گلچین بوستان سعدی قسمت ۳
۸۶
زخاک آفریدت خداوند پاک است پس ای بنده افتادگی کن چو خاک
حریص و جهانسوز و سرکش مباش از خاک آفریدندت آتش نباش
چو آن سرفرازی نمود این کمی
از آن دیو کردند، از این آدمی
۸۷
یکی قطره باران ز ابری چکید خجل شد چو پهنای دریا بدید که جایی که دریاست من کیستم گر او هست حقا که من نیستم
چو خود را به چشم حقارت بدید
صدف در کنارش به جان پرورید
سپهرش به جایی رسانی کار
که شد نامور لؤلؤ شاهوار بلندی از آن یافت کو پست شد در نیستی کوفت تا هست شد
۸۹
تواضع سر رفعت اندازدت
تکبر به خاک اندر اندازدت
گرت جاه باید مکن چون خسان به چشم حقارت نظر در کسان گرفتم
یکی حلقه کعبه دارد به دست یکی در خرابات افتاده مست
نه مستظهر است آن به اعمال خویش نه این را در توبه بسته است پیش
۹۰
به بیچارگی هرکه آمد به برم
نیندازمش زآستان کرم
از او در گذارم عمل های زشت به انعام خویش آرمش در بهشت
اگر عار دارد عبادت پرست که در خلد با وی بود هم نشست بگو ننگ از او در قیامت مدار که آن را به جنت برند این به نار ندانست در بارگاه غنی که بیچارگی به ز کبر و منی
در این آستان عجز و مسکینی ت
به از طاعت و خویشتن بینی ت
سخن مانند از عاقلان یادگار ز سعدی همین یک سخن یاد دار گنهکار اندیشناک از خدای به از پارسای عبادت نمای
۹۱
به جای بزرگان دلیری مکن تو سرپنجه ات نیست شیری مکن دلایل قوی باید و معنوی نه رگ های گردن به حجت قوی
۹۳
به نرمی ز دشمن توان کرد دوست چو با دوست سختی کنی دشمن اوست به اخلاق با هر که بینی بساز اگر زیر دست است اگر سرفراز به شیرین زبانی توان برد گوی که پیوسته تلخی برد تندخویی
۹۴
زنی گفت بازیکنان شوی را عسل تلخ باشد ترش رویی را
به دوزخ برد مرد را خوی زشت که اخلاق نیک آمده است از بهشت حرامت بود نان آن کس چشید که چون سفره ابرو به هم در کشید گرفتم که سیم و زرت چیز نیست چو سعدی زبان خوشت نیز نیست؟
۹۸
گر انصاف خواهی سگ حق شناس به سیرت به از مردم ناسپاس
۹۹
بدی در قفا عیب من کرد و خفت
بتر زو قرینی که آورد و گفت
به از من کس اندر جهان عیب من
نداند ، به جز عالم الغیب من
۱۰۱
یکی در نجوم اندکی دست داشت
ولی از تکبر سری مست داشت
۱۰۳
در این حضرت آنان گرفتند صدر که خود را فروتر نهادند قدر
۱۰۶
چه خوش گفت شیدای شوریده در جوابی که شاید نبشتن به زر
دلم خانه مهر یار است و بس
از آن می نگنجد در او کین کس
گر از هستی حق خبر داشتی همه خلق را نیست پنداشتی
۱۱۰
تو نیکو روش باش تا بد سگال نیابد به نفس تو گفتن مجال
۱۱۵
گرت زندگانی نبشته است دیر
نه مارت گزاید نه درنده شیر
وگر از حیاتت نمانده است بهر
چنانت کشت نوشدارو که زهرا
۱۱۷
به روز اجل نیزه جوشن درد
ز پیراهن بی اجل نگذرد
نه دانا به سعی از اجل جان ببرد
نه نادان به ناساز خوردن بمرد
۱۱۸
شبی کردی از درد پهلو نخفت طبیبی درآن ناحیت بود و گفت
از این دست کو برگ رَز میخورد عجب دارم ار شب به پایان برد قضا را طبیب اندر آن شب بمرد
چهل سال بگذشت و زنده است کرد
۱۲۲
یکی پیر درویش در خاک کیش
چه خوش گفت با همسر زشت خویش
چو دست قضا زشت رویت سرشت
مینداز گلگونه بر روی زشت
۱۲۵
خدا کشتی آنجا که خواهد برد وگر ناخدا جامه بر تن درد
مکن سعدیا دیده بر دست کس
که بخشنده پروردگار است و بس
عبادت به اخلاص نیت نکوست وگرنه چه آید ز بی مغز پوست؟
