خلاصه ای از کتاب به سوی او از علامه مصباح یزدی
برکات آموزش نماز به دیگران مخصوصاً دانش آموزان
روايتى چنين آمده كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) فرمودند:رَحِمَ اللّهُ خُلَفائى. فَقيلَ: يا رسولَ اللّهِ و مَنْ خُلَفاؤكَ؟ قالَ الَّذينَ يُحْيُوْنَ سُنَّتى وَ يُعَلِّمونَها عِبادَ اللّهِ؛2 خدا رحمت كند جانشينان مرا. عرض شد: يا رسول اللّه، جانشينان شما چه كسانى هستند؟ فرمودند: كسانى كه سنّت مرا زنده مىكنند و آن را به بندگان خدا می آموزند.
بحارالانوار جلد ۲، باب ۸، روایت ۸۳.
صفحه ۲۱.
چرا در یک روز باید نماز را تکرار کرد؟
در يك كلمه بايد گفت: آفت نفس «گناه» و مايه حيات و رشد و تغذيه آن «ياد خدا» و توجه به معنويات است.
تزكيه نفس كه موجب حيات نفس و صفاى باطن مىگردد به اندازهاى اهميت دارد كه خداوند قبل از بيان آن، يازده قسم ياد مىكند. در هيچ كجاى قرآن نداريم كه براى بيان مطلبى يازده قسم خورده باشد. تنها در همين يك مورد است كه يازده قسم مىخورد؛ و اين نشان از اهميت بالاى اين مسأله دارد:بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها. وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها. وَ النَّهارِ إِذا جَلاّها. وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشاها. وَ السَّماءِ وَ ما بَناها. وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها. وَ نَفْس وَ ما سَوّاها. فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها. قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّاها؛3قسم به خورشيد و روشنى آن؛ و قسم به ماه آن گاه كه به دنبال آن آيد؛ و قسم به روز آن گاه كه زمين را روشن سازد؛ و قسم به شب وقتى كه عالم را در پرده سياهى كشد؛ و قسم به آسمان و آنكه آن را بنا كرد؛ و قسم به زمين و آنكه آن را گستراند؛ و قسم به نفس و آنكه آن را نيكو ساخت؛ پس خير و شرّش را به آن الهام كرد؛ [كه]هر كس آن [نفس]را پاكيزه ساخت قطعاً رستگار شد.
قرآن مىفرمايد:اى انسان! اگر طالب رستگارى و نجاتى، بدان كه كه راه آن «تزكيه نفس» است. تزكيه نفس به چه حاصل مىشود؟ به اينكه آفت ها را از آن جدا كنى، وسايل تغذيهاش را فراهمسازى و با تمرين و تكرار، آن را قوى و توانا نمايى. تمرين نفس چيست؟ ذكر خدا؛ كه فرمود:اُذْكُرُوا اللّهَ ذِكْراً كَثِيراً. وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ عَشِيّاً؛4 خدا را ياد كنيد، يادى بسيار؛ و صبح و شام او را به پاكى بستاييد.
چرا در يك شبانه روز به يك نماز بسنده نكرد و فرمود پنج نماز بخوانيد؟ چون مىخواست ذكر خدا تمرين و تكرار شود؛ و نماز ذكر خدا است؛ كه فرمود:أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِي؛1نماز را براى ياد من به پادار.يك نماز را هم به گونهاى تشريع كرد كه طىّ همان يك نماز چندين بار بگويد: اللّه اكبر. يكى از اسرار تمامى اين دستورات، همان تمرين و تكرار است كه براى تزكيه نفس، امرى لازم و ضرورى است.
اين قاعدهاى كلى است كه هركس در هر كار و زمينهاى بخواهد به جايى برسد و مهارت و مقامى كسب كند، بايد تمرين و تكرار داشته باشد. اگر كسى بخواهد در يك رشته ورزشى قهرمان شود، بايد به تمرين هاى سخت و فشرده بپردازد. هر قدر آرزوى مقامى بالاتر را داشته باشد به همان ميزان بايد بر تلاش و تمرين خود بيفزايد. تزكيه نفس و نيل به كمالات انسانى نيز از اين قاعده كلى مستثنا نيست. هرچه كسى نفسى پاك تر، روحى با طراوتتر و قلبى مصفاتر خواسته باشد، بايد بيشتر ذكر و ياد خدا را در دلش زنده نگاه دارد و سر تسليم و بندگى بر درگاه ذات اقدس احديت بسايد. تمرين هم بايد تمرين قلب و دل باشد، نه عبادت خشك و بى روح ظاهرى. اللّه اكبرى كه فقط سخنى است بر لب، و قلب در آن حال در جاى ديگر سير مىكند، چندان ـ و شايد هم هيچ ـ اثرى ندارد. صحبت از تزكيه «نفس» است، نه تزكيه تكه گوشتى به نام «زبان»! خم و راست شدنى كه هيچ نشانى از حضور قلب در آن نيست چه اثرى در تزكيه نفس و قلب مىتواند داشته باشد؟!
بنابراين جان آدمى به تزكيه زنده مىگردد؛ و تزكيه نيز با ياد خدا و دورى از گناه حاصل مىشود؛ و آن نيز نياز به تمرين و تكرار دارد؛
خلاصه ای از صفحه ۳۹ تا ۴۱.
استغفار به درگاه خدا از هر لذتی غیر از لذت نماز
كسى كه كور مادرزاد به دنيا آمده، مفهوم رنگ را درك نمىكند. هرچه هم سعى كنيم براى او توضيح دهيم كه سبزى چمن اين گونه است، يا آسمان آبى آنگونه است، ثمرى ندارد و او چيزى نخواهد فهميد.
اگر بخواهيم از راه توصيف، چيزى را براى كسى معلوم داريم، بايد دست كم نمونه و مشابهى هرچند ضعيف از آن را قبلاً خودش درك كرده باشد، وگرنه اگر هيچ تجربه اى، هرچند ضعيف، در آن زمينه نداشته باشد، از توصيف ما چيزى دستگيرش نخواهد شد و نخواهد توانست مقصود ما را بفهمد. مسأله تكامل نفس نيز همينگونه است. اگر كسى هيچ مرتبه و نمونهاى از كمال نفس را درك و لمس نكرده باشد، اگر هزاران بار نيز از پرواز روح و سير آن در ملكوت و تقرب آن به خداوند برايش بگويند، چيزى نخواهد فهميد. ممكن است اين الفاظ برايش زيبا باشد، ولى قطعاً از حقيقت آنها چيزى سر در نخواهد آورد. فرد خودش بايد قبلاً لذتى را چشيده باشد تا بعد بتوان در توصيف يك لذت بالاتر به او گفت، اين لذت، مثلاً، هزار مرتبه از آن لذتى كه تو چشيدى لذيذتر است.[ مثلاً در سوره محمد خداوند شراب شیر و عسل بهشت توصیف می کند و این برای کسی قابل درک است که درباره لذت شیر و عسل دنیا چشیده باشد یا چیزی درباره آنها شنیده باشد] اما كسى كه از لذتى هيچ نچشيده، فقط مىتوان او را آگاه كرد كه چنين لذتى هست و وى را تشويق نمود كه براى نيل به آن تلاش كند؛ كارى كه در آيات فراوانى از قرآن انجام شده است.
آرى، براى امثال بنده شايد مفهوم «لذت مناجات» كاملاً بى معنا باشد؛ چون در مجموعه ادراكات خودم چنين لذتى را سراغ ندارم. براى بسيارى ممكن است «لذت انس با خدا» هيچ معنايى نداشته باشد. كسى هم ممكن است آن چنان شيرينى اين لذت را چشيده باشد كه بگويد:وَ اَسْتَغْفِرُكَ مِنْ كُلِّ لَذَّة بِغَيْرِ ذِكْرِكَ؛1 خدايا از هر لذتى غير از لذت ذكر تو استغفار مىكنم!
[ در در قرآن آمده است که ذکر واجب خداست]
البته لذت، مفهومى عام است و مصاديق متعددى دارد. ما خودِ مفهوم «لذت» را مىفهميم، اما برخى از مصاديق لذت كاملاً براى ما مجهول و ناشناخته است. همانگونه كه ذكر شد ممكن است بسيارى از افراد، حتى براى يك بار، مرتبهاى هرچند ضعيف از «لذت مناجات و انس با خدا» را نچشيده باشند. براى چنين كسانى اصل اين لذت را نمىتوان توضيح داد، اما مىتوان آنها را تشويق كرد كه براى نيل به آن تلاش كنند. مىتوان به آنها گفت، همان طور كه لذت هايى داريم كه از امور مادى حاصل مىشود، برخى لذت ها نيز مربوط به عالم معنا است.
1. مفاتيح الجنان، مناجات خمس عشرة، مناجات الذاكرين. مناجات «خمس عشرة» پانزده مناجات از مناجات هاى امام سجّاد(عليه السلام) است.
خلاصه ای از صفحه ۴۴ و ۴۵.
خداوند، نيازمند عبادت انسان؟!
اين كه مىگوييم، خدا انسان را خلق كرد تا به عبادت و بندگى خدا بپردازد، به چه معنا است؟ آيا به اين معنا است كه خدا به عبادت نياز داشته و تشنه آن بوده كه كسى در مقابلش خضوع و خشوع كند و انسان را آفريده كه اين كار را براى او انجام دهد؟! آيا اگر ما خدا را عبادت نكنيم خداوند عصبانى مىشود كه چرا به هدف او از خلقت خود بى اعتنايى كرده ايم؟! همانگونه كه انسان دوست دارد ديگران به او احترام بگذارند، آيا در مورد خدا هم اين «نياز احترام» بود كه سبب شد انسان را خلق كند و خدا نيز دوست دارد كسانى در مقابل او به خاك بيفتند و به اين طريق حسّ احترام خواهى خدا را ارضا كند؟!
