خلاصه ای از کتاب به سوی او از علامه مصباح یزدی
برکات آموزش نماز به دیگران مخصوصاً دانش آموزان
روايتى چنين آمده كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) فرمودند:رَحِمَ اللّهُ خُلَفائى. فَقيلَ: يا رسولَ اللّهِ و مَنْ خُلَفاؤكَ؟ قالَ الَّذينَ يُحْيُوْنَ سُنَّتى وَ يُعَلِّمونَها عِبادَ اللّهِ؛2 خدا رحمت كند جانشينان مرا. عرض شد: يا رسول اللّه، جانشينان شما چه كسانى هستند؟ فرمودند: كسانى كه سنّت مرا زنده مىكنند و آن را به بندگان خدا می آموزند.
بحارالانوار جلد ۲، باب ۸، روایت ۸۳.
صفحه ۲۱.
چرا در یک روز باید نماز را تکرار کرد؟
در يك كلمه بايد گفت: آفت نفس «گناه» و مايه حيات و رشد و تغذيه آن «ياد خدا» و توجه به معنويات است.
تزكيه نفس كه موجب حيات نفس و صفاى باطن مىگردد به اندازهاى اهميت دارد كه خداوند قبل از بيان آن، يازده قسم ياد مىكند. در هيچ كجاى قرآن نداريم كه براى بيان مطلبى يازده قسم خورده باشد. تنها در همين يك مورد است كه يازده قسم مىخورد؛ و اين نشان از اهميت بالاى اين مسأله دارد:بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها. وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها. وَ النَّهارِ إِذا جَلاّها. وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشاها. وَ السَّماءِ وَ ما بَناها. وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها. وَ نَفْس وَ ما سَوّاها. فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها. قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّاها؛3قسم به خورشيد و روشنى آن؛ و قسم به ماه آن گاه كه به دنبال آن آيد؛ و قسم به روز آن گاه كه زمين را روشن سازد؛ و قسم به شب وقتى كه عالم را در پرده سياهى كشد؛ و قسم به آسمان و آنكه آن را بنا كرد؛ و قسم به زمين و آنكه آن را گستراند؛ و قسم به نفس و آنكه آن را نيكو ساخت؛ پس خير و شرّش را به آن الهام كرد؛ [كه]هر كس آن [نفس]را پاكيزه ساخت قطعاً رستگار شد.
قرآن مىفرمايد:اى انسان! اگر طالب رستگارى و نجاتى، بدان كه كه راه آن «تزكيه نفس» است. تزكيه نفس به چه حاصل مىشود؟ به اينكه آفت ها را از آن جدا كنى، وسايل تغذيهاش را فراهمسازى و با تمرين و تكرار، آن را قوى و توانا نمايى. تمرين نفس چيست؟ ذكر خدا؛ كه فرمود:اُذْكُرُوا اللّهَ ذِكْراً كَثِيراً. وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ عَشِيّاً؛4 خدا را ياد كنيد، يادى بسيار؛ و صبح و شام او را به پاكى بستاييد.
چرا در يك شبانه روز به يك نماز بسنده نكرد و فرمود پنج نماز بخوانيد؟ چون مىخواست ذكر خدا تمرين و تكرار شود؛ و نماز ذكر خدا است؛ كه فرمود:أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِي؛1نماز را براى ياد من به پادار.يك نماز را هم به گونهاى تشريع كرد كه طىّ همان يك نماز چندين بار بگويد: اللّه اكبر. يكى از اسرار تمامى اين دستورات، همان تمرين و تكرار است كه براى تزكيه نفس، امرى لازم و ضرورى است.
اين قاعدهاى كلى است كه هركس در هر كار و زمينهاى بخواهد به جايى برسد و مهارت و مقامى كسب كند، بايد تمرين و تكرار داشته باشد. اگر كسى بخواهد در يك رشته ورزشى قهرمان شود، بايد به تمرين هاى سخت و فشرده بپردازد. هر قدر آرزوى مقامى بالاتر را داشته باشد به همان ميزان بايد بر تلاش و تمرين خود بيفزايد. تزكيه نفس و نيل به كمالات انسانى نيز از اين قاعده كلى مستثنا نيست. هرچه كسى نفسى پاك تر، روحى با طراوتتر و قلبى مصفاتر خواسته باشد، بايد بيشتر ذكر و ياد خدا را در دلش زنده نگاه دارد و سر تسليم و بندگى بر درگاه ذات اقدس احديت بسايد. تمرين هم بايد تمرين قلب و دل باشد، نه عبادت خشك و بى روح ظاهرى. اللّه اكبرى كه فقط سخنى است بر لب، و قلب در آن حال در جاى ديگر سير مىكند، چندان ـ و شايد هم هيچ ـ اثرى ندارد. صحبت از تزكيه «نفس» است، نه تزكيه تكه گوشتى به نام «زبان»! خم و راست شدنى كه هيچ نشانى از حضور قلب در آن نيست چه اثرى در تزكيه نفس و قلب مىتواند داشته باشد؟!
بنابراين جان آدمى به تزكيه زنده مىگردد؛ و تزكيه نيز با ياد خدا و دورى از گناه حاصل مىشود؛ و آن نيز نياز به تمرين و تكرار دارد؛
خلاصه ای از صفحه ۳۹ تا ۴۱.
استغفار به درگاه خدا از هر لذتی غیر از لذت نماز
كسى كه كور مادرزاد به دنيا آمده، مفهوم رنگ را درك نمىكند. هرچه هم سعى كنيم براى او توضيح دهيم كه سبزى چمن اين گونه است، يا آسمان آبى آنگونه است، ثمرى ندارد و او چيزى نخواهد فهميد.
اگر بخواهيم از راه توصيف، چيزى را براى كسى معلوم داريم، بايد دست كم نمونه و مشابهى هرچند ضعيف از آن را قبلاً خودش درك كرده باشد، وگرنه اگر هيچ تجربه اى، هرچند ضعيف، در آن زمينه نداشته باشد، از توصيف ما چيزى دستگيرش نخواهد شد و نخواهد توانست مقصود ما را بفهمد. مسأله تكامل نفس نيز همينگونه است. اگر كسى هيچ مرتبه و نمونهاى از كمال نفس را درك و لمس نكرده باشد، اگر هزاران بار نيز از پرواز روح و سير آن در ملكوت و تقرب آن به خداوند برايش بگويند، چيزى نخواهد فهميد. ممكن است اين الفاظ برايش زيبا باشد، ولى قطعاً از حقيقت آنها چيزى سر در نخواهد آورد. فرد خودش بايد قبلاً لذتى را چشيده باشد تا بعد بتوان در توصيف يك لذت بالاتر به او گفت، اين لذت، مثلاً، هزار مرتبه از آن لذتى كه تو چشيدى لذيذتر است.[ مثلاً در سوره محمد خداوند شراب شیر و عسل بهشت توصیف می کند و این برای کسی قابل درک است که درباره لذت شیر و عسل دنیا چشیده باشد یا چیزی درباره آنها شنیده باشد] اما كسى كه از لذتى هيچ نچشيده، فقط مىتوان او را آگاه كرد كه چنين لذتى هست و وى را تشويق نمود كه براى نيل به آن تلاش كند؛ كارى كه در آيات فراوانى از قرآن انجام شده است.
آرى، براى امثال بنده شايد مفهوم «لذت مناجات» كاملاً بى معنا باشد؛ چون در مجموعه ادراكات خودم چنين لذتى را سراغ ندارم. براى بسيارى ممكن است «لذت انس با خدا» هيچ معنايى نداشته باشد. كسى هم ممكن است آن چنان شيرينى اين لذت را چشيده باشد كه بگويد:وَ اَسْتَغْفِرُكَ مِنْ كُلِّ لَذَّة بِغَيْرِ ذِكْرِكَ؛1 خدايا از هر لذتى غير از لذت ذكر تو استغفار مىكنم!
[ در در قرآن آمده است که ذکر واجب خداست]
البته لذت، مفهومى عام است و مصاديق متعددى دارد. ما خودِ مفهوم «لذت» را مىفهميم، اما برخى از مصاديق لذت كاملاً براى ما مجهول و ناشناخته است. همانگونه كه ذكر شد ممكن است بسيارى از افراد، حتى براى يك بار، مرتبهاى هرچند ضعيف از «لذت مناجات و انس با خدا» را نچشيده باشند. براى چنين كسانى اصل اين لذت را نمىتوان توضيح داد، اما مىتوان آنها را تشويق كرد كه براى نيل به آن تلاش كنند. مىتوان به آنها گفت، همان طور كه لذت هايى داريم كه از امور مادى حاصل مىشود، برخى لذت ها نيز مربوط به عالم معنا است.
1. مفاتيح الجنان، مناجات خمس عشرة، مناجات الذاكرين. مناجات «خمس عشرة» پانزده مناجات از مناجات هاى امام سجّاد(عليه السلام) است.
خلاصه ای از صفحه ۴۴ و ۴۵.
خداوند، نيازمند عبادت انسان؟!
اين كه مىگوييم، خدا انسان را خلق كرد تا به عبادت و بندگى خدا بپردازد، به چه معنا است؟ آيا به اين معنا است كه خدا به عبادت نياز داشته و تشنه آن بوده كه كسى در مقابلش خضوع و خشوع كند و انسان را آفريده كه اين كار را براى او انجام دهد؟! آيا اگر ما خدا را عبادت نكنيم خداوند عصبانى مىشود كه چرا به هدف او از خلقت خود بى اعتنايى كرده ايم؟! همانگونه كه انسان دوست دارد ديگران به او احترام بگذارند، آيا در مورد خدا هم اين «نياز احترام» بود كه سبب شد انسان را خلق كند و خدا نيز دوست دارد كسانى در مقابل او به خاك بيفتند و به اين طريق حسّ احترام خواهى خدا را ارضا كند؟!
چنين تصوراتى در مورد خداى متعال بسيار خام و جاهلانه است. خداوند كامل مطلق است و واژه «نياز» براى او بى معنى است. او «نياز»ى ندارد كه بخواهد با خلقت انسان آن را رفع كند! در اثر فعل خداوند، نه چيزى از او كم مىشود، نه چيزى به او اضافه مىشود و نه لذت
1. يس (36)، 60ـ61.
و بهجتى به او دست مىدهد! خدا از تنهايى و نبود مونس و هم دم رنج نمىبرد كه انسان را خلق كند تا انيس تنهايى او باشد!اِبْتَدَعْتَهُ... لا لِوَحْشَة دَخَلَتْ عَلَيْكَ... وَ لا حاجَة بَدَتْ لَكَ فى تَكْوينِهِ؛1انسان را آفريدى،... نه بدان سبب كه وحشتى بر تو مستولى شده بود... و نه در پيدايش انسان نيازى از تو رفع مىشد. خدا به عبادت ما نيازى نداشت و از عبادت نكردن ما آسيبى به او نمىرسد:فَاِنَّ اللّهَ خَلَقَ الْخَلْقَ غَنِيّاً عَنْ طاعَتِهِمْ امِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ؛2خداوند مخلوقات را آفريد در حالى كه از اطاعتشان بى نياز و از نافرمانى آنها در امان بود.
