اشعار سردار شعر شيعه حاج محمد رضا آقاسي بخشهایی از مثنوی شیعه : شيعه يعني شوق يعني انتظار صاحب آيينه تا صبح بهار شيعه يعني سالك پا در ركاب تا كه خورشيد افكند از رخ نقاب شيع يعني وعده اي با نان جو كشت صد آيينه تا فصل درو شيعه يعني قسمت يك كاسه شير بين نان خشك خود يا يك اسير شيعه يعني تيغ تيغ موشكاف شيعه يعني ذوالفقار بي غلاف شيعه يعني امتزاج نار ونور شيعه يعني راس خونين در تنور شيعه يعني هفت وادر اضطراب شيعه يعني تشنگي در شط آب شيعه يعني دست بيعت با غدير بارش ابركرامت بر كوير شيعه يعني عدل و احسان ووقار شيعه يعني انحناي ذوالفقار شیعه یعنی شرح منظوم طلب از حجاز و كوفه تا شام و حلب شیعه یعنی یك بیابان بی كسی غربت صد ساله بی دلواپسی شیعه یعنی صد بیابان جستجو شیعه یعنی هجرت از من تا به او شیعه یعنی دست بیعت با غدیر بارش ابر كرامت بر كویر شیعه یعنی عدل و احسان و وقار شیعه یعنی انحنای ذوالفقار شیعه یعنی وعده ای با نان جو كشت صد آیینه تا فصل درو شیعه یعنی قسمت یك كاسه شیر بین نان خشك خود با یك اسیر شیعه یعنی عشقبازی با خدا یك نیستان تكنوازی با خدا شیعه یعنی هفت خطی در جنون شیعه توفان می كند در كاف و نون شیعه یعنی تندر آتش فروز شیعه یعنی زاهد شب، شیرروز شیعه یعنی شیر، یعنی شیر مرد شیعه یعنی تیغ عریان در نبرد شیعه یعنی تیغ، تیغ موشكاف شیعه یعنی ذوالفقار بی غلاف شیعه یعنی سابقون السابقون شیعه یعنی یك تپش عصیان و خون شیعه باید آبها را گل كند خط سوم را به خون كامل كند خط سوم خط سرخ اولیاست كربلا بارزترین منظور ماست شیعه یعنی بازتاب آسمان بر سر نی جلوه رنگین كمان شیعه یعنی امتزاج نار و نور شیعه یعنی رأس خونین در تنور شیعه یعنی هفت وادی اضطراب شیعه یعنی تشنگی در شط آب شیعه یعنی دعبل چشم انتظار می كشد بر دوش خود چل سال دار شیعه باید همچو اشعار كمیت سر نهد برخاك پای اهل بیت(ع) یا فرزدق وار در پیش هشام ترك جان گوید به تصدیق امام مادر موسی كه خود اهل بلاست جرعه نوش از باده جام بلاست در تب پژواك بانگ الرحیل می نهد فرزند بر دامان نیل نیل هم خود شیعه مولای ماست اكبر اوییم و او لیلای ماست -------- اشك آفتاب از روي زين افتاده است مشك آبش بر زمين افتاده است كيست اين ساقي كه بي دست آمده است كز سبوي تيغ سر مست آمده است كيست اين ساقي كه در خون پا نهاد تيرها را ديد پيشاني گشاد كيست اين ساقي كه بر خود پا گذاشت آب را در حسرت لبها گذاشت مشك كن لبريز آب و آبرو است چشم من با خيمه ها در گفتگو است اي خدا اين مشك را از من مگير گر گرفتي اشك را از من مگير شيعه ي بي اشك شمع مرده است كز غم بي آتشي افسرده است نسبتي باهم دارند آب و گل اشك مي شويد غبار از چشم دل اشك اي عجز اي ثبوت بندگي چشمه ي جوشان آب زندگي اشك اي تسبيح احمد در حرا غرق در خون كن تماشاي مرا اشك اي سر تسلاي علي اي سكوت آلوده فرياد جلي اشك اي آيينه ي بي تار و پود همدم زهرا به شبهاي كبود اشك اي آرام جان بي قرار در ركاب ناقه ي زينب ببار خواب مي ديدم كه در بيداري ام در مسير كارواني جاري ام كارواني بي سر و بي سرپرست غل به گردن خشك لب تاول به دست كاروان از بس كه آتش ديده بود اشك در چشمانشان خشكيده بود اشك بي معرفت آب چشم است اشك با معرفت تر خشم است گر حسيني شدي ترك سر كن عزم پرواز بي بال و پر كن پيش از آن كز تو ذلت بسازند خانه ي ظلم زير و زبر كن شيعه و عافيت وامصيبت دين واشرافيت وامصيبت اي شمايي كه در خود خزيديد شيعه ي راستين يزيديد شيعه آيا فقط اشك و آه است اين تصور بسي اشتباه است ----------------------------------- تمام فتنه ز حكم شريح قاضي شد هموكه كيسه ي زر را گرفت و راضي شد كنون كه دين محمد به قتل من بر پاست فيا سيوف خزيني كه ظهر عاشوراست ظهر عاشورا كه زير خنجرم دست بگشا سايه افكن بر سرم از لب ني بشنوم صوت تورا صوت اني لا ارالموت تورا پرچم زلفت رها در باد شد وز شميمش كربلا ايجاد شد آنچه شرح حال خويشان تو بود تاب گيسوي پريشان تو بود مي روي بر نيزه تا شام خراب تا لبي تر سازي از تشت شراب مي سزد ني نكته پردازي كند در بيابان آتش اندازي كند صبر كن ني از نفس افتاده است ناله از دوش جرس افتاده است كاروان بي مير و بي پشت و پناه بي غل و زنجير مي افتد به راه مي رود منزل به منزل در كوير تا بگويد سر بيعت با غدير سلام بر تو و نیزه ای که حامل توست به محملی که درونش تمامی دل توست سلام بر تو بر زلف عنبر افشانت نگاه غم زده ی زینب پریشانت --------------- اي صبا از ما بگو با كربلا اي نماز ما به خاكت مبتلا تا به كي دور از تودر خود سوختن چشم بر راه نسيمت دوختن يا جنون كن راه خود را بازكن يا مرا آماده ي پرواز كن بر سر ني زلف ما را تاب ده ماهيان را رخصت گرداب ده آنچنان كن تا نماند در زمين از وجودم غير آهي آتشين گفت با من نكته داني اهل دل كي خدا گنجد درون آب وگل خانه ي حق چار چوبي تنگ نيست حج همين گردش به دور سنگ نيست حج حجامت مي كند ارواح را پاك ميسازد ز دل اشباح را حج تو آن گه قبول حق شود كه دلت در تور مستغرق شود طوف سنگ كعبه حج اصغر است حج اصغر شاخ بي برگ و بر است حج اكبر كن به خون احرام كن سينه را بر تيغ ها اطعام كن كربلا بيت الحرامي ديگر است حاجيانش را