ننن

می‌گفت می‌خواهم چیزی بگویم فقط به فرمانده مان نگویید بچه اصفهان و از سربازهای ارتش بود می گفت حس کنجکاوی هم باعث شد وارد میدان مین شوم وسط میدان یک جمجمه دیدم از وقتی آن جمجمه را دیده‌ام شبها خواب ندارم فکر می‌کنم از بچه‌های خودمان باشد و الان خانواده‌اش منتظر هستند رفتیم تا کنار جمجمه رسیدیم پیکری همان جا افتاده بود که مقداری خاک روی آن نشسته بود را کنار زدیم و پیکر را روی برانکارد گذاشتیم قصد بازگشت داشتیم که با خود گفتم حالا که موقعیتی پیش آمده خوب است جستجو کنیم شاید پیکر دیگری هم پیدا شد شود جلوتر زیر یک درخت شهیدی افتاده بود با یک بی‌سیم و آن سوتر شهیدی دیگر و....

آن روز ۷ شهید از شهدای ارتش پیدا شد همان سرباز مثل باران بهاری اشک می‌ریخت تاب نیاوردم به سمتش رفتم تا دلداریش بدم گفت:  «آقا وقتی دیدم هر هفت شهید مهر و تسبیح داشتند از خودم خجالت کشیدم من خیلی وقت‌ها در خواندن نماز کوتاهی می کنم از امروز دیگر همه نمازهایم را سر وقت می خوانم.»

کتاب تفحص نوشته رضا مصطفوی صفحه ۵۶.

سر تا پاش خاکی بود چشم هاش سرخ شده بود از سوز سرما دوماه بود ندیده بودمش.

ـ بهش گفتم : «حداقل یک دوش بگیر یک غذایی بخور بعد نماز بخون»
سر سجاده ایستاد. آستین هایش را پایین کشید و گفت : «من با عجله اومدم که نماز اول وقتم قضا نشه» 

کتاب یادگاران ،شهید همت ، ص ۴۲.

در دوران عقد روزی دیدم ساعتی که در خرید بازار برایش خریده‌ام دستش نیست. گفتم: «پس ساعتت کو؟» گفت: «فردا می‌بندم» فردایش هم ساعت را نبسته بود. دوباره پرسیدم دوباره گفت روز بعد. بالاخره گفت: «ببین وقتی ساعت می‌بندم موقع قنوت چشم می افتد به ساعت و یاد شما می افتم حواسم از خدا پرت می‌شود، قرارمان هم از اول این بود که اول خدا بعد خودمان» پس اجازه بده توی قنوت، فقط حواسم به خدا باشد.
کتاب دخترها بابایی‌اند صفحه ۶۳، خاطره‌ای از همسر شهید مدافع حرم جواد محمدی.

شده بود پاسدار محافظ بیت امام خمینی. شب که امام می‌ایستاد به نماز محمود می‌رفت از آن بالا امام را نگاه می کرد و لذت می برد.
اولین بار که از بیت امام آمد مرخصی، دیدیم محمود، محمود دیگری شده. نمازهاش هم عوض شده بود. کیف می‌کردی نگاه کنی. [این تاثیر مشاهده نماز امام خمینی بود]

برگرفته از کتاب یادگاران، شهید محمود کاوه، صفحه ۹ و ۱۰.

مسجد رفتنش برای خودش مسافرتی بود، تا مسجد فاصله کم نبود اما همیشه پیاده می رفت.
با همه هم خوش و بش می کرد، پیاده می رفت که اگر نیروهای عادی هم وقت دیگر دست‌شان به‌ش نمی‌رسید آن موقع بتوانند بروند پیشش.
کتاب یادگاران، شهید محمود کاوه، صفحه ۷۸.

یه توبه و نمـاز واقعی (تاثیر اخلاق زیبا در دعوت دیگران به نماز)

هم سگ خرید و فروش می کرد، هم دعواهاش حسابی سگی بود.
یک روز داشـت می رفـت سمـت کوهسنگی برای دعوا و غذا خوردن که دید یه ماشین با آرم ستاد جنگهای نامنظم داره تعقیبش می کنه.
شهید چمـران از ماشیـن پیاده شد و دست اونو گرفت و گفـت: ”فکر کردی خیلی مردی.
رضا گفت : بروبچه ها که اینجور میگن.
چمران بهش گفت : اگه مردی بیا بریم جبهه.
به غیرتش بر خورد، راضی شد و راه افتاد سمت جبهه.
مدتی بعد….
شهید چمران تو اتاق نشسته بود که یه دفعه دید داره صدای دعوا میاد.
چند لحظه بعد با دستبند، رضارو آوردن تو اتاق و انداختنش رو زمین و گفتن: ”این کیه آوردی جبهه.
رضا شروع کرد به فحش دادن. (فحشای رکیک!) اما چمران مشغول نوشتن بود.
وقتی دید چمران توجه نمی کنه، یه دفعه سرش داد زد: آهای کچل با تو ام.
یکدفعه شهید چمران با مهربانی سرش رو بالا آورد و گفت: بله عزیزم چی شده عزیزم چیه آقا رضا چه اتفاقی افتاده.
رضا گفت: داشتم می رفتم بیرون که سیگار بخرم ولی با دژبان دعوام شد.
چمران: ”آقا رضا چی میکشی؟!! برید براش بخرید و بیارید.
چمران و آقا رضا تنها تو سنگر.
رضا به چمران گفت: میشه یه دو تا فحش بهم بدی کِشیده ای چیزی.
شهید چمران: چرا.
رضـا: مـن یه عمر به هرکی بدی کردم بهم بدی کرده. 
تا حالا نـشده بود به کسی فحش بدم و اینطور برخورد کنه.
شهید چمـران: اشتباه فکر می کنی یکی اون بالاست که هر چی بهش بدی می کنم، نه تنها بدی نمی کنه بلکه با خوبی بهم جواب میده هِی آبـرو بهم میده.
تو هم یکـیو داشتی که هِی بهش بدی می کردی ولی اون بهت خوبی می کرده.
منم با خـودم گفتم بذار یه بار یکی بهم فحش بده و منم بهش بگم بله عزیزم تا یکمی منم مثل اون (خدا) بشم رضا جا خورد! رفت و تو سنگر نشست.
آدمی که مغرور بود و زیر بار کسی نمی رفت، زار زار گریه می کرد
تو گریه هاش می گفت: یعنی یکی بوده که هر چی بدی کردم بهم خوبی کرده اذان شد.
رضا اولین نماز عمرش بود. رفت وضـو گرفت سر نماز، موقـع قنـوت صدای گـریش بلند شد 
وسط نماز، صدای سوت خمـپاره اومد. پشت سر صدای خمپاره هم صدای زمین افتادن اومد
رضارو خدا واسـه خودش جدا کرد (فقط چند لحظه بعد از توبه کردنش)

کتاب مکتب سلیمانی ، صفحه ۲۰۱ ، به نقل از حجت الاسلام و المسلمین داستان‌پور