خداوند نه آن گاه كه ما او را عبادت كنيم، لذتى برايش حاصل مىشود و نه آن گاه كه به جنگ با خدا برويم و بر عليه او تظاهرات كنيم (!) بر دامن كبرياش نشيند گردى! اگر هم در آيات و روايات و برخى متون ديگر، چنين تعبيراتى آمده است؛ بايد مانند ساير موارد، پس از الغاى جهات نقص اين مفاهيم، آنها را به خدا نسبت دهيم. در مباحث خداشناسى و بحث مربوط به صفات خدا اين نكته را يادآور مىشوند؛ مثلاً اگر مىگوييم، خدا «عالم» يا «قادر» است، نبايد تصور كنيم كه علم و قدرت خدا هم مثل علم و قدرت ما انسان ها است. علم ما حصولى و زايد بر ذات است، اما علم خدا حضورى و عين ذات است. «قدرت» در ما به معناى داشتن زور بازو و اعصاب حسّى و حركتى و... است، اما آيا خدا هم دست و بازو و رشته هاى عصبى دارد؟! از اين رو مىگوييم، علم خدا مثل علم ما نيست (عالِمٌ لا كَعِلْمِنا)، و همين طور در مورد ساير مفاهيمى كه به خداى متعال نسبت مىدهيم.
هم چنين است تعبير «رضايت»، «غضب» و نظاير آنها كه در مورد خداوند به كار مىبريم. اگر مىگوييم، فلان كار موجب رضايت و خشنودى خدا مىشود، نه به اين معنا است كه حالت بهجت و سرور در خدا پديد مىآيد! در دعاى عرفه مىخوانيم:اِلهى تَقَدَّسَ رِضاكَ اَنْ يَكُونَ لَهُ عِلَّةٌ مِنْكَ فَكَيْفَ يَكُونُ لَهُ عِلَّةٌ مِنّى؛ خدايا رضايت تو بالاتر از اين است كه علتى از طرف خودت داشته باشد؛ چنان نيست كه ابتدا رضايت نداشته باشى و سپس خودت آن را در خود خلق كنى، تا چه رسد به اينكه من موجب رضايت تو شوم. يا اگر مىگوييم، چيزى خشم و غضب الهى را بر مىانگيزد، يا خدا بر فلان كس يا فلان قوم غضب كرد، به اين معنا نيست كه
1. بحار الانوار، ج 102، باب 8، روايت 6.
2. نهج البلاغه، ترجمه و شرح فيض الاسلام، خطبه 184.
خداوند عصبانى مىشود و حالتش تغيير مىكند! خدا اصلاً حالت ندارد كه بخواهد تغيير كند. انسان و هر موجود ديگرى عاجزتر از اين است كه بخواهد چيزى را براى خدا ايجاد كند و تأثيرى بر ذات او داشته باشد! اين گونه تصورات ما از آن قبيل است كه امام باقر(عليه السلام) درباره آن مىفرمايد، شايد مورچه خيال مىكند كه خداى او دو شاخك دارد؛ چرا كه مورچه شاخك را براى خودش كمال مىبيند!1 بسيارى از نسبت هايى هم كه ما به خدا مىدهيم و تصوراتى كه از خدا داريم، واهى و از باب قياس به نفس است.
خلاصه ای از صفحه ۶۵ و ۶۶.
البته اين مراتب شرك، مراتبى نيست كه به اصل ايمان و سعادت انسان لطمه بزند اما قطعاً در تنزّل درجات كمال او اثر مىگذارد. افراد عادى معمولاً متوجه اين گونه شرك ها نيستند و عمرى بى آنكه خود توجه داشته باشند با شرك زندگى مىكنند و سرانجام نيز در همين حالت غفلت و بى خبرى از اين شرك هاى خفى از دنيا مىروند. اما بزرگان و كسانى كه ايمان و معرفتشان كاملتر است به اين مسأله توجه دارند.
درباره مرحوم شيخ انصارى يا مرحوم ميرزاى شيرازى نقل كردهاند كه وصيت كرده بود بعد از فوت من تمام نمازهايم را قضا كنيد! براى كسى مثل شيخ انصارى يا ميرزاى شيرازى اين حرف بسيار عجيب است. به هر حال يكى از نزديكان جرأت به خرج داده بود و پرسيده بود، آقا مگر شما چقدر نماز باطل يا نماز قضا داريد كه مىفرماييد همهاش را قضا كنند؟! بر حسب نقل، ايشان فرموده بودند: من هنگامى كه نماز مىخوانم خيلى لذت مىبرم؛ لذتى كه با هيچ لذت ديگرى قابل مقايسه نيست. از اين خوف دارم كه اين لذت ها در نيّتم تأثير گذاشته باشد و نمازهايم را قربةً الى اللّه نخوانده باشم، بلكه يك عامل هم اين بوده كه مىخواستهام به اين لذت برسم!
اين حرف شايد در نظر ما شبيه افسانه باشد! اما بزرگانى مثل شيخ انصارى بزرگيشان به همين است كه حتى اين گونه انگيزه هاى بسيار ظريف و ناپيدا از نظر آنان دور نمىماند.
اين ديد و مقام شيخ انصارى را مقايسه كنيد با امثال بنده كه عمرى نهايت آرزو و تلاشمان اين است كه به جايى برسيم كه از نماز خواندن لذت ببريم، و در آخر هم معلوم نيست به آن برسيم. شيخ انصارى از همان چيزى كه بسيارى از ما يك عمر در آرزوى آن هستيم استغفار مىكند! شيخ مىترسد كه نكند همين لذت، بتى بوده كه بين او و خدا مانع شده است. اينها مراتبى از شرك هاى خفى و اخفى است كه ممكن است مانع رشد و تكامل بيشتر بشود اما انسان را جهنمى نمىكند. شايد آيه شريفه سوره يوسف نيز اشاره به همين مطلب باشد:وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ؛1 بيشترشان به خدا ايمان نمىآورند جز اينكه [با او چيزى را]شريك مىگيرند.
به هرحال اينها شرك هاى خفى و ضعيفى است كه جز اولياى خاص الهى كسى از آنها مصون نيست. ما اگر در خودمان دقت كنيم، خواهيم ديد كه حتى عبادت هاى بسيار خوب و عالى ما نيز توأم با نه يك شرك، كه شرك هاى فراوان است!
همين مسايل است كه سبب شده بگويند: «حسنات الابرار سيئات المقربين». شيخ انصارى از همان نمازى كه ما آن را جزو حسنات عالى خود مىدانيم عذر خواه است و از خدا طلب استغفار مىكند!
خلاصه ای از صفحه ۷۷ و ۷۸.
براى تقويت توجه و دورى از غفلت بايد روزانه به طور مرتب برنامهاى داشته باشيم كه طبيعت آن به گونهاى باشد كه ما را به ياد خدا بيندازد. اين برنامه مىتواند، دعا، قران، ذكر، نماز شب و چيزهايى از اين قبيل باشد. به هرحال بايد چنين برنامه منظمى در زندگى روزانه انسان وجود داشته باشد. اين كار عامل مهمى براى گرفتار نيامدن در دام غفلت است. خداى متعال نيز كه در شبانه روز پنج نماز واجب براى ما مقرر فرموده از همين رو است كه مىداند اگر چنين برنامه منظم و روزانهاى نباشد انسان غافل مىشود. اما علاوه بر نمازهاى واجب، انسان بايد يك برنامه عبادت مستحبى منظم هم داشته باشد. كمترين حدش اين است كه مثلاً مقيّد باشد نمازهايش را اول وقت بخواند. نماز واجب است، اما اول وقت خواندن مستحب است. از مستحباتى هم هست كه بسيار بر آن تأكيد شده است. اگر انسان خود را مقيّد به نماز اول وقت كرد، كم كم اين كار برايش ملكه مىشود و اولِ وقت نماز، خود به خود به ياد خدا مىافتد. در حالى كه اگر در اوقات متفاوتى از روز نمازش را بخواند چنين حالتى برايش ايجاد نخواهد شد.
صفحه ۱۱۰.
يكى از جاهايى كه زمينه خوبى فراهم است كه شيطان بتواند انسان را فريب دهد، زمانى است كه انسان وظيفه و تكليفى را انجام داده باشد، به خصوص اگر آن تكليف، نيرو و توان ويژهاى را هم از انسان گرفته باشد. در چنين حالى انسان مايل است دمى بياسايد و به اصطلاح، نفسى بكشد. اين زمانِ فترت، فرصت خوبى است براى شيطان كه به وسوسه انسان بپردازد. مثلاً وقتى انسان نماز مىخواند ـ حتى همين نمازهاى ما كه معمولاً از اول تا آخرش توأم با غفلت است! - همين كه نمازش تمام مىشود فوراً مىخواهد رويش را از سمت قبله برگرداند و به دور و بر خود نگاه كند، ببيند چه خبر است! اين دو سه دقيقهاى كه در حال نماز بود و نمىتوانست به اين طرف و آن طرف نگاه كند، گويى در زندان بوده و الآن كه نماز تمام شده، احساس آزادى و رهايى مىكند! حال تصور كنيد كسى را كه طىّ چند روز، اعمال نسبتاً سنگين حج را انجام داده و كارهاى خاصى نيز بر او حرام بوده و از
1. احزاب (33) 41ـ42.
2. آل عمران (3)، 41.
3. بقره (2)، 201.
انجام آنها منع داشته است؛ اكنون كه اعمال حج تمام مىشود و از احرام بيرون مىآيد، عجله دارد كه به سرعت سراغ كارهايى برود كه در حال احرام بر او حرام بوده است؛ مثلاً خودش را در آينه نگاه كند، عطرى بزند و... . اين جا است كه از حرص و ولع، و سنگينى تكليفى كه در اين چند روز بر روى دوشش بوده، اين خطر وجود دارد كه يك باره به كلى از ياد خدا غافل شود و با سرعت هرچه تمامتر به سوى مظاهر دنيا بشتابد و تمام توجهش به آنها جلب شود. اين آمادگى روحى در انسان هست و شيطان هم فرصت را مغتنم مىشمرد و به سراغ انسان مىآيد. از اين رو آيه شريفه به حاجيان توصيه مىكند كه پس از اتمام اعمال حج ياد خدا را فراموش نكنند بلكه با قوّت و شدت بيشتر به آن اهتمام ورزند:فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً.
خلاصه از صفحه ۱۱۹ و ۱۲۰.
