گلچین مطالب نمازی کتاب داستان های دستغیب
نعمتهای بی شمار
«عبدالملک مروان» خلیفه اموی خلیفه ای ستمگر و خونخوار بود. روزی وی حضرت امام سجاد علیه السلام را نزد خود خواند. وقتی حضرت سجاد وارد قصر شد، عبدالملک مردی را دید که از زیادی عبادت، بدنش ضعیف شده و مانند چوبی خشکیده به نظر میرسد. چشمان مبارکش گود نشسته، پیشانی اش در اثر زیادی سجده، پینه بسته و قد آن بزرگوار خمیده است. عبدالملک با دیدن این صحنه متأثر شد و عرض کرد: «ای فرزند رسول خدا، چرا خودت را در رنج عبادت انداخته ای، در حالی که جای شما در بهشت است و پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله برای شما شفاعت مینماید. »
امام در پاسخ او فرمود: «به خدا سوگند، اگر در اثر زیادی عبادت و سجده، اعضای بدنم قطعه قطعه شود و دو چشمم از جایش بیرون آید، از عهده یک هزارم یکی از نعمتهای بیشمار خداوند
برنیامده ام. »
از دست و زبان که برآید
کز عهده شکرش به درآید
بنده همان به که زتقصیر خویش
عذر به درگاه خدای آورد
ورنه سزاوار خداوندیش
کس نتواند که به جای آورد. [۱]
----------
[۱]: قیامت و قرآن منحه ۷۰
[داستانهای شهید دستغیب (توحید و نبوت) - خداوند همیشه حاضر و ناظر است - صفحه ۱۰۵]
لطف خدا و ناسپاسی بنده
نقل شده است که چندین سال پیش، امام جمعه «بهبهان» برای انجام مراسم حج به «مکه» مشرف گردید.
روزی، وی از منزل خارج شد تا به زیارت «مسجد الحرام» برود و در آنجا نماز بخواند. در بین راه خطری برای وی پیش آمد و خداوند به لطف خود، او را از مرگ نجات داد.
در نزدیکی مسجد، میوه فروشی، مقدار زیادی خربزه برای فروش عرضه کرده بود. امام جمعه نزد وی رفت و قیمت آنها را پرسید. میوه فروش پاسخ داد که چند نوع خربزه دارد، بعضیها ارزان تر و بعضی گران تر هستند.
. امام جمعه گفت: «اگر در اینجا بمانی، پس از بازگشتن از مسجد، از تو میوه خواهم خرید. »
سپس وی به مسجد رفت، وضو گرفت و مشغول نماز خواندن
شد. در حین نماز، وی در این فکر بود که کدام خربزهها را بخرد و چقدر خربزه خریداری نماید. وقتی از نماز فارغ شد و خواست از مسجد بیرون برود، شخصی از در وارد شد و نزدیک او رفت و در گوشش گفت: «خداوند به لطف خود، امروز ترا از مرگ نجات داد. آیا سزوار است که در خانه خدای مهربان، نماز خربزه بخوانی؟ »
امام جمعه بهبهان، متوجه اشتباه خود شد و بر خود لرزید، و از اشتباه خود توبه کرد. [۱]
----------
[۱]: داستانهای شگفت صفحه ۷۹
[داستانهای شهید دستغیب (توحید و نبوت) - خواجه نصیر و آسیابان - صفحه ۱۱۹]
در کتاب «بحار الانوار» نوشته شده است: «پارچه ای برای پیامبر هدیه آورده بودند که چهارده متر طول داشت. آن را دولا میکردند و به عنوان تشک زیر پیامبر میانداختند. وقتی آن حضرت
برای نماز برمی خاست، آن را به عنوان عبا به دوش میانداخت.
در سالهای آخر عمر پر برکت آن بزرگوار، بدن شریف ایشان نحیف شده بود. همسران پیامبر، پارچه را چهارلا نموده و به عنوان تشک زیر پیامبر انداختند. آن شب رسول اکرم، قدری بیشتر خوابیدند و برای نماز شب، چند دقیقه دیرتر بیدار شدند. وقتی آن حضرت متوجه نرمی تشک خود شدند، فرمودند: «چه کسی به من ظلم کرده است. تشک من به همان طرز سابق بهتر بود. » [۱]
----------
[۱]: قلب قرآن صفحه ۷۳
[داستانهای شهید دستغیب (توحید و نبوت) - نکاتی از زندگانی رسول اکرم صلی الله علیه وآله - صفحه ۱۵۲]
آزار شیطان
یکی از دوستان نقل میکرد: «یک شب هنگام سحر، مشغول عبادت بودم و قنوت نماز وتر را که سیصد مرتبه ذکر«العفو»داردمی خواستم با تسبیح بگویم.
