خاطرات نمازی از شهدای سمنان
با تمام مشغله های زیادی که داشت نمی گذاشت نماز اول وقتش ترک شود واقعاً اعتقاد داشت که این یکی مهم تر از بقیه است.
حتی وقت مجروحیت روی تخت بیمارستان باز نماز اول وقت و قرآن و نماز شبش ترک نمیشد.
با این همه توی وصیت نامهاش نوشته که برای ده سال نماز بخوانند و پنج سال هم روزه بگیرند.
خاطره علیرضا خسروی از شهید محمود اخلاقی
کتاب ادیبان عشق سیده فهیمه میرسید صفحه ۲۴.
روحانی شهید حسین یحیایی
امام خمینی فرمودند : «وظیفه معلم هدایت جامعه به سوی الله است»
او به وظیفه اش خوب عمل می کرد.
بعد از پایان کلاس به جای اینکه به خانه اش برود برای نماز جماعت به مسجد محل می رفت. دانش آموزان پشت سرش به طرف مسجد حرکت می کردند.
خاطره محمد اسماعیل زاده از روحانی شهید حسین یحیایی
کتاب ادیبان عشق ، نوشته سیده فهیمه میرسید صفحه ۲۴۱.
چگونه شخصیت او را توصیف کنم؟ می خورد با وضو می نشست با وضو بلند می شد با وضو همیشه وجود داشت در نماز شب آن قدر گریه میکرد که سر صورت و لباسش خیس از اشک می شد همه عاشق صوتقران اش بودند می خواند و می گریست.
خاطره حمیدرضا سلمانی از شهید حمید قدس
کتاب ادیبان عشق نوشته سید فهیمه میرسید صفحه ۱۷۹.
شب عروسی مان در آن گیر و دار به پذیرایی از مهمان ها به من گفت: بیا نماز جماعت بخوانیم گفتم الان درست نیست آخه مردم چی میگن
گفت چی می خوان بگن گفتم میخندن به ما
گفت به این چیزها اصلا اهمیت نده
اذان که گفته شد از مهمان ها خواست برای نماز جماعت آماده شوند همه هاج و واج به هم نگاه می کردند . نماز جماعت در مجلس عروسی سابقه نداشت گفتند: به این شرط که خود داماد امام جماعت بشود با اصرار همه نماز جماعت را به امامت سیدمنصور مسعود خواندیم
خاطره ای از شهید سید مسعود طاهری به روایت همسر شهید
کتاب ادیبان عشق نوشته سیده فهیمه میرسید صفحه ۱۵۶.
مادرم تا اسمش را به زبان آورد غلامرضا گفت اون دیگه دوستم نیست.
من و مادر پرسیدیم چرا چیزی نگفت مادر گفت بعد از این همه سال که با هم دوست بودین زشته توی در و همسایه.
همه میدونن شما با هم چقدر صمیمی هستید.
چند روزی مادر در گوشش زمزمه کرد که با هم آشتی کنند. غلامرضا گفت اون نمازش رو سر وقت نمیخونه دیگه نمیخوام باهاش دوست باشم!!
خاطره ای از شهید غلامرضا سالار به روایت خواهر شهید
کتاب ادیبان عشق نوشته سید فهیمه میرسید صفحه ۱۱۹.
آن را که پرتاب کرد و با عصبانیت گفتم برای چی شکلات را توی آب انبار انداختی گفت نمی خوام بخورم دستش را محکم گرفتم و گفتم داداش بنده خدا به من داد تا برات بیارم.
دستش را از دستم بیرون کشید و گفت اونا نماز نمیخونن من چیزی از مالشون رو نمیخورم.
خاطره ای از شهید غلامرضا سالار به روایت خواهر شهید.
کتاب ادیبان عشق نوشته سیده فهیمه میرسید صفحه ۱۱۶.
نعمت الله با یکی از برادران روحانی داخل چادر شد و گفت بچه ها در این عملیات ممکنه خدا ما رو بپذیره بیاین حمد و سوره مون رو بخونیم تا اگر اشتباهی داریم برطرف بشه
خودش که از همه بزرگتر بود شروع کرد به خواندن حمد و سوره همه همسنگران حمد و سوره شان را تصحیح کردند.
خاطره ای از شهید نعمت الله رجبی .
کتاب ادیبان عشق، نوشته سید فهیمه میرسید صفحه ۱۰۴.
جمشید رفت تا نماز ظهر را بخواند موقع ناهار شد و نیامد سراغش را گرفتم گفتند جزء نفرهای آخریه که از نمازخونه میاد بیرون.
خاطره ای از شهید جمشید خراسانیان به روایت برادر شهید
کتاب ادیبان عشق نوشته سید فهیمه میرسید صفحه ۹۶.
شب های امتحان نماز شب ، نماز صاحب الزمان و نماز حضرت زهرا سلام الله علیها را اقامه می کرد میگفت وقتی این نمازها رو میخونم به آرامش میرسم.
خاطرهای از شهید خلیل الله بهرامی به روایت پدر شهید
کتاب ادیبان عشق نوشته سید فهیمه میرسید صفحه ۵۷.
تازه به تکلیف رسیده بود می رفت داخل اتاق و نماز میخواند خیلی معطل میکرد پرسیدم چی کار می کنی دو رکعت نماز خواندن این همه معطلی داره گفت نماز قضا میخونم.
گفتم تو که تازه به سن تکلیف رسیدی کدوم نماز قضا؟ گفت ای کاش چند سال زودتر از من میخواستن نماز بخونم. یعنی بین بچه هایی که از ۱۰ سالگی نماز را شروع کردند با اونایی که از ۱۴ سالگی شروع کردن فرقی نیست؟
خاطره ای از شهید مجید ایزد بخش به روایت مادر شهید
کتاب ادیبان عشق نوشته سیده فهیمه میرسید صفحه ۴۹.