افراد عادى معمولاً وقتى ياد خدا مىكنند توجه آنها به يك اسم يا صفت از اسما و صفات الهى جلب مىشود. مثلاً ما غالباً به
اسما و صفاتى از قبيل: خالقيت، رازقيت، رحمانيت و غفاريت خدا توجه داريم و مثلاً مىگوييم:اى خداى مهربان،اى خالق من،اى بخشاينده گناهان و... . اما كسانى هم هستند كه توجه آنها به «ذات» خدا است و چون ذات خدا در عين وحدت، مستجمع جميع اسما و صفات كماليه است، از اين رو در توجه به ذات، صفت يا اسم خاصى مطرح نيست و ذات به عنوان مجمع تمام اسما و صفات مورد توجه است. چنين توجهى قطعاً بسيار شديدتر از توجهى است كه فقط خدا را مثلاً با وصف بخشندگى گناه لحاظ كرده است. توجه به خود ذات چون توجهى بسيار شديد و قوى است، آثار آن هم با اثر يادهاى امثال ما بسيار متفاوت است. نقل كردهاند اميرالمؤمنين(عليه السلام) به هنگام نماز آن چنان متوجه ذات اقدس الهى بود كه تير را از پاى آن حضرت بيرون كشيدند بدون آنكه اميرالمؤمنين(عليه السلام) متوجه اين امر شوند!( ارشاد القلوب جلد ۲ صفحه ۲۱۷) نبايد چنين چيزهايى را بعيد بدانيم. قرآن مىفرمايد، زن هاى مصرى كه فقط جمال بندهاى از بندگان خدا را ديده بودند، چنان تمام توجهشان به جمال حضرت يوسف جلب شده بود كه همگى دست خود را بريدند بدون آنكه متوجه اين كار شوند!
صفحه ۱۲۰.
مرحوم مطهرى يك بار خدمت يكى از اولياى خدا رسيده بود و اين بحث مطرح شده بود كه چه كنيم معرفت خود را نسبت به خداوند بيشتر كنيم و توجه و حضور قلب ما در عباداتمان بيشتر شود. آن ولىّ خدا از مرحوم مطهرى سؤال كرده بود، شما وقتى كه نماز مىخوانيد چگونه توجه و حضور قلب خود را حفظ مىكنيد؟ مرحوم مطهرى پاسخ داده بود، سعى مىكنم از ابتدا تا انتهاى نماز، به معانى الفاظ و اذكارى كه بر زبان مىآورم توجه داشته باشم تا از اين راه حضور قلب پيدا كنم. آن بزرگ فرموده بود، شما كه از اول تا آخر نماز تمام توجهت به الفاظ و معانى است، پس كىْ به خدا توجه مىكنى؟!
مطلب بسيار بلندى است و نشان مىدهد امثال ما تا چه حد با مقامات اولياى الهى فاصله
داريم. به هر حال مراتب توجه و ذكر خدا بسيار متفاوت است و ما بايد سعى كنيم از اين مراتب پايين ذكر كمى خود را تعالى بخشيم و از خدا بخواهيم گوشهاى از آن لذت هاى خاص اوليايش را نصيب ما هم بفرمايد.
برخى از ما مرتبه توجه و ذكرمان به حدى پايين است كه مثلاً در نماز از اول اللّه اكبر تا آخر السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته اصلاً حواسمان نيست كه نماز مىخوانيم و تازه وقتى السلام عليكم را مىگوييم يادمان مىآيد كه نماز مىخوانديم! آنهايى كه كمى بهترند از اول تا آخر نماز توجهشان به الفاظ است، به خصوص كسانى كه دقت در قرائت و مسايل تجويد و اين امور دارند. كمى بالاتر آنهايى هستند كه افزون بر لفظ به معانى الفاظ هم توجه دارند. بالاتر از آن، كسانى هستند كه ابتدا معنا را در قلبشان حاضر مىكنند و بعد لفظ را مىگويند. به هر حال اينها نمونه هاى مراتب مختلف ذكر است كه انسان بايد با تمرين، خود را در اين مراتب بالا بكشد.
صفحه ۱۲۱.
در ميان فِرق متصوفه، كسانى هم در زمينه ذكر لفظى و هم در زمينه ذكر قلبى راه افراط و تفريط را پيش گرفتهاند. گروهى از آنان آن چنان بر ذكر لفظى تأكيد مىورزند كه «حلقه هاى ذكر» تشكيل مىدهند و در جلساتى دور هم مىنشينند و با آهنگ و حركاتى خاص اذكارى را
با صداى بلند ساعت ها با هم تكرار مىكنند و اصطلاحاً آن را «ذكر جلىّ» مىنامند. از سوى ديگر نيز برخى فرقه هاى آنها به اذكار لفظى توجهى ندارند و فقط به ذكر قلبى اكتفا مىكنند. خود من برخى از اينها را ديدهام كه نماز مىخوانند بدون آنكه از اول تا آخر نماز لبشان حركت كند و چيزى بگويند! تمام اجزاى نماز را از قرائت گرفته تا سجده و ركوع، همه را با سكوت كامل انجام مىدهند. دليلى هم كه براى اين كار مىآورند اين است كه ذكر لفظى فقط براى اين است كه دل توجه پيدا كند، وقتى دل ما توجه داشت ديگر ذكر لفظى لزومى ندارد، بلكه اصلاً مانع و مزاحم نيز هست!
از ديدگاه معارف اهل بيت(عليهم السلام) هر دوى اين گرايش ها انحراف است. با مراجعه به قرآن و روايات، مىبينيم اذكار خاصى تعيين و بر گفتن آنها تأكيد شده است. حتى در برخى روايات تأكيد شده كه عين همان لفظى كه حضرت فرموده، بى هيچ كم و زيادى بايد گفته شود؛ نمونه آن، روايتى است كه مرحوم علامه مجلسى در بحار آن را نقل كرده است. بر حسب اين روايت، عبدالله بن سنان از امام صادق(عليه السلام) نقل مىكند كه آن حضرت فرمودند: به زودى شبهه هايى به شما روى مىآورد در حالى كه امام و راهبرى كه شما را هدايت كند در ميان شما نخواهد بود. از آن شبهه ها نجات نمىيابد مگر كسى كه «دعاى غريق» را بخواند. عبداللّه بن سنان مىگويد، عرض كردم دعاى غريق چگونه است؟ حضرت فرمودند، چنين مىگويى:يا اَللّهُ يا رَحمانُ يا رَحيمُ يا مُقَلِّبَ الْقُلوبِ ثَبِّتْ قَلْبى عَلى دينِكَ. سپس من دعا را اين گونه خواندم:يا اَللّهُ يا رَحْمانُ يا رَحيمُ يا مُقَلِّبَ الْقُلوبِ وَ الاَْبْصارِ ثَبِّتْ قَلْبى عَلى دينِكَ. حضرت فرمودند، خداوند«مُقَلِّبَ القُلوبِ وَ الاَْبصار» هست، اما دعا را همانگونه كه من گفتم بخوان:يا مُقَلِّبَ القُلوبِ ثَبِّتْ قَلْبى عَلى دينِكَ.1 مىبينيم كه حضرت از اضافه كردن يك كلمه «والابصار» نهى مىكنند و تأكيد دارند ذكر به همان صورتى كه خود فرمودهاند گفته شود.
هم چنين «قرائت» در نماز واجب است و حتماً بايد حمد و سوره را بر «زبان» جارى ساخت. يا تشهد و سلام و ساير اذكار نماز حتماً بايد با زبان ادا گردد و صرف توجه قلبى كافى نيست و تكليف واجب را از گردن انسان ساقط نمىكند.
بنابراين سخنانى نظير اينكه «هدف اصلى توجه قلبى است و اين اذكار مقدمه آن هستند و
1. بحار الانوار، ج 52، باب 22، روايت 73.
اگر كسى بتواند بدون ذكر لفظى، ذكر قلبى داشته باشد همان كافى است» مطالبى باطل است كه گوينده آن يا غافل و جاهل است يا اغراض و اهدافى سوء در سر دارد. اين حرف نظير همان سخن است كه بعضى مىگويند: «دل بايد پاك باشد، تقيّد به دستورات شرع و حلال و حرام مهم نيست!!» در نظر اينان اگر دل انسان پاك باشد هرچه هم گناه و معصيت بكند چندان اهميتى ندارد! شايد شما نيز به افرادى برخورد كرده باشيد كه حكم حجاب را در اسلام مىدانند، ولى با اين وجود، حجاب را رعايت نمىكنند و وقتى به آنها تذكر داده مىشود، مىگويند: دلت پاك باشد!
اعتقادات و سخنانى از اين سنخ، همه باطل و بى اساس هستند. ما نمىتوانيم دين را از پيش خود اختراع كنيم! بلكه بايد متمسّك به كتاب و سنّت باشيم و ببينيم قرآن و اهل بيت(عليهم السلام) چه فرمودهاند و چگونه عمل كردهاند. در خصوص بحث ما شواهد متعددى از كلمات و سيره عملى اهل بيت(عليهم السلام) در دست داريم كه آنان ذكر لفظى را لازم مىدانستند. روايتى از امام صادق(عليه السلام) نقل شده كه آن حضرت در مورد پدر بزرگوارشان امام باقر(عليه السلام) مىفرمايند: پدرم زياد ذكر مىگفت. هنگامى كه در راهى، پياده همراه او بودم ذكر خدا مىگفت... حتى هنگامى كه مردم با او سخن مىگفتند اين امر مانع از ذكرش نمىشد و من پيوسته مىديدم كه زبانش به سقف دهانش چسبيده و «لا اله الا اللّه» مىگويد.1
آيا كسى مىتواند پيرو ائمه اطهار(عليهم السلام) باشد و اين قبيل روايات را ناديده بگيرد؟ توجه و ذكر قلبى ما هر چقدر هم كه قوى باشد از امام باقر و امام صادق(عليه السلام) قوىتر نيست. وقتى آن بزرگواران ذكر لفظى داشتهاند، آيا ما مىتوانيم بگوييم ذكر لفظى لازم نيست و فقط ذكر قلبى كافى است؟!
خلاصه ای از صفحه ۱۲۴ تا ۱۲۶.
فایده ذکر لفظی [ در پاسخ به کسانی که میگویند فقط ذکر قلبی مهم است و ذکر لفظی نیاز نیست]
اولين نكته در مورد ذكر لفظى كه تا حدودى جنبه عرفانى نيز دارد مربوط به اين مسأله است كه هر عضوى از اعضاى بدن بايد بهرهاى از عبادت و بندگى خداوند داشته باشد. عبادت چشم اين است كه به آيات الهى نگاه كند. از اين رو نگاه كردن به آيات قرآن، يا در مكه مكرّمه، نگاه كردن به خانه كعبه عبادت است. حظّ و بهره چشم از عبادت، امورى از اين قبيل است. عبادت گوش اين است كه مثلاً آيات قرآن را بشنود. از اين رو گوش دادن به آيات قرآن عبادت است. بهره دل و قلب از عبادت اين است كه بايد ظرف محبت خدا باشد. در اين ميان زبان نيز بايد بهره خاص خود را از عبادت داشته باشد. حظّ زبان از عبادت اين است كه ذكر خدا را بگويد.