مقامي ديگر است نيتش ترك سر و پا گفتن است در پي اش تكبير در خون خفتن است از حرم تا قتلگه سعي صفاست رد پاي اهل بيت مصطفاست عيد اضحي ذبح اكبر راببين كعبه ي در خون شناور را ببين اي جوانان بني هاشم چرا بر نمي داريد تابوت مرا تاك تا كي سر كند در آفتاب تا ز شاخ و برگ او جوشد شراب اي خماران را شرابي سوخته ما عطشناكيم و آبي سوخته بي تودر چاهيم و آهي آتشين دولي از دود طنابي سوخته دوش ديدم خيمه هايي را به خواب شعله گون در پيچ و تابي سوخته از حرارت سوختم آبي كجاست چشم حسرت ماند و خوابي سوخته خشك سالي مي تپد از شش جهت آسمان دارد سحابي سوخته ذوالجناح آمد وليكن بي سوار خسته با زين و ركابي سوخته كاروان بر باد گويي مي رود غرق ماتم در نقابي سوخته مي رود تا شام در بهت غروب بر سر ني آفتابي سوخته ------------ ---------------------------------------- گفت فحشا در كجا آيد پديد گفتمش در كوچه هاي بي شهيد بي شهيداند بي سوز و گداز بر سر سجاده هاي بي نماز بي شهيدان را غم ليلا كجاست سوز و اشك وآه واويلا كجاست كوچه ي ما بوي مجنون مي دهد بوي اشك و آتش وخون مي دهد بوي مجنون مست ميسازد مرا در پي ليلي مي اندازد مرا نام ليلي بردم آرامم گريخت هفت بندم بند بند از هم گسيخت از جنوب وشرق تا غرب وشمال گشته ام در بين اشباح الرجال كيست تا از مرگ من پروا كند يا به روي غربتم در وا كند آب مي جو يم وليكن در سراب كوفه بازار است اين شام خراب در تمام كوفه آيا مرد نيست؟ جز علي مردي سراپا درد نيست؟ چون علي بايد كه سر در چاه كرد شيعه را تا از خطر آگاه كرد شيعه كي از مرگ پروا مي كند پرچم دين را به پر وا ميكند شيعه كي تسليم فحشا مي شود فسق را محو تماشا مي شود كربلا بر شيعه نامكشوف نيست حكمتش جر امر بالمعروف نيست اين نماز و روزه و حج و زكات امر بالمعروف نهي از منكر است شيعه ي بي امر و بي نهي ابتر است شيعيان فرهنگ عاشورا چه شد پرچم خون رنگ عاشورا چه شد كيست تا پرچم به دوش خون كشد شيعه را از خواب خوش بيرون كشد گفت مولا كل ارض كربلا شيعه يعني غربت و رنج و بلا شيعه ي بي درد زخم بي نمك بس كن اين يا ليتني كنت معك كربلا غوغاست سازو برگ كو ظهر عاشوراست شور مرگ كو ظهر عاشورا و اين تذهبون نعم تقولون ما لا تفعلون ----------------------------------- آخرين ققنوس! كربلا گفتم كران را گوش نيست ورنه از عم بلبلي خاموش نيست بلبلان چهچه زماتم ميزنند روز وشب از كربلا دم مي زنند هر نظر بر غنچه اي تر ميكنند يادي از غوغاي اصغر ميكنند غنچه مي بينم دلم پر مي زند بوسه بر قنداق اصغر مي زند گفت بابا! بي برادر مانده اي؟ بي كس و بي يار و ياور مانده اي؟ كر تو تنهايي بگو من كيستم؟ اصغرم اما نه اصغر نيستم خيز و اسماعيل را آماده كن سجده ي شكري بر اين سجاده كن اي پدر حرف مرا در گوش گير خيز و اين قنداقه درآغوش گير خيز و با تعجيل ميدانم ببر بر سر نعش شهيدانم ببر تشنه ام ! اما نه بر آب فرات آب مي جويم! ولي آب حيات آب در دست كمان دشمن است تير آن نامرد احياي من است اتش اقيانوس را آواز داد آخرين ققنوس ر ا پرواز داد خون اصغر آسمان را سير كرد خواب زينب را چه خوش تعبير كرد زينب آيا سر به محمل مي زند كاروان را زخمه بر دل ميزند؟ -------------------------------------- دل من فداي دو دست اباالفضل به قربان چشمان مست ابالفضل ربود از همه ساقيان گوي سبقت به چوگان دل ناز شصت ابالفضل محرم محرم ماه الفت با جنون است چراغ كوچه هايش بوي خون است محرم حرمت خون است و حنجر تلاطم ميكند حنجر به حنجر غم زهرا مرا سوز درون داد دم حيدر به من شور جنون داد حسين آمد به زخم دل نمك ريخت مرا با شور عاشورا در آميخت مرا سوداي زينب در به در كرد نصيبم جرعه اي خون جگر كرد ز فرط تشنگي بي تاب گشتم عطش ديدم ز خجلت آب گشتم چه ها گويم زمشك تير خورده ز دست ساقي شمشير خورده به خاك افتاد مشك از دست ساقي دو عالم پر شد از بوي عقاقي مشامم پر شد از داغ شهيدان كه مي گردم بيابان در بيابان اگرچه تا كنون كاري نكردم دعا كن تا ز ميدان بر نگردم بگيرم دامن دشت ودمن را سراغ عندليبان چمن را بپرسم از لب تيغ زليخا نشان يوسف بي پيرهن را صبا در خاك و خون آيا نديدي شهيد بي سر و دفن و كفن را ----------- اي شط فرات تشنه كامم اي آب حيات تشنه كامم هرچند چو دجله در خروشم يك قطره هم از لبت ننوشم در غلغله ي بلا چه كردي با ساقي كربلا چه كردي عباس امام ساقيان است سقاي تمام ساقيان است كربلا لبريز عطر ياس شد نوبت جانبازي عباس شد بازوانش مرگ را بي تاب كرد تيغ هاي تشنه را سيراب كرد تا به حال عباس ها راديده اي؟ بوسه اي از دست آنها چيده اي؟ بنگر اين مستان آتش خورده را بازوان تير و تركش خورده را شيعه يعني دست بيعت با غدير بارش ابر كرامت بر كوير زينب آيا سر به محمل ميزند؟ كاروان را زخمه بر دل مي زند اي پرستار پرستوهاي من مرحم زخم تكاپوهاي من اي زبان صدق و تصديق و صفا اولين بيمار چشمت مصطفي عصمت زهرا عزيز مرتضي در كجايي رستخيز مرتضي عصر عاشورا علم دردست توست كرسي و لوح و قلم دردست توست غنچه ها را گرچه پر پر كرده اند كوله بارت راسبك تر كرده اند شيعه يعني هفت وادي اضطراب شيعه يعني تشنگي در شط آب آب گفتم سينه ها بي تاب شد خيمه ها ازآه و آتش آب شد آب گفتم تشنگي بيداد كرد كودكم بي تاب شد فرياد كرد بر زبانش شعله ي آه و عطش شد ز تير كين گلويش آبكش ساقي لب تشنه لبي باز كن سفره ي نان و رطبي باز كن قوم به حج رفته كه باز آمدند بر سر نعشت به نماز آمدند قوم به حج رفته تورا كشته اند پنجه به خوناب تو آغشته اند سامريان شعبده بازي كنند نفي رسولان الهي كنند ---------------------------------------- دشت پر از ناله و فریاد بود سلسله بر گردن سجاد بود فصل عزا آمد و دل غم گرفت خیمه دل بوی محرم گرفت زهره منظومه زهرا حسین کشته افتاده به صحرا حسین دست صبا زلف تو را شانه کرد بر سر نی خنده مستانه کرد چیست لب خشک و ترک خورده ات چشمه ای از زخم نمک خورده ات روشنی خلوت شبهای من بوسه بزن بر تب لبهای من تا زغم غربت تو تب کنم یاد پریشانی زینب کنم آه از آن لحظه که بر سینه ات بوسه نشاندند لب تیرها آه از آن لحظه که بر سینه ات بوسه نشاندند لب تیرها آه از آن لحظه که بر پیکرت زخم کشیدند به شمشیرها آه از آن لحظه که اصغر شکفت در هدف چشم کمانگیر ها آه از آن لحظه که سجاد شد همنفس ناله زنجیر ها قوم به حج رفته به حج رفته اند بی تو در این بادیه کج رفته اند کعبه تویی کعبه به جز سنگ نیست آینه ای مثل تو بی رنگ نیست آینه رهگذر صوفیان سنگ نصیب گذر کوفیان کوفه دم از مهر و وفا می زدند شام تو را سنگ جفا می زدند کوفه اگر آینه ات را شکست شام از این واقعه طرفی نبست کوفه اگر تیغ و تبرزین شود شام اگر یکسره آذین شود مرگ اگر اسب مرا زین کند خون مرا تیغ تو تضمین کند آتش پرهیز نبرد مرا تیغ اجل نیز نبرد مرا بی سر و سامان توام یا حسین دست به دامان تو ام یا حسین جان علی سلسله بندم مکن گردم از خاک بلندم مکن عاقبت این عشق هلاکم کند در گذر کوی تو خاکم کند تربت تو بوی خدا می دهد بوی حضور شهدا می دهد مشعر حق عزم منا کرده ای کعبه ی شش گوشه بنا کرده ای تیر تنت را به مصاف آمدست تیغ سرت را به طواف آمدست چیست شفابخش دل ریش ما مرهم زخم و غم و تشویش ما چیست به جز یاد گل روی تو سجده به محراب دو ابروی تو -بر سر نی زلف رها کرده ای با جگر شیعه چه ها کرده ای باز که هنگامه برانگیختی بر جگر شیعه نمک ریختی کو کفنی تا که بپوشم تنت تاگیرم دامنه ی دامنت حج تو هر چند كه تا خير داشت لاكن هفتاد و دوتكبير داشت آري هفتاد و دو تن رنگ رو عزم وضو كرده به خون گلو اينان هفتاد و دو قرباني اند كز اثر با ده ي تو فاني اند همنفسان حج حسيني كنيد پيروي از راه خميني كنيد حج حسيني سفري سرخ بود احرامش بال و پري سرخ بود حج حسيني سفر كربلاست نيت آن غربت و رنج و بلاست ------------------------------------------------- به جز دست علی مشکل گشا کیست ؟ : به جز دست علی مشکل گشا کیست کلید کنت و کنزا مخفیا کیست کسی جز او توانایی ندارد که زخم شیعه را مرحم گذارد غدیر ای باده گردان ولایت رسولان الهی مبتلایت ندا آمد زمحراب سماوات به گوش گوشه گیران خرابات رسولی کزغدیر خم ننوشد ردای سبز بعثت را نپوشد تمام انبیا ساغر گرفتند شراب از ساقی کوثر گرفتند -علی ساقی رندان بلاکش بده جامی که می سوزم در آتش مرا آیینه ی صدق و صفا کن تجلی گاه نور مصطفی کن ---------------------------------- مثنوی محمد (ص) : الا ساقی مستان ولایت بهار بی زمستان ولایت از آن جامی که دادی کربلا را به نوشان این خراب مبتلا را چنان مستم کن از یکتا پرستی که از آهم بسوزد کل هستی هزاران راز را در من نهفتی ولی در گوش من اینگونه گفتی ز احمد تا احد یک میم فرق است جهانی اندراین یک میم غرق است یقینا میم احمد میم مستی ست که سر مست از جمالش چشم هستی ست زاحمد هردو عالم آبرو یافت دمی خندید و هستی رنگ و بو یافت اگر احمد نبود آدم کجا بود خدا را آیه ای محکم کجا بود چه می پرسند کاین احمد کدام است که ذکرش لذت شرب مدام است همان احمد که آوازش بهار است دلیل خلقت لیل و نهارست همان احمد که فرزند خلیل است قیام بت شکنها را دلیل است همان احمد که ستار العیوب است دلیل راه و علام الغیوب است همان احمد که جامش جام وحی است به دستش ذوالفقار امر و نهی است همان احمد که ختم الانبیا شد جناب کنت و کنزا" مخفیا شد همان اول که اینجا آخر آمد همان باطن که بر ما ظاهر آمد همان احمد که سرمستان سرمد بخوانندش ابوالقاسم محـمد (ص) محمد میم و حا ء و میم و دال است تدارک بخش عدل و اعتدال است محمد رحمه للعالمین است کرامت بخش صد روح الامین است محمد پاک و شفاف و زلال است که مرآت جمال ذوالجلال است محمد تا نبوت را برانگیخت ولایت را به کام شیعیان ریخت ولایت باده ی غیب و شهود است کلید مخزن سر وجود است محمد با علی روز اخوت ولایت را گره زد بر نبوت محمد را علی آینه دار است نخستین جلوه اش در ذوالفقار است ------------------------- چند بیتی ها : در وصف مولا علي (ع) كيستي اي آيه ي ختم رسل اول و آخر تويي اي نفس كل موج هستي كشتي و دريا تويي حق تويي پيدا و ناپيدا تويي اي تو پيدا در ظهور كائنات وي تو پنهان در حجاب ممكنات اي حضورت نقش در آيينه ها مهبط تنزيل شوقت سينه ها بي خود از خود در بيابان طلب مي زنم بر خاك زانوي ادب حیدرا یک جلوه محتاج توام دار بر پاکن که حلاج توام جلوهای کن تا که موسایی کنم یا به رقص آیم مسیحایی کنم