چنين تصوراتى در مورد خداى متعال بسيار خام و جاهلانه است. خداوند كامل مطلق است و واژه «نياز» براى او بى معنى است. او «نياز»ى ندارد كه بخواهد با خلقت انسان آن را رفع كند! در اثر فعل خداوند، نه چيزى از او كم مىشود، نه چيزى به او اضافه مىشود و نه لذت
1. يس (36)، 60ـ61.
و بهجتى به او دست مىدهد! خدا از تنهايى و نبود مونس و هم دم رنج نمىبرد كه انسان را خلق كند تا انيس تنهايى او باشد!اِبْتَدَعْتَهُ... لا لِوَحْشَة دَخَلَتْ عَلَيْكَ... وَ لا حاجَة بَدَتْ لَكَ فى تَكْوينِهِ؛1انسان را آفريدى،... نه بدان سبب كه وحشتى بر تو مستولى شده بود... و نه در پيدايش انسان نيازى از تو رفع مىشد. خدا به عبادت ما نيازى نداشت و از عبادت نكردن ما آسيبى به او نمىرسد:فَاِنَّ اللّهَ خَلَقَ الْخَلْقَ غَنِيّاً عَنْ طاعَتِهِمْ امِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ؛2خداوند مخلوقات را آفريد در حالى كه از اطاعتشان بى نياز و از نافرمانى آنها در امان بود.
خداوند نه آن گاه كه ما او را عبادت كنيم، لذتى برايش حاصل مىشود و نه آن گاه كه به جنگ با خدا برويم و بر عليه او تظاهرات كنيم (!) بر دامن كبرياش نشيند گردى! اگر هم در آيات و روايات و برخى متون ديگر، چنين تعبيراتى آمده است؛ بايد مانند ساير موارد، پس از الغاى جهات نقص اين مفاهيم، آنها را به خدا نسبت دهيم. در مباحث خداشناسى و بحث مربوط به صفات خدا اين نكته را يادآور مىشوند؛ مثلاً اگر مىگوييم، خدا «عالم» يا «قادر» است، نبايد تصور كنيم كه علم و قدرت خدا هم مثل علم و قدرت ما انسان ها است. علم ما حصولى و زايد بر ذات است، اما علم خدا حضورى و عين ذات است. «قدرت» در ما به معناى داشتن زور بازو و اعصاب حسّى و حركتى و... است، اما آيا خدا هم دست و بازو و رشته هاى عصبى دارد؟! از اين رو مىگوييم، علم خدا مثل علم ما نيست (عالِمٌ لا كَعِلْمِنا)، و همين طور در مورد ساير مفاهيمى كه به خداى متعال نسبت مىدهيم.
هم چنين است تعبير «رضايت»، «غضب» و نظاير آنها كه در مورد خداوند به كار مىبريم. اگر مىگوييم، فلان كار موجب رضايت و خشنودى خدا مىشود، نه به اين معنا است كه حالت بهجت و سرور در خدا پديد مىآيد! در دعاى عرفه مىخوانيم:اِلهى تَقَدَّسَ رِضاكَ اَنْ يَكُونَ لَهُ عِلَّةٌ مِنْكَ فَكَيْفَ يَكُونُ لَهُ عِلَّةٌ مِنّى؛ خدايا رضايت تو بالاتر از اين است كه علتى از طرف خودت داشته باشد؛ چنان نيست كه ابتدا رضايت نداشته باشى و سپس خودت آن را در خود خلق كنى، تا چه رسد به اينكه من موجب رضايت تو شوم. يا اگر مىگوييم، چيزى خشم و غضب الهى را بر مىانگيزد، يا خدا بر فلان كس يا فلان قوم غضب كرد، به اين معنا نيست كه
1. بحار الانوار، ج 102، باب 8، روايت 6.
2. نهج البلاغه، ترجمه و شرح فيض الاسلام، خطبه 184.
خداوند عصبانى مىشود و حالتش تغيير مىكند! خدا اصلاً حالت ندارد كه بخواهد تغيير كند. انسان و هر موجود ديگرى عاجزتر از اين است كه بخواهد چيزى را براى خدا ايجاد كند و تأثيرى بر ذات او داشته باشد! اين گونه تصورات ما از آن قبيل است كه امام باقر(عليه السلام) درباره آن مىفرمايد، شايد مورچه خيال مىكند كه خداى او دو شاخك دارد؛ چرا كه مورچه شاخك را براى خودش كمال مىبيند!1 بسيارى از نسبت هايى هم كه ما به خدا مىدهيم و تصوراتى كه از خدا داريم، واهى و از باب قياس به نفس است.
خلاصه ای از صفحه ۶۵ و ۶۶.
البته اين مراتب شرك، مراتبى نيست كه به اصل ايمان و سعادت انسان لطمه بزند اما قطعاً در تنزّل درجات كمال او اثر مىگذارد. افراد عادى معمولاً متوجه اين گونه شرك ها نيستند و عمرى بى آنكه خود توجه داشته باشند با شرك زندگى مىكنند و سرانجام نيز در همين حالت غفلت و بى خبرى از اين شرك هاى خفى از دنيا مىروند. اما بزرگان و كسانى كه ايمان و معرفتشان كاملتر است به اين مسأله توجه دارند.
درباره مرحوم شيخ انصارى يا مرحوم ميرزاى شيرازى نقل كردهاند كه وصيت كرده بود بعد از فوت من تمام نمازهايم را قضا كنيد! براى كسى مثل شيخ انصارى يا ميرزاى شيرازى اين حرف بسيار عجيب است. به هر حال يكى از نزديكان جرأت به خرج داده بود و پرسيده بود، آقا مگر شما چقدر نماز باطل يا نماز قضا داريد كه مىفرماييد همهاش را قضا كنند؟! بر حسب نقل، ايشان فرموده بودند: من هنگامى كه نماز مىخوانم خيلى لذت مىبرم؛ لذتى كه با هيچ لذت ديگرى قابل مقايسه نيست. از اين خوف دارم كه اين لذت ها در نيّتم تأثير گذاشته باشد و نمازهايم را قربةً الى اللّه نخوانده باشم، بلكه يك عامل هم اين بوده كه مىخواستهام به اين لذت برسم!
اين حرف شايد در نظر ما شبيه افسانه باشد! اما بزرگانى مثل شيخ انصارى بزرگيشان به همين است كه حتى اين گونه انگيزه هاى بسيار ظريف و ناپيدا از نظر آنان دور نمىماند.
اين ديد و مقام شيخ انصارى را مقايسه كنيد با امثال بنده كه عمرى نهايت آرزو و تلاشمان اين است كه به جايى برسيم كه از نماز خواندن لذت ببريم، و در آخر هم معلوم نيست به آن برسيم. شيخ انصارى از همان چيزى كه بسيارى از ما يك عمر در آرزوى آن هستيم استغفار مىكند! شيخ مىترسد كه نكند همين لذت، بتى بوده كه بين او و خدا مانع شده است. اينها مراتبى از شرك هاى خفى و اخفى است كه ممكن است مانع رشد و تكامل بيشتر بشود اما انسان را جهنمى نمىكند. شايد آيه شريفه سوره يوسف نيز اشاره به همين مطلب باشد:وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ؛1 بيشترشان به خدا ايمان نمىآورند جز اينكه [با او چيزى را]شريك مىگيرند.
به هرحال اينها شرك هاى خفى و ضعيفى است كه جز اولياى خاص الهى كسى از آنها مصون نيست. ما اگر در خودمان دقت كنيم، خواهيم ديد كه حتى عبادت هاى بسيار خوب و عالى ما نيز توأم با نه يك شرك، كه شرك هاى فراوان است!
همين مسايل است كه سبب شده بگويند: «حسنات الابرار سيئات المقربين». شيخ انصارى از همان نمازى كه ما آن را جزو حسنات عالى خود مىدانيم عذر خواه است و از خدا طلب استغفار مىكند!
خلاصه ای از صفحه ۷۷ و ۷۸.
براى تقويت توجه و دورى از غفلت بايد روزانه به طور مرتب برنامهاى داشته باشيم كه طبيعت آن به گونهاى باشد كه ما را به ياد خدا بيندازد. اين برنامه مىتواند، دعا، قران، ذكر، نماز شب و چيزهايى از اين قبيل باشد. به هرحال بايد چنين برنامه منظمى در زندگى روزانه انسان وجود داشته باشد. اين كار عامل مهمى براى گرفتار نيامدن در دام غفلت است. خداى متعال نيز كه در شبانه روز پنج نماز واجب براى ما مقرر فرموده از همين رو است كه مىداند اگر چنين برنامه منظم و روزانهاى نباشد انسان غافل مىشود. اما علاوه بر نمازهاى واجب، انسان بايد يك برنامه عبادت مستحبى منظم هم داشته باشد. كمترين حدش اين است كه مثلاً مقيّد باشد نمازهايش را اول وقت بخواند. نماز واجب است، اما اول وقت خواندن مستحب است. از مستحباتى هم هست كه بسيار بر آن تأكيد شده است. اگر انسان خود را مقيّد به نماز اول وقت كرد، كم كم اين كار برايش ملكه مىشود و اولِ وقت نماز، خود به خود به ياد خدا مىافتد. در حالى كه اگر در اوقات متفاوتى از روز نمازش را بخواند چنين حالتى برايش ايجاد نخواهد شد.
صفحه ۱۱۰.
