عبادت و عادت
 
علمای روانشناسی می‌گویند: یک کار همین قدر که برای انسان عادت شد، دو خاصیّت متضاد در آن به وجود می‌آید. 

۱. هرچه که بر عادت بودنش افزوده شود و تمرین انسان زیادتر گردد، کار، سهلتر و ساده تر انجام می‌شود. مثل یک ماشین نویس که به ماشین نویسی عادت می‌کند، هرچه بیشتر عادت می‌کند، کار، سریعتر و سهلتر برایش صورت می‌گیرد؛

۲. هرچه بیشتر عادت می‌کند، از توجّهش کاسته می‌شود، یعنی از این که این عمل او یک عمل ارادی و از روی توجّه باشد کاسته می‌شود و به یک عمل غیر ارادی نزدیکتر می‌گردد. خاصیّت عادت این است.

این که در اسلام به مسأله نیّت تا این اندازه توجّه شده، [که نیت کنی از ابتدا تا انتهای نماز برای رضای خدا و نزدیک شدن به تو باشد] برای جلوگیری از این است که عبادتها آن چنان عادت نشود که به واسطه عادت، به یک کار طبیعی و غیر ارادی و غیر فکری و غیر هدفی و کار بدون توجّه که هدف درک نشود و فقط به پیکر عمل توجه گردد تبدیل شود.

 [طهارت روح: عبادت و نماز در اثار شهید مطهری - صفحه ۸۸] 


 
[بوعلی در فصل مقامات العارفین کتاب اشارات می‌گوید: ] 
« المواظب علی فعل العبادات من القیام و الصیام و نحوهما یخصّ باسم العابد؛ و المتصرف بفکره الی قدس الجبروت مستدیماً لشروق نور الحق فی سره یخص باسم العارف»

آنکه بر انجام عبادات از قبیل نماز و روزه و غیره مواظبت دارد به نام «عابد» خوانده می‌شود، و آنکه ضمیر خود را از توجّه به غیر حق باز داشته و متوجّه عالم قدس کرده تا نور حق بدان بتابد به نام «عارف» شناخته می‌شود.»

میان عابد، با عارف عموم و خصوص مطلق است یعنی ممکن است یک فرد عابد باشد اما عارف نباشد. ولی ممکن نیست که عارف باشد و عابد نباشد.

عبادت عابد نوعی معامله است از قبیل کار کردن برای مزد گرفتن، گوئی در دنیا مزدوری می‌کند که در آخرت مزد خویش را که همان اجر و ثوابهاست دریافت کند، اما عبادت عارف، نوعی تمرین و ورزش روح برای انصراف از عالم غرور و توجّه به ساحت حق است تا با تکرار این تمرین بدان سو کشیده شود. »

«عارف حق (خدا) را می‌خواهد نه برای چیزی غیر حق، و هیچ چیزی را بر معرفت حق ترجیح نمی دهد، و عبادتش حق را تنها به خاطر این است که او شایسته عبادت است و بدان جهت است که عبادت رابطه ای است شریف فی حد ذاته نه به خاطر میل و طمع در چیزی یا ترس از چیزی.» 
مقصود این است که عارف از نظر هدف «موحد» است، تنها خدا را می‌خواهد ولکن او خدا را به واسطه نعمت‌های دنیوی و یا اخرویش نمی‌خواهد، زیرا اگر چنین باشد، مطلوب بالذات او این نعمت‌هاست و خدا مقدمه و وسیله است، پس معبود و مطلوب حقیقی همان نعمتها هستند و در حقیقت معبود و مطلوب حقیقی، نفس است زیرا آن نعمتها را برای ارضاء نفس می‌خواهد. 
عارف هرچه را بخواهد به خاطر خدا می‌خواهد او اگر نعمتهای خدا را می‌خواهد از آن جهت می‌خواهد که آن نعمتها از ناحیه اوست و عنایت اوست، کرامت و لطف اوست. پس غیر عارف خدا را به خاطر نعمتهایش می‌خواهد و عارف نعمتهای خدا را به خاطر خدا می‌خواهد.

اینجا پرسشی پیش می‌آید که اگر عارف خدا را برای چیزی نمیخواهد پس چرا او را عبادت می‌کند؟ شیخ پاسخ می‌دهد که هدف عارف و انگیزه عارف بر عبادت یکی از دو چیز است. یکی شایستگی ذاتی معبود برای عبادت یعنی از آن جهت او را عبادت می‌کند که او شایسته عبادت است. نظیر این که انسان کمالی در شخص یا شیئی می‌بیند و او را مدح و ستایش می‌کند، اگر بپرسند این ستایش برای تو چه فائده ای دارد؟ می‌گوید من به طمع فائده ای از این شخص یا از این شی ء ستایش نکردم، فقط از آن جهت ستایشش کردم که او را به حق لایق ستایش دیدم، همه تحسین‌های قهرمانان در هر رشته ای از این قبیل است.