یک دو گام از خویشتن بیرون زنم گام دیگر بر سر گردون زنم گام بردارم ولی با یاد تو سر نهم بر دامن اولاد تو ليك مي دانم كه جز دندان تو هيچ دندان لب نزد بر نان جو يا علي لعل عقيقي جز تو نيست هيچ درويشي حقيقي جز تو نيست لنگ لنگان طريقت را ببين مردم دور از حقيقت را ببين مست ميناي ولايت نيستند سرخوش از شهد هدايت نيستند خيل درويشان دكان آراستند كام خود را تحت نامت ساختند خلق را در اشتباه انداختند يوسف ما را به چاه انداختند كيستند اينان رفيق نيمه راه وقت جانبازي به كنج خانقاه دل به كشكول و تبرزين بسته اند بهر عدلت تيغ زرين بسته اند موج ها از بس تلاطم كرده اند راه اقيانوس را گم كرده اند يا علي بار دگر اعجاز كن مشتهاي كوفيان را باز كن باز گو شعب ابي طالب كجاست آن بيابان عطش غالب كجاست تا زجو ر پيروان بوالحكم سنگ طاقت زا ببندم بر شكم تشنگي در ساغرم لبريز شد زخم تنهايي فساد انگيز شد آتشي انداخت در جان و تنم كين جنين بر آب و آتش ميزنم تاول ماسور را مرهم كجاست مرهم زخم بني آدم كجاست مرهم ما جز تولاي تو نيست يوسفي اما زليخاي تو كيست همچو دست خود ز خود خالي شدم بي خود از خود گشتم و غالي شدم آفتاب اي آفتاب اي آفتاب از نگاه بندگانت رخ متاب بندگان را جز تو مولايي مباد بر تر از تو هيچ بالايي مباد يا علي جان مقتداي من تويي فاش مي گويم خداي من تويي در تو تصوير خدا را ديده ام در صدا صاحب صدا را ديده ام دوش زهرا مي كشد آه مرا ناله هاي گاه و بي گاه مرا ناله هايم را به چاه انداختم بال هايم را به راه انداختم يا علي جان تا ز عشقت دم زدم پرسه در شش گوشه ي عالم زدم از حضيض خاك تا اوج فلك فاش ديدم سر الله معك از فروغت ديده ي ادراك چاك وز فراغت عدل مدفون زير خاك ---------------- این نماز و روزه و حج و زکات بی ولایت چیست غیر از منکرات جز ولایت وادی ایمن کجاست ایمنی از شر اهریمن کجاست بر ولای مرتضی مومن شوید کز عذاب قهر حق ایمن شوید گفت احمد با علی بیعت کنید یا که در دین خدا بدعت کنید بر ولای مرتضی کافر شدید؟ یا که از مولا مسلمان تر شدید؟ از چه رو چون کوفیان بی ولی خرده می گرید بر کار علی با علی در بدر بودن شرط نیست ای برادر نهروان در پیش روست یا علی امشب تنور آماده کن امتت را امتحانی ساده کن تا شود معلوم خاص الخاص کیست در دل دریای خون غواص کیست ----------------- اي دوست ز ننگ بر حذر باش وز باده و بنگ بر حذر باش آن كس كه خدا پرست گردد از باده ي ذكر مست گردد به هر ديني كه هستي اهل دين باش بيا در جرگه ي اهل يقين باش ------- مسلمان نمایان تکنوکرات رهاوردتان چیست جز منکرات شما گر نماینده ی مردمید چرا مات و مبهوت و سردرگمید شمایی که دین را به نان میدهید کجا در ره عشق جان میدهید نمایندگانی کزین امتند خدا باور و تشنه ی خدمتند اگر خشم دینی ملایم شود بر این سرزمین غرب حاکم شود فضای باز یعنی بی حیایی در انظار عمومی خود نمایی فضای باز یعنی نانجیبی تظاهر سازی و مردم فریبی الا ای عارفان بی معارف جهالت پیشگان شبه عارف اگر فرهنگتان فرهنگ دین است چرا آهنگتان کفر آفرین است شما گر پیرو خط امامید چرا دلبسته ی میز و مقامید که میدان داد این نوکیسه ها را حمایت کرد این ابلیسه ها را سر افرازان برای سرفرازی ضرورت دارد آیا برج سازی هر روز به روز پیش می پیچم چون پیله به گرد خویش می پیچم در دایره بی عبور میگردم افسوس که بی حضور میگردم تا مرگ چگونه گام بردارم یا سر به کدام شانه بگذارم هرگز نرسد به دامنت آهم آهم یعنی که دست کوتاهم ماییم بهانه ی می و مستی اسرار درون هسته ی هستی سریم و هزار پرده تو در تو صد وادی طی نکرده رویارو بر شاخه ی تاک آب میگردیم یک چله به خم شراب میگردیم در خمره شراب خانگی داریم خضریم که جاودانگی داریم ما چله به چله ی کمان بستیم تیریم که خود به خود زخود جستیم صبحیم که در افق نمایانیم آغاز هزار خط پایانیم در سرخترین دقایق افتادیم داغیم که بر شقایق افتادیم بر دوش هزار زخم این جاده پیشانی ما به راه افتاده هر چند که نقش بسته ی خاکیم لولاک لما خلقت الافلاکیم هر چند چو قطره بی سر و پاییم ما قطره ی متصل به دریاییم هر آینه در مقابل دریا رودیم روانه تا دل دریا _____________ مرا از قم به مشهد راه دور است اگر چه خواهرت سنگ صبور است فدای عصمت معصومه گردم که ایوانش سراپا غرق نور است مرغ دلم راهی قم می شود در حرم امن تو گم میشود عمه ی سادات سلام علیک روح عبادات سلام علیک کوثر نوری به کویر قمی آب حیات دل این مردمی عمه ی سادات بگو کیستی فاطمه یا زینب ثانیستی از سفر کرب و بلا آمدی یا که بدنبال رضا آمدی من چه کنم شعله ی داغ تو را درد و غم شاه چراغ تو را کاش شبی مست حضورم کنی با خبر از وقت ظهورم کنی --------- این دو روز عمر مولایی شوید مرغ لیکن مرغ دریایی شوید مرغ دریایی به دریا می رود موج برخیزد به بالا می رود تا به کی در فکر آب و دانه اید غافل از قصاب صاحب خانه اید این دو روز عمر مولایی شوید مرغ لیکن مرغ دریایی شوید ---------- شيعيان را شيوه هاي گونه گون رقصيدن است يا ابوذر وار در دشت جنون رقصيدن است يا چو مسلم از بلندا سرنگون رقصيدن است يا چنان عباس در غرقاب خون رقصيدن است رقص ميثم مي نوازد ريسمان دار را --------------- به کدامین سفر آواره و سرگردانید فرصتی کوچ سر قافله برگردانید جنگ زد نعره ولی پنجره ها را بستید به غنائم که رسیدیم به ما پیوستید کسی از پنجره ی بسته خروشی نشنید هر چه گفتیم که جنگ آمده گوشی نشنید --------------------------------------------- چیست درویشی به جز ... چیست درویشی ؟