نكته ديگرى كه در مورد حكمت ذكر لفظى مىتوان به آن اشاره كرد، بُعد تربيتى مسأله است. اگر ما بخواهيم به خدا توجه پيدا كنيم و به مرور اين توجه را بيشتر و قوىتر نماييم، بايستى تمرين داشته باشيم. براى تمرين، ذكر زبانى و لفظى بسيار آسانتر از ذكر قلبى است. براى انسان بسيار مشكل است كه توجهش را از تمامى مظاهر دنيا و زندگى باز دارد و فقط متوجه خدا شود. انجام اين كار براى انسان هاى عادى، حداكثر چند دقيقه يا يكى دو ساعت در شبانه روز ممكن است. درس خواندن، مطالعه كردن، كسب و كار، كمك به ديگران و نيازهاى برادران ايمانى را رفع نمودن و امثال اين امور، همه و همه، كارهايى هستند كه ما روزانه بايد به آنها بپردازيم؛ و توجه قلبى داشتن به خدا در حين همه اين امور، كارى بس مشكل است. بسيارى از ما حتى در نمازمان كه وقت اختصاصى توجهمان است، فقط همان چند لحظه اول نماز و هنگام گفتن اللّه اكبر و بسم اللّه الرحمن الرحيم حضور قلب داريم و بعد از آن حواسمان پرت مىشود و تا آخر نماز از ياد خدا و نماز غافل مىشويم! بنابراين براى ما افراد عادى، راحتتر همان ذكر لفظى است. اگر انسان خودش را به ذكر لفظى عادت دهد، كم كم زمينهاى مىشود كه در هنگام گفتن ذكر لفظى به معناى آن هم توجه كند و خلاصه به تدريج اين ذكر لفظى وسيله و راه خوبى براى توجه و ذكر قلبى مىشود. از اين رو است كه ذكر لفظى مىتواند طريق و ابزارى خوب براى توجه قلب، به خصوص براى افراد مبتدى در اين راه باشد.
صفحه ۱۲۶ و ۱۲۷.
اولين نكته در مورد ذكر قلبى اين است كه نبايد فراموش كنيم كه اين توجه و ياد قلبى است كه اصالت دارد و اگر تمام عمر ما هم به ذكر لفظى صرف شود در حالى كه ذرهاى توجه و حضور قلب در آن نباشد، قطعاً هيچ اثرى در تكامل روح ما نخواهد داشت.
علاوه بر اينكه اساس ذكر، ذكر قلبى است، يكى از امتيازات بزرگ ذكر قلبى نسبت به ذكر لفظى اين است كه ريا در آن راه ندارد. يكى از مشكلات بزرگى كه بر سر راه تكامل بسيارى از ما وجود دارد و اعمال ما را فاسد و بى اثر مىكند مسأله ريا و خودنمايى است. اين مشكل در مورد اعمال و عباداتى كه نمود ظاهرى ندارند تا حدود زيادى خود به خود منتفى است؛ مثلاً روزه از اين سنخ عبادات است. روزه چون هيچ نمود ظاهرى ندارد، لذا تا خود انسان به كسى نگويد كه روزه است، ديگران از روزه دارى او خبردار نمىشوند. ذكر قلبى نيز همين امتياز را دارد. ما در ظاهر مثلاً به درخت يا گل يا آسمان نگاه مىكنيم، اما در باطن، تحت تأثير زيبايى گل و گياه يا بزرگى آسمان، تسبيح خدا را مىگوييم و در انديشه عظمت و بزرگى خدا هستيم. كسى كه از بيرون نگاه مىكند، مىپندارد ما مشغول تماشاى گل هستيم، اما از
1. بحار الانوار، ج 87، باب 12، روايت 17.
2. همان، ج 96، باب 36، روايت 4.
درون ما بى خبر است. اين امتياز ذكر قلبى نسبت به ذكر لفظى است. ذكر لفظى را اگر بلند بگوييد ديگران مىشنوند و اگر آهسته هم بگوييد ديگران از به هم خوردن لب هايتان مىفهمند كه مشغول ذكر گفتن هستيد؛ مگر اينكه انسان در خلوت و تنهايى مشغول ذكر شود. در هر صورت، راه نداشتن ريا در ذكر قلبى امتيازى براى آن محسوب مىشود.
صفحه ۱۲۸.
زمان و مكان، يادآور خداوند
از جمله چيزهايى كه مىتواند «مذكِّر» و ياد آورنده خدا براى ما باشد «زمان» و «مكان» است.
درست است كه همه زمان ها و مكان ها مخلوق خداوند هستند، اما برخى از زمان ها و مكان ها به دليل نسبت ويژهاى كه با خدا دارند، بر ساير زمان ها و مكان ها شرافت پيدا كردهاند. همه زمين ها را خدا خلق كرده و انتساب به خدا دارد، اما كعبه و خانه خدا انتسابى خاص و شرافتى ويژه دارد:جَعَلَ اللّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنّاسِ؛( سوره مائده آیه ۹۷) خداوند [زيارت]خانه كعبه را وسيله به پاداشتن [مصالح] مردم قرار داده است.
[ همچنین زمان های خواص شرافت ویژه پیدا کردهاند مثل زمان های نماز های پنجگانه در اول وقت]...
در هر حال همان طور كه زمين و آسمان و ماه و خورشيد و كوه و دريا مىتوانند به عنوان آيات الهى توجه ما را به خدا جلب كنند، زمان ها و مكان هاى خاصى نيز وجود دارند كه از چنين زمينه و استعدادى برخوردارند. حتى گاهى برخى نشانه هاى اعتبارى و قراردادى مىتوانند اين خاصيت را داشته باشند. مثلاً هركس از دور گنبد طلاى حرم مطهر رضوى را مشاهده مىكند ناخودآگاه به ياد خدا و معنويات مىافتد. يا مثلاً براى مساجد معمولاً گنبد يا مناره درست مىكنند. گنبد و مناره تكويناً يادآور خدا نيست، اما چون قرارداد و اعتبار كردهاند كه اينها نشانه مسجد باشد و مسجد خانه خدا است، از اين رو انسان با ديدن آن به ياد خدا مىافتد. يا كسانى كه به قم مىآيند، به نزديكى هاى قم كه مىرسند با ديدن گنبد طلاى بارگاه حضرت معصومه(عليها السلام) اين معنا در ذهنشان تداعى مىشود كه يكى از بندگان شايسته خدا در اين جا مدفون است و به اين طريق به ياد خدا مىافتند. اصولا شعاير مذهبى همه همين گونه اند.
صفحه ۱۳۸ و ۱۳۹.
معرفت اگر بخواهد در زندگى و رفتار و كردار ما تأثير داشته باشد، بايد معرفتى زنده و آگاهانه باشد. علمى كه در گنجينه معارف ما هست اما در سطح توجه ذهن ما نيست و فقط هر از چند گاهى و در مواقع لزوم به آن توجه مىكنيم، منشأ اثر زيادى نخواهد بود. چنين معرفتى بود و نبودش چندان تفاوتى ندارد. معرفتى منشأ اثر است كه همواره مورد توجه و التفات و آگاهى ما باشد. يكى از اسرار اينكه در عبادات شرعى بر تكرار الفاظ و مفاهيم تأكيد گرديده، همين است كه اين دانسته ها هميشه در سطح توجه ذهن ما وجود داشته باشند. مثلاً در مورد ذكر «الله اكبر» يك فرض اين است كه ما در عمرمان فقط يك بار به اين مسأله توجه كنيم و با دليل و برهان ثابت نماييم كه خداوند از همه چيز بزرگتر است، يا خدا بالاتر و بزرگتر از آن است كه توصيف گردد و حقيقت صفات او قابل درك باشد. اين «الله اكبر» چندان تأثيرى بر روح و شخصيت و رفتار ما نخواهد داشت. فرض ديگر اين است كه در هر روز چندين بار و حتى در هر نماز چند بار آگاهانه و با توجه، اين ذكر را تكرار كنيم. اين «الله اكبر» تأثيراتى بسيار محسوس در زندگى ما خواهد داشت. از همين رو خداى متعال كه خواهان تكامل انسان است اين فرض دوم را انتخاب كرده است. در نماز، ما در ابتداى آن «الله اكبر» مىگوييم. به هنگام رفتن ركوع نيز مستحب است آن را تكرار كنيم. پس از سر برداشتن از ركوع نيز همين طور. پس از سجده و براى سجده دوم نيز همين طور. در تسبيحات اربعه، و خلاصه، موارد متعددى، در يك نماز اين ذكر تكرار مىشود.
ذهن و ذهنيت ما پيوسته در حال تغيير است. پيوسته معلوماتى بر روى معلومات قبلى مىآيد و برف انبار مىشود، به گونهاى كه پس از مدتى، معلومات اوليه كاملاً از سطح توجه ما خارج مىگردد. براى اينكه چنين مسألهاى پيش نيايد، بايد دانسته هاى داراى اولويت را مرتّباً تكرار كنيم. اين فلسفه، در تشريع نماز، كه هر روز و آن هم روزى چند نوبت واجب شده، به خوبى قابل درك است. اين تكرارها باعث مىشود كم كم آن دانسته در ذهن ما رسوخ يابد و همواره مورد توجّه و التفات باشد. آيه شريفه اواخر سوره آل عمران نيز به همين مطلب اشاره دارد، آن جا كه مىفرمايد: الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ؛1 آنان كه خدا را [در همه حال]، ايستاده و نشسته و به پهلو آرميده، ياد مىكنند.
1. آل عمران (3)، 191.
انسان به هر حال از اين سه حالت خارج نيست؛ يا نشسته يا ايستاده و يا خوابيده است. بنابراين معناى اينكه كسى در حال ايستاده، نشسته و خوابيده به ياد خدا باشد، اين است كه در همه احوال به ياد خدا است؛ يعنى ذكر و ياد خدا برايش «ملكه» شده و هيچگاه از سطح توجه ذهن او خارج نمىشود.
پس به طور خلاصه، در مورد تقويت عنصر اولِ ايمان، يعنى شناخت، دو فعاليت عمده لازم است: يكى به دنبال براهين و دلايل روشنتر و متقنتر بودن و دوم، زنده و خودآگاه نگاه داشتن آن معرفت.
خلاصه ای از صفحه ۲۲۲ تا ۲۲۴.
در آيهاى ديگر مىفرمايد:ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواى أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ؛1سرانجام كار آنان كه بسيار به اعمال زشت و كردار بد پرداختند اين شد كه آيات خدا را تكذيب و تمسخر كردند. آرى، سرانجام گناه و زشت كردارى، تكذيب و تمسخر آيات الهى است. كسانى كه گناه روى گناه انجام مىدهند و توبه نمىكنند، كم كم كارشان به جايى مىرسد كه نه تنها ميل و رغبتى به حركت به سوى خدا ندارند، بلكه به مقابله با خدا برخاسته، آيات او را تكذيب كرده و به سخره مىگيرند! از علايم نزديك شدن به چنين حالتى، مثلاً، اين است كه انسان اگر بخواهد دو ركعت نماز بخواند مانند كوهى برايش سنگين است! اگر ساعت ها به تماشاى فيلم و صحبت هاى بى فايده و بذله گويى مشغول باشد خسته نمىشود، اما دو دقيقه نماز در نظرش آن چنان است كه گويى مىخواهد كوهى را جابه جا كند. به تعبير قرآن كريم:وَ إِنَّها لَكَبِيرَةٌ إِلاّ عَلَى الْخاشِعِينَ؛2 و به راستى كه آن [نماز]گران است، مگر بر فروتنان.اين حالت به سبب گناهانى است كه انسان مرتكب مىشود.