تسبیحی از سجاده برداشتم، اما متوجه شدم که گرههای بسیاری خورده است، بطوری که به سادگی قابل باز شدن نیست. از طرفی برای سیصد مرتبه گفتن ذکر تسبیح لازم بود. چند بار کوشیدم تا گره هارابازکنم، اما میسر نشد، تا اینکه متوجه شدم این عمل را شیطان انجام داده تا مرا از اقامه نماز شب محروم دارد.
در این هنگام، ناگهان شیطان برابر من ظاهر شد. به او گفتم:
«ای ملعون، چرا تسبیح را گره زدی؟ »
اما او اعتنایی نکرد. باز به او گفتم: «آیا میدانی که لطف
خداوند با من است؟ »
چون توجهی نکرد، از خداوند خواستم که لطف خویش را برای من ظاهر فرماید و روی این شیطان ملعون را سیاه کند.
و در این موقع به قلبم الهام شدکه تسبیح را بردارم. وقتی آن رابرداشتم، متوجه شدم که تسبیح مانند اول، درست شده و گره هایش بازگردیده است.
چون تسبیح را از روی سجاده برداشتم، دیگر اثری از شیطان نبود [۱] . »
----------
[۱]: داستانهای شگفت-۴۳
[داستانهای شهید دستغیب (اخلاق و احکام) - نجات ازوبا - صفحه ۲۱۲]
عابدوفاسق
از امام باقر یا امام صادق«علیهم و السلام»نقل شده است که دومرد به مسجد رفتند که یکی از آن دو عابد و دیگری فرد فاسقی بود. چون از مسجد بیرون آمدند، فاسق از گناهانش پاک شده بود، اما عابد، فاسق وبدکار گشته بود.
این امر بدان جهت بود که مرد عابد به مسجد رفت، در حالی که به عبادتش مینازید و افتخار مینمود. وی چون از مسجد بیرون رفت، فاسق شد.
اما مرد فاسق، از کارهای زشتی که مرتکب شده بود، پشیمان شده و از خداوند در مورد گناهانش آمرزش طلبیده بود. لذا خداوند او راآمرزید. بدین ترتیب، مرد فاسق در حالی که پاک شده بود، از مسجد
بیرون رفت [۱] .
----------
[۱]: قلب سلیم، جلد دوم-صفحه۶
[داستانهای شهید دستغیب (اخلاق و احکام) - امان از دشمنان - صفحه ۲۲۳]
درخواست غلام
روزی فردی در بازار برده فروشان غلامی را دیدوتصمیم گرفت او را بخرد. پس نزد او رفت و پرسید: «نام تو چیست؟ غلام گفت: «هر چه بخوانی. »
پرسید: «آیا راضی هستی تو را خریداری کنم؟ »
پاسخ داد: «اگر بخواهی. »
از غلام سؤال نمود: «خوراک تو چیست؟ »
گفت: « هر چه بخورانی. »
پرسید: « لباس تو چیست؟
جواب داد: « هر چه بپوشانی. »
سؤال کرد: « مسکن تو کجاست؟ »
گفت: « هر جا که جای دهی. »
از غلام پرسید: «ای غلام. این چه جوابهایی است که میدهی؟ »
پاسخ داد: «غلام را با درخواست چکار؟ »
آن شخص متنبه شدو برسر خود زدوگفت: «ای کاش درعمرم یک روز با مولای حقیقی خود، خداوند باری تعالی این چنین بودم. »و بدینوسیله حرفهای غلام سبب بیداری او از خواب غفلت وکوشش در تحصیل معرفت و بندگی بارگاه الهی شد [قلب سلیم، جلد اول–صفحه۲۸۷] .
در سوره حمد می خوانیم ایاک نعبد یعنی خدایا من تنها عبد و غلام تو هستم.
[داستانهای شهید دستغیب (اخلاق و احکام) - اظهار علم - صفحه ۲۲۷]
دلیل نعمت
یکی از اصحاب امام صادق«علیه السلام»، در حالی که گریه میکرد، خدمت حضرت رسید. حضرت به او فرمود: «چرا گریان هستی؟ »
و عرض کرد: «ای مولای من، چند حاجت از خدا خواستهام که خدای تعالی به من عنایت فرموده است؛سرمایه میخواستم، خداوند داد، خانه میخواستم، خداوند لطف فرمود. گریهام برای این است که نکنداین نعمات بدین دلیل به من داده شده است تا از درگاه الهی دور شوم و به دنیا مشغول گردم. »
حضرت فرمود: «آیا از وقتی که خدای تعالی این نعمات را به توعنایت فرموده، شکر تو زیادتر شده است؟ »
عرض کرد: بلی
آنگاه حضرت فرمود: «پس راحت باش که اینها برای تو واقعانعمت است... [معراج-صفحه۲۸۶] »
(اگر نعمت های ظاهری سبب کمرنگ شدن نماز امام زمان نشده است معلوم می شود آنها نعمت است نه نقمت)
[داستانهای شهید دستغیب (اخلاق و احکام) - دلیل نعمت - صفحه ۲۳۵]
ٌعبادت سگ
درکتاب«دارالسلام»نقل شده است که فردی به فکرروزقیامت ودنیای پس از مرگش افتاد و تصمیم گرفت شب به مسجدبرود واز خدا آمرزش گناهانش را بخواهد.