يكى از جاهايى كه زمينه خوبى فراهم است كه شيطان بتواند انسان را فريب دهد، زمانى است كه انسان وظيفه و تكليفى را انجام داده باشد، به خصوص اگر آن تكليف، نيرو و توان ويژهاى را هم از انسان گرفته باشد. در چنين حالى انسان مايل است دمى بياسايد و به اصطلاح، نفسى بكشد. اين زمانِ فترت، فرصت خوبى است براى شيطان كه به وسوسه انسان بپردازد. مثلاً وقتى انسان نماز مىخواند ـ حتى همين نمازهاى ما كه معمولاً از اول تا آخرش توأم با غفلت است! - همين كه نمازش تمام مىشود فوراً مىخواهد رويش را از سمت قبله برگرداند و به دور و بر خود نگاه كند، ببيند چه خبر است! اين دو سه دقيقهاى كه در حال نماز بود و نمىتوانست به اين طرف و آن طرف نگاه كند، گويى در زندان بوده و الآن كه نماز تمام شده، احساس آزادى و رهايى مىكند! حال تصور كنيد كسى را كه طىّ چند روز، اعمال نسبتاً سنگين حج را انجام داده و كارهاى خاصى نيز بر او حرام بوده و از
1. احزاب (33) 41ـ42.
2. آل عمران (3)، 41.
3. بقره (2)، 201.
انجام آنها منع داشته است؛ اكنون كه اعمال حج تمام مىشود و از احرام بيرون مىآيد، عجله دارد كه به سرعت سراغ كارهايى برود كه در حال احرام بر او حرام بوده است؛ مثلاً خودش را در آينه نگاه كند، عطرى بزند و... . اين جا است كه از حرص و ولع، و سنگينى تكليفى كه در اين چند روز بر روى دوشش بوده، اين خطر وجود دارد كه يك باره به كلى از ياد خدا غافل شود و با سرعت هرچه تمامتر به سوى مظاهر دنيا بشتابد و تمام توجهش به آنها جلب شود. اين آمادگى روحى در انسان هست و شيطان هم فرصت را مغتنم مىشمرد و به سراغ انسان مىآيد. از اين رو آيه شريفه به حاجيان توصيه مىكند كه پس از اتمام اعمال حج ياد خدا را فراموش نكنند بلكه با قوّت و شدت بيشتر به آن اهتمام ورزند:فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً.
خلاصه از صفحه ۱۱۹ و ۱۲۰.
افراد عادى معمولاً وقتى ياد خدا مىكنند توجه آنها به يك اسم يا صفت از اسما و صفات الهى جلب مىشود. مثلاً ما غالباً به
اسما و صفاتى از قبيل: خالقيت، رازقيت، رحمانيت و غفاريت خدا توجه داريم و مثلاً مىگوييم:اى خداى مهربان،اى خالق من،اى بخشاينده گناهان و... . اما كسانى هم هستند كه توجه آنها به «ذات» خدا است و چون ذات خدا در عين وحدت، مستجمع جميع اسما و صفات كماليه است، از اين رو در توجه به ذات، صفت يا اسم خاصى مطرح نيست و ذات به عنوان مجمع تمام اسما و صفات مورد توجه است. چنين توجهى قطعاً بسيار شديدتر از توجهى است كه فقط خدا را مثلاً با وصف بخشندگى گناه لحاظ كرده است. توجه به خود ذات چون توجهى بسيار شديد و قوى است، آثار آن هم با اثر يادهاى امثال ما بسيار متفاوت است. نقل كردهاند اميرالمؤمنين(عليه السلام) به هنگام نماز آن چنان متوجه ذات اقدس الهى بود كه تير را از پاى آن حضرت بيرون كشيدند بدون آنكه اميرالمؤمنين(عليه السلام) متوجه اين امر شوند!( ارشاد القلوب جلد ۲ صفحه ۲۱۷) نبايد چنين چيزهايى را بعيد بدانيم. قرآن مىفرمايد، زن هاى مصرى كه فقط جمال بندهاى از بندگان خدا را ديده بودند، چنان تمام توجهشان به جمال حضرت يوسف جلب شده بود كه همگى دست خود را بريدند بدون آنكه متوجه اين كار شوند!
صفحه ۱۲۰.
مرحوم مطهرى يك بار خدمت يكى از اولياى خدا رسيده بود و اين بحث مطرح شده بود كه چه كنيم معرفت خود را نسبت به خداوند بيشتر كنيم و توجه و حضور قلب ما در عباداتمان بيشتر شود. آن ولىّ خدا از مرحوم مطهرى سؤال كرده بود، شما وقتى كه نماز مىخوانيد چگونه توجه و حضور قلب خود را حفظ مىكنيد؟ مرحوم مطهرى پاسخ داده بود، سعى مىكنم از ابتدا تا انتهاى نماز، به معانى الفاظ و اذكارى كه بر زبان مىآورم توجه داشته باشم تا از اين راه حضور قلب پيدا كنم. آن بزرگ فرموده بود، شما كه از اول تا آخر نماز تمام توجهت به الفاظ و معانى است، پس كىْ به خدا توجه مىكنى؟!
مطلب بسيار بلندى است و نشان مىدهد امثال ما تا چه حد با مقامات اولياى الهى فاصله
داريم. به هر حال مراتب توجه و ذكر خدا بسيار متفاوت است و ما بايد سعى كنيم از اين مراتب پايين ذكر كمى خود را تعالى بخشيم و از خدا بخواهيم گوشهاى از آن لذت هاى خاص اوليايش را نصيب ما هم بفرمايد.
برخى از ما مرتبه توجه و ذكرمان به حدى پايين است كه مثلاً در نماز از اول اللّه اكبر تا آخر السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته اصلاً حواسمان نيست كه نماز مىخوانيم و تازه وقتى السلام عليكم را مىگوييم يادمان مىآيد كه نماز مىخوانديم! آنهايى كه كمى بهترند از اول تا آخر نماز توجهشان به الفاظ است، به خصوص كسانى كه دقت در قرائت و مسايل تجويد و اين امور دارند. كمى بالاتر آنهايى هستند كه افزون بر لفظ به معانى الفاظ هم توجه دارند. بالاتر از آن، كسانى هستند كه ابتدا معنا را در قلبشان حاضر مىكنند و بعد لفظ را مىگويند. به هر حال اينها نمونه هاى مراتب مختلف ذكر است كه انسان بايد با تمرين، خود را در اين مراتب بالا بكشد.
صفحه ۱۲۱.
در ميان فِرق متصوفه، كسانى هم در زمينه ذكر لفظى و هم در زمينه ذكر قلبى راه افراط و تفريط را پيش گرفتهاند. گروهى از آنان آن چنان بر ذكر لفظى تأكيد مىورزند كه «حلقه هاى ذكر» تشكيل مىدهند و در جلساتى دور هم مىنشينند و با آهنگ و حركاتى خاص اذكارى را
با صداى بلند ساعت ها با هم تكرار مىكنند و اصطلاحاً آن را «ذكر جلىّ» مىنامند. از سوى ديگر نيز برخى فرقه هاى آنها به اذكار لفظى توجهى ندارند و فقط به ذكر قلبى اكتفا مىكنند. خود من برخى از اينها را ديدهام كه نماز مىخوانند بدون آنكه از اول تا آخر نماز لبشان حركت كند و چيزى بگويند! تمام اجزاى نماز را از قرائت گرفته تا سجده و ركوع، همه را با سكوت كامل انجام مىدهند. دليلى هم كه براى اين كار مىآورند اين است كه ذكر لفظى فقط براى اين است كه دل توجه پيدا كند، وقتى دل ما توجه داشت ديگر ذكر لفظى لزومى ندارد، بلكه اصلاً مانع و مزاحم نيز هست!
از ديدگاه معارف اهل بيت(عليهم السلام) هر دوى اين گرايش ها انحراف است. با مراجعه به قرآن و روايات، مىبينيم اذكار خاصى تعيين و بر گفتن آنها تأكيد شده است. حتى در برخى روايات تأكيد شده كه عين همان لفظى كه حضرت فرموده، بى هيچ كم و زيادى بايد گفته شود؛ نمونه آن، روايتى است كه مرحوم علامه مجلسى در بحار آن را نقل كرده است. بر حسب اين روايت، عبدالله بن سنان از امام صادق(عليه السلام) نقل مىكند كه آن حضرت فرمودند: به زودى شبهه هايى به شما روى مىآورد در حالى كه امام و راهبرى كه شما را هدايت كند در ميان شما نخواهد بود. از آن شبهه ها نجات نمىيابد مگر كسى كه «دعاى غريق» را بخواند. عبداللّه بن سنان مىگويد، عرض كردم دعاى غريق چگونه است؟ حضرت فرمودند، چنين مىگويى:يا اَللّهُ يا رَحمانُ يا رَحيمُ يا مُقَلِّبَ الْقُلوبِ ثَبِّتْ قَلْبى عَلى دينِكَ. سپس من دعا را اين گونه خواندم:يا اَللّهُ يا رَحْمانُ يا رَحيمُ يا مُقَلِّبَ الْقُلوبِ وَ الاَْبْصارِ ثَبِّتْ قَلْبى عَلى دينِكَ. حضرت فرمودند، خداوند«مُقَلِّبَ القُلوبِ وَ الاَْبصار» هست، اما دعا را همانگونه كه من گفتم بخوان:يا مُقَلِّبَ القُلوبِ ثَبِّتْ قَلْبى عَلى دينِكَ.1 مىبينيم كه حضرت از اضافه كردن يك كلمه «والابصار» نهى مىكنند و تأكيد دارند ذكر به همان صورتى كه خود فرمودهاند گفته شود.
هم چنين «قرائت» در نماز واجب است و حتماً بايد حمد و سوره را بر «زبان» جارى ساخت. يا تشهد و سلام و ساير اذكار نماز حتماً بايد با زبان ادا گردد و صرف توجه قلبى كافى نيست و تكليف واجب را از گردن انسان ساقط نمىكند.
