گلچین شعر ۲
در ضمیر ما نمیگنجد به غیر از دوست کس
هر دو عالم را به دشمن ده که ما را دوست بس
گفتن یک یاعلی به صدق و ارادت
به بود از صد هزار سال عبادت
آنکس که تورا شناخت جان را چه کند؟
فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟
دیوانه کنی هردو جهانش بخشی
دیوانه تو هر دو جهان را چه کند؟
فقیر و غنی هر دو عضو اجتماع اند
سرباز از هر دوی آنها دفاع میکند
کشاورز برای سه نفر آنها غذا تهیه میکند
کارگر برای هر چهار نفر آنها تلاش میکند
بیکار سربار هر پنج نفر است
دلال فاسد سر هر شش نفر کلاه میگذارد
محتکر کالای مورد نیاز هر هفت نفر را پنهان میکند
پزشک ناشی هر هشت نفر را میکشد
گورکن هر ۹ نفر را دفن میکند
گرانفروش جیب هر ده نفر را خالی میکنند
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که درآفرینش ز بد بدترند
چو عضوی به درد آورد روزگار
جهنم! دگر عضوها را چه کار؟
شعری زیبا برای فرزندانی که از گوشت و پوست پدر و مادر خود هستند ولی آنها را اذیت می کنند :
شاخه ای که تبر می شود
از ستم بارور میشود
تیشه بر ریشه اش میزند
خنده اش مختصر میشود
جنگل از دست پرورده اش
عاقبت خون جگر می شود
یک درخت از جهان میرود
یک تبر بی پدر می شود
ز بس شوق شهادت در سرش بود
ره نُه ماهه را شش ماهه پیمود
سه غم آمد به جانم هر سه یکبار
غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره داره
غم یار و غم یار و غم یار
اگر آه تو از جنس نیاز است
در باغ شهادت باز باز است
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که تو در برون چه کردی که درون کعبه آیی؟
بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق
یوسف از دامان پاک خویش به زندان رفته است
دفتر عمر حسانا ! ورقش محدود است
هر شبی یک ورق از دفتر تو نابود است
چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنیست آن بینی
یک عمر هزار ساله باید
تا من یکی از هزار گویم
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
بی جهت هرگز نمیگردد کسی یار کسی
یار بسیار است تا گرم است بازار کسی
حُسن یوسف هر دو عالم کس ندید
حُسن آن دارد که یوسف آفرید
دل بی غم در این عالم نباشد
اگر باشد بنی آدم نباشد
دل بر جهان مبند که این بی وفا عروس
با هیچ کس شبی به محبت به سر نکرد
در ره منزل لیلی که خطرهاست به جان
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
همه عیب خلق دیدن نه مروت است و مردی
این نظری به خویشتن کن که همه گناه داری
این دیده نیست قابل دیدار روی تو
چشمی دگر بده که تماشا کنم تو را
گر جمله کائنات کافر گردند
بر دامن کبریاش ننشیند گرد
اگر لذت ترک لذت بدانی
دگر لذت نفس لذت نخوانی
جمعیت کفر از پریشانی ماست
آبادی بتخانه ز ویرانی ماست
اسلام به ذات خود ندارد عیبی
هر عیب که هست از مسلمانی ماست
آزمودم دل خود را به هزاران شیوه
هیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکرد
لطف حق با تو مداراها کند
چون ز حد بگذرد رسوا کند
با خدا باش پادشاهی کن
از خدا بگذر هرچه خواهی کن
جمله ذرات پیدا و نهان
با تو می گویند روزان و شبان
ما سمیعیم و بصیریم و هُشیم
با شما نامحرمان ما خامشیم
شکرانه بازوی توانا
بگرفتن دست ناتوان است
دست حاجت چو بری پیش خداوندی بر
که کریم است و رحیم است و غفور است و ودود
دست طلب چو پیش کسان می کنی دراز
پل بستهای که بگذری از آبروی خویش
گوشی که از نصیحت پیران نه پند برد
روزی بود که میدهدش چرخ مالشی
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من
آنچه البته به جایی نرسد فریاد است
نیش عقرب نه از ره کین است
اقتضای طبیعتش این است
در حقیقت مالک اصلی خداست
این امانت چند روزی پیش ماست
جهان چون چشم و خط و خال و ابروست
که هر چیزی به جای خویش نیکوست
در دلم هم مهر تو ، هم مهر اوست
رو که در یک دل نمی گنجد دو دوست
هرکه را اسرار حق آموختند
مُهر کردند و دهانش دوختند
تو اول بگو با کیان زیستی؟
من آنگه بگویم که تو کیستی
به من بگو کدام شبکه خبری را می بینی تا بگویم چگونه فکر می کنی
شیعه بی درد زخم بی نمک
بس کن این «یا لیتنی کنت معک»
شعری منتسب به حضرت علی علیه السلام که هنگام دفن پیکر سلمان فارسی بر کفن او نوشتند:
وَفَدْتُ عَلَی الْکَریمِ بِغَیْرِ زادٍ
مِنَ الْحَسَناتِ وَ الْقَلْبِ السَّلیمِ
وَ حَمْلُ الزّادِ اَقْبَحُ کُلِّ شَیْءٍ
اِذَا کَانَ الْوُفُودُ عَلَی الْکَریمِ
ترجمه :
بدون هیچ زاد و توشه ای از خوبی ها و قلب پاک بر شخص کریمی وارد شدم
و در پیشگاه کریم بردن زاد و توشه زشت ترین کار است !
عفو خدا بیشتر از جرم ماست
نکته سربسته چه دانی؟ خموش
یا رب آن آهوی مشکین به ختن باز رسان
وان سهی سرو (راست قامت) خرامان به چمن باز رسان
دل آزرده ما را به نسیمی بنواز
یعنی آن جان ز تن رفته به تن باز رسان
ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند
یار مه روی مرا نیز به من بازرسان