شب هنگام به مسجد رفت و درگوشه مسجد، در شبستان مشغول عبادت شد.
آن مرددر بین عباداتش صدای خش خشی شنید وحدس زد که شاید عابد دیگری هم به مسجد آمده است.
به همین خاطر، صدای خود را در عبادت بلندترکرد وبرنالههای خود افزود.
از صبح که هوا روشن شد، فهمید صدای خش خش از سگی بوده که به شبستان مسجد آمده و آنجا اقامت گزیده است. برسر خود زدوبا
خود گفت: «ای بدبخت، از اول شب چقدر برای سگ ناله و فریادکرده ای [۱]؟! »
----------
[۱]: گنجینه ای از قرآن-صفحه۲۵۳
[داستانهای شهید دستغیب (اخلاق و احکام) - داستان نجاشی - صفحه ۲۷۲]
درخت بهشتی
روزی رسول خدا«صلی الله علیه وآله»از محلی عبور میفرمودکه شخصی را در حال کاشتن درختی دید.
حضرت به او فرمود: «آیا میخواهی تو را به درختی راهنمایی کنم که از درخت تو محکم تر وبادوام تر است وزودتر ثمره میدهد؟ »
مرد عرض کرد: بلی
حضرت فرمود: («کلمه«سبحان الله والحمدلله ولا اله الا الله والله اکبر» را بگوی، خدای تعالی ده درخت در بهشت برای تو خواهدکاشت [۱] . )
----------
[۱]: گنجینه ای از قرآن-صفحه۲۸
[داستانهای شهید دستغیب (اخلاق و احکام) - همراهی با پیامبر - صفحه ۳۰۵]
اجر عبادت
نقل شده است که عابدی هفتاد سال، روزها روزه و شبها افطارش فقط دو عدد انار بود.
وی در این هفتاد سال، خیلی روی عبادتش حساب میکرد ونسبت به عبادتش خوشبین بود. تا جایی که حتی خود را از خداوندطلبکار میدانست.
وقتی عبادت وی را سنجیدند، معلوم شد اجر هفتاد سال عبادتش، حتی مساوی دو عدد اناری که خداوند بخاطر لطفش برای وی فراهم میآورده، نبوده است [۱] .
----------
[۱]: سرای دیگر-صفحه۲۸۷.
در دعا می خوانیم «اَللّهم عامِلْنا بِفَضْلِكَ وَ لا تُعامِلْنا بِعَدْلِكَ »
خدایا با فضلت با ما رفتار كن نه با عدلت.
(شرح اصول کافی ، ملا صالح مازندرانی ج 10ص 191)
[داستانهای شهید دستغیب (اخلاق و احکام) - ادعای خدایی وحکومت - صفحه ۳۳۷]
راهگشای دنیا و آخرت
در کتاب«عدة الداعی»نقل شده است که روزی«هذیلی»پیرمردصالح و با ایمان، خدمت حضرت رسول اکرم«صلی الله علیه و آله»رفت و عرض کرد: «ای رسول خدا«صلی الله علیه و آله»، عمرم رو به آخر است، پیری و سستی، ضعف و ناتوانی برمن غلبه کرده است. روزها نمی توانم روزه بگیرم، نافلهها و شب زنده داری دیگر از توانم خارج گشته است، دیگر مالی
ندارم که انفاق نمایم. توان حج هم ندارم... »
از پیامبر اکرم«صلی الله علیه وآله»، پس از گوش دادن به سخنان هذیلی، از او خواست گفته هایش را تکرار کند. هذیلی بار دیگر همان حرفها را با همان ناتوانی عرض کرد. سپس حضرت از او خواست برای بار سوم آنچه گفته است را یاد کند.
آنگاه حضرت رسول«صلی الله علیه وآله»به او بشارت داد که بد
خاطر نیت پاکش پاداش میگیرد.