بنابراين سخنانى نظير اينكه «هدف اصلى توجه قلبى است و اين اذكار مقدمه آن هستند و
1. بحار الانوار، ج 52، باب 22، روايت 73.
اگر كسى بتواند بدون ذكر لفظى، ذكر قلبى داشته باشد همان كافى است» مطالبى باطل است كه گوينده آن يا غافل و جاهل است يا اغراض و اهدافى سوء در سر دارد. اين حرف نظير همان سخن است كه بعضى مىگويند: «دل بايد پاك باشد، تقيّد به دستورات شرع و حلال و حرام مهم نيست!!» در نظر اينان اگر دل انسان پاك باشد هرچه هم گناه و معصيت بكند چندان اهميتى ندارد! شايد شما نيز به افرادى برخورد كرده باشيد كه حكم حجاب را در اسلام مىدانند، ولى با اين وجود، حجاب را رعايت نمىكنند و وقتى به آنها تذكر داده مىشود، مىگويند: دلت پاك باشد!
اعتقادات و سخنانى از اين سنخ، همه باطل و بى اساس هستند. ما نمىتوانيم دين را از پيش خود اختراع كنيم! بلكه بايد متمسّك به كتاب و سنّت باشيم و ببينيم قرآن و اهل بيت(عليهم السلام) چه فرمودهاند و چگونه عمل كردهاند. در خصوص بحث ما شواهد متعددى از كلمات و سيره عملى اهل بيت(عليهم السلام) در دست داريم كه آنان ذكر لفظى را لازم مىدانستند. روايتى از امام صادق(عليه السلام) نقل شده كه آن حضرت در مورد پدر بزرگوارشان امام باقر(عليه السلام) مىفرمايند: پدرم زياد ذكر مىگفت. هنگامى كه در راهى، پياده همراه او بودم ذكر خدا مىگفت... حتى هنگامى كه مردم با او سخن مىگفتند اين امر مانع از ذكرش نمىشد و من پيوسته مىديدم كه زبانش به سقف دهانش چسبيده و «لا اله الا اللّه» مىگويد.1
آيا كسى مىتواند پيرو ائمه اطهار(عليهم السلام) باشد و اين قبيل روايات را ناديده بگيرد؟ توجه و ذكر قلبى ما هر چقدر هم كه قوى باشد از امام باقر و امام صادق(عليه السلام) قوىتر نيست. وقتى آن بزرگواران ذكر لفظى داشتهاند، آيا ما مىتوانيم بگوييم ذكر لفظى لازم نيست و فقط ذكر قلبى كافى است؟!
خلاصه ای از صفحه ۱۲۴ تا ۱۲۶.
فایده ذکر لفظی [ در پاسخ به کسانی که میگویند فقط ذکر قلبی مهم است و ذکر لفظی نیاز نیست]
اولين نكته در مورد ذكر لفظى كه تا حدودى جنبه عرفانى نيز دارد مربوط به اين مسأله است كه هر عضوى از اعضاى بدن بايد بهرهاى از عبادت و بندگى خداوند داشته باشد. عبادت چشم اين است كه به آيات الهى نگاه كند. از اين رو نگاه كردن به آيات قرآن، يا در مكه مكرّمه، نگاه كردن به خانه كعبه عبادت است. حظّ و بهره چشم از عبادت، امورى از اين قبيل است. عبادت گوش اين است كه مثلاً آيات قرآن را بشنود. از اين رو گوش دادن به آيات قرآن عبادت است. بهره دل و قلب از عبادت اين است كه بايد ظرف محبت خدا باشد. در اين ميان زبان نيز بايد بهره خاص خود را از عبادت داشته باشد. حظّ زبان از عبادت اين است كه ذكر خدا را بگويد.
نكته ديگرى كه در مورد حكمت ذكر لفظى مىتوان به آن اشاره كرد، بُعد تربيتى مسأله است. اگر ما بخواهيم به خدا توجه پيدا كنيم و به مرور اين توجه را بيشتر و قوىتر نماييم، بايستى تمرين داشته باشيم. براى تمرين، ذكر زبانى و لفظى بسيار آسانتر از ذكر قلبى است. براى انسان بسيار مشكل است كه توجهش را از تمامى مظاهر دنيا و زندگى باز دارد و فقط متوجه خدا شود. انجام اين كار براى انسان هاى عادى، حداكثر چند دقيقه يا يكى دو ساعت در شبانه روز ممكن است. درس خواندن، مطالعه كردن، كسب و كار، كمك به ديگران و نيازهاى برادران ايمانى را رفع نمودن و امثال اين امور، همه و همه، كارهايى هستند كه ما روزانه بايد به آنها بپردازيم؛ و توجه قلبى داشتن به خدا در حين همه اين امور، كارى بس مشكل است. بسيارى از ما حتى در نمازمان كه وقت اختصاصى توجهمان است، فقط همان چند لحظه اول نماز و هنگام گفتن اللّه اكبر و بسم اللّه الرحمن الرحيم حضور قلب داريم و بعد از آن حواسمان پرت مىشود و تا آخر نماز از ياد خدا و نماز غافل مىشويم! بنابراين براى ما افراد عادى، راحتتر همان ذكر لفظى است. اگر انسان خودش را به ذكر لفظى عادت دهد، كم كم زمينهاى مىشود كه در هنگام گفتن ذكر لفظى به معناى آن هم توجه كند و خلاصه به تدريج اين ذكر لفظى وسيله و راه خوبى براى توجه و ذكر قلبى مىشود. از اين رو است كه ذكر لفظى مىتواند طريق و ابزارى خوب براى توجه قلب، به خصوص براى افراد مبتدى در اين راه باشد.
صفحه ۱۲۶ و ۱۲۷.
اولين نكته در مورد ذكر قلبى اين است كه نبايد فراموش كنيم كه اين توجه و ياد قلبى است كه اصالت دارد و اگر تمام عمر ما هم به ذكر لفظى صرف شود در حالى كه ذرهاى توجه و حضور قلب در آن نباشد، قطعاً هيچ اثرى در تكامل روح ما نخواهد داشت.
علاوه بر اينكه اساس ذكر، ذكر قلبى است، يكى از امتيازات بزرگ ذكر قلبى نسبت به ذكر لفظى اين است كه ريا در آن راه ندارد. يكى از مشكلات بزرگى كه بر سر راه تكامل بسيارى از ما وجود دارد و اعمال ما را فاسد و بى اثر مىكند مسأله ريا و خودنمايى است. اين مشكل در مورد اعمال و عباداتى كه نمود ظاهرى ندارند تا حدود زيادى خود به خود منتفى است؛ مثلاً روزه از اين سنخ عبادات است. روزه چون هيچ نمود ظاهرى ندارد، لذا تا خود انسان به كسى نگويد كه روزه است، ديگران از روزه دارى او خبردار نمىشوند. ذكر قلبى نيز همين امتياز را دارد. ما در ظاهر مثلاً به درخت يا گل يا آسمان نگاه مىكنيم، اما در باطن، تحت تأثير زيبايى گل و گياه يا بزرگى آسمان، تسبيح خدا را مىگوييم و در انديشه عظمت و بزرگى خدا هستيم. كسى كه از بيرون نگاه مىكند، مىپندارد ما مشغول تماشاى گل هستيم، اما از
1. بحار الانوار، ج 87، باب 12، روايت 17.
2. همان، ج 96، باب 36، روايت 4.
درون ما بى خبر است. اين امتياز ذكر قلبى نسبت به ذكر لفظى است. ذكر لفظى را اگر بلند بگوييد ديگران مىشنوند و اگر آهسته هم بگوييد ديگران از به هم خوردن لب هايتان مىفهمند كه مشغول ذكر گفتن هستيد؛ مگر اينكه انسان در خلوت و تنهايى مشغول ذكر شود. در هر صورت، راه نداشتن ريا در ذكر قلبى امتيازى براى آن محسوب مىشود.
صفحه ۱۲۸.
زمان و مكان، يادآور خداوند
از جمله چيزهايى كه مىتواند «مذكِّر» و ياد آورنده خدا براى ما باشد «زمان» و «مكان» است.
درست است كه همه زمان ها و مكان ها مخلوق خداوند هستند، اما برخى از زمان ها و مكان ها به دليل نسبت ويژهاى كه با خدا دارند، بر ساير زمان ها و مكان ها شرافت پيدا كردهاند. همه زمين ها را خدا خلق كرده و انتساب به خدا دارد، اما كعبه و خانه خدا انتسابى خاص و شرافتى ويژه دارد:جَعَلَ اللّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنّاسِ؛( سوره مائده آیه ۹۷) خداوند [زيارت]خانه كعبه را وسيله به پاداشتن [مصالح] مردم قرار داده است.
[ همچنین زمان های خواص شرافت ویژه پیدا کردهاند مثل زمان های نماز های پنجگانه در اول وقت]...
در هر حال همان طور كه زمين و آسمان و ماه و خورشيد و كوه و دريا مىتوانند به عنوان آيات الهى توجه ما را به خدا جلب كنند، زمان ها و مكان هاى خاصى نيز وجود دارند كه از چنين زمينه و استعدادى برخوردارند. حتى گاهى برخى نشانه هاى اعتبارى و قراردادى مىتوانند اين خاصيت را داشته باشند. مثلاً هركس از دور گنبد طلاى حرم مطهر رضوى را مشاهده مىكند ناخودآگاه به ياد خدا و معنويات مىافتد. يا مثلاً براى مساجد معمولاً گنبد يا مناره درست مىكنند. گنبد و مناره تكويناً يادآور خدا نيست، اما چون قرارداد و اعتبار كردهاند كه اينها نشانه مسجد باشد و مسجد خانه خدا است، از اين رو انسان با ديدن آن به ياد خدا مىافتد. يا كسانى كه به قم مىآيند، به نزديكى هاى قم كه مىرسند با ديدن گنبد طلاى بارگاه حضرت معصومه(عليها السلام) اين معنا در ذهنشان تداعى مىشود كه يكى از بندگان شايسته خدا در اين جا مدفون است و به اين طريق به ياد خدا مىافتند. اصولا شعاير مذهبى همه همين گونه اند.