هدف دیگر عارف از عبادت شایستگی خود عبادت یعنی شرافت و حسن ذاتی عبادت است، عبادت از آن جهت که نسبت و ارتباطی است میان بنده و خدا، کاری است درخور انجام دادن پس لازم نیست که الزاما هر عبادتی به خاطر طمعی یا ترسی باشد.

جمله معروفی که از علی علیه السلام نقل شده است که: «اِلهی ما عَبَدْتُکَ خَوْفا مِنْ نارِک ولا طَمَعا فی جَنَّتِک بَلْ وَجَدْتُکَ اَهْلاً لِلْعِبادَةِ فَعَبَدْتُکَ». عبادت بخاطر شایستگی معبود را بیان می‌کند.

سعدی شعر زیبایی دارد که مناسب عبادت عارفان است: 
گر از دوست چشمت به احسان اوست
تو در بند خویشی نه در بند دوست

خلاف طریقت بود کاولیا
تمنّا کنند از خدا جز خدا


همچنین حافظ می‌گوید:
در ضمیر ما نمی گنجد به غیر از دوست کس
هر دو عالم را به دشمن ده که ما را دوست بس

[طهارت روح: عبادت و نماز در اثار شهید مطهری - خلاصه ای از صفحه ۸۸ تا ۹۴]

شنیده اید که عمر، «حَیَّ علی خیر العمل» را از اذان برداشت، چرا؟ به خاطر یک روشن فکریی که پیش خود کرد، ولی در واقع یک اشتباه بزرگ مرتکب شد. زمان او دوران اوج فتوحات اسلامی بود و سربازها خیل خیل به جنگ دشمن می‌رفتند و با عده کم، دشمن قوی را به زانو درمی آوردند. عده همه مسلمانان پنجاه، شصت هزار نفر بیشتر نیست و با دو امپراطوری بزرگ ایران و روم که هر کدام با سپاه‌های چند صد هزار نفری به جنگ این‌ها آمده اند، می‌جنگند و در هر دو جبهه دشمنان را شکست می‌دهند. 
عمر گفت: وقتی مؤذن در اذان با صدای بلند می‌گوید: «حَیِّ علی خَیْرِ الْعَمَل» (به بهترین اعمال رو بیاور) که معنای آن این است که نماز بهترین اعمال است، روحیه مجاهدین را خراب می‌کند؛ چون مجاهدین پیش خود می‌گویند حال که نماز بهترین اعمال است، ... دیگران بروند بکشند و خود را به کشتن بدهند، زخم بردارند، چشمشان نابینا شود، دستشان بریده شود ... ولی ما اینجا راحت در خانه و پیش زن و بچّه خود می‌مانیم و چهار رکعت نماز می‌خوانیم و از آنها افضل هستیم.

عمر گفت: ... به جای این جمله بگویید: «اَلصَّلوةُ خَیْرٌ مِنَ النَّوْم» نماز، خوب چیزی است، از خواب بهتر است؛ یعنی به جای این که بخوابید، بیایید در مسجد نماز بخوانید. 
این مرد آن قدر فکر نکرد که آخر این چند ده هزار سرباز که قطعا تعدادشان به صد هزار نمی رسیده با چه قدرتی دارد با دو تا چند صد هزار نفر، در دو جبهه مختلف می‌جنگد و فاتح می‌شود؟ آیا اسلحه عرب بر اسلحه ایرانی و رومی می‌چربید؟ ابدا. ایرانیان و رومیان از دو کشور متمدن بودند و عالیترین سلاح‌های زمان خود را در اختیار داشتند، درحالی که شمشیر عرب، در مقابل شمشیرهایی که در ایران یا روم وجود داشت، مثل یک آهن شکسته بود. آیا نژاد عرب از نژاد روم یا نژاد ایران قوی تر و نیرومندتر و پهلوانتر بود؟ ابدا، مگر نمی دانید که قبل از اسلام «شاپور ذو الاکتاف» نبود که هزاران عرب را اسیر کرد؟ مگر شانه‌های آنها را سیاه و سوراخ نکرد و آنان را به زنجیر نکشید؟ مگر صد سال بعد همین ایران، عرب را شکست نداد؟ پس نیروی عرب، نیروی ایمانش است، همان نیرویی است که از « حَیّ عَلی خَیْر العَمَل» گرفته، این روحیه را از «اللّه اکبرش» گرفته است. وقتی که در نماز چندین بار می‌گوید: «اللّه اکبر» یعنی همه این‌ها هیچ است. وقتی چند صد هزار سرباز را در مقابل خود می‌بیند، می‌گوید: «لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلّا بِاللّه العَلیّ العَظیم»، همه قدرتها به دست خداست. همین نماز است که به او نیرو داده است.