هذیلی در حالی که از فرمایش پیامبر«صلی الله علیه وآله»بسیار شاد شده بود، عرض کرد: «ای رسول خدا«صلی الله علیه وآله»، ازشما میخواهم که دستور عمل نیکی که انجام
آن در توان من باشد، بفرمایید. »
حضرت فرمود: «پس از انجام هر نماز واجب، سه مرتبه بگو:
«خدایا، مرا به جانب خودت هدایت کن و برمن بزرگواری نما و رحمت خودت را بر من بگستران [۱] . »
پس از فرمایش پیامبر«صلی الله علیه وآله»، یکی از اصحاب عرض کرد: «ای رسول خدا«صلی الله علیه وآله»، این دستور شما بسیار مختصر و کم است. »
حضرت فرمود: «اگر او با این تضرع و بندگی این دعا را بخواند، بعد از مرگ، هشت درب بهشت بر او باز میگردد. »
پیرمرد تشکر کرد و گفت: «آقا، این دستور برای آخرت بود، دستوری هم برای دنیای من بفرمائید. »
حضرت فرمود: «هر روز صبح پس از نماز صبح این دعا را بخوان که تا وقتی زنده ای، نابینا و دیوانه و فقیر نخواهی شد: «منزه است خدای بزرگ و ستایش برای اوست. آمرزش میطلبم از خدای خود و به سوی اوباز میگردم [۲] . [۳] »
----------
[۱]: اللهم اهدنی من عندک وافض علی من فضلک وانشر علی من رحمتک
[۲]: سبحان الله العظیم و بحمده. استغفرالله ربی واتوب الیه.
[۳]: ایمان، جلد دوم صفحه۲۵۷
[داستانهای شهید دستغیب (اخلاق و احکام) - پذیرایی از پیامبر - صفحه ۴۰۳]
نیرنگ شیطان
در کتاب«مدینة المعاجزنقل شده است که حضرت زین العابدین«علیه السلام»درنماز بود که ابلیس خواست امام«علیه السلام»رااز حال عبادت و راز و نیاز با خداوند دور کند.
البته شیطان کوچکتر از آن است که بتواند چنین عملی را مرتکب شود. با این حال شیطان خودش را به شکل اژدهای عظیمی درآورد و خود را مقابل حضرت ظاهر کرد. اما حضرت از توجهشان به خداوند ذره ای کم نشد. شیطان که بسیار ناراحت شده بود، نزدیکتر رفت و شست پای امام علیه السلام را گاز گرفت؛اما باز هم آن حضرت از نماز غافل نشد.
از این جا بود که نهیب قهر الهی بلند شد. و شیطان را از نزدحضرت دور کرد و در همان هنگام ندایی در زمین و آسمان برخاست:
براستی که تو زینت عبادت کنندگان هستی [۱] . »
----------
[۱]: استعاذه-صفحه۶۶
[داستانهای شهید دستغیب (اخلاق و احکام) - داستان لبیب عابد - صفحه ۴۸۲]
خشنودی
روزی«ملاعبدالله شوشتری»به خانه«شیخ بهایی»رفت تاایشان را ملاقات نماید.
پس از چندساعت که با هم صحبت کردند، وقت نماز مغرب فرا رسید و شیخ بهایی به ملاعبدالله رو کرد و از وی خواست تا همان جابه اقامه نماز جماعت بپردازد.
شوشتری چند لحظه تأمل کرد و سپس از شیخ عذر خواست وبدون اینکه نماز جماعت را بر پا نماید، از منزل شیخ خارج شد و به خانه اش رفت.