۱۲۷
کلید در دوزخ است آن نماز که در چشم مردم گزاری دراز
اگر جز به حق می رود جاده آن
در آتش فشانند سجاده ات
۱۲۸
کسانی که سلطان و شاهنشهند
سراسر گدایان این درگهند
۱۲۹
قناعت توانگر کند مرد را
خبر کن حریص جهانگرد را
درون جای قوت است و ذکر و نفس
تو پنداری از بهر نان است و بس
۱۳۰
قناعت کن ای نفس بر اندکی که سلطان و درویش بینی یکی
۱۳۲
تنور شکم دم به دم تافتن
مصیبت بود روز نایافتن
۱۳۳
شکم بند دست است و زنجیر پای
شکم بنده کمتر پرستد خدای
۱۳۴
غذا گر لطیف است و گر سرسری
چو دیرت به دست اوفتد خوش خوری
مجال سخن تا نیابی مگوی چو میدان نبینی نگهدار گوی
۱۳۵
بگفت آن خردمند نیکوسرشت جوابی که بر دیده باید نبشت
حلاوت نباشد شکر در نیاش
چو باشد تقاضای تلخ از پیاش
۱۳۸
خداوند از آن بنده خرسند نیست که راضی به قسم خداوند نیست
۱۳۹
یکی طفل دندان برآورده بود پدر سر به فکرت فرو برده بود که من نان و برگ از کجا آرمش؟ مروت نباشد که بگذارمش
تو بیچاره گفت این سخن نزد جفت نگر تا زن او را چه مردانه گفت مخور هول ابلیس تا جان دهد همان کس که دندان دهد نان دهد
نگارنده کودک اندر شکم نویسنده عمر و روزی است هم
۱۴۰
خبر ده درویش سلطان پرست که سلطان درویش مسکین تر است نگهبانی ملک و دولت بلاست گدا پادشاه است و نامش گداست بخسبند خوش روستایی و جفت به ذوقی که سلطان در ایوان نخفت
اگر پادشاه است و گرم پینه دوز چو خسبند گردد شب هر دو روز
۱۴۴
تامل کنان در خطا و صواب به از ژاژخایان حاضر جواب
صد انداختی تیر و هر صد خطاست اگر هوشمندی یک انداز و راست
چرا گوید آن حرف در خفیه مرد که گر فاش گردد شود روی زرد؟
۱۴۵
تو پیدا مکن راز دل بر کسی که او خود بگوید بر هر کسی جواهر به گنجینه داران سپار ولی راز را خویشتن پاس دار سخن تا نگویی بر او دست هست
چو گفته شود یابد او بر تو دست
مگو آنچه گر بر ملا افتد وجودی از آن در بلا افتد
تو دشنام گویی دعا نشنوی به جز کشته ی خویشتن ندروی
۱۴۶
به نطق آدمی بهتر است از دواب
دواب از تو به گر نگویی صواب
۱۴۸
مکن عیب خلق ای خردمند فاش به عیب خود از خلق مشغول باش
۱۶۰
هر آن کو برد نام مردم به عار تو چشم نکوگویی از روی مدار که اندر قفای تو گوید همان که پیش تو گفت از پس مردمان
۱۶۲
میان دو تن جنگ چون آتش است سخن چین بدبخت هیزم کش است
کنند این و آن خوش دگرباره دل وی اندر میان کور بخت و خجل
۱۶۳
غنیمت شمارند مردان دعا که جوشن بود پیش تیر بلا
زن خوب فرمانبر پارسا کند مرد درویش را پادشا
همه روز اگر غم خوری غم مدار
که شب غمگسارت بود در کنار که را خانه آباد و همخوابه دوست خدا را به رحمت نظر سوی اوست
کسی برگرفت از جهان کام دل که یکدل بود با وی آرام دل
ببرد از پریچهره ی زشتخوی زن دیو سیمای خوش طبع گوی
زن خوب خوش طبع گنج است و یار زن زشت بد خوی رنج است و بار
۱۶۴
دریغ مخور بر هلاک و تلف که پیش از پدر مرده به ناخلف
۱۶۵
نشاید هوس باختن با گلی که هر بامدادش بود بلبلی
چو خود را به هر مجلسی شمع کرد تو دیگر چو پروانه گردش مگرد
مبین دلفریبش چو حور بهشت کز آن روی دیگر چون دیو است زشت
۱۶۸
به کوشش توان دجله را پیش بست نشاید زبان بداندیش بست
که را زشت خویی بود در سرشت
نبیند ز طاووس جز پای زشت
ندارد به صد نکته نغز گوش چو عیبی ببیند برآرد خروش
