تفاوت ما و خدا در رفتار با مردم

خدا : 
ما درون را بنگریم و حال را
نی برون را بنگریم و قال را

ما : 
ما برون را بنگریم و قال را
چون نمی بینیم درون حال را

امشب چه عاشقانه مهدی کمیل خواند
به به چه عارفانه مهدی کمیل خواند

با آن دل شکسته با آن وجود خسته
در گوشه‌ای نشسته مهدی کمیل خواند

در اوج سرفرازی در عین بی نیازی
با نغمه ای حجازی مهدی کمیل خواند

گرید به هر گناهم ، گه می‌کند نگاهم
شاد از نوای آهم مهدی کمیل خواند

گوید «امان من النار» ای عاشق گنهکار
خود را کمی نگهدار مهدی کمیل خواند

آن ماه بی قرینه گه می زند به سینه
گه مکه و مدینه مهدی کمیل خواند

گاهی میان صحرا گه بر مزار زهرا
شاید که در همین جا مهدی کمیل خواند

یابن الحسن کجایی من آمدم گدایی

گر می برندت واصلی
گر می‌روی بی حاصلی

ای دوست چنان روزی که بعد از مردن
انگشت گزیدنی به یاران ماند

ای که هر دم ، دم ز حیدر می‌زنید
بر یتیمان علی سر می‌زنید؟

قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود
به امیری رسد افتاده به چاهی گاهی

نیمه شب خیز و ریز قطره اشکی ز چشم
که دوست دارم کند گریه گنه‌کار ما

گر نگهدار من آن است که من می‌دانم
شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد

آنگه که تو آمدی به دنیا عریان
جمعی همه خندان و تو بودی گریان

فکری بکنید دوست به وقت مردن
جمعی همه گریان و تو باشی خندان

به جای کاخ و ویلا همتی کن تا که بنشینی
به هر شام و سحر با خرمی در خانه دلها

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد
خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

(چه کسی بهتر از خدا؟)

دنیا طلبیدیم به جایی نرسیدیم
پس وای به آن آخرت نا طلبیده

دانی چرا در سیر خود بر خویش می‌لرزد قلم
ترسد که ظلمی را کند در حق مظلومی رقم

باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که ز عصر خود فراتر باشد

خوشا آنانکه با عزت ز گیتی
بساط خویش برچیدند و رفتند

خوشا آنان که بر این عرصه خاک
چو خورشیدی درخشیدند و رفتند

آب در کوزه و ما تشنه لبان می‌گردیم
یار در خانه و ما گرد جهان می‌گردیم

ابر و باد و مه و خورشید و فلک درکارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

تا توانی به جهان خدمت محتاجان کن
به دمی به دِرَمی یا قلمی یا قدمی

ای یک‌دله ی صد دله ، دل یک دله کن
مهر دگران را در دل خود یله کن

یک لحظه به اخلاص بیا بر در ما
گر کام تو بر نیامد از ما گله کن

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند

ما را نمی‌توان یافت بیرون از این دو عبرت
یا ناقص‌الکمالیم یا کامل‌القصوریم

هر که با گفتار خود نطق کسی را قطع کرد
بی نمک شد بی مزه شد ، یخ شد و یخچال شد

گنه کرد در بلخ آهنگری
به شوشتر زدند گردن مسگری

کریمان با بدان هم بد نکردند
کسی را از در خود رد نکردند

گر بر سر نفس خود امیری مردی
ور بر دگری خرده نگیری مردی

مردی نبود فتاده را پای زدن
گر دست فتاده ای بگیری مردی

هر جوانی که بی ادب باشد
گر به پیری رسد عجب باشد

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند

چه خوش بی مهربونی هر دوسر بی
که یک سر مهربونی دردسر بی

اگر مجنون دل شوریده ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بی

تا که از جانب معشوق نباشد کششی
کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد

از طلعت زیبای تو گر پرده برافتد
آه از نظر مردم زیبا نظر افتد

گر پیش رخت گل بزند لاف نکویی
از شاخه به یک جنبش باد سحر افتد

ای منجی عالم ستم و جور ز حد شد
باز آ که به دست متعدی سپر افتد

ای حجت ثانی عشر ای مهر جهان‌تاب
از طلعت زیبای تو کی پرده برافتد

گر دیدن روی تو به مرگ است میسر
باشوق دهم جان که به رویت نظر افتد

صد بار بدی کردی و دیدی ثمرش را
خوبی چه بدی داشت که یکبار نکردی

پرتو عمر چراغی است که در بزم وجود
با نسیم مژه برهم زدنی خاموش است

هر آن شمعی که ایزد برفروزد
هر آن‌کس پف کند ریشش بسوزد

گفتم که لبت چیست؟ گفت: نمک
گفتم : «نمکت را بمکم؟» گفت: نَمک

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکت شود بدیدم و مشتاق تر شدم

عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است
دادن سر نه عجب، داشتن سر عجب است

ای که گفتی : «فمن یمت یرنی»
جان فدای کلام دلجویت

کاش روزی هزار مرتبه من
مردمی تا بدیدمی رویت

در خانه دل ما را جز عیار نمی گنجد  
چون خانه یار این‌جاست اغیار نمی‌گنجد

گر قول به حق دادی با غیر چه دل دادی؟
آن دل که در او غیر است، دلدار نمی‌گنجد

چه شود به چهره زرد من، نظری برای خدا کنی
که اگر کنی همه درد من، به یکی نظاره دوا کنی

تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین
همه غم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی

صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را
که دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود روش بنده پروری داند

از آن روزی که ما را آفریدی
به غیر از معصیت چیزی ندیدی

خداوندا ! به حق هشت و چهارت
زما بگذر شتر دیدی ندیدی

یوسف کنعان عشق، بنده رخسار اوست
خضر بیابان عشق، تشنه گفتار اوست

موسی عمران عشق، طالب دیدار اوست
کیست سلیمان عشق، در بر او یک فقیر

گر در یمنی چو با منی پیش منی
گر پیش منی و بی منی در یمنی

من با تو چنانم ای نگار ختنی
کاندر غلطم که من توام یا تو منی؟

کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست
که تر کنم سر انگشت و صفحه بشمارم

نداند بجز ذات پروردگار
که فردا چه بازی کند روزگار

هر عمل از خیر و شر کز آدمی سر می‌زند
آن عمل مزدش به زودی پشت درد در می‌زند

توبه بر لب، سبحه بر کف، دل پر از شوق گناه
معصیت را خنده می آید ز استغفار ما

از تو گر انصاف آید در وجود
به که عمری در رکوع و در سجود

به هر چه غیر یار، استغفرالله
ز بود مستعار، استغفرالله

دمی کان بگذرد بی یاد رویش
از آن دم بیشمار، استغفرالله