و یکی از دوستان ملاعبدالله به وی گفت: «شما همیشه سعی میکنید نماز را اول وقت بخوانید و به این مسئله هم بسیار اهمیت میدهید، چرا وقتی شیخ از شما خواست نماز جماعت را بر پا نمائید،
خودداری نمودید؟ »
ملاعبدالله در پاسخ گفت: «وقتی ایشان از من خواست امام جماعت شوم، با خود فکر کردم که اگر شیخ بهایی در نماز به من اقتداکند، مرا خشنود میسازد، چون این نشانه مقام بزرگی است که ایشان پشت سرم به نماز ایستاد. پس من از اقامه نماز خودداری کردم تا نفس امارهام را سرکوب کرده باشم [۱] . »
----------
[۱]: قلب سلیم، جلد اول، صفحه۵۲۴
[داستانهای شهید دستغیب (اخلاق و احکام) - خشنودی - صفحه ۴۸۸]
موسیقی
«سعد بن زیاد» نقل کرده است: در مجلس امام صادق«علیه السلام»بودم که مردی به آن حضرت عرض کرد: «من هنگامی که به دستشویی در حیاط خانهام میروم، صدای آواز و موسیقی را از خانه همسایهام میشنوم. البته گاهی هم برای اینکه بیشتر به آواز گوش بسپارم، بیشتر توقف میکنم. آیا در این صورت من مرتکب خطایی شده ام؟ »
حضرت فرمود: «آری، شنیدن لهو و لعب را ترک کن. »
آن مرد گفت: «ای مولای من، من که به مجلس آنها نمی روم، فقط صدای آنها را میشنوم. »
حضرت فرمود: «آیا این آیه از قرآن را نخوانده ای: بدرستی که گوش و چشم و دل در قیامت از آنچه شنیده و دیده و اعتقاد پیدا
نموده اند، مورد سؤال واقع میشوند. [۱] »
آن مرد گفت: «این آیه را در نظر نداشتم و از عمل خود پشیمانم ودیگر چنین عملی انجام نخواهم داد واز گذشته خود توبه نموده، ازخدای خود آمرزش میطلبم. »
حضرت فرمود: «برخیز و غسل توبه کن و آنچه میتوانی نمازبگذار. زیرا که مداومت بر گناه بزرگی میکردی و اگر در این حال جان میدادی، بسیار زیان کار بودی. خدای را سپاسگزار باش که پیش ازمرگ، آگاه شدی و از او بخواه که از هر چه که خوشنود نیست، تورا توفیق توبه دهد. زیرا که هر چه خدا به آن راضی نباشد، زشت است و کارزشت را به اهلش واگذار که هر چیزی اهلی دارد [۲] . »
----------
[۱]: سوره اعراف-آیه۳۸
[۲]: گناهان کبیره، جلد۱-صفحه۳۲۶
[داستانهای شهید دستغیب (اخلاق و احکام) - مردی درآتش - صفحه ۵۱۵]
لطف خدا
در تفسیر«منهج الصادقین»نقل شده است که در ایامی که حضرت یوسف به سلطنت رسیده بود، جبرئیل بصورت بشر نزد وی ظاهرشد و کنارش نشست.
در آن هنگام، جوان کارگری که در آشپزخانه کار میکرد، ازمقابل یوسف عبور کرد. جبرئیل به حضرت یوسف عرض کرد: «آیا این جوان را میشناسی؟ »
فرمود: نه
جبرئیل عرض کرد: «این جوان همان بچه ای است که روزی در گهواره به پاکدامنی تو شهادت و گواهی داد. »
یوسف جوان را احضار کرد و به او بسیار احترام نمود و خلعتی به او داد و مقامش را بالا برد.
جبرئیل تبسمی نمود و عرض کرد: «ای یوسف، مخلوقی درگهواره بدون اختیار و شعور و به اراده الهی به پاکدامنی تو شهادت داده است و تو هم که مخلوق خداوند هستی از او چنین تشکر میکنی.
نمیدانم که خدا با مؤمنین چگونه رفتاری خواهد داشت [۱] . »
----------
[۱]: ایمان، جلد اول-صفحه۳۰۰
[داستانهای شهید دستغیب (اخلاق و احکام) - قطع رحم - صفحه ۵۱۹]
مأیوس از رحمت الهی
در کتاب«عیون اخبار الرضا علیه السلام»از «عبدالله نیشابوری» نقل شده است که: من با«حمید بن قحطبه» (که لعنت خدابر او باد) معامله ای کرده بودم و پولی از من طلب داشت. پس از اینکه ازمسافرتی مراجعت کردم، قحطبه مرا احضار کرد و من هم با همان لباس سفر نزد او رفتم.
آن روز، یکی از ایام ماه مبارک رمضان بود. وقتی به حضور اورسیدم، ظهر بود و سفره غذا پهن گردیده بود. او یکی از غلامانش را مأمورکرد تا ظرف آب بیاورد و دستهایش را بشوید. وقتی دستهایش را شست، به من هم امر نمود که دستهایم را بشویم.
من که فراموش کرده بودم در ماه رمضان هستیم، دستهایم راشستم و به امر امیر کنار سفره نشستم. چند لحظه بعد ناگهان به خاطرم
افتاد که ماه رمضان است، لذا فورا از کنار سفره عقب نشستم.
امیر وقتی چنین دید، علت را پرسید. گفتم: «ای امیر، ماه مبارک رمضان است و من هیچ عذری برای روزه خواری ندارم. شاید شماعذری داشته باشید. »
امیر از شنیدن این مطلب بسیار متأثر گشت و گفت: «من هم عذری ندارم». سپس اشک از دیدگانش جاری شد. با این حال، اندکی بعد مشغول صرف غذا شد.
