیه وآله نسبت داده اند؟ چون قرآن می فرماید : (كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْرًا الْوَصِيَّةُ لِلْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ) ( ) . در این آیة شریفه وصیّت کردن را یک عمل پسندیده می دانند و به آن سفارش اکید می کند تا جایی که پیامبر صلّی الله علیه وآله فرمودند: «وظیفه هر مسلمان داشتن وصیّت نامه است، و نباید سه شب از عمر مسلمانی سپری شود مگر اینکه وصیّت او در کنارش قرار گرفته باشد» ، حال سؤال این است: آیا می شود پیامبر سخنی بگوید که خود به آن عمل نکند؟ در حالی که عمل نکردن به آنچه انسان می گوید خشم خداوند را به دنبال دارد، قرآن کریم می فرماید: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لا تَفْعَلُونَ * كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لا تَفْعَلُونَ) ( ) . 5 ـ شما از طرفی می گویید: پیامبر گرامی صلّی الله علیه وآله کسی را به عنوان جانشین معرفی نکردند و به کسی هم دستور ندادند تا شخص معیّنی را جانشین او قرار دهد، بلکه مردم ابوبکر را به عنوان خلیفه معین کردند و ابوبکر، عمر را خلیفه تعیین کرد و عثمان هم، توسط شورای شش نفره تعیین شد، و از طرفی دیگر می گویید: اینها خلیفه و جانشین پیغمبر بودند و به آنان «خلیفة الرسول» می گویید. آیا این دروغ بستن بر رسول نیست؟ که طبق حدیث متواتر پیامبر فرمودند: «من کذب علیّ مَتعمداً فلیتبوء مقعده من النار» ( ) [هر که به عمد بر من دروغ ببندد جایگاه او آتش خواهد بود] . 6 ـ اگر برفرض یک مسابقه ای برگزار شود و هر چهار خلیفه (ابوبکر، عمر، عثمان و علی علیه السلام) سرگذشت خود را بنویسند و سوابق خود و پدران و اجداد خود را بیان کنند، فدا کردن خود و فرزندان خود را در راه خدا گزارش دهند، آنچه را از پیامبر در تأیید یا ردّ هر یک بیان شده است بیاورند، نام غزوات و جنگ هایی را که در آن ها شرکت داشته و جنگیده اند بنویسند، حضورشان را در دشوار ترین لحظات خطیر و خطرناک بر شمرند، در این مسابقه امتیازات چه کسی بیشتر خواهد شد و برنده چه کسی خواهد شد؟! 7 ـ دلیل ما بر جانشینی حضرت علی علیه السلام بعد از پیامبر، نصب الهی و اعلام این نصب توسط پیامبر است و دلیل شما بر جانشینی ابوبکر، اجماع و اتّفاق نظر مسلمانان مدینه است. اگر بیعت سقیفه با اجماع بود، پس چرا شخصیّت هایی چون مولا علی بن أبی طالب علیه السلام ، سلمان، مقداد، ابوذر، سعد بن عباده، زبیر، خالد بن سعید، حذیفه یمانی، بریده و همه بنی هاشم در آن حضور نداشتند؟! نظر شما درباره کسانی که از مردم با زور و شمشیر بیعت می گیرند چیست؟ 8 ـ پیامبر خدا در روزهای آخر عمرشان سپاهی به فرماندهی اُسامه برای نبرد با سپاه روم تشکیل دادند، سؤال ما این است که : چرا رسول الله صلّی الله علیه وآله ، اشخاصی چون سلمان و ابوذر را مأمور شرکت در سپاه اُسامه نکرد ، و در کنار علی علیه السلام در مدینه نگه داشتند، امّا ابوبکر، عمر و... را امر به شرکت در آن سپاه و خروج از مدینه نمود؟ و با آنکه پیامبر، تخلّف کنندگان از حضور در سپاه اسامه را لعنت کرد و عدّه ای هم شرکت نکردند، چگونه می توان همه صحابه را عادل و درستکار دانست با آنکه برخی ملعون به زبان پیامبر بودند؟ 9 ـ هنگام بازگشت رسول خدا از جنگ تبوک ـ یا حَجّة الوداع ـ عدّه ای دوازده نفره نقشه کشیدند شتر پیامبر را از از فراز گردنه ای رم بدهند و آن حضرت را به درّه ای انداخته بکشند. اینها همه در ظاهر از اصحاب پیامبر بودند در تاریکی شب پیامبر آن ها را که صورت های خود را پوشانده بودند شناخت. هشت نفر از قریش بودند. نام آن ها چیست؟ آیا باز هم همه صحابه پیامبر را عادل و درستکار می دانید؟ 10 ـ شما می گویید : چون علی علیه السلام جوان بود، شایسته رهبری را نداشت، پس مردم کس دیگری را خلیفه کردند، حال سؤال این است: اگر جوان بودن مانع انتخاب رهبری است، چرا پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله ، اُسامة بن زید را که نوزده سال داشتند و جوان تر از علی علیه السلام بودند به رهبری و فرماندهی لشکر نصب کردند؟! 11 ـ آنان که با علی علیه السلام بیعت کردند و از صحابه بودند مثل طلحه و زبیر و ... سپس بیعت را شکستند و با او جنگیدند، آیا بیعتشان غلط و خطا بود یا جنگیدنشان؟ و اگر بیعت شکنی بد و آنان به خطا رفتند، پس چرا شما همه صحابه را عادل و درستکار می دانید؟! 12 ـ رسول خدا صلّی الله علیه وآله در روزهای آخر عمر شریفشان، دستور داد قلم و کاغذی بیاورند تا چیزی بنویسند که هیچ گاه گمراه نشوند. عمر بن الخطّاب جلوگیری کرد و گفت: قرآن برای ما کافی است «حسبُنا کتابُ الله» و جسارت را به آنجا رساند که گفت: پیامبر تب دارد و هذیان می گوید!! مگر پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله چه می خواست بنویسد که به نفع عمر و دوستانش نبود و نگذاشتند؟! اگر برفرض حضرت موسی کلیم الله علیه السلام در اواخر عمر می گفت: کاغذ و قلمی بیاورید تا چیزی بنویسم که پس از من گمراه نشوید و تا قیامت در جهان حکومت و غلبه داشته باشید، و عدّه ای نمی گذاشتند و ممانعت می کردند از اینکه حضرت موسی بن عمران علیه السلام چیزی بنویسد و یکی می گفت: احتیاجی به نوشته نداریم و آن را نمی خواهیم بلکه تورات برای ما بس است، درباره او چه قضاوتی می کردیم؟! 13 ـ اینکه پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله در غدیر خم، علی علیه السلام را به امامت تعیین کرد و فرمود: «من کنتُ مولاه فهذا علیٌّ مولاه» ، آیا از پیش خود گفت یا از جانب خدا؟ به یقین از جانب خویشتن نگفتند، چون قرآن کریم در شأن حضرت می فرماید: (وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحَى) ( ) حال که رسول اکرم صلّی الله علیه وآله از جانب خداوند گفته، چرا مخالفت کردند و دیگری را برگزیدند؟! 14 ـ علیّ بن أبی طالب علیه السلام در موارد زیادی با خلفای سه گانه مخالفت داشته و حکومتشان را نامشروع می دانست. حال: یا راه علی علیه السلام باطل بود، یا راه و مرام آن ها، اگر راه علی علیه السلام باطل بود باید از او بیزاری جست، و اگر راه خلفا بیراهه بود باید از آنان تبرّی نمود. پس: حقّ در کدام طرف بود؟ شما که همه اصحاب پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله را عادل و درستکار می دانید، چه جوابی می دهید؟!