صفحه ۲۵۲.
مهم ترين عملى كه مىتواند انسان را به خداى متعال نزديك كند نماز است. خود ما هر روز چندين مرتبه بر اين امر شهادت مىدهيم:حَىَّ عَلى خَيْرِ الْعَمَلِ؛بشتابيد براى بهترين كار. شايد واقعاً تا به حال به اين مسأله توجه نكردهايم و سال ها است كه بدون تأمل در مفاد اين جمله آن را تكرار كرده ايم. آيا به راستى باورمان هست كه نماز بهترين كار است؟! ما كه تا به حال بارها تكرار كرده ايم: «حَىَّ عَلَى الفَلاحِ؛بشتابيد براى رستگارى» آيا واقعاً تا به حال به
اين معنا توجه كردهايم كه نماز مىتواند ما را به آن سعادت و رستگارى كه براى رسيدن به آن بى تاب هستيم، برساند؟! آرى، همين نمازى كه به سادگى از كنار آن عبور مىكنيم، بهترين كارها و كليد رستگارى ما است!
صفحه ۲۷۲.
«حقيقت عبادت اين است كه انسان در مقابل معبود حقيقى، همه چيز خود را تسليم كند». اشكال بزرگ و مانع اساسى تكامل بسيارى از ما اين است كه ما در مقابل خدا، براى خودمان
نوعى «ربوبيت» و «صاحب اختيارى» قايل هستيم. البته اين مطلب را به ظاهر و لفظ بيان نمىكنيم، اما حقيقت آن به صورتى مكتوم و مخفى در نهاد ما وجود دارد و اثرش را مىتوانيم در اعمال و كردار خود مشاهده كنيم. ما فكر مىكنيم خودمان كسى هستيم، قدرت و هوش و استعدادى داريم و صاحب مال و ثروتى هستيم. به خصوص اگر مقام و موقعيت اجتماعى نيز داشته باشيم، احساس «انانيت» و «استقلال» به اوج خود مىرسد. ما در مقابل خداوند براى خود خواسته ها و اراده هايى قايليم و حتى بسيارى از اوقات خواسته و اراده خود را بر خواست و اراده خداى متعال ترجيح مىدهيم!أفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ؛1 پس آيا ديدى كسى را كه هوس خويش را معبود خود قرار داده است؟ آرى، بسيارى از ما به جاى «خداپرستى» به «خودپرستى» مشغوليم و به جاى آنكه «تسليم خدا» باشيم، «تسليم خود» و هواى نفس خويش هستيم! صرف نظر از تعدادى بسيار محدود و انگشت شمار، مرتبهاى از «هواپرستى» در همه ما وجود دارد:وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ؛2و بيشترشان به خدا ايمان نمىآورند جز اينكه [با او چيزى را]شريك گيرند. در اكثر مردم شائبهاى از شرك وجود دارد و «خداپرستى» با «خودپرستى» همراه است.
اكنون مىگوييم، فلسفه اساسى نماز اين است كه ما اين «خودپرستى»ها را كنار بگذاريم و همه وجودمان را تسليم خدا كنيم و از «خود» و هر چيز ديگرى، رويمان را تنها به سوى «خدا» بگردانيم:وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ؛3من از روى اخلاص، پاك دلانه روى خود را به سوى كسى گردانيدم كه آسمان ها و زمين را پديد آورده است؛ و من از مشركان نيستم.آرى، نماز وسيلهاى است براى آنكه انسان متواضعانه در برابر خداى متعال بايستد و بر آستان او سر بر خاك بگذارد و تسليم محض خدا شدن را تمرين كند. نماز ميدان تمرين و سكّوى پرشى است براى آنكه انسان همه چيز خود و زندگى و مرگ خويش را براى خدا قرار دهد و تسليم او كند:قُلْ إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ؛4بگو: «در حقيقت؛ نماز من و [ساير]عبادات من و زندگى و مرگ من، براى خدا، پروردگار جهانيان است.»آرى، نماز تمرين تسليم است. نماز براى آن است كه حقيقت
1. جاثيه (45)، 23.
2. يوسف (12)، 106.
3. انعام (6)، 79.
4. انعام (6)، 162.
عبوديت كه همان تسليم است در انسان پرورش يابد و به آن جا برسد كه نه به زبان، بلكه به دل و با تمام وجود بگويد:أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلّهِ؛1 من خود را تسليم خدا نموده ام.
اين كه انسان همه هستى خود و متعلّقات خويش را به خدا بازگرداند و اعتراف كند كه هيچ يك از اينها از آنِ من نيست و همه متعلّق به تو است و بايد در اختيار تو باشد و در راه تو صرف شود، حقيقتى است كه در نماز تمثّل و تجسّم پيدا مىكند. نماز اين حالت را در انسان تقويت كرده و پرورش مىدهد. نماز براى آن است كه انسان ظاهر و باطن خود را متوجه خدا كند؛ از همين رو است كه حتى از نظر ظاهرى نيز دستور داده شده كه نمازگزار روى خود را به سوى قبله كند:وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً؛2من از روى اخلاص، پاك دلانه روى خود را به سوى كسى گردانيدم كه آسمان ها و زمين را پديد آورده است. بسيارى از حركات ظاهرى كه رنگ و بوى بندگى در آنها كاملاً مشهود است، در نماز پيش بينى شده است؛ ايستادن با احترام عبد در برابر مولا، خم شدن و تعظيم كردن، بر خاك افتادن و سجده كردن، دست ها را براى عرض حاجت بلند كردن (قنوت) و همه چيز را پشت سر انداختن به هنگام گفتن تكبيرة الاحرام. اذكار و قرائت هاى نماز نيز يا عرض حاجت و نياز بنده به مولا است يا شكر و سپاس بنده در برابر مولا و يا مدح و ثناى بنده از مولا. از اين رو ظواهر نماز، از افعال و اذكار، طورى طراحى شده كه اظهار عبوديت محض و تسليم كامل در برابر خدا باشد.
خلاصه ای از صفحه ۲۷۳ تا ۲۷۵.
در روايات ما آمده است كه:اَلصَّلوةُ معراج المؤمن؛1نماز معراج مؤمن است؛ پس چرا ما سال ها نماز مىخوانيم و حتى يك بار نيز احساس نمىكنيم به معراج رفته باشيم؟! قرآن مىفرمايد:إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ؛2همانا نماز از كار زشت و ناپسند باز مىدارد؛ پس چرا ما عمرى است نماز مىخوانيم، ولى هنوز اين همه مرتكب گناه و اعمال زشت مىشويم؟! و ده ها اثر ديگر كه در آيات و روايات ذكر شده، ولى ما آن را در خود نمىبينيم.
پاسخ اين است كه ما «نماز» نمىخوانيم. آنچه ما به جا مىآوريم صورت ظاهرش شبيه نماز است و ما تنها اداى نماز را در مىآوريم! كسى كه وقتى «السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته» مىگويد تازه يادش مىآيد كه نماز مىگزارده است، آيا به راستى «نماز» خوانده است؟! بسيارى از ما مسايلى را كه در فرصت هاى ديگر نمىتوانيم به آنها فكر كنيم به وقت نماز موكول مىكنيم تا در حين نماز به تحليل و بررسى آنها بپردازيم! اگر مثلاً بخواهيم پس از نماز مغرب و عشا درس بگوييم، چون فرصت مطالعه و تأمل نداشته ايم، نماز مغرب و عشا را مغتنم مىشماريم و با مرور مطالب در ذهنمان خود را براى درس آماده مىكنيم! بسيارى از كسانى كه اهل معامله و كسب و كار هستند، در حين نماز به حساب طلب كارى ها و بدهكارى ها و چك و سفته هايشان رسيدگى مىكنند! آيا به راستى اينها نماز است كه ما مىخوانيم؟!!
نمازهايى كه ما مىخوانيم نه تنها موجب تكامل ما نمىشود، كه ما بايد از آنها توبه كنيم! گناهانمان كه جاى خود دارد، ما بايد از عبادت ها و نمازهاى خودمان به درگاه خداى متعال توبه و استغفار كنيم! اگر كسى در پيش ديگران، براى تعريف از شما الفاظ و عباراتى بگويد كه
1. بحار الانوار، ج 82، باب 2، روايت 1.
2. عنكبوت (29)، 45.
خودش هم نمىفهمد، آيا اين مدح شما است يا آن را توهين و استهزاى به خود تلقى مىكنيد؟! اگر كسى كه به شما عرض ارادت مىكند و «مخلصم» و «ارادت دارم» مىگويد، شما از قلب و دلش آگاه باشيد و بدانيد كه حواسش كاملاً در جايى ديگر است و به معناى يك كلمه از حرف هايى هم كه مىزند توجه ندارد، چه برخوردى با او مىكنيد؟! اگر كسى در حالى كه با شما سخن مىگويد، رويش را به سويى ديگر كرده و مرتب بالا و پايين و چپ و راست را نگاه كند، آيا آن را بزرگ ترين اهانت و بى احترامى به خود تلقى نمىكنيد؟! به راستى عبادت ها و نمازهاى ما «اهانت» است يا «عبادت»؟! در روايتى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده است كه حضرت مىفرمايند: آيا كسى كه چنين نمازى مىخواند، نمىترسد از اينكه خداى متعال او را به صورت الاغى مسخ نمايد؟!1
اگر انسان در حالى كه در نماز به زبان «اللّه اكبر» مىگويد و به بزرگتر بودن خداوند از هر چيز ديگرى گواهى مىدهد، در ذهن و قلبش به كسى و چيزى ديگر اميد دوخته؛ اين بدان معنى است كه آن كس يا چيز را مهمتر و بزرگتر از خدا مىداند. آن گاه آيا اين ـ نعوذ بالله ـ به بازى گرفتن و مسخره كردن خدا نيست؟!! اگر كسى در مورد ما شروع كند به تعريف و تمجيد كردن، در حالى كه ما يقين داريم هيچ اعتقادى به حرف هايش ندارد، آيا اين كار او را جز مسخره كردن بر چيز ديگرى حمل خواهيم كرد؟! و آيا كسى كه به زبان «اللّه اكبر» مىگويد و در آن حال خداوند قلب و دلش را مىبيند كه واقعاً معتقد به اين امر نيست، آيا استحقاق آن را ندارد كه او را به صورت الاغى مسخ كند؟! ما وقتى با فردى عادى و معمولى هم صحبت مىكنيم، صورتمان را رو به سويى ديگر نمىكنيم؛ آيا ـ نعوذ بالله ـ خداى متعال به اندازه يك انسان معمولى ارزش ندارد كه ما به هنگام نماز و در حالى كه با او سخن مىگوييم، روى دلمان به هر سمت و سويى هست جز خدا؟!! به راستى كه ما به عدد سال هايى كه نماز خوانده ايم، بايد به درگاه خدا زارى و تضرع كنيم و از خدا بخواهيم كه ما را از بابت نمازهايمان ـ آرى، نمازهايمان، نه گناهانمان! ـ ببخشد و بيامرزد؛ عبادت هايى كه نه عبادت، بلكه سراسر اهانت و استهزا بوده است.