پس از فراغت از طعام، سبب گریه او را پرسیدم. گفت: «درزمانی که«هارون الرشید»در«طوس» بود، شبی مرا احضار کرد. چون به خدمتش رسیدم، دیدم که نزد او شمعی روشن و شمشیری سبز رنگ وبرهنه مقابل اوست. چون مرا دید، پرسید: «اطاعتت ازامیرالمومنین چگونه است؟ »
گفتم: «با جان و مال خویش برای اطاعتش آماده ام. »وبعد اجازه داد از محضرش مرخص شوم.
هنوز دقایقی نگذشته بود که مأمور هارون نزد من آمد و مرا باز به خدمت هارون برد و او همان سؤال را بار دیگر از من پرسید.
در پاسخ گفتم: «ای امیر، من با جان و مال و خانوادهام در راه تو به خدمت آماده ام. »
از محضر او مرخص شدم و به طرف اقامتگاه خود براه افتادم. دربین راه باز مأمور هارون به دنبالم آمد و مرا نزد هارون برد و او سؤال خودرا تکرار کرد.
این بار در جواب هارون گفتم: «ای مولای من! همانا من باجان و مال و خانواده و دین خود در خدمتگزاری به آستان توحاضر
۵۳۵
هستم. »
هارون از این سخن تبسمی کرد و گفت: «ای حمید، این شمشیر را بگیر و هر امری که این خادم به تو فرمان داد، انجام بده. »
شمشیر را برداشتم و همراه خادم به راه افتادم. خادم مرا به ساختمان کوچکی در کنار قصر برد و درب آنجا را باز کرد. چون واردشدیم، دیدم در حیاط خانه، چاهی حفر شده و سه اطاق در بسته در کنارحیاط بود.
خادم درب یکی از اطاقها را گشود و وارد شدیم. دیدیم که بیست نفر پیر و جوان همه از سادات و اولاد علی«علیه السلام»وفاطمه زهرا«سلام الله علیها»به بند کشیده شده اند.
غلام به من اشاره کرد و گفت که گردنهای آنان را بزنم.
سپس یکی از آنها را از بند خارج کرد و من به امر هارون الرشید، گردن او را قطع کردم. و به دستور خادم، او را درون چاهی که در وسط حیاط بود انداختم. پس از او، نوزده نفر دیگر را هم گردن زدم و همگی را به چاه انداختم.
با خادم به طرف اطاق دیگر رفتیم و بیست نفری را که در آنجابودند همانند افراد دیگر گردن زدم و به چاه انداختم. سپس به طرف اطاق سوم رفتیم و همان عمل را تکرار کردم. آخرین نفری را که خواستم سر از بدنش جدا کنم، به من فرمود: «وای برتو، فردای قیامت وقتی که تورا حضور جّد ما، رسول«اکرم صلی الله علیه وآله وسلم»می برند، چه عذری داری، و حال آنکه تو شصت نفر از اولاد او را بدون هیچ گناهی کشته ای؟ »
در اثر سخن او، بدنم به لرزه افتاد و نزدیک بود شمشیر از دستم
او را از پروردگار عالم برای حضرت نقل نمود.
حضرت رضا«علیه السلام»فرمود: «وای براو، گناه ناامیدی او از رحمت الهی، از گناه قتل آن شصت نفر علوی بیشتر است. »
«بلی، اگر آن ملعون پس از قتل آن سادات بی گناه و پس ازارتکاب این جنایت بزرگ، به کلی از خدای خود بریده نشده بود، وراستی از کرده خود پشیمان شده، از روی اخلاص توبه نموده و از راه عجزبه رحمت الهی پناهنده شده بود، خدای کریم توبه او را قبول میفرمود [۱] . »
----------
[۱]: گناهان کبیره، جلد اول، صفحه۸۸
[داستانهای شهید دستغیب (اخلاق و احکام) - مأیوس از رحمت الهی - صفحه ۵۳۶]
بهترین طواف
در کتاب«اصول کافی»از«موسی بن قاسم»نقل شده است که گفت: «به امام جواد«علیه السلام»عرض کردم: «من میخواستم ازطرف شما و پدرانتان طواف کنم، اما بعضی گفتند برای امام علیه السلام، طواف کردن جایز نیست. »
حضرت فرمود: «خیر، آنچه میتوانی طواف کن، همانا این کارجایز است. »
سه سال بعد موسی بن قاسم خدمت حضرت رسید و عرض کرد:
چند سال قبل از شما اجازه خواستم که برای شما و پدرانتان طواف کنم
و شما اذن دادید. من هم هر چه توانستم طواف کردم. یک روز برای رسول خدا«صلی الله علیه وآله»و یک روز برای جدتان امیرالمؤمنین«علیه السلام»و تا روز آخر که برای شما طواف نمودم. ای آقای من، همانا
ولایت محمد وآل محمد«صلی الله علیه وآله وسلم»را در دین خود قراردادم. »
حضرت فرمود: در این حال به دینی وارد شدی که خدا ازبندگانش جز آن را نمی پذیرد. »
سپس موسی عرض کرد: «مولای من البته سعی کردم گاهی برای مادرتان حضرت فاطمه زهرا«سلام الله علیها»طواف کنم. »
حضرت فرمود: «این کار را بسیار انجام بده، همانا این طواف بهتر از طوافهای دیگری است که انجام داده ای [۱] . »
----------
[۱]: گناهان کبیره، جلد دوم-صفحه۳۱۹
[داستانهای شهید دستغیب (اخلاق و احکام) - باران - صفحه ۵۵۴]
ثواب حج
«عبد الله بن سنان»نقل کرده است: «روزی نزد حضرت صادق«علیه السلام»بودم که شخصی وارد شد و امام«علیه السلام»به او سی دینارداد تا به نیابت از فرزندش«اسماعیل»اعمال حج را به جای آورد.