به جز فاني شدن در دل گرداب طوفانی شدن موج ورزیدن به بحر کائنات تشنه ماندن بر لب آب فرات گر تو درویشی دمی اندیشه کن سیره ی آل علی را پیشه کن شاهد اقبال در آغوش کیست کیسه ی نان و رطب بر دوش کیست کیست آن کس کز علی یادی کند بر یتیمان من امدادی کند دست گیرد کودکان درد را گرم سازد خانه های سرد را ای جوانمردان جوانمردی چه شد؟ شیوه ی رندی و شبگردی چه شد؟ شیعگی تنها نماز و روزه نیست آب تنها در میان کوزه نیست کوزه را پر کن زآب معرفت تا در او جوشد شراب معرفت باده ی مما رزقناهم بنوش ینفقون بنیوش و در انفاق کوش هم بنوش و هم بنوشان زین سبو لتنالو البر حتی تنفقوا جستجویی کن سبوی باده را شستشویی کن به می سجاده را ای مسلمان زاده بعد از هر اذان رکعتی تنهي عن الفحشا بخوان گر نمازت ناهی از منکر شود از اذانت گوش شیطان کر شود هر سحر دست نیایش باز کن بی خود از خود تا خدا پرواز کن بال مرد حق بود دست دعا لیس للانسان الی ما سعی حرف حق را از محقق گوش کن از لب قرآن ناطق گوش کن گوش کن آواز راز شاه را صوت اوصی کم بتقوي لله را بعد از آن بشنو و نظم امرکم تا شوی آگاه بر اسرار خم خم تو را سرشار مستی می کند بی نیاز از هرچه هستی می کند هر چه هستی جان مولا مرد باش گر قلندر نیستی شبگرد باش سیر کن در کوچه های بی کسی دور کن از بی کسان دلواپسی ای خروس بی محل آواز کن چشم خود بر بند و بالی باز کن شد زمین لبریز مسکین و یتیم ما گرفتار کدامین هیاتیم با یتیمان چاره لا تقهر بود پاسخ سائل فلا تنهر بود دست بردار از تکبر وزخطا شیعه یعنی جود و انفاق و عطا ای که هر دم دم زحیدر می زنید بر یتیمان علی سر می زنید بر یتیمان علی پرداختن بهتر از هفتاد مسجد ساختن یا علی امروز تنها مانده ایم در هجوم اهرمن ها مانده ایم یا علی شام غریبان را ببین مردم سر در گریبان را ببین گردش گردونه را بر هم بزن زخم های کهنه را مرهم بزن مشک ها در راه سنگین می روند اشک ها از دیده رنگین میروند مشکهای خسته را بر دوش گیر اشک ها را گرم در آغوش گیر ------------------------------------------- محمد خدا نيست آيينه ي اوست كه گنجينه ي عشق در سينه ي اوست يا محمد منبري آماده كن ابلاغ را دين ما كامل نخواهد گشت الا در غدير هر كس به ولايت علي شك دارد با مادر خويش در ميان بگذارد هرگز ندهم دست طلب سوي كسي جز بر سر سفره ي علي نان نخورم چرا بحر روزي شوم مضطرب ويرزق من حيث لا يحتسب در رهگذر زمان دويدم مظلوم تر از علي نديدم ديده ام از فرق دو تاي علي مغز نماز است ولاي علي از گوشه ي آسمان طرب ناك يك قطره علي چكيد بر خاك ----------------------------------- قسم بر آيه هاي سوره ي تين منم سر الحلقه در دارالمجانين مجانين گرد من پروانه گردند كه شايد همچو من ديوانه گردند من آن شمعم كه در مستي بسوزم بسوزم تا جهاني بر فروزم من آن شمعم كه خاموشي ندارم كه سر بر پاي مولا مي گذارم من آن مستم كه جز مستي ندانم به جز مستي در اين هستي ندانم به مستي قبض و بستي در ميان نيست كه مستان را غم سود و زيان نيست مرا دست و زبان در رقم ساقي است كه آن ساقي نظر باز است و باقي است خوش آن ساقي كه لطفش بي دريغ است اگرچه ساغرش همسنگ تيغ است گلوي ساغرش نوش افرين است سبوي باورش هوش آفرين است منم آن رند مست لا ابالي زهرجا بشنوم آهي به آهي گهي دردم گهي درمان دردم ولي با خويش دائم در نبردم به عزم نفس خود شمشير بستم به يك ضربت دل خود را شكستم من آن آواره ي تهمت نصيبم كه حتي در خيال خود غريبم خروس عرشم اي اهل خرابات نمي بافم قباي شطح و طامات ازآن رو در دو عالم نيك بختم كه بي دلق و ردا و پوست سختم به دوشم خرقه و كشكول عيب است كه كشكولم پر از اخبار غيب است به نا محرم نشايد راز گفتن ز طرز زخمه ها با ساز گفتن نشايد پا نهادن در حريمم پر جبريل سوزد در حريمم نمی دانم چه در سر دارم امشب زدم بر سیم آخر دیگر امشب زآهم صد هزاران ناله خیزد بیابان در بیابان لاله خیزد زموج ناله ام عرش الهی شود در بحر حیرت همچو ماهی اگز آه می کشم طوفان برآید امان از آتشی کز جان برآید بسوزاند زمین وآسمان را نگه دارد تکاپوی زمان را ------------------------------------------- از ذکر علی مدد گرفتیم ... از ذکر علی مدد گرفتیم آن چیز که میشود گرفتیم در بوته ی آزمایش عشق از نمره ی بیست صد گرفتیم محكوم به حبس عشق گشتيم حكم ازلي ابد گرفتيم دیدیم که رایت علی سبز معجون هدایت علی سبز درچمبر آسمان آبی خورشید ولایت علی سبز از باده ی حق سیاه مستیم اما زحمایت علی سبز شیرین شکایت علی زرد فرهاد حکایت علی سبز دستار شهادت علی سرخ لبخند رضایت علی سبز در نامه ی ما سیاه رویان امضای عنایت علی سبز ---------- دربند دنيا نيستم یا علی در بند دنیا نیستم بنده ی لبخند دنیا نیستم بنده ی آنم که لطفش دائم است با من و بی من به ذاتش قائم است دائم الوصلیم اما بی خبر در پی اصلیم اما بی خبر