تو اگر خیال می‌کنی سرباز به خیال این که نماز از جهاد بهتر است جهاد را رها می‌کند، این فکر غلط را از دماغ سرباز بیرون کن و بگو نماز و جهاد لازم و ملزوم یکدیگرند، هیچ کدام جای دیگری را نمی گیرند، نه با نماز، جهاد ساقط می‌شود و نه با جهاد، نماز ساقط می‌گردد، باید نماز خواند تا نیرو بیشتر شود و بهتر جهاد صورت گیرد «اِسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ» چرا برای اهمیت جهاد، نماز را تحقیر می‌کنی و پائین می‌آوری به حدی که می‌گویی فقط از خواب بهتر است؟ به سرباز بگو نماز بخوان، جهاد هم. اسلام می گوید که این دستورها به یکدیگر وابسته است. آنکه جهاد بر او واجب است، باید جهاد کند و ماندنش برای نماز در مسجد مدینه حرام است. آنکه شرایط یک مجاهد برایش فراهم است، بر او واجب است که جهاد کند؛ به او بگو که اسلام می‌گوید نماز منهای جهاد باطل است. این نه تنها خیر العمل نیست، بلکه شرّالعمل است و نماز نیست. نماز اسلام را به او یاد بده. نماز اسلام، خیر العمل است. نه این که بیائی «حیّ علی خیر العمل » را از اذان برداری و خیال کنی این بدآموزی دارد، چون مسلمانان به جای جهاد، سراغ نماز می‌روند! نه، فکرش را اصلاح کن، اشتباه را از کله اش بیرون بیاور. چرا چنین حرفی می‌زنی؟! مثل بعضی از افراد پولدار که می‌گویند ما که پول داریم به جای نماز خواندن پول می‌دهیم! کی همچنین چیزی می‌شود؟! اسلام آن انفاقی را که منفک از نماز باشد اصلا قبول ندارد. اگر عکسش را بگوئید، یک آدم پول پرست بگوید من به جای این که انفاق بکنم نماز می‌خوانم، از ما هفده رکعت نماز واجب خواسته اند و مجموعا ۵۱ رکعت خواسته اند، من به جای این‌ها صد و دو رکعت نماز می‌خوانم، مثلا نماز قضای دیگران را هم می‌خوانم که از من پولی نخواهند. آیا این قبول است؟ نه. پس باید به مردم فهماند که تعلیمات اسلامی تجزیه ناپذیر است، به منزله اعضاء یک پیکره اند. نماز به جای خود، حج به جای خود، زکات به جای خود، خمس به جای خود، امر به معروف و نهی از منکر به جای خود، هر کدام باید موقعشان شناخته بشود. 

[طهارت روح: عبادت و نماز در اثار شهید مطهری - خلاصه ای از صفحه ۱۰۰ تا ۱۰۳]


غالباً خیال می‌کنند که چون عبادت خوب است پس هرچه بیشتر بهتر. فکر نمی کنند که عبادت آنگاه اثر خود را می‌بخشد که جذب روح شود و روح از آن به طور صحیح تغذیه نماید. همان طور که معنی استفاده از غذای خوب این نیست که هرچه بیشتر بهتر.
عبادت باید با نشاط روح توأم باشد. مقصودم این نیست که قبلاً باید نشاطی وجود داشته باشد تا عبادت شروع شود، بسا افرادی که هیچ وقت نشاط پیدا نکنند، خود نشاط تدریجاً با عبادت و انس با ذکر خدا پیدا می‌شود، اگر روی اصول صورت گیرد تدریجاً انس و علاقه ونشاط پیدا می‌شود. مقصود این است که ظرفیت انسان برای عبادت یک ظرفیت محدود است، فرضاً انسان عبادت را با نشاط آغاز کند پس از مدتی که بدن خسته شد نشاط هم از بین می‌رود و عبادت جنبه تحمیلی پیدا می‌کند و در حکم خوردنی نامطبوع و مهوّعی می‌گردد که عکس العمل بدن این است که آن را به وسیله استفراغ یا وسیله دیگر دفع نماید، نه حکم غذای مطبوع را که عکس العمل بدن این است که آن را جذب کند. 
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم خطاب به جابر بن عبد اللّه انصاری فرمود: 
«یا جابِرُ اِنَّ هذا الدّینَ لَمتینٌ فَاَوْغِلْ فیهِ بِرِفْقٍ وَ لا تَبْغض اِلی نَفْسِکَ عِبادَةَ اللّه» 
یعنی دین اسلام دینی است متین و محکم و منطقی و مبتنی بر ملاحظات دقیق روانی و اجتماعی، علیهذا با مدارا و عبادت خود را مبغوض و منفور نفس خودت قرار مده، یعنی طوری عمل نکن که نفست عبادت را دشمن بدارد بلکه طوری عمل کن که نفس، عبادت را دوست بدارد و به آن با میل ورغبت اقبال نماید و در خود جذب نماید.

پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در حدیث دیگر فرمود: «طُوبی لِمَنْ عَشِقَ الْعِبادَةَ وَ عانَقَها» خوشا به حال افرادی که به عبادت عشق می‌ورزند و آن را در آغوش می‌گیرند. دراین حدیث حضرت می‌خواهد بفرماید: تنها کسانی از ثمرات و نتایج عالی عبادت بهره مند می‌گردند که عبادت را طوری انجام دهند که قلب آنها عاشقانه عبادت را انتخاب کند و بپذیرد.
 [طهارت روح: عبادت و نماز در اثار شهید مطهری - خلاصه ای از صفحه ۱۰۶ و ۱۰۷]