صفحه ۱۳۸ و ۱۳۹.
معرفت اگر بخواهد در زندگى و رفتار و كردار ما تأثير داشته باشد، بايد معرفتى زنده و آگاهانه باشد. علمى كه در گنجينه معارف ما هست اما در سطح توجه ذهن ما نيست و فقط هر از چند گاهى و در مواقع لزوم به آن توجه مىكنيم، منشأ اثر زيادى نخواهد بود. چنين معرفتى بود و نبودش چندان تفاوتى ندارد. معرفتى منشأ اثر است كه همواره مورد توجه و التفات و آگاهى ما باشد. يكى از اسرار اينكه در عبادات شرعى بر تكرار الفاظ و مفاهيم تأكيد گرديده، همين است كه اين دانسته ها هميشه در سطح توجه ذهن ما وجود داشته باشند. مثلاً در مورد ذكر «الله اكبر» يك فرض اين است كه ما در عمرمان فقط يك بار به اين مسأله توجه كنيم و با دليل و برهان ثابت نماييم كه خداوند از همه چيز بزرگتر است، يا خدا بالاتر و بزرگتر از آن است كه توصيف گردد و حقيقت صفات او قابل درك باشد. اين «الله اكبر» چندان تأثيرى بر روح و شخصيت و رفتار ما نخواهد داشت. فرض ديگر اين است كه در هر روز چندين بار و حتى در هر نماز چند بار آگاهانه و با توجه، اين ذكر را تكرار كنيم. اين «الله اكبر» تأثيراتى بسيار محسوس در زندگى ما خواهد داشت. از همين رو خداى متعال كه خواهان تكامل انسان است اين فرض دوم را انتخاب كرده است. در نماز، ما در ابتداى آن «الله اكبر» مىگوييم. به هنگام رفتن ركوع نيز مستحب است آن را تكرار كنيم. پس از سر برداشتن از ركوع نيز همين طور. پس از سجده و براى سجده دوم نيز همين طور. در تسبيحات اربعه، و خلاصه، موارد متعددى، در يك نماز اين ذكر تكرار مىشود.
ذهن و ذهنيت ما پيوسته در حال تغيير است. پيوسته معلوماتى بر روى معلومات قبلى مىآيد و برف انبار مىشود، به گونهاى كه پس از مدتى، معلومات اوليه كاملاً از سطح توجه ما خارج مىگردد. براى اينكه چنين مسألهاى پيش نيايد، بايد دانسته هاى داراى اولويت را مرتّباً تكرار كنيم. اين فلسفه، در تشريع نماز، كه هر روز و آن هم روزى چند نوبت واجب شده، به خوبى قابل درك است. اين تكرارها باعث مىشود كم كم آن دانسته در ذهن ما رسوخ يابد و همواره مورد توجّه و التفات باشد. آيه شريفه اواخر سوره آل عمران نيز به همين مطلب اشاره دارد، آن جا كه مىفرمايد: الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ؛1 آنان كه خدا را [در همه حال]، ايستاده و نشسته و به پهلو آرميده، ياد مىكنند.
1. آل عمران (3)، 191.
انسان به هر حال از اين سه حالت خارج نيست؛ يا نشسته يا ايستاده و يا خوابيده است. بنابراين معناى اينكه كسى در حال ايستاده، نشسته و خوابيده به ياد خدا باشد، اين است كه در همه احوال به ياد خدا است؛ يعنى ذكر و ياد خدا برايش «ملكه» شده و هيچگاه از سطح توجه ذهن او خارج نمىشود.
پس به طور خلاصه، در مورد تقويت عنصر اولِ ايمان، يعنى شناخت، دو فعاليت عمده لازم است: يكى به دنبال براهين و دلايل روشنتر و متقنتر بودن و دوم، زنده و خودآگاه نگاه داشتن آن معرفت.
خلاصه ای از صفحه ۲۲۲ تا ۲۲۴.
در آيهاى ديگر مىفرمايد:ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواى أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ؛1سرانجام كار آنان كه بسيار به اعمال زشت و كردار بد پرداختند اين شد كه آيات خدا را تكذيب و تمسخر كردند. آرى، سرانجام گناه و زشت كردارى، تكذيب و تمسخر آيات الهى است. كسانى كه گناه روى گناه انجام مىدهند و توبه نمىكنند، كم كم كارشان به جايى مىرسد كه نه تنها ميل و رغبتى به حركت به سوى خدا ندارند، بلكه به مقابله با خدا برخاسته، آيات او را تكذيب كرده و به سخره مىگيرند! از علايم نزديك شدن به چنين حالتى، مثلاً، اين است كه انسان اگر بخواهد دو ركعت نماز بخواند مانند كوهى برايش سنگين است! اگر ساعت ها به تماشاى فيلم و صحبت هاى بى فايده و بذله گويى مشغول باشد خسته نمىشود، اما دو دقيقه نماز در نظرش آن چنان است كه گويى مىخواهد كوهى را جابه جا كند. به تعبير قرآن كريم:وَ إِنَّها لَكَبِيرَةٌ إِلاّ عَلَى الْخاشِعِينَ؛2 و به راستى كه آن [نماز]گران است، مگر بر فروتنان.اين حالت به سبب گناهانى است كه انسان مرتكب مىشود.
صفحه ۲۵۲.
مهم ترين عملى كه مىتواند انسان را به خداى متعال نزديك كند نماز است. خود ما هر روز چندين مرتبه بر اين امر شهادت مىدهيم:حَىَّ عَلى خَيْرِ الْعَمَلِ؛بشتابيد براى بهترين كار. شايد واقعاً تا به حال به اين مسأله توجه نكردهايم و سال ها است كه بدون تأمل در مفاد اين جمله آن را تكرار كرده ايم. آيا به راستى باورمان هست كه نماز بهترين كار است؟! ما كه تا به حال بارها تكرار كرده ايم: «حَىَّ عَلَى الفَلاحِ؛بشتابيد براى رستگارى» آيا واقعاً تا به حال به
اين معنا توجه كردهايم كه نماز مىتواند ما را به آن سعادت و رستگارى كه براى رسيدن به آن بى تاب هستيم، برساند؟! آرى، همين نمازى كه به سادگى از كنار آن عبور مىكنيم، بهترين كارها و كليد رستگارى ما است!
صفحه ۲۷۲.
«حقيقت عبادت اين است كه انسان در مقابل معبود حقيقى، همه چيز خود را تسليم كند». اشكال بزرگ و مانع اساسى تكامل بسيارى از ما اين است كه ما در مقابل خدا، براى خودمان
نوعى «ربوبيت» و «صاحب اختيارى» قايل هستيم. البته اين مطلب را به ظاهر و لفظ بيان نمىكنيم، اما حقيقت آن به صورتى مكتوم و مخفى در نهاد ما وجود دارد و اثرش را مىتوانيم در اعمال و كردار خود مشاهده كنيم. ما فكر مىكنيم خودمان كسى هستيم، قدرت و هوش و استعدادى داريم و صاحب مال و ثروتى هستيم. به خصوص اگر مقام و موقعيت اجتماعى نيز داشته باشيم، احساس «انانيت» و «استقلال» به اوج خود مىرسد. ما در مقابل خداوند براى خود خواسته ها و اراده هايى قايليم و حتى بسيارى از اوقات خواسته و اراده خود را بر خواست و اراده خداى متعال ترجيح مىدهيم!أفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ؛1 پس آيا ديدى كسى را كه هوس خويش را معبود خود قرار داده است؟ آرى، بسيارى از ما به جاى «خداپرستى» به «خودپرستى» مشغوليم و به جاى آنكه «تسليم خدا» باشيم، «تسليم خود» و هواى نفس خويش هستيم! صرف نظر از تعدادى بسيار محدود و انگشت شمار، مرتبهاى از «هواپرستى» در همه ما وجود دارد:وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ؛2و بيشترشان به خدا ايمان نمىآورند جز اينكه [با او چيزى را]شريك گيرند. در اكثر مردم شائبهاى از شرك وجود دارد و «خداپرستى» با «خودپرستى» همراه است.
اكنون مىگوييم، فلسفه اساسى نماز اين است كه ما اين «خودپرستى»ها را كنار بگذاريم و همه وجودمان را تسليم خدا كنيم و از «خود» و هر چيز ديگرى، رويمان را تنها به سوى «خدا» بگردانيم:وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ؛3من از روى اخلاص، پاك دلانه روى خود را به سوى كسى گردانيدم كه آسمان ها و زمين را پديد آورده است؛ و من از مشركان نيستم.آرى، نماز وسيلهاى است براى آنكه انسان متواضعانه در برابر خداى متعال بايستد و بر آستان او سر بر خاك بگذارد و تسليم محض خدا شدن را تمرين كند. نماز ميدان تمرين و سكّوى پرشى است براى آنكه انسان همه چيز خود و زندگى و مرگ خويش را براى خدا قرار دهد و تسليم او كند:قُلْ إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ؛4بگو: «در حقيقت؛ نماز من و [ساير]عبادات من و زندگى و مرگ من، براى خدا، پروردگار جهانيان است.»آرى، نماز تمرين تسليم است. نماز براى آن است كه حقيقت
1. جاثيه (45)، 23.