گفت پیغمبر که ادخال سرور فی قلوب المومنین اما به نور نور یعنی انتشار روشنی تا بساط ظلم را بر هم زنی هر که از سر سرور آگاه شد عشقبازان را چراغ راه شد جاده ی حیرت بسی پرپیچ بود لطف ساقی بود وباقی هیچ بود مکه زیر سایه ی خناس بود شیعه در بند بر العباس بود حضرت صادق اگر ساقی نبود یک نشان از شیعگی باقی نبود فقه شمشیر امام صادق است هر که بی شمشیر شد نالایق است فاي فيض وقاف قرب هاي هو مي دهد بر اهل تقوا آبرو گر چه تعلیمات مردم واجب است تزکیه قبل از تعلم واجب است تربیت یعنی که خود را ساختن بعد از آن بر دیگران پرداختن یک مسلمان آن زمان کامل شود که علوم وحی را عامل شود نص قرآن مبین جز وحی نیست آیه ای خالی زامر و نهی نیست با چراغ وحی بنگر راه را تا ببینی هر قدم الله را گر مسلمانی سر تسلیم کو سجده ای هم سنگ ابراهیم کو ساقی سرمست ما دیوانه نیست سرگذشت انبیاء افسانه نیست آنچه در دستور کار انبیاست جنگ با مکر و فریب اغنیاست چیست در انجیل و تورات و زبور آیه های نور و تسلیم وحضور جمله ی ادیان زیک دین بیش نیست جز الوهیت رهی در پیش نیست خانقاه و مسجد ودیر و کنشت هر که را دیدم به دل بت می سرشت لیک در بتخانه دیدم بی عدد هر صنم سرگرم ذکر یا صمد یا صمد یعنی که ما را بشکنید پیکر ما را در آتش افکنید گر سبک گردیم در آتش چو دود میتوان تا مبداء خود پر گشود ای خدا ای مبداء و میعاد ما دست بگشا بهر استمداد ما ما اسیر دست قومی جاهلیم گر چه از چوبیم و از سنگ وگلیم ای هزاران شعله در تیغت نهان خیز و ما را از منیت وا رهان ای خدا ای مرجع کل امور باز گردان ده شبم درطور نور در شب اول وضو از خون کنم خبث را از جان خود بیرون کنم سر دهم تکبیر تکبیر جنون گویمت انا الیک الراجعون خانه ات آباد ویرانم مکن عاقبت از گوشه گیرانم مکن واي اگر يك دم فراموشم کنی از بیان صدق خاموشم کنی ما قلمهاییم دردست ولی کز لب ما میچکد ذکر علی ذکر مولایم علی اعجاز کرد عقده ها را از زبانم باز کرد نام او سر حلقه ی ذکر من است کز فروغ او زبانم روشن است گر نباشد جذبه روشن نیستم این که غوغا میکند من نیستم من چو مجنونم که در لیلای خود نیستم در هستی مولای خود ذکر حق دل را تسلا می دهد آه مجنون بوی لیلا می دهد جان مجنون قصد لیلایی مکن جان یوسف را زلیخایی مکن ---- ساقي امشب باده در دف مي كند مستي ما را مضاعف مي كند در حريم خلوت اسرار خود باده نوشان را مشرف مي كند باده گفتم بادها جاري شدند خام ريشان اسب عصاري شدند چند خواهي بافتن لا طالئات فاعلاتن فاعلاتن فاعلات تا به كي مي پرسي از بود و نبود جز ملال انگيختن آخر چه سود چند مي پرسي ز جبر و اختيار اختيار آن به كه باشد دست يار ساقي ما اختيار تام داشت چارده آيينه در يك جام داشت در عدم بوديم مستور وجود تا محبت پرده ي ما را گشود بود تنها حضرت پروردگار خواست تا خود را ببيند آشكار آفريد آيينه اي در خورد خويش داد او را سينه اي در خورد خويش سينه اي سينا تر از طور كليم سينه اي سرشار از خلق عظيم نام آن آيينه را احمد گذاشت گام اورا برخطي ممتد گذاشت كرد آن گه سينه اش سيقلي تا شود طور تجلي منجلي ديد در آيينه ذات كبريا فاش سر كنت كنزا مخفيا گفت اين عين تجلاي من است جام او سرمست صهباي من است چشم احمد باده گردان من است رهنماي رهنوردان من است خاك را با خون دل گل ساختم خون دل خوردم ز گل دل ساختم زين سبب دل محرم راز من است پرده ي عشاق دمساز من است عاشقان را بي خيالي خوش تر است نغمه از ني هاي خالي خوشتر است عشقبازان لاابالي تر به پيش تا جواب آيد سوالي تر به پيش زخمه ام در جستجوي تار هاست زين سبب هر گوشه بر پا دارهاست تار بينم شور برپا مي كنم موسي آيد طور برپا مي كند آب آتشناك دارم در سبو باده اي سوزان ولي بي رنگ و بو هركسي نوشد دگرگون مي شود ليلي اينجا همچو مجنون مي شود هر كسي نوشد چنان آتش شود اهل دل گردد ولي سر كش شود هر كسي نوشد سليماني كند و آنچه مي دانيم و مي داني كند مي ترواد اسم اعظم از لبش مي رسد با اذن ما بر مقدمش باده ي ما باده ي انگور نيست شهد ما در لانه ي زنبور نيست باده ي ما شهد علم احمدي است اولين شرط حضورت بي خودي است بي خود از خود شو خداوندي مكن با خداوند جهان رندي مكن محرم ما را پريشاني مباد مهر ما مهتاج پيشاني مباد اي نماز آيين پس از هفتاد سال كو تحول كو طرب كو شور و حال كي سزد خاموش و بي وجد و طلب بر لب دريا بميري تشنه لب آستين شكر را بالا بزن دست دل بر دامن دريا بزن جرعه اي از جام آگاهي بزن مست شو كوس انا اللهي بزن ---------- در آن مجلس كه شور بي شعور است چراغ معرفتها سوت و كور است تو اي دل بنده ي آزاد او باش به هر حالي كه هستي ياد او باش به آواي خروسان سحر خيز سحر سر ميزند از خواب برخيز به آب ديده دل راشستشو كن پس آنگه جانب معشوق رو كن به هر و شهر و دياري پا نهادم به ذكر نام ساقي لب گشادم كه ذكر نام ساقي عين مستي است مي وحدت ، مي ساقي پرستي است مرا رسواي عالم كرد ، ساقي سرا پا شور و حالم كرد ، ساقي بشارت باد بر رندان سر مست چنان مستم كه ساقي گيردم دست شبي از قيد نام و نان گذشتم وصيت نامه اي با خون نوشتم نوشتم فقر ارث مادرم بود كه همچو سايه او بر سرم بود موحد را لباس فقر زيبد نه آن دلقي