۳۴ شعر زیبا با موضوع نماز 4
نگاهي آشنا دارد دل من به كويش اقتدا دارد دل من سحرگه ظهر و شب مداوم تكلم با خدا دارد دل من گل سجاده اش چون مي شود باز نمايي باصفا دارد دل من طرازش گنبدي زيباتر از عشق مدور تا سما دارد دل من به هنگام نماز الله اكبر اذان تا كبريا دارد دل من همانند گل سرخ شقايق لطافت با حيا دارد دل من به سر شوق وصال روي معشوق به لب قالوا بلي دارد دل من ملائك از قنوتش در سجودند چه زيبا ربنا دارد دل من رضايش در رضاي حضرت دوست عجب شوق رضا دارد دل من بلال دل بخوان الله اكبر كه تا غوغا بپا دارد دل من هوشنگ احمدي
بيا به قافيه گل سفر كنيم آغاز! سرود عشق بخوانيم، در ديار نماز بيا كه با دل خود بيعتي دوباره كنيم به سجده گاه خدا رجعتي دوباره كنيم ز سفره خانه الله توشه برگيريم دوباره روزي خود، خوشه خوشه برگيريم درون خويش تكانيم تا خدا آباد وجود خويش ز سرگشتگي كنيم آزاد بيا زبان به صلوة و سلام بنشانيم شعور شعر به شور كلام بنشانيم بيا به شانه ي رنگين كمان بياويزيم به عطر سوره، دل و جان خود بياميزيم سبد سبد، غزل ناب عاشقانه بريم طبق طبق گل زيباي عارفانه بريم سرود وصل بخوانيم تا مدار حريم حريم فاصله را تا خدا به لحظه بريم بيا عبور نمائيم از صراط يقين سفر كنيم به معراج از سكون زمين بيا كه شبنم باغ ستاره دانه كنيم براي مستي خود، تشنگي بهانه كنيم قدح قدح، ز زلال سپيده رود كنيم به سجده گاه خدا، لحظه اي سجود كنيم به آيه آيه بشوئيم، نخوت و زنگار وضو كنيم به شبنم، اقامه بر دادار دعاي فاضله را تا سحر ترانه كنيم به باغ خرم و سبز دعا جوانه كنيم بيا مرور نمائيم فصل بودن را شعور و شعر و كلام خدا ستودن را بيا ز خويشتن خويش در گذر باشيم ز جذبه هاي گنه بار بر حذر باشيم صفاي عشق به آئينه قنوت دهيم درون خويش به رزاق لايموت دهيم هجاي «هو» به الف لام وها حواله كنيم وجود خويش براي خدا قباله كنيم ز برگ لاله بپوشيم خرقه پرهيز تشهدي هله خوانيم، مست و شورانگيز بيا كه فاصله ها را ز خويش برداريم وجود خويش به معبود خويش بسپاريم بيا كه با دل خود لحظه اي فراز شويم كلام وحي بخوانيم و در نماز شويم به ريسمان خدا چنگ عارفانه زنيم اذان اذان به مناجات شاكرانه زنيم خداي را به هزاران كلام نام كنيم اقامه را به سوي مسجد الحرام كنيم به وقت خواندن الحمد، دل به راه دهيم يگانه بودن الله را گواه دهيم بيا ز خوابگه سنگهاي خارستان حديث سنگ بخوانيم بر سر شيطان بيا مرور نمائيم قصه حلاج حديث سرخ عبادت ز مسجد و معراج ز هاي و هوي تعلق رها، زمانه كنيم به گاه سجده، نيايش به آن يگانه كنيم بيا كه با دل خود خلوتي دوباره كنيم سفر كنيم ز خويش و به خود نظاره كنيم كلام عشق به هفده ركوع ليل و نهار به بند سبحه كشانيم تا شب ديدار منوچهر جراح زاده «قلندر»
باز، وقت نماز مي آيد باز هنگام راز مي آيد بانگ (حي علي الصلوة) بلال گوئيا از حجاز مي آيد سائلان و نيازمندان را وقت عرض نياز مي آيد بار عام است و باب رحمت باز فرصتي كارساز مي آيد مؤمنان را نماز، معراج است وقت پرواز، باز مي آيد بندگان، تا به قرب حق برسند لطف او پيشواز مي آيد با قبول نماز، روز جزا صاحبش سر فراز مي آيد چون مجسم شود جمال نماز شاهدي دلنواز مي آيد ياد آن آخرين نماز حسين با غمي جان گداز مي آيد با نسيمي كه آيد از حرمش عطر مهر نماز مي آيد چون (حسان) موقع نماز رسد ياد من، اين فراز مي آيد عَجِّلوا بِالصَّلوة ِ قَبْلَ الْفَوْت عَجِّلوا بهر توبه قَبلَ المَوت هر آنچه خداوند آگاه گفت براي نشان دادن راه گفت براي رهائي ز هر مشكلي كلام (فَفِرُّوا إِلَي اللَّهِ) گفت حرمت قرآن بجا مي ماند از پاس نماز بين گوهرها درخشان است الماس نماز آفرين بر همت آنان كه برپا داشتند در چنين دنياي ظلمت خيز اجلاس نماز حبيب الله چايچيان (حسان)
تا كجا رفتم به آواي اذان تا فراسوها، وراي اين جهان بر سر سجاده بنهادم قدم پشت پا بر هر چه غير از او زدم بي نياز اما ز سر تا پا نياز جلوه ي معشوق و من غرق نماز تا كه بستم چشم دنيائيم را يافتم خورشيد بينائيم را باغ را لبريز ديدم در نماز سيب را از شاخه چيدم در نماز اقتدا كرده است بر من آفتاب خويش را گم كرده در من آفتاب در هوايم سارها، گنجشك ها چترها را باز كرده در فضا بي قرار از بانگ الله اكبرند در نمازم سايه بان مي گسترند در قنوتم عشق جاري مي شود دست هايم پرقناري مي شود ابر را ديدي كه خندد در بهار با نمازم نيمه شب دارد قرار بي قرار از چشم گريان من است بي خبر از راز پنهان من است در ركوعم شوق بازي مي كند با نيازم همنوازي مي كند چونكه سر بر خاك مي آرم فرود مي رسد بر گوشم از عرش اين سرود گوش كن اكنون ملائك مي رسند با گل تكبير يك يك مي رسند تا ببازم هر چه هست و هر چه بود در سجودم در سجودم در سجود در تشهد كرده ام اقرارها جز خدا حتي نمي ماند صدا تا شوم بيگانه از خود در سلام مي دهد ساقي به دستم دست جام ذكر مي گويند با تسبيح من هم من و هم بلبل و هم ياسمن لحظه اي پيش آ تماشا كن ببين كرده امضا جانمازم را يقين چشم و گوش و عقل و هوشم باخداست عشق من ايمان من تنها خداست هر كه چون من آشنا شد با نماز مي شود هر ذره اش گوياي راز مصطفي امامي «آشنا»