سپس به او فرمود: «اگر چنین کنی، برای اسماعیل که از مالش خرج شده، ثواب یک حج، و برای تو که بدن خود را به زحمت میاندازی، ثواب نُه حج محسوب خواهد شد [۱] . »
----------
[۱]: گناهان کبیره، جلد دوم-صفحه۳۱۸
[داستانهای شهید دستغیب (اخلاق و احکام) - مرد ومار - صفحه ۵۶۴]
سجده شکر
از امام صادق«علیه السلام»روایت شده است که رسول خدا«صلی الله علیه وآله وسلم»در سفری بر ناقه شتر سوار بود. در اثناء راه ناگاه پیاده شد و چند مرتبه سجده نمود. سپس سوار شد و به حرکت ادامه داد.
اصحاب عرض کردند: (یا رسول الله«صلی الله علیه وآله وسلم»، چیز تازه ای از شما دیدیم. )
فرمود: «بلی، جبرئیل برمن نازل شد و از طرف خداوند، چند بشارت به من رساند. من هم به عنوان شکرگزاری برای هر بشارت سجده ای کردم. »
امام صادق«علیه السلام»فرمود: «هرگاه یکی از شما، نعمت خداوند را یاد آورد، برای شکر خداوند، صورتش را بر خاک بگذارد. اگرسوار باشد، پیاده شود و صورت خود را بر خاک نهد. باز اگر نتوانست از حرکت خودداری کند، در همان حال، صورت خود را بر زین اسب گذارد
و باز هم اگر میسر نشد، صورت را بر کف دست نهد و حمد خدای را ازآنچه به او داده است، به جای آورد [۱] . »
----------
[۱]: قلب سلیم، جلد دوم-صفحه۱۲۳
[داستانهای شهید دستغیب (اخلاق و احکام) - شیعه امام رضا«علیه السلام» - صفحه ۵۷۷]
عابد ریاکار
درقوم«بنی اسرائیل»مرد عابدی زندگی میکرد. روزی او ازخدا خواست: «خدایا، اعمال من نزد تو چگونه است؟ آیا خیر است تا آن را افزون بخشم یا اینکه شر است تا من از انجام آنها توبه نمایم و خود راقبل از مردن اصلاح کنم؟ »
پس، از طرف خداوند، خبر دهنده ای به او گفت: «تو نزد خداوندعمل خیری نداری. »پرسید: «پس اعمال نیک من چه شد؟ »
گفته شد: «تو هرگاه کار خیری انجام میدادی، مردم را با خبرمیساختی. پس چیزی برای تو جز همان دلخوشی تو از با خبر شدن مردم از کارهایت نیست. »
قلب سلیم، جلداول-صفحه۴۷۳
[داستانهای شهید دستغیب (اخلاق و احکام) - عابد ریاکار - صفحه ۵۸۰]
صدقه
در کتاب «لئالی الاخبار» نقل شده است که در زمان رسول خدا«صلی الله علیه وآله وسلم»مرد جوانی زندگی میکرد که همسری نداشت.
وی در جوانی کوشش بسیاری کرد و ثروت و اموال زیادی جمع آوری نمود. تا اینکه روزی بیمار شد و به حال مرگ افتاد.
چون خبر بیماری او به گوش پیامبر اکرم«صلی الله علیه وآله وسلم»رسید، حضرت به عیادت او تشریف برد. جوان با دیدن حضرت، عرض کرد: «یا رسول الله، من زحمت زیادی کشیدهام و اموال زیادی جمع کرده ام، اکنون خواهشی از شما دارم که تمام دارایی مرا بعد از مرگم در راه خدا انفاق نمائید. »
پیامبر اکرم«صلی الله علیه وآله وسلم»پذیرفت و پس از مرگ او آنچه داشت در راهی که صلاح میدانست به مصرف رساند.