كه مردم را فريبد لباس فقر كشكول و ردا نيست تجمل كار مردان خدا نيست به جام عارفان رند و آگاه نباشد باده ، جز فقر الي الله ... بلوغ خوشنويسي ، حق نويسي است مقيد خواني و مطلق نويسي است خوشا آنان كه از او مي نويسند ز خط و خال و ابرو مي نويسند الفبا ريزه خوار مكتب اوست تمام نقطه ها خال لب اوست قلم ، تا وحي را بال و پر آمد نماز كاتبان ، سنگين تر آمد خوش آن كاتب كه در هفتاد منزل مركب ساخت از خاكستر دل مركب ،گرچه در صورت سياهي است قلم كوبنده جهل و تباهي است مساجد ، خانه نور و سرورند تجليگاه آيات حضورند ز جا برخيز ، هنگام حضور است اگر موسي شوي ، هر گوشه طور است مسلمان بي نمازي ، نا سپاسي است نماز اول قدم در خود شناسي است نگر گهگاه قرآن مبين را مروري كن صفات مومنين را نماز آرام جان مومنين است ستون آسمان پيماي دين است خوشا آنان كه دائم در نمازند تمام عمر قائم بر نمازند ز كل من عليها فان چه داني ؟ به خشكي از غم طوفان چه داني ؟ به اشكي چشم خواب آلوده تر كن و يبقي وجه ربك را نظر كن بيا اي قطره يك دم اهل دل شو ز خود بگذر ، به دريا متصل شو به دريايي كه بي و پا و سر آمد ز فهم و وهم ما دريا تر آمد مجوي امواج از دريا ، برون را ببين انا اليه راجعون را به دريا مي روي ، خواهي نخواهي بزن دل را به درياي الهي كه اين دريا پر از موج نهفته است به هر موجش هزاران گنج خفته است اگر چشم دلت بيناي راز است رسيدن تا خدا يك جو نياز است نياز عشق عين بي نيازي است كه سر بر سجده بردن سرفرازي است اذان ، اذن مناجات است با حق مجال عرض حاجات است با حق مؤذن باز كن باب اذان را بر افشان باده ناب اذان را خروش زندگي بحر نياز است پل مستحكمش ، نور نماز است نماز بي زكات آلوده باشد چنان فانوس دود اندوده باشد چنين فانوس آيا نور دارد ؟ كه انسان در فروغش ره سپارد تو زنگار بر آيينه داري كجا عشق خدا در سينه داري اگر عشق خدا در سينه توست چرا زنگار بر آيينه توست اگر نص يزكيهم شنيدي چرا از تزكيه پا پس كشيدي زكات عمر تسبيح و نماز است زكات عشق لبخند نياز است الا مسها كه در گرد و غباريد به اكسير ولايت دل سپاريد طلا آنگه طلاي ناب گردد كه در هرم ولايت آب گردد نماز بي ولايت بي نمازي است تعبد نيست ، نوعي حقه بازي است ولايت چيست ، در خون غوطه خوردن كليد سينه بر مولا سپردن حسين ابن علي در خون شنا كرد مرا با اين حقيقت آشنا كرد ولايت بي بلا معنا ندارد نجف بي كربلا معنا ندارد منيت را اگر از خود براني ببيني آنكه گويد لن تراني به دنبالش چهل منزل دويدم ز خود بيخود به پاي دل دويدم كه سالك گر چهل منزل نبيند حقيقت را به چشم دل نببيند وصالش ، هيچ دور از دسترس نيست نيازي بر بيابان و جرس نيست زبانت را به ذكرش منحصر كن به جاي خويش او را منتشر كن كه هر نفسي كه حق را بنده گردد صفات الله در او زنده گردد بيا ، اي نفس و حق را بندگي كن ز نورش تا قيامت زندگي كن رياضت خانه اش ، نهي و تبري است ضيافت خانه اش امر و تولي است اگر مرد رهي پيش آي اين راه جسارت كن ، بگو اني انا الله من و امر و تو گوش و شنيدن تماشاخانه اسرار ديدن من و تيغ و تو گردن نهادن در اين حيرت خم از ابرو گشادن من آتش ، تو و خود را شكستن فضاي سينه را آيينه بستن بگيري ، گر گريبان جهان را تواني يافت اسرار نهان را ------------------------- آفتاب شيعه آفتاب شيعه از مغرب در آي با ر دگر سر زن از غار حرا يا محمد لن تراني تا به كي اينچنين در پرده ماني تا به كي از چه رو در پرتو خورشيد وحي كند گرديده است تيغ امر و نهي بت پرستان ترك تازي مي كنند با كلام الله بازي مي كنند تيغ بركش تا تماشايت كنند تا كه نتوانند حاشايت كنند آب كن از دامن دين ننگ را اين عروسك هاي رنگارنگ را با تو در آيينه ي ليل و نهار بازتاب ديگري دارد بهار اي تولايت پناه بي كسان وارهان ما را ز چنگ كركسان ما كبوتر هاي محراب توايم در تب و تابيم و بي تا ب تو ايم بنگر اين مرغان خونين بال را اين فراتر رفتگان از حال را اي نگار شوخ و خوش رنگ و نگار وي تجلي خانه ي پروردگار كيستي كز كلك تو دل مي چكد خون دل منزل به منزل مي چكد ---------------- آمد گه شادماني اي مردم آن وعده ي آسماني اي مردم اي زنده دلان ظهور نزديك است هنگام ظهور نور نزديك است آن ماه به چاه رفته باز آيد قائم به اقامه ي نماز آيد او كيست همان كه عدل و ميزان است كوبنده ي كل دين ستيزان است او كيست همان كه سخت مي تازد تا كفر و نفاق را بر اندازد اي امت سرفراز مرگ آگاه خون خواه حسين مي رسد از راه مهدي نظري به ما عنايت كن ما را به صراط خود هدايت كن اي مرهم زخم بال جانبازان در هم شكننده ي زبان بازان از ذكر لب تو كام مي گيرم با ياد تو التيام مي گيرم مهدي اگر از منتظرانت بوديم چون ديده ي نرگس نگرانت يوديم با اين همه رو سياهي و سنگ دلي اي كاش كه از همسفرانت بوديم كو سيصد و سيزده جوانمرد تا مهدي منتظر در آيد كو ديده ي منتظر كه مهدي از ديده نقاب بر گشايد بيا مهدي ولي با ذوالفقارت كه گردنها بود در انتظارت ولي ظاهر و باطن كجايي نقاب از چهر خود كي مي گشايي بيا موعود هنگام قيام است جهان مجروح يك جو التيام است زمان لبريز شوق و انتظار است زمين بر رجعتت اميد وار است بيا امشب شب قدر است مارا علمدار