۱۷۱
نفس می نیارم زد از شکر دوست که شکری ندانم که در خورد اوست
عطایی است هر موی از او بر تنم چگونه به هر موی شکری کنم؟
چو روزی به سعی آوری سوی خویش مکن تکیه بر زور بازوی خویش
و آید به کوشیدنت خیر پیش
به توفیق حق دان نه از سعی خویش
تو قائم به خود نیستی یک قدم
ز غیبت مدد می رسد دم به دم
۱۷۲
جوانی سر از رای مادر بتافت دل دردمندش به آذر بتافت
چو بیچاره شد پیشش آورد مهد که ای
سست مهر فراموش عهد
نه گریان و درمانده بودی و خُرد که شبها ز دست تو خوابم نبرد؟
تو آنی که از یک مگس رنجهای که امروز سالار و سرپنجه ای
به حالی شوی باز در قعر گور که نتوانی از خویشتن دفع مور
۱۷۴
کسی قیمت تندرستی شناخت که یک چند بیچاره در تب گداخت
به بانگ دهل خواجه بیدار گشت
چه داند شب پاسبان چون گذشت؟
۱۷۵
تو را شب به عیش و طرب می رود
چه دانی که بر ما چه شب می رود؟
توقف کنید ای جوانان چست
که در کاروانند پیران سست
تو خوش خفته در هودج کاروان مهار شتر در کف ساروان
۱۸۰
سرشته است باری شفا در عسل
نه چندان که زور آورد در عجل
عسل خوش کند زندگان را مزاج ولی مرگ را عاجز است از علاج
ز پیش خطر ناتوانی گریز
ولیکن مکن با قضا پنجه تیز
مزاجت تر و خشک و گرم است و سرد مرکب از این چار طبع است مرد
یکی زین چو بر دیگری یافت دست
ترازوی عدل طبیعت شکست
گدایی است تسبیح و ذکر و حضور گدا را نباید که باشد غرور
نخست او ارادت به دل در نهاد پس این بنده بر آستان سر نهاد
گر از حق نه توفیق خیری رسد
کی از بنده خیری به غیری رسد؟
چه اندیشی از خود که فعلم نکوست؟
از آن در نگه کن که توفیق اوست
۱۸۱
در خیر باز است و طاعت ولیک نه هرکس تواناست بر فعل نیک
کلید قدر نیست در دست کسب
توانای مطلق خدای است و بس
ز زنبور کرد این حلاوت پدید همان کس که در مار، زهر آفرید
۱۸۲
چو پنجاه سالت برون شد ز دست
غنیمت شمر پنج روزی که هست
اگر مرده مسکین زبان داشتی به فریاد و زاری فغان داشتی
که ای زنده چون هست امکان گفت
لب از ذکر چون مرده بر هم مخفت
چو ما را به غفلت بشد روزگار
تو باری دمی چند فرصت شمار
۱۸۳
نکو گفت لقمان که نازیستن به از سالها بر خطا زیستن
۱۸۴
نشاط جوانی ز پیری مجوی که آب روان باز ناید به جوی
تفرج کنان در هوا و هوس گذشتیم بر خاک بسیار کس
کسانی که از ما به غیب اندرند بیایند و بر خاک ما بگذرند
دریغا که مشغول باطل شدیم دور ماندیم و غافل شدیم
جوانا ره طاعت امروز گیر که فردا جوانی نیاید ز پیر
قضا روزگاری ز ما در ربود که هر روزی از وی شبی قدر بود
من آن روز را قدر نشناختم بدانستم اکنون که در باختم
۱۸۶
زهجران طفلی که در خاک رفت
چه نالی که پاک آمد و پاک رفت
توپاک آمدی بر حذر باش و باک
که ننگ است ناپاک رفتن به خاک
چو دی رفت و فردا نیامد به دست حساب از همین یک نفس کن که هست
بسی تیر و دیماه و اردیبهشت بیاید که ما خاک باشیم و خشت
۱۹۰
خبر داری ای استخوانی قفس که جان تو مرغی است نامش نفس
چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید
دگر ره نگردد به سعی تو صید
نگهدار فرصت که عالم دمی ست دمی پیش دانا به از عالمی ست
سکندر که بر عالمی حکم داشت در آن دم که بگذشت و عالم گذاشت
میسر نبودش کز او عالمی
ستانند و مهلت دهندش دمی برفتند و هر کس درود آنچه کشت
نماند بجز نام نیکو و زشت