2. يوسف (12)، 106.
3. انعام (6)، 79.
4. انعام (6)، 162.
عبوديت كه همان تسليم است در انسان پرورش يابد و به آن جا برسد كه نه به زبان، بلكه به دل و با تمام وجود بگويد:أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلّهِ؛1 من خود را تسليم خدا نموده ام.
اين كه انسان همه هستى خود و متعلّقات خويش را به خدا بازگرداند و اعتراف كند كه هيچ يك از اينها از آنِ من نيست و همه متعلّق به تو است و بايد در اختيار تو باشد و در راه تو صرف شود، حقيقتى است كه در نماز تمثّل و تجسّم پيدا مىكند. نماز اين حالت را در انسان تقويت كرده و پرورش مىدهد. نماز براى آن است كه انسان ظاهر و باطن خود را متوجه خدا كند؛ از همين رو است كه حتى از نظر ظاهرى نيز دستور داده شده كه نمازگزار روى خود را به سوى قبله كند:وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً؛2من از روى اخلاص، پاك دلانه روى خود را به سوى كسى گردانيدم كه آسمان ها و زمين را پديد آورده است. بسيارى از حركات ظاهرى كه رنگ و بوى بندگى در آنها كاملاً مشهود است، در نماز پيش بينى شده است؛ ايستادن با احترام عبد در برابر مولا، خم شدن و تعظيم كردن، بر خاك افتادن و سجده كردن، دست ها را براى عرض حاجت بلند كردن (قنوت) و همه چيز را پشت سر انداختن به هنگام گفتن تكبيرة الاحرام. اذكار و قرائت هاى نماز نيز يا عرض حاجت و نياز بنده به مولا است يا شكر و سپاس بنده در برابر مولا و يا مدح و ثناى بنده از مولا. از اين رو ظواهر نماز، از افعال و اذكار، طورى طراحى شده كه اظهار عبوديت محض و تسليم كامل در برابر خدا باشد.
خلاصه ای از صفحه ۲۷۳ تا ۲۷۵.
در روايات ما آمده است كه:اَلصَّلوةُ معراج المؤمن؛1نماز معراج مؤمن است؛ پس چرا ما سال ها نماز مىخوانيم و حتى يك بار نيز احساس نمىكنيم به معراج رفته باشيم؟! قرآن مىفرمايد:إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ؛2همانا نماز از كار زشت و ناپسند باز مىدارد؛ پس چرا ما عمرى است نماز مىخوانيم، ولى هنوز اين همه مرتكب گناه و اعمال زشت مىشويم؟! و ده ها اثر ديگر كه در آيات و روايات ذكر شده، ولى ما آن را در خود نمىبينيم.
پاسخ اين است كه ما «نماز» نمىخوانيم. آنچه ما به جا مىآوريم صورت ظاهرش شبيه نماز است و ما تنها اداى نماز را در مىآوريم! كسى كه وقتى «السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته» مىگويد تازه يادش مىآيد كه نماز مىگزارده است، آيا به راستى «نماز» خوانده است؟! بسيارى از ما مسايلى را كه در فرصت هاى ديگر نمىتوانيم به آنها فكر كنيم به وقت نماز موكول مىكنيم تا در حين نماز به تحليل و بررسى آنها بپردازيم! اگر مثلاً بخواهيم پس از نماز مغرب و عشا درس بگوييم، چون فرصت مطالعه و تأمل نداشته ايم، نماز مغرب و عشا را مغتنم مىشماريم و با مرور مطالب در ذهنمان خود را براى درس آماده مىكنيم! بسيارى از كسانى كه اهل معامله و كسب و كار هستند، در حين نماز به حساب طلب كارى ها و بدهكارى ها و چك و سفته هايشان رسيدگى مىكنند! آيا به راستى اينها نماز است كه ما مىخوانيم؟!!
نمازهايى كه ما مىخوانيم نه تنها موجب تكامل ما نمىشود، كه ما بايد از آنها توبه كنيم! گناهانمان كه جاى خود دارد، ما بايد از عبادت ها و نمازهاى خودمان به درگاه خداى متعال توبه و استغفار كنيم! اگر كسى در پيش ديگران، براى تعريف از شما الفاظ و عباراتى بگويد كه
1. بحار الانوار، ج 82، باب 2، روايت 1.
2. عنكبوت (29)، 45.
خودش هم نمىفهمد، آيا اين مدح شما است يا آن را توهين و استهزاى به خود تلقى مىكنيد؟! اگر كسى كه به شما عرض ارادت مىكند و «مخلصم» و «ارادت دارم» مىگويد، شما از قلب و دلش آگاه باشيد و بدانيد كه حواسش كاملاً در جايى ديگر است و به معناى يك كلمه از حرف هايى هم كه مىزند توجه ندارد، چه برخوردى با او مىكنيد؟! اگر كسى در حالى كه با شما سخن مىگويد، رويش را به سويى ديگر كرده و مرتب بالا و پايين و چپ و راست را نگاه كند، آيا آن را بزرگ ترين اهانت و بى احترامى به خود تلقى نمىكنيد؟! به راستى عبادت ها و نمازهاى ما «اهانت» است يا «عبادت»؟! در روايتى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده است كه حضرت مىفرمايند: آيا كسى كه چنين نمازى مىخواند، نمىترسد از اينكه خداى متعال او را به صورت الاغى مسخ نمايد؟!1
اگر انسان در حالى كه در نماز به زبان «اللّه اكبر» مىگويد و به بزرگتر بودن خداوند از هر چيز ديگرى گواهى مىدهد، در ذهن و قلبش به كسى و چيزى ديگر اميد دوخته؛ اين بدان معنى است كه آن كس يا چيز را مهمتر و بزرگتر از خدا مىداند. آن گاه آيا اين ـ نعوذ بالله ـ به بازى گرفتن و مسخره كردن خدا نيست؟!! اگر كسى در مورد ما شروع كند به تعريف و تمجيد كردن، در حالى كه ما يقين داريم هيچ اعتقادى به حرف هايش ندارد، آيا اين كار او را جز مسخره كردن بر چيز ديگرى حمل خواهيم كرد؟! و آيا كسى كه به زبان «اللّه اكبر» مىگويد و در آن حال خداوند قلب و دلش را مىبيند كه واقعاً معتقد به اين امر نيست، آيا استحقاق آن را ندارد كه او را به صورت الاغى مسخ كند؟! ما وقتى با فردى عادى و معمولى هم صحبت مىكنيم، صورتمان را رو به سويى ديگر نمىكنيم؛ آيا ـ نعوذ بالله ـ خداى متعال به اندازه يك انسان معمولى ارزش ندارد كه ما به هنگام نماز و در حالى كه با او سخن مىگوييم، روى دلمان به هر سمت و سويى هست جز خدا؟!! به راستى كه ما به عدد سال هايى كه نماز خوانده ايم، بايد به درگاه خدا زارى و تضرع كنيم و از خدا بخواهيم كه ما را از بابت نمازهايمان ـ آرى، نمازهايمان، نه گناهانمان! ـ ببخشد و بيامرزد؛ عبادت هايى كه نه عبادت، بلكه سراسر اهانت و استهزا بوده است.
1. بحار الانوار، ج 84، باب 15، روايت 3. متن روايت اينچنين است: لاتلتفتوا فى صلوتكم فانه لا صلوة لملتفت و قال(صلى الله عليه وآله) اما يخاف الذى يحول وجهه فى الصلوة ان يحول اللّه وجهه وجه حمار.
بنابراين، اينكه ما از نمازهايمان بهرهاى نمىبريم و رشد و تكاملى از ناحيه آن در خود احساس نمىكنيم علتش اين است كه نمازهاى ما واقعاً نماز نيست. اميدواريم كه دست كم مسقط تكليف باشد! حداكثر اثر نماز امثال بنده اين است كه در قبر و قيامت مؤاخذه نمىشويم كه چرا نماز نخوانده ايم، اما هيچ بهره تكاملى و معنوى از آن نمىبريم.
حقيقت و روح نماز همان توجهات قلبى است و بدون آن، نماز كالبدى مرده است. آيا از كالبد مرده اميد حركت و تأثيرى هست؟!
خلاصه ای از صفحه ۲۷۶ تا ۲۷۸.
چگونه امیرالمومنین روزانه هزار رکعت نماز میخواند؟
اگر كارى مهمتر از نماز بود انبيا و اولياى الهى به همان بيشتر از هر چيز اهميت مىدادند. چرا اميرالمؤمنين على(عليه السلام) از ميان همه كارها و عبادات، نماز را انتخاب كرده بود و در شبانه روز هزار ركعت نماز مىخواند؟! نمازى كه ظاهرش جز تكرار چيزى بيش نيست؟ تكرار پارهاى الفاظ و حركات. اين تكرار، هر روز و روزى هزار مرتبه در زندگى على(عليه السلام) چه مفهومى و چه پيامى مىتواند داشته باشد؟! چرا آن حضرت مقيّد بود حتماً اين هزار ركعت ترك نشود و حتى در حال حركت كردن، شخم زدن و آب از چاه كشيدن نيز نوافلش را مىخواند و قرآن تلاوت مىكرد؟! مىدانيم كه نمازهاى مستحبى بسيارى از شرايط نماز واجب را ندارد؛ استقبال قبله، آرامش بدن، خم شدن و سر به مهر گذاشتن براى ركوع و سجده، و بسيارى چيزهاى ديگر در آن شرط نيست. از اين رو انسان مىتواند در هر حالى آن را بخواند. شايد بسيارى از هزار ركعت نمازى كه اميرالمؤمنين على(عليه السلام) در شبانه روز مىخواندند به همين صورت بوده است. من خودم علما و بزرگان زيادى را ديدهام كه اين گونه نماز مىخواندهاند. اين مسأله به خصوص در زمان هاى سابق، متداولتر بود؛ چرا كه وسايل نقليه امروزى وجود نداشت و ساعات و دقايق زيادى صرف پيمودن مسير راه مىشد. بسيارى از بزرگان و علما در سابق از اين فرصت استفاده مىكردند و نماز نافله مىخواندند. خدا رحمت كند استاد ما مرحوم علامه طباطبايى را، گاهى ما در خدمتشان، براى جلسه اى، تا جايى مىرفتيم؛ من در بين راه مىديدم كه ايشان مشغول خواندن نماز نافله هستند. يا مرحوم شيخ غلامرضا فقيه خراسانى رضوان اللّه
تعالى عليه از علماى شهر ما، يزد، بود كه بسيارى از اوقات در مسير منزلش تا مسجد يا جاهاى ديگر نماز نافله مىخواند.