تو در صدر است مارا به مكه آمدم اي عشق تا تو را بينم تويي كه نقطه ي عطفي به اوج آيينم كدام گوشه ي مشعر كدام كنج منا به شوق وصل تو در انتظار بنشينم روا مباد كه بر بنده ات نظر نكني روا مباد كه ارباب جز تو بگزينم چو رو كني به رهت درد و رنج نشناسيم ز لطف روي تو دست از ترنج نشناسيم تا كي به انتظار تو بنشينم وقت است تا قيام تو برخيزم آه اي فروغ ديده ي مظلومان بايد به احترام تو برخيزم وقتي جهان به ذكر تو سر مست است در هركجا به نام تو برخيزم من خانه زاد حيدر كرارم در ذل مستدام تو برخيزم هر جا كه تيغ فتنه شرربارد چون تيغ بي نيام تو برخيزم عدل است اگر به سور تو سربركنم يا خاك بي حضور تو ير سر كنم اي قبله ي قبيله ي حق جلوه كن تا ترك قاف و قافله يكسر كنم اي آفتاب رشعه اي از چشم تو يك شب مباد بي نظرت سر كنم انصاف نيست چشمه ي خورشيد را با چشم روشن تو برابر كنم از چهره ات نقاب بر افكن كه من خورشيد را به پاي تو پرپر كنم تيغي مرا سپار كه از برق آن اين شوره زار تيره منور كنم در خون سپاه خصم بد انديش را از نيل تا فرات شناور كنم ---------------------------------- براي ميلاد مهدي موعود عج چشم ما سر شار آه و آتش است در پي زيبا رخي لولي وش است گريه ي ما هق هق ما حق حق است ناله از هجر ولي مطلق است فاش مي بينم ملائك صف به صف اين غزل خوانند با تنبور و دف عشق بازان شور و حال آ مد پديد ميم و حا و ميم و دال آمد پديد شب نشينان ديده را روشن كنيد آن مه فرخنده فال آمد پديد آمد آن روزي كه در ناباوري سز زنداز غرب مهر خاوري راستين مردي رسد با تيغ كج شيعيان الصبر مفتاح الفرج چيست آن تيغ سفيد آبدار بي گمان لا سيف الا ذوالفقار حيدر از محراب بيرون مي زند شب پرستان را شبيخون مي زند برا ي امام زمان عج می رسد از راه مردی از دیار آشنایی بر زبانش مهربانی در نگاهش روشنایی روشنایی مي دهد خورشید را برق نگاهش می گزارد آسمان هر روز پیشانی به راهش راه او را الهي است رنگ او رنگ الهي مي زدايد از زمين و از زمان نقش تباهي كيست او گنجينه ي اسرار رب العالمين است وارث شمشير مولايم امير المومنين است می رسد مهدی به دستش تیغ سرخ اقتدار تا بگويد پاسخي بر ناله هاي انتظار تا بگيرد انتقام زخم هاي بي شمار لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار شاید این جمعه بیاید ... شــــــــــــاید ... خبر آمد خبری در راه است سرخوش آن دل که از آن آگاه است شاید این جمعه بیاید...شاید پرده از چهره گشاید...شاید دست افشان...پای کوبان می روم بر در سلطان خوبان می روم می روم بار دگر مستم کند بی سر و بی پا و بی دستم کند می روم کز خویشتن بیرون شوم در پی لیلا رخی مجنون شوم هر که نشناسد امام خویش را بر که بسپارد زمام خویش را با همه لحظه خوش آواییم در به در کوچه ی تنهاییم ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر نغمه ی تو از همه پر شور تر کاش که این فاصله را کم کنی محنت این قافله را کم کنی کاش که همسایه ی ما می شدی مایه ی آسایه ی ما می شدی هر که به دیدار تو نایل شود یک شبه حلال مسائل شود دوش مرا حال خوشی دست داد سینه ی ما را عطشی دست داد نام تو بردم لبم آتش گرفت شعله به دامان سیاوش گرفت نام تو آرامه ی جان من است نامه ی تو خط اوان من است ای نگهت خاستگه آفتاب بر من ظلمت زده یک شب بتاب پرده برانداز ز چشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم ای نفست یارومدد کار ما کی و کجا وعده ی دیدار ما دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم کدام گوشه ی مشعر کدام گوشه ی منا به شوق وصل تو در انتظار بنشینم ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش تاصبا پیراهنش را سوی کنعان آورد ببوسم خاک پاک جمکران را تجلی خانه ی پیغمبران را خبر آمد خبری در راه است سر خوش آن دل که ار آن آگاه است شاید این جمعه بیاید...شاید پرده از چهره گشاید... شاید -------------------- هفتادو دوماه ... هفتاد دو ماه و ظهر عاشورا شق القمر امام را ديدم هفتاد دو و پشت آسمان خم شد وقتی کمر امام را ديدم هفتاد و دو زبح و يک خليل الله در عزم خليل حق خلل هرگز در سير و سلوک فی سبيل الله تعظيم به هيبت هبل هرگز در هلهله ی بتان هر جايی اينگونه که ديد خود شکستن را افروخت شراره ی ستم سوزی آموخت ره زخويش رستن را بنگر حرکات نور اعظم را در ورطه ی تشنگی تلاطم کرد هفتاد و دو کشتی نجات آورد هفتاد و دو نوح وقف مردم کرد هفتاد و دو کاروان و يک سالار هفتاد و دو باهه روبرو دارد گاهی ز تنور و گاه بر نيزه با امت خويش گفتگو دارد آن اسوه ی پاک باز ميگويد آنان که ز راز مرگ آگاهند در دشت جنون زپا نمی افتند بر مرکب خون هماره در راهند هفتاد و دو صف فشرده چون پولاد هفتاد و دو قبضه موم در يک مشت هفتاد و دو سر سپرده ی مولا تسليم اشاره های يک انگشت انگشت اشارتی که او دارد فردا به مصاف ميبرد ما را گر شيوه ی نو پريدن آموزيم تا قله ی قاف ميبرد ما را فردا که ز نيزه می دمد خورشيد فردا که خروس مرگ ميخواند ار خنجر و مرگ حجله ميبنديم ما را چو عروس مرگ ميخواند هفتاد و دو لحظه لحظه ی پرواز هفتاد و دو کربلای پی در پی هفتاد ودو لحظه ی سر افرازی سرهای بريده خون چکان بر نی