1. بحار الانوار، ج 84، باب 15، روايت 3. متن روايت اينچنين است: لاتلتفتوا فى صلوتكم فانه لا صلوة لملتفت و قال(صلى الله عليه وآله) اما يخاف الذى يحول وجهه فى الصلوة ان يحول اللّه وجهه وجه حمار.
بنابراين، اينكه ما از نمازهايمان بهرهاى نمىبريم و رشد و تكاملى از ناحيه آن در خود احساس نمىكنيم علتش اين است كه نمازهاى ما واقعاً نماز نيست. اميدواريم كه دست كم مسقط تكليف باشد! حداكثر اثر نماز امثال بنده اين است كه در قبر و قيامت مؤاخذه نمىشويم كه چرا نماز نخوانده ايم، اما هيچ بهره تكاملى و معنوى از آن نمىبريم.
حقيقت و روح نماز همان توجهات قلبى است و بدون آن، نماز كالبدى مرده است. آيا از كالبد مرده اميد حركت و تأثيرى هست؟!
خلاصه ای از صفحه ۲۷۶ تا ۲۷۸.
چگونه امیرالمومنین روزانه هزار رکعت نماز میخواند؟
اگر كارى مهمتر از نماز بود انبيا و اولياى الهى به همان بيشتر از هر چيز اهميت مىدادند. چرا اميرالمؤمنين على(عليه السلام) از ميان همه كارها و عبادات، نماز را انتخاب كرده بود و در شبانه روز هزار ركعت نماز مىخواند؟! نمازى كه ظاهرش جز تكرار چيزى بيش نيست؟ تكرار پارهاى الفاظ و حركات. اين تكرار، هر روز و روزى هزار مرتبه در زندگى على(عليه السلام) چه مفهومى و چه پيامى مىتواند داشته باشد؟! چرا آن حضرت مقيّد بود حتماً اين هزار ركعت ترك نشود و حتى در حال حركت كردن، شخم زدن و آب از چاه كشيدن نيز نوافلش را مىخواند و قرآن تلاوت مىكرد؟! مىدانيم كه نمازهاى مستحبى بسيارى از شرايط نماز واجب را ندارد؛ استقبال قبله، آرامش بدن، خم شدن و سر به مهر گذاشتن براى ركوع و سجده، و بسيارى چيزهاى ديگر در آن شرط نيست. از اين رو انسان مىتواند در هر حالى آن را بخواند. شايد بسيارى از هزار ركعت نمازى كه اميرالمؤمنين على(عليه السلام) در شبانه روز مىخواندند به همين صورت بوده است. من خودم علما و بزرگان زيادى را ديدهام كه اين گونه نماز مىخواندهاند. اين مسأله به خصوص در زمان هاى سابق، متداولتر بود؛ چرا كه وسايل نقليه امروزى وجود نداشت و ساعات و دقايق زيادى صرف پيمودن مسير راه مىشد. بسيارى از بزرگان و علما در سابق از اين فرصت استفاده مىكردند و نماز نافله مىخواندند. خدا رحمت كند استاد ما مرحوم علامه طباطبايى را، گاهى ما در خدمتشان، براى جلسه اى، تا جايى مىرفتيم؛ من در بين راه مىديدم كه ايشان مشغول خواندن نماز نافله هستند. يا مرحوم شيخ غلامرضا فقيه خراسانى رضوان اللّه
تعالى عليه از علماى شهر ما، يزد، بود كه بسيارى از اوقات در مسير منزلش تا مسجد يا جاهاى ديگر نماز نافله مىخواند.
صفحه ۲۷۹.
صرفدر حديثى قدسى اين گونه آمده است:اَنَا خَيْرُ شَريك فَمَنْ عَمِلَ لى وَلِغَيْرى فَهُوَ لِمَنْ عَمِلَ لَهُ غَيْرى.3 كسانى كه در كارى مشاركت مىكنند هر كدام سهمى معيّن از سود و درآمد حاصل از آن مىبرند. خداى متعال مىفرمايد، من بهترين شريك هستم؛ چرا كه از تمامى سهم خودم هرچه هم زياد باشد صرف نظر مىكنم و آن را به شريكم مىدهم. اگر شما نمازى خوانديد كه 99 درصد آن براى من و فقط يك درصدش براى مردم بود، من از 99 درصد سهم خودم
3. اصول كافى، ج 2، ص 259.
نظر مىكنم و آن را به مردم مىدهم؛ همه نماز شما از آنِ مردم باشد! هر عبادتى كه اندك سهمى براى غير خدا در آن باشد به همين سرنوشت دچار مىشود و خداوند همه آن را رد خواهد كرد.
صفحه ۲۹۰.
گاهى ريايى بودن عمل حتى بر خود انسان مخفى است و خودش هم خيال مىكند عملش خالص است، در حالى كه در واقع اين گونه نيست. يكى از كارهاى علماى اخلاق اين است كه سعى كنند فرد را به انگيزه هاى مخفى و ناپيدايى كه در عمل هست و خود انسان هم متوجه نيست، توجه دهند. مثلاً اگر نمازى را در مسجد و در حضور ديگران خوانديد، ببينيد اگر ديگران هم نبودند و خودتان تنها در مسجد بوديد همين طور نماز مىخوانديد؟ اگر پاسخ منفى است، بدانيد ريا در نمازتان راه پيدا كرده است. اگر تاريك بود و ديگران نمىتوانستند حالت ايستادن و چهره و ساير حركات شما را در حين نماز ببينند آيا همينگونه كه الآن چراغ روشن است و ديگران حركات شما را مىبينند رفتار مىكرديد؟ اگر پاسخ منفى است نشانه ريايى بودن عمل است. اگر هميشه در جايى معيّن از مسجد نماز مىخوانده ايد، آيا چنانچه روزى نتوانيد در آن مكان مشخص نماز بخوانيد ناراحت نمىشويد؟ اگر ناراحت مىشويد، نشانه اين است كه عمل خالص نيست، بلكه «كجا» بودن عمل هم در كار شما تأثير دارد! در خصوص همين مسأله مرحوم حاج ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى رضوان الله عليه در كتاب «اسرار الصلوة» اين قضيه را نقل كردهاند كه:
يكى از بزرگان سال ها در نماز جماعت يكى از علماى بزرگ شركت مىكرد و هميشه در صف اول در جايى خاص مىايستاد. يك روز هنگامى به نماز رسيد كه صف اول پر شده بود و ديگر در آن صف و در آن مكان خاص، جايى براى او نبود. به ناچار در جايى ديگر ايستاد. در حين نماز احساس كرد از اينكه در اين صف و در اين مكان نماز مىخواند خجالت مىكشد؛ چرا كه مردم هميشه او را در صف اول مىديدند و امروز، مثلاً، در صف دوم مىبينند و اين، به قول معروف، براى او افت دارد. از اين رو پيش خودش مىديد كه خجالت مىكشد! مرحوم حاج ميرزا جواد آقا ملكى نقل كرده كه بعد از اين قضيه، آن مرد بزرگ سى سال نمازش را اعاده كرد و گفته بود، تا امروز نمىدانستم نمازم را به اين قصد خواندهام كه مردم مرا در صف اول ببينند! امروز ديدم از ايستادن در صف دوم خجالت مىكشم، فهميدم كه نيتم خالص نبوده و غير خدا هم در آن دخيل بوده است. اگر خالص براى خدا بود، نبايد صف اول و دوم هيچ تفاوتى براى من داشته باشد. خداى صف دوم همان خداى صف اول است و هيچ فرقى نمىكند!
اگر مثلاً كسى امام جماعت است و در نماز اشتباهى كرد و ديد در اثر اين اشتباه خجالت كشيده و عرق شرم بر پيشانىاش نشسته، علامت آن است كه حضور و عدم حضور مردم برايش مهم است. اگر مردم نبودند از اشتباهش خجالت نمىكشيد، اما حالا كه مردم هستند خجالت مىكشد؛ و اين مرتبهاى از مراتب ريا است. اگر انسان هر روز با دوستش به مسجد مىرفته و امروز دوستش كار دارد و نمىآيد، و او هم چون دوستش نمىآيد امروز به مسجد نرود، معلوم مىشود روزهاى قبل هم قصدش خالص نبوده، بلكه آمدن دوستش نيز دخالت داشته است.
صفحه ۲۹۱ و ۲۹۲.
در زمينه بلند همتى، داستان هايى از بزرگان و علما وجود دارد كه تأمل در آنها براى ما بسيار مفيد و مؤثر است. در اين باره، داستانى از مرحوم شيخ انصارى نقل شده كه بسيار شنيدنى است. نقل مىكنند روزى شيخ در هواى گرم تابستان نجف، از درس به خانه مىآيد. درجه حرارت هواى نجف در تابستان ها به 50 درجه مىرسد! مرحوم شيخ بسيار تشنه بوده و مقدارى آب از اهل خانه طلب مىكند. آن زمان ها هنوز از يخچال و فريزر و دستگاه هاى خنك كننده خبرى نبود. در خانه هايى كه مثلاً مجهز بودند، سرداب هايى بود كه گودى زيادى داشت. كوزه هاى آب را با طناب داخل اين سرداب ها آويزان مىكردند تا خنك شود. شيخ انصارى در گرماى تابستان، خسته و تشنه وارد خانه شده و آب طلبيده است. تا رفتند آن مشربه را بالا بكشند و براى شيخ آب بياورند كمى طول كشيد. شيخ انصارى با خود مىگويد، حال كه كارى ندارم خوب است تا آب بياورند دو ركعت نماز بخوانم. آرى، بزرگان از وقتشان اين گونه استفاده مىكردند. برخى از ما وقتى كارى نداريم، مىگوييم، برويم جدول روزنامه حل كنيم يا فيلم و كارتون تماشا كنيم! در هر حال، شيخ در حال تشنگى و با لب هاى خشك مشغول نماز مىشود. در نماز حالى به شيخ دست مىدهد و پس از حمد مشغول خواندن يكى از سوره هاى طولانى قرآن مىشود. از اين رو نمازش طول مىكشد. وقتى نماز تمام مىشود در اثر حرارت هوا، آب گرم شده بوده و شيخ انصارى همان آب گرم را مىخورد و دنبال كارش مىرود! آرى، لذتى كه از نماز براى شيخ انصارى حاصل مىشود تشنگى و خستگى را از ياد او مىبرد!
صفحه ۳۰۷.
ائمه معصومين(عليهم السلام) حالاتى بسيار عجيب در نمازشان داشتهاند. آنان در حين نماز به هيچ چيز جز خدا توجه نداشتند. اين داستان در مورد حضرت اميرالمؤمنين على(عليه السلام) معروف است كه تيرى به پاى آن حضرت فرو رفته بود و نمىتوانستند آن را از پاى ايشان بيرون بياورند. آن روزها مثل امروزه داروهاى بيهوشى و بى حس كننده وجود نداشت؛ از اين رو بيرون آوردن آن تير بسيار مشكل بود. صبر كردند تا زمانى كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) به
نماز ايستادند و در آن حال تير را از پاى ايشان بيرون كشيدند بدون آنكه آن حضرت متوجه اين امر شوند و دردى را احساس كنند.1 شايد تصور اين امر براى ما كمى، دشوار باشد؛ اما على(عليه السلام) كه سهل است و جاى خود دارد، مشابه اين جريان براى كسانى كه اصلاً با آن حضرت قابل مقايسه نيستند، ولى افتخار شاگردى مكتب حضرتش را داشتهاند اتفاق افتاده است.
داستانى از مرحوم آيت الله خوانسارى
قضيهاى را خود من از چند نفر افراد موثق درباره مرحوم آيت اللّه العظمى حاج سيد احمد خوانسارى شنيده ام. نقل مىكنند كه ايشان كسالتى داشتند و بايد معده ايشان را عمل جراحى مىكردند. طبيعتاً بايد بيهوشى انجام مىگرفت تا بتوانند عمل جراحى را انجام دهند. مرحوم آيت اللّه خوانسارى بر اساس احتياطى ابا داشتند كه بيهوش شوند. از اين رو گفته بودند كه بدون بيهوشى عمل جراحى را انجام دهند! هرچه گفته بودند، نمىشود، مىخواهند شكم را پاره كنند و بعد هم دوباره بدوزند، حتماً بايد بيهوش شويد؛ ايشان فرموده بودند، شما كارى نداشته باشيد و بدون بيهوشى عمل را انجام دهيد! گويا محل انجام عمل، بيمارستانى در شيراز بوده است. به هر حال، سرانجام پزشكان بدون بيهوشى ايشان را عمل مىكنند، شكم را پاره مىكنند و قسمتى از معده را بيرون مىآورند و دوباره شكم را مىدوزند و بخيه مىكنند! در طول اين مدت، حضرت آيت اللّه خوانسارى هيچ عكس العملى كه كوچك ترين نشانى از درد و ناراحتى باشد از خود نشان نمىدهند! پزشكان باور نمىكردهاند كه چنين چيزى واقعاً ممكن باشد. ابتدا كه چاقو را گذاشتند فكر مىكردند الآن ايشان دست و پا مىزند و فرياد مىكشد. اما با كمال تعجب مىبينند ايشان هيچ عكس العملى نشان نمىدهند.
نقل مىكنند كه آن بزرگوار در تمام طول عمل جراحى، توجهش را به ساحت مقدس پروردگار معطوف مىكند، به گونهاى كه كاملاً از خودش و دنياى پيرامونش غافل مىشود! كسى كه در حين عمل جراحى مىتواند اينچنين توجه خود را متمركز در ساحت قدس ربوبى كند قطعاً در حال نماز هم مىتواند چنين كارى را انجام دهد. به هر جهت، اين گونه كارها شدنى است و ما بايد همت كنيم و از خداى متعال نيز بخواهيم كه چنين لذت ها و مقام هايى را نصيب ما نيز بفرمايد.
1. ر. ك: ارشاد القلوب، ج 2، ص 217.
خلاصه ای از صفحه ۳۱۵ و ۳۱۶.
در مناجاتى از امام سجاد(عليه السلام) اين چنين مىخوانيم:
وَ مِنْ اَعْظَمِ النِّعَمِ عَلَينا جَريانُ ذِكْرِكَ عَلى اَلْسِنَتِنا وَ اِذْنُكَ لَنا بِدُعائِكَ؛(بحار الانوار، ج 91، ص 151)
خدايا! از بزرگترين نعمتهايت بر ما، ذكر و ياد تو بر زبان ما و اجازهات به ما در خواندن توست.
شايد به فكر ما نرسد كه اين خود نعمتى است كه انسان اجازه داشته باشد با خدا حرف بزند. اگر ما پستى و ناچيزى و حقارت خود را در برابر عظمت الهى بسنجيم، آنگاه خواهيم فهميد كه اصلا ما در اين حدّ و اندازهها نيستيم و حقى نداريم كه در پيشگاه با عظمت خدا بايستيم و بخواهيم با خدا صحبت كنيم اگر آنچنان كه در قيامت به جهنميان خطاب مىشود، در دنيا به ما خطاب مىشد كه: «اِخْسَؤُا فِيها وَ لا تُكَلِّمُونِ؛(1) برويد گم شويد و با من سخن مگوييد»، چه كسى را ياراى حرف زدن و لب به سخن باز كردن بود؟!
هر كسى حق سخن گفتن در پيشگاه خداى تعالى را ندارد. تا او خود اجازه ندهد، لياقت سخن گفتن با حضرتش را پيدا نمىكنيم. مجلسى بزرگ را تصور كنيد كه شخصيتى بزرگ، مثل مقام معظم رهبرى در آن حضور داشته باشد. در اين مجلس هر كسى حق ندارد سخن بگويد و بايد از قبل اجازه بگيرد. در مقابلِ خدايى كه عظمتش بىنهايت است، ما بندگان ناچيز و حقير كه هر چه داريم از عطاى اوست، بىاجازت او نمىتوانيم و نبايد زبان به سخن بگشاييم. البته خداى تعالى از سر لطف و رحمت بىانتهاى خود، با بزرگوارى تمام، به همه بندگانش اجازه داده تا هرگاه كه اراده كنند، رو به درگاهش آورند و با او سخن بگويند؛ اما اگر اين اجازه نبود، هيچ كس از پيش خود چنين حقى را نداشت. از اين رو يكى از بزرگترين نعمتهاى خداوند به بندگان، همين اجازه سخن گفتن آنان با خود است. نهتنها اجازه داده، كه اصلا خود از ما دعوت كرده و امر فرموده تا در شبانهروز چندين بار به حضورش شتافته، در قالب «نماز» از فيض مصاحبت با او بهرهمند گرديم.
1. مؤمنون (23)، 108.
خلاصه ای از صفحه ۳۷۲ و ۳۷۳.
معشوق و محبوبى را كه جايگاه و شخصيتى بسيار بزرگتر و والاتر از محب و عاشق دارد در نظر آوريد. فاصله اجتماعى و شخصيتى اين عاشق و معشوق، اصلا اجازه نزديكى به حريم معشوق را به عاشق نمىدهد. حال اگر از سوى چنين معشوقى به عاشق پيغام برسد كه «من منتظر ديدن و ملاقات شما هستم»، چه حالى به عاشق دست خواهد داد؟! از شدت خوشحالى در پوست خود نمىگنجد و بىاختيار اشك شوق از ديدگانش جارى مىشود و از اين همه لطف و بزرگوارى معشوق، نزديك است كه روحش قالب تن را بشكند و به پرواز درآيد. نماز نيز نظير چنين چيزى، و البته در مقياسى بسيار فراتر است. ما خرد و حقير و كمترين و فقيريم و خدا، عظمتى بىپايان و بيرون از حد تصور. حال از سوى چنين بزرگى، به چنين حقيرى پيغام رسيده كه به بارگاهش بشتابد و به فيض حضور و همصحبتى نايل آيد.
اكنون اين صحنه را در مورد بزرگى تصور كنيد كه ما در مورد او جفاهاى بسيار روا داشته و بارها با بىشرمى تمام، در حق او جسارت نمودهايم. اگر روزى در مجلسى، گروهى به حضور آن بزرگ شتافته باشند و ما نيز با سرافكندگى در آن جمع، در گوشهاى خزيده باشيم، همين مقدار كه ما را نزنند و بيرون نكنند، جاى سپاس فراوان است. اما اگر نهتنها اين كار را نكردند، بلكه آن بزرگ ما را به نزديكترين جا در كنار خود دعوت كند و با نرمى و ملاطفت، احوالِ ما را جويا شود، به راستى چه حالى به ما دست خواهد داد؟!
خداى تعالى با دعوت به نماز، بزرگترين لطفها را در حق ما كرده و بيشترين بزرگوارى را به خرج داده است. او نهتنها در مقابل نافرمانىها و گناههاى مكرر، ما را از خود نرانده، كه خواستار حضور ما در بارگاه قدس خويش نيز شده است. به جاى آنكه ما التماس و تضرع كنيم كه خدايا به ما راه بده به آستانت درآييم و لحظهاى با تو سخن بگوييم، او خود از ما خواسته كه از عطاى لقايش بهره گيريم.
خلاصه ای از صفحه ۳۷۳.
آیا نماز در حضور دیگران ریا میباشد؟
اخلاص اين است كه انسان عمل را فقط به قصد انجام فرمان الهى و جلب رضايت خداوند انجام دهد و هيچ قصد و نيت ديگرى همراه عمل او نباشد. نمىخواهد خود و عملش را به ديگران نشان بدهد تا آنها از او تعريف و تمجيد كنند.
اگر انسان قصد خود را برای خدا خالص کند، در برخى موارد حتى انجام دادن آن در حضور ديگران، امرى مستحب و خود عبادتى ديگر است.
قرآن هم به انفاق مخفيانه و سرّى و هم به انفاق علنى و آشكار دستور داده است:
قُلْ لِعِبادِيَ الَّذِينَ آمَنُوا يُقِيمُوا الصَّلاةَ وَ يُنْفِقُوا مِمّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَةً؛ (1)
به آن بندگانم كه ايمان آوردهاند بگو: «نماز را برپا دارند و از آنچه به ايشان روزى دادهايم، پنهان و آشكار انفاق كنند».
انفاق علنى براى تبليغ و ترويج اين كار نيك انجام مىگيرد؛ يعنى ما براى آنكه ديگران هم الگو بگيرند و به اين كار خير تشويق شوند، انفاق را در پيش چشم آنها انجام مىدهيم. [همچنین اقامه نماز در حضور دیگران به انگیزه ی تبلیغ و ترویج نماز و تشویق دیگران به اقامه آن کاری مستحب است]
خلاصه ای از صفحه ۲۸۵.
اگر نیت نماز همراه با ریا باشد چه میشود؟
در حديثى قدسى اينگونه آمده است: اَنَا خَيْرُ شَريك فَمَنْ عَمِلَ لي وَلِغَيْري فَهُوَ لِمَنْ عَمِلَ لَهُ غَيْري. (بحار الانوار، ج ۷۲، ص ۲۹۹)
كسانى كه در كارى مشاركت مىكنند هر كدام سهمى معيّن از سود و درآمد حاصل از آن مىبرند.