صفحه ۲۷۹.
صرفدر حديثى قدسى اين گونه آمده است:اَنَا خَيْرُ شَريك فَمَنْ عَمِلَ لى وَلِغَيْرى فَهُوَ لِمَنْ عَمِلَ لَهُ غَيْرى.3 كسانى كه در كارى مشاركت مىكنند هر كدام سهمى معيّن از سود و درآمد حاصل از آن مىبرند. خداى متعال مىفرمايد، من بهترين شريك هستم؛ چرا كه از تمامى سهم خودم هرچه هم زياد باشد صرف نظر مىكنم و آن را به شريكم مىدهم. اگر شما نمازى خوانديد كه 99 درصد آن براى من و فقط يك درصدش براى مردم بود، من از 99 درصد سهم خودم
3. اصول كافى، ج 2، ص 259.
نظر مىكنم و آن را به مردم مىدهم؛ همه نماز شما از آنِ مردم باشد! هر عبادتى كه اندك سهمى براى غير خدا در آن باشد به همين سرنوشت دچار مىشود و خداوند همه آن را رد خواهد كرد.
صفحه ۲۹۰.
گاهى ريايى بودن عمل حتى بر خود انسان مخفى است و خودش هم خيال مىكند عملش خالص است، در حالى كه در واقع اين گونه نيست. يكى از كارهاى علماى اخلاق اين است كه سعى كنند فرد را به انگيزه هاى مخفى و ناپيدايى كه در عمل هست و خود انسان هم متوجه نيست، توجه دهند. مثلاً اگر نمازى را در مسجد و در حضور ديگران خوانديد، ببينيد اگر ديگران هم نبودند و خودتان تنها در مسجد بوديد همين طور نماز مىخوانديد؟ اگر پاسخ منفى است، بدانيد ريا در نمازتان راه پيدا كرده است. اگر تاريك بود و ديگران نمىتوانستند حالت ايستادن و چهره و ساير حركات شما را در حين نماز ببينند آيا همينگونه كه الآن چراغ روشن است و ديگران حركات شما را مىبينند رفتار مىكرديد؟ اگر پاسخ منفى است نشانه ريايى بودن عمل است. اگر هميشه در جايى معيّن از مسجد نماز مىخوانده ايد، آيا چنانچه روزى نتوانيد در آن مكان مشخص نماز بخوانيد ناراحت نمىشويد؟ اگر ناراحت مىشويد، نشانه اين است كه عمل خالص نيست، بلكه «كجا» بودن عمل هم در كار شما تأثير دارد! در خصوص همين مسأله مرحوم حاج ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى رضوان الله عليه در كتاب «اسرار الصلوة» اين قضيه را نقل كردهاند كه:
يكى از بزرگان سال ها در نماز جماعت يكى از علماى بزرگ شركت مىكرد و هميشه در صف اول در جايى خاص مىايستاد. يك روز هنگامى به نماز رسيد كه صف اول پر شده بود و ديگر در آن صف و در آن مكان خاص، جايى براى او نبود. به ناچار در جايى ديگر ايستاد. در حين نماز احساس كرد از اينكه در اين صف و در اين مكان نماز مىخواند خجالت مىكشد؛ چرا كه مردم هميشه او را در صف اول مىديدند و امروز، مثلاً، در صف دوم مىبينند و اين، به قول معروف، براى او افت دارد. از اين رو پيش خودش مىديد كه خجالت مىكشد! مرحوم حاج ميرزا جواد آقا ملكى نقل كرده كه بعد از اين قضيه، آن مرد بزرگ سى سال نمازش را اعاده كرد و گفته بود، تا امروز نمىدانستم نمازم را به اين قصد خواندهام كه مردم مرا در صف اول ببينند! امروز ديدم از ايستادن در صف دوم خجالت مىكشم، فهميدم كه نيتم خالص نبوده و غير خدا هم در آن دخيل بوده است. اگر خالص براى خدا بود، نبايد صف اول و دوم هيچ تفاوتى براى من داشته باشد. خداى صف دوم همان خداى صف اول است و هيچ فرقى نمىكند!
اگر مثلاً كسى امام جماعت است و در نماز اشتباهى كرد و ديد در اثر اين اشتباه خجالت كشيده و عرق شرم بر پيشانىاش نشسته، علامت آن است كه حضور و عدم حضور مردم برايش مهم است. اگر مردم نبودند از اشتباهش خجالت نمىكشيد، اما حالا كه مردم هستند خجالت مىكشد؛ و اين مرتبهاى از مراتب ريا است. اگر انسان هر روز با دوستش به مسجد مىرفته و امروز دوستش كار دارد و نمىآيد، و او هم چون دوستش نمىآيد امروز به مسجد نرود، معلوم مىشود روزهاى قبل هم قصدش خالص نبوده، بلكه آمدن دوستش نيز دخالت داشته است.
صفحه ۲۹۱ و ۲۹۲.
در زمينه بلند همتى، داستان هايى از بزرگان و علما وجود دارد كه تأمل در آنها براى ما بسيار مفيد و مؤثر است. در اين باره، داستانى از مرحوم شيخ انصارى نقل شده كه بسيار شنيدنى است. نقل مىكنند روزى شيخ در هواى گرم تابستان نجف، از درس به خانه مىآيد. درجه حرارت هواى نجف در تابستان ها به 50 درجه مىرسد! مرحوم شيخ بسيار تشنه بوده و مقدارى آب از اهل خانه طلب مىكند. آن زمان ها هنوز از يخچال و فريزر و دستگاه هاى خنك كننده خبرى نبود. در خانه هايى كه مثلاً مجهز بودند، سرداب هايى بود كه گودى زيادى داشت. كوزه هاى آب را با طناب داخل اين سرداب ها آويزان مىكردند تا خنك شود. شيخ انصارى در گرماى تابستان، خسته و تشنه وارد خانه شده و آب طلبيده است. تا رفتند آن مشربه را بالا بكشند و براى شيخ آب بياورند كمى طول كشيد. شيخ انصارى با خود مىگويد، حال كه كارى ندارم خوب است تا آب بياورند دو ركعت نماز بخوانم. آرى، بزرگان از وقتشان اين گونه استفاده مىكردند. برخى از ما وقتى كارى نداريم، مىگوييم، برويم جدول روزنامه حل كنيم يا فيلم و كارتون تماشا كنيم! در هر حال، شيخ در حال تشنگى و با لب هاى خشك مشغول نماز مىشود. در نماز حالى به شيخ دست مىدهد و پس از حمد مشغول خواندن يكى از سوره هاى طولانى قرآن مىشود. از اين رو نمازش طول مىكشد. وقتى نماز تمام مىشود در اثر حرارت هوا، آب گرم شده بوده و شيخ انصارى همان آب گرم را مىخورد و دنبال كارش مىرود! آرى، لذتى كه از نماز براى شيخ انصارى حاصل مىشود تشنگى و خستگى را از ياد او مىبرد!
صفحه ۳۰۷.
ائمه معصومين(عليهم السلام) حالاتى بسيار عجيب در نمازشان داشتهاند. آنان در حين نماز به هيچ چيز جز خدا توجه نداشتند. اين داستان در مورد حضرت اميرالمؤمنين على(عليه السلام) معروف است كه تيرى به پاى آن حضرت فرو رفته بود و نمىتوانستند آن را از پاى ايشان بيرون بياورند. آن روزها مثل امروزه داروهاى بيهوشى و بى حس كننده وجود نداشت؛ از اين رو بيرون آوردن آن تير بسيار مشكل بود. صبر كردند تا زمانى كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) به
نماز ايستادند و در آن حال تير را از پاى ايشان بيرون كشيدند بدون آنكه آن حضرت متوجه اين امر شوند و دردى را احساس كنند.1 شايد تصور اين امر براى ما كمى، دشوار باشد؛ اما على(عليه السلام) كه سهل است و جاى خود دارد، مشابه اين جريان براى كسانى كه اصلاً با آن حضرت قابل مقايسه نيستند، ولى افتخار شاگردى مكتب حضرتش را داشتهاند اتفاق افتاده است.