شخصی که شاهد ماجرا بود، با خود چنین گفت: «خوش به حال کسانی که دارای ثروتی هستند و میتوانند با مالشان بهشت را برای خود خریداری کنند. »
تا این مسئله در ذهن وی خطور کرد، پیامبر اکرم خم شد و دانه خرمایی را که روی زمین افتاده بود، برداشت و سپس رو به آن شخص کرد و فرمود: «این چیست؟ »
عرض کرد: «دانه خرماست. »
حضرت فرمود: «قسم به آن خدایی که جانم در دست اوست، این شخصی که مرده، اگر در زمان زنده بودنش، یک دانه خرما انفاق کرده بود، بهتر از این اموالی است که من پس از مرگش انفاق کردم [۱] . »
----------
[۱]: معارفی از قرآن-صفحه۲۳۴
[داستانهای شهید دستغیب (اخلاق و احکام) - ترحم برمادر - صفحه ۵۸۴]
یک صد سال سجده
درکتاب«لئالی الاخبار»نقل شده است که پیامبر اکرم«صلی الله علیه وآله»در سفری به راهبی رسید که در دامنه کوه سرگرم عبادت بود و معلوم بود که خانه و مکانی برای زندگی ندارد.
حضرت از وی پرسید: «چه مدتی است که در اینجا هستی؟ »
پاسخ داد: «سال هاست که اینجا هستم. »
حضرت پرسید: «چرا برای خود خانه ای تهیه نکردی تا از سرما وگرما محفوظ باشی. »
او گفت: «هنگامی که باران میآید، به داخل این غار میروم، ودیگر نیازی به خانه ندارم، زیرا زمانی کوتاه در این دنیا بسر خواهم برد.
چند سال قبل پیغمبری را دیدم، از او مدت عمر خود را پرسیدم، گفت:
«هفتصد سال» مگر هفتصد سال هم مدتی است که من بخاطر آن خانه
بسازم؟! »
پیامبر فرمود: «در آخر الزمان، وقتی که بشر عمرش به صد سال تن نمی رسد، خانههای محکمی از سنگ و آهن برای خویش میسازد. »
عابد گفت: «اگر عمر من صد سال بود، تمام آن را به یک سجده تمام میکردم [۱] . »
----------
[۱]: ایمان، جلد اول-صفحه۳۶
[داستانهای شهید دستغیب (اخلاق و احکام) - داستان یک قاتل - صفحه ۶۲۱]
حضور درنماز
از امام جماعت یکی از مساجد«شیراز»نقل شده است:
روزی پدرم در مسجد«سردزک»در حال اقامه نماز بود که فردی با لباس روستایی آمد و در صف دوم، پشت سر پدرم قرار گرفت.
مومنین از اینکه یک فرد روستایی در محلی که جای اهل فضل است، ایستاده ناراحت شدند ولی او اعتنایی نکرد و به نماز مشغول شد.
در رکعت دوم، وقتی امام جماعت مشغول قنوت بود، او قصدفرادی کرد و نمازش را به پایان رساند. همان جا نشست و سفره اش راپهن کرد و مشغول خوردن نان شد.
چون نماز جماعت پایان یافت، مردم از هر طرف به مرد روستایی اعتراض کردند. اما او هیچ نگفت. چون پدرم متوجه سر و صدا گردید علت را جویا شد، و مردم هم برای ایشان ماجرا را توضیح دادند.
است الاغی را خریداری کنم بعد به میدان الاغ فروشی رفتید و یک
خر را انتخاب کرده و خریداری نمودید.
در رکعت دوم هم در فکر تدارک خوراک برای الاغ و تعیین جای او بودید.
چون دیگر تاب تحمل نداشتم و سزاوار ندانستم که با شما نمازجماعت به جای آورم، قصد فرادی کردم، و نمازخود را به تنهایی تمام نمودم. »
مرد این حرفها را گفت و سفره خود را برداشت و از مسجدخارج شد.
پدرم، که به اشتباه خود پی برده بود، بر سر خود زد و گفت: «اومرد بزرگی است، بروید و او را پیدا کنید و نزد من آورید من با او کارمهمی دارم. »
عده ای دنبال مرد روستایی رفتند، اما هر چه گشتند او را پیدا نکردند.
داستانهای شگفت-صفحه۷۵
[داستانهای شهید دستغیب (اخلاق و احکام) - حضور درنماز - صفحه ۶۲۸]