خداى تعالى مىفرمايد من بهترين شريك هستم؛ چرا كه از تمامى سهم خود هرچه هم زياد باشد صرف نظر مىكنم و آن را به شريكم مىدهم. اگر شما نمازى خوانديد كه ۹۹ درصد آن براى من و فقط يك درصدش براى مردم بود، من از ۹۹ درصد سهم خود صرف نظر مىكنم و آن را به مردم مىدهم تا همه نماز شما از آنِ مردم باشد! هر عبادتى كه اندك سهمى براى غير خدا در آن باشد، به همين سرنوشت دچار مىشود و خداوند
همه آن را رد خواهد كرد.
صفحه ۲۹۰.
از کجا بفهمم نمازمان با اخلاص بوده یا با ریا؟
براى تشخيص اينكه در انجام عملى، نيت انسان خالص بوده يا نه، نشانههايى هست كه اگر انسان در آنها دقت كند، كاملا براى خودش معلوم مىشود كه آيا نيتش خالص بوده يا خیر؟ ...
به عنوان مثال: اگر انسان نمازى را در مسجد و در حضور ديگران خواند، ببيند اگر ديگران هم نبودند و خود تنها در مسجد بود، همينطور نماز مىخواند؟
اگر تاريك بود و ديگران نمىتوانستند حالت ايستادن و چهره و ساير حركات او را در حين نماز ببينند، آيا همينگونه كه الآن چراغ روشن است و ديگران حركات او را مىبينند رفتار مىكرد؟ اگر پاسخ منفى است، نشانه ريايى بودن عمل است.
اگر مثلا كسى امام جماعت است و در نماز اشتباهى كرد و ديد در اثر اين اشتباه [در حضور مردم] خجالت كشيده و عرق شرم بر پيشانىاش نشسته، ولی اگر مردم نبودند، از اشتباهش خجالت نمىكشيد، بداند اين مرتبهاى از مراتب ريا است.
يا اگر انسان هر روز با دوستش به مسجد مىرفته، ولى امروز دوستش كار دارد و نمىآيد و او هم چون دوستش نمىآيد امروز به مسجد نرود، معلوم مىشود روزهاى قبل هم قصدش خالص نبوده، بلكه آمدن دوستش نيز دخالت داشته است.
خلاصه ای از صفحه ۲۹۱ و ۲۹۲.
طلای بدلی یا غذای مسموم
اگر عبادت [و نماز] خالص باشد، آنچنان ارزشمند مىشود كه گاه حتى فرشتگان نيز نمىتوانند قيمت آن را تعيين كنند و فقط خود خداى تعالى مىتواند آن را ارزشگذارى نمايد. اما اگر نيت عمل خالص نباشد، مانند جنس بدلى خواهد بود كه ارزشى ندارد، يا مانند غذاى مسموم مىشود كه نهتنها ارزشى ندارد، كه كشنده و مضر نيز هست.
از نظر احكام اسلامى، اگر در ظرفى بسيار بزرگ از شربت يا غذايى مايع، به اندازه سر سوزنى خون بيفتد، تمام آن شربت و غذا نجس مىشود و بايد با همه زحمتهايى كه براى آن كشيده و پولهايى كه هزينه شده، آن را به دور ريخت.
همينطور ممكن است عبادتى را با هزار زحمت و مشقت انجام دهيم، اما چون به اندازه بسيار كمى قصد غير الهى و غير خدايى در آن داشتهايم، تمام آن عمل را از بين برده باشيم.
صفحه ۲۹۳.
يكى از راههايى كه براى درمان اين مشكل وجود دارد، تفكر و تأمل درباره فايدههاى توجه و حضور قلب در نماز، و ضررهاى ناشى از غفلت و بىتوجهى در نماز است؛ چراكه اگر انسان باور كند انجام كارى برايش مفيد است و ترك آن موجب ضررهاى بزرگ و فراوانى براى وى خواهد شد، آنگاه به طور جدى در صدد انجام آن برمىآيد و به آن اهتمام مىورزد. فرض كنيد شخص تاجرى با سرمايه معيّنى مىتواند يكى از دو معامله را انجام دهد. براى مثال سود يك معامله، يك ميليون تومان خواهد بود و در معامله ديگر يك ميليارد تومان سود خواهد برد. اگر او معامله با يك ميليون تومان سود را انتخاب كند، چه ضرر بزرگى به خود زده و بعدها چقدر حسرت خواهد خورد؟
البته اشاره كرديم كه تفاوت نمازِ باتوجه با نمازِ بىتوجه، از عدد و رقم و محاسبه بيرون است؛ اما اگر به فرض بخواهيم با عدد و رقم بيان كنيم، مثل اين است كه ما مىتوانيم در مقابل پنج دقيقه نماز، صد ميليارد تومان سود به دست آوريم، ولى به صد تومان قانع مىشويم! آيا خسارتى بالاتر از اين مىشود؟ يا مثل اين است كه مىتوانيم در مقابل يك نماز پنج دقيقهاى، مرواريد يا برليانى با صدها ميليون تومان قيمت را به كف آوريم، اما دلمان را به يك تكه شيشه كاملا بىارزش خوش مىكنيم! اكنون كه مىخواهيم «الله اكبر» بگوييم، هر دو راه برايمان باز است و ما هر روز و روزى چند بار با اختيار خود، نمازمان را با شيشه و پول سياهِ بىارزش عوض مىكنيم!
اگر قبل از نماز به اين بينديشيم كه عوضِ نماز ما مىتواند برليانى باشد كه تمام جواهرفروشهاى دنيا از تعيين قيمت آن عاجزند، شايد كمى به خود آييم و نمازمان را ارزان نفروشيم! اگر به ارزش واقعى نماز خود آگاه شويم، آنگاه در هنگام نماز اختيار دل خود را به دست مىگيريم و اجازه نخواهيم داد به هر سمت و سويى پرواز كند. اگر فعلا نمىتوانيم در همه اجزاى نماز اين كار را بكنيم ـ كه قطعاً چنين چيزى در ابتداى كار برايمان ميسّر نخواهد بود ـ دست كم تصميم بگيريم در نماز امروزمان فقط يك ذكر را با حضور قلب و توجه كامل بگوييم!
ما اكنون متوجه نيستيم كه هر روز چه ضرر هنگفتى از ناحيه نمازهاى بىتوجه خود متحمل مىشويم، اما روزى قطعاً به اين مسأله پى خواهيم برد. آن روز انگشت تأسف به دندان خواهيم گزيد و آه حسرت سر خواهيم داد. روزى كه قرآن آن را «يوم الحسرة» ناميده است:
وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ؛(1) و آنان را از روز حسرت بيم ده.
آرى، عذاب حسرت از عذاب جهنم كشندهتر است!
خلاصه ای از صفحه ۳۲۳.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در روايتى، ضمن نصيحتهايى به يكى از اصحاب به نام «ابوايوب خالد بن زيد»، فرمودند:وَصَلِّ صَلاةَ مَوَدِّع؛ (بحار الانوار، ج 73، ص 168.) يعنى به هنگام نماز طورى نماز بخوان كه گويا اين آخرين نمازى است كه مىخوانى؛ نماز خداحافظى توست.
به راستى از كجا معلوم كه پس از اين نماز، آنقدر زنده بمانيم كه به نماز ديگرى هم برسيم؟! ما وقتى وارد نماز مىشويم، حتى نمىتوانيم يقين داشته باشيم كه همين نماز را به پايان خواهيم برد، تا چه رسد به اينكه بخواهيم به نمازهاى ديگر اميد داشته باشيم. اگر انسان فكر كند فرصت من به اندازه همين يك نماز است و به محض اينكه «السلام عليكم و رحمة الله و بركاته» را بگويم، حضرت عزرائيل در اينجا حاضر است و مرا قبض روح خواهد كرد، قطعاً طورى ديگر نماز خواهد خواند!
اگر انسان چند دقيقه پيش از نماز بنشيند و به خود تلقين كند كه شايد آخرين نماز من باشد، اين انگيزه در او ايجاد مىشود كه حواس خود را بيشتر جمع نمايد. براى مثال، اگر بخواهيد به سفر برويد و سفرتان هم طولانى و خطرناك باشد، چه مىكنيد و چگونه اهل خانه و دوستان و بستگانتان را وداع مىگوييد؟ در طول هشت سال دفاع مقدس، اين منظره را زياد ديده بوديم. وداعها و خداحافظىهاى كسانى كه به جبهه مىرفتند، با مسافرتهاى ديگر به كلى متفاوت بود. در اين خداحافظىها، پدر و مادر طور ديگرى فرزندشان را در آغوش مىكشيدند. همچنين وداع رزمندگان در شبهاى عمليات، حال و هواى بسيار عجيبى داشت و فضايى ديگر بر آن حاكم بود. اين همه از آن جهت بود كه اميد بازگشت و ديدارى دوباره بسيار كم بود. اگر انسان در نمازهاى خود نيز چنين احساسى داشته باشد، حال و هواى نمازهايش به كلى متفاوت خواهد شد. اگر انسان اين احساس را داشته باشد كه اين آخرين بارى است كه با خدا حرف مىزند و آخرين مرتبهاى است كه در پيشگاه الهى سر به سجده مىگذارد، قطعاً طورى ديگر نماز خواهد خواند.
صفحه ۳۲۴.
قرآن كريم بر خشوع در نماز تأكيد كرده است:
قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ * الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ؛(مومنون آیه ۱ و ۲)
به راستى كه مؤمنان رستگار شدند، همانان كه در نمازشان خاشعاند.
از باب تشبيه و تقريب به ذهن بيشتر، فرض كنيد سربازى با اين تصور كه كسى حضور ندارد، در ساعت غير موظّف خود به استراحت مىپردازد. ناگهان چشم باز مىكند و فرمانده را بالاى سر خود مىبيند. در اينجا چه حالى به او دست مىدهد؟ به يقين دچار حالت انفعال شديدى مىشود و خجالت مىكشد؛ خجالتى كه با ترس همراه است. شكوه و عظمت مقام بالادست باعث مىشود دست و پاى خود را گم كند، در عين حال كه از خوابيدن و پاى خود را دراز كردن جلو فرمانده خجالت مىكشد. هر چه شخصيت آن فردى كه انسان در چنين صحنهاى با او رو به رو مىشود بزرگتر و والاتر باشد، اين حالت خودباختگى و ترسِ همراه با شرمندگى و خجالت نيز شديدتر و بيشتر خواهد بود. بين درك عظمت آن شخص و شدت انفعال، رابطه مستقيم وجود دارد. مؤمنان، نظير اين احساس را در برابر خدا دارند. درجه فرو شكستن و فرو ريختن آنها، بستگى به ميزان درك و معرفتى دارد كه از عظمت و بزرگى خداى تعالى دارند. در هر حال، چنين حالت انفعالى كه در اين مثال ذكر كرديم و كمابيش براى هر كسى در زندگى پيشآمد كرده، شبيهترين و نزديكترين حالتها به حالت «خشوع» است.
خلاصه ای از صفحه ۳۳۷.