داستانى از مرحوم آيت الله خوانسارى
قضيهاى را خود من از چند نفر افراد موثق درباره مرحوم آيت اللّه العظمى حاج سيد احمد خوانسارى شنيده ام. نقل مىكنند كه ايشان كسالتى داشتند و بايد معده ايشان را عمل جراحى مىكردند. طبيعتاً بايد بيهوشى انجام مىگرفت تا بتوانند عمل جراحى را انجام دهند. مرحوم آيت اللّه خوانسارى بر اساس احتياطى ابا داشتند كه بيهوش شوند. از اين رو گفته بودند كه بدون بيهوشى عمل جراحى را انجام دهند! هرچه گفته بودند، نمىشود، مىخواهند شكم را پاره كنند و بعد هم دوباره بدوزند، حتماً بايد بيهوش شويد؛ ايشان فرموده بودند، شما كارى نداشته باشيد و بدون بيهوشى عمل را انجام دهيد! گويا محل انجام عمل، بيمارستانى در شيراز بوده است. به هر حال، سرانجام پزشكان بدون بيهوشى ايشان را عمل مىكنند، شكم را پاره مىكنند و قسمتى از معده را بيرون مىآورند و دوباره شكم را مىدوزند و بخيه مىكنند! در طول اين مدت، حضرت آيت اللّه خوانسارى هيچ عكس العملى كه كوچك ترين نشانى از درد و ناراحتى باشد از خود نشان نمىدهند! پزشكان باور نمىكردهاند كه چنين چيزى واقعاً ممكن باشد. ابتدا كه چاقو را گذاشتند فكر مىكردند الآن ايشان دست و پا مىزند و فرياد مىكشد. اما با كمال تعجب مىبينند ايشان هيچ عكس العملى نشان نمىدهند.
نقل مىكنند كه آن بزرگوار در تمام طول عمل جراحى، توجهش را به ساحت مقدس پروردگار معطوف مىكند، به گونهاى كه كاملاً از خودش و دنياى پيرامونش غافل مىشود! كسى كه در حين عمل جراحى مىتواند اينچنين توجه خود را متمركز در ساحت قدس ربوبى كند قطعاً در حال نماز هم مىتواند چنين كارى را انجام دهد. به هر جهت، اين گونه كارها شدنى است و ما بايد همت كنيم و از خداى متعال نيز بخواهيم كه چنين لذت ها و مقام هايى را نصيب ما نيز بفرمايد.
1. ر. ك: ارشاد القلوب، ج 2، ص 217.
خلاصه ای از صفحه ۳۱۵ و ۳۱۶.
در مناجاتى از امام سجاد(عليه السلام) اين چنين مىخوانيم:
وَ مِنْ اَعْظَمِ النِّعَمِ عَلَينا جَريانُ ذِكْرِكَ عَلى اَلْسِنَتِنا وَ اِذْنُكَ لَنا بِدُعائِكَ؛(بحار الانوار، ج 91، ص 151)
خدايا! از بزرگترين نعمتهايت بر ما، ذكر و ياد تو بر زبان ما و اجازهات به ما در خواندن توست.
شايد به فكر ما نرسد كه اين خود نعمتى است كه انسان اجازه داشته باشد با خدا حرف بزند. اگر ما پستى و ناچيزى و حقارت خود را در برابر عظمت الهى بسنجيم، آنگاه خواهيم فهميد كه اصلا ما در اين حدّ و اندازهها نيستيم و حقى نداريم كه در پيشگاه با عظمت خدا بايستيم و بخواهيم با خدا صحبت كنيم اگر آنچنان كه در قيامت به جهنميان خطاب مىشود، در دنيا به ما خطاب مىشد كه: «اِخْسَؤُا فِيها وَ لا تُكَلِّمُونِ؛(1) برويد گم شويد و با من سخن مگوييد»، چه كسى را ياراى حرف زدن و لب به سخن باز كردن بود؟!
هر كسى حق سخن گفتن در پيشگاه خداى تعالى را ندارد. تا او خود اجازه ندهد، لياقت سخن گفتن با حضرتش را پيدا نمىكنيم. مجلسى بزرگ را تصور كنيد كه شخصيتى بزرگ، مثل مقام معظم رهبرى در آن حضور داشته باشد. در اين مجلس هر كسى حق ندارد سخن بگويد و بايد از قبل اجازه بگيرد. در مقابلِ خدايى كه عظمتش بىنهايت است، ما بندگان ناچيز و حقير كه هر چه داريم از عطاى اوست، بىاجازت او نمىتوانيم و نبايد زبان به سخن بگشاييم. البته خداى تعالى از سر لطف و رحمت بىانتهاى خود، با بزرگوارى تمام، به همه بندگانش اجازه داده تا هرگاه كه اراده كنند، رو به درگاهش آورند و با او سخن بگويند؛ اما اگر اين اجازه نبود، هيچ كس از پيش خود چنين حقى را نداشت. از اين رو يكى از بزرگترين نعمتهاى خداوند به بندگان، همين اجازه سخن گفتن آنان با خود است. نهتنها اجازه داده، كه اصلا خود از ما دعوت كرده و امر فرموده تا در شبانهروز چندين بار به حضورش شتافته، در قالب «نماز» از فيض مصاحبت با او بهرهمند گرديم.
1. مؤمنون (23)، 108.
خلاصه ای از صفحه ۳۷۲ و ۳۷۳.
معشوق و محبوبى را كه جايگاه و شخصيتى بسيار بزرگتر و والاتر از محب و عاشق دارد در نظر آوريد. فاصله اجتماعى و شخصيتى اين عاشق و معشوق، اصلا اجازه نزديكى به حريم معشوق را به عاشق نمىدهد. حال اگر از سوى چنين معشوقى به عاشق پيغام برسد كه «من منتظر ديدن و ملاقات شما هستم»، چه حالى به عاشق دست خواهد داد؟! از شدت خوشحالى در پوست خود نمىگنجد و بىاختيار اشك شوق از ديدگانش جارى مىشود و از اين همه لطف و بزرگوارى معشوق، نزديك است كه روحش قالب تن را بشكند و به پرواز درآيد. نماز نيز نظير چنين چيزى، و البته در مقياسى بسيار فراتر است. ما خرد و حقير و كمترين و فقيريم و خدا، عظمتى بىپايان و بيرون از حد تصور. حال از سوى چنين بزرگى، به چنين حقيرى پيغام رسيده كه به بارگاهش بشتابد و به فيض حضور و همصحبتى نايل آيد.
اكنون اين صحنه را در مورد بزرگى تصور كنيد كه ما در مورد او جفاهاى بسيار روا داشته و بارها با بىشرمى تمام، در حق او جسارت نمودهايم. اگر روزى در مجلسى، گروهى به حضور آن بزرگ شتافته باشند و ما نيز با سرافكندگى در آن جمع، در گوشهاى خزيده باشيم، همين مقدار كه ما را نزنند و بيرون نكنند، جاى سپاس فراوان است. اما اگر نهتنها اين كار را نكردند، بلكه آن بزرگ ما را به نزديكترين جا در كنار خود دعوت كند و با نرمى و ملاطفت، احوالِ ما را جويا شود، به راستى چه حالى به ما دست خواهد داد؟!
خداى تعالى با دعوت به نماز، بزرگترين لطفها را در حق ما كرده و بيشترين بزرگوارى را به خرج داده است. او نهتنها در مقابل نافرمانىها و گناههاى مكرر، ما را از خود نرانده، كه خواستار حضور ما در بارگاه قدس خويش نيز شده است. به جاى آنكه ما التماس و تضرع كنيم كه خدايا به ما راه بده به آستانت درآييم و لحظهاى با تو سخن بگوييم، او خود از ما خواسته كه از عطاى لقايش بهره گيريم.
خلاصه ای از صفحه ۳۷۳.
آیا نماز در حضور دیگران ریا میباشد؟
اخلاص اين است كه انسان عمل را فقط به قصد انجام فرمان الهى و جلب رضايت خداوند انجام دهد و هيچ قصد و نيت ديگرى همراه عمل او نباشد. نمىخواهد خود و عملش را به ديگران نشان بدهد تا آنها از او تعريف و تمجيد كنند.
اگر انسان قصد خود را برای خدا خالص کند، در برخى موارد حتى انجام دادن آن در حضور ديگران، امرى مستحب و خود عبادتى ديگر است.
قرآن هم به انفاق مخفيانه و سرّى و هم به انفاق علنى و آشكار دستور داده است:
قُلْ لِعِبادِيَ الَّذِينَ آمَنُوا يُقِيمُوا الصَّلاةَ وَ يُنْفِقُوا مِمّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَةً؛ (1)
به آن بندگانم كه ايمان آوردهاند بگو: «نماز را برپا دارند و از آنچه به ايشان روزى دادهايم، پنهان و آشكار انفاق كنند».
انفاق علنى براى تبليغ و ترويج اين كار نيك انجام مىگيرد؛ يعنى ما براى آنكه ديگران هم الگو بگيرند و به اين كار خير تشويق شوند، انفاق را در پيش چشم آنها انجام مىدهيم. [همچنین اقامه نماز در حضور دیگران به انگیزه ی تبلیغ و ترویج نماز و تشویق دیگران به اقامه آن کاری مستحب است]
خلاصه ای از صفحه ۲۸۵.
اگر نیت نماز همراه با ریا باشد چه میشود؟
در حديثى قدسى اينگونه آمده است: اَنَا خَيْرُ شَريك فَمَنْ عَمِلَ لي وَلِغَيْري فَهُوَ لِمَنْ عَمِلَ لَهُ غَيْري. (بحار الانوار، ج ۷۲، ص ۲۹۹)
كسانى كه در كارى مشاركت مىكنند هر كدام سهمى معيّن از سود و درآمد حاصل از آن مىبرند.
خداى تعالى مىفرمايد من بهترين شريك هستم؛ چرا كه از تمامى سهم خود هرچه هم زياد باشد صرف نظر مىكنم و آن را به شريكم مىدهم. اگر شما نمازى خوانديد كه ۹۹ درصد آن براى من و فقط يك درصدش براى مردم بود، من از ۹۹ درصد سهم خود صرف نظر مىكنم و آن را به مردم مىدهم تا همه نماز شما از آنِ مردم باشد! هر عبادتى كه اندك سهمى براى غير خدا در آن باشد، به همين سرنوشت دچار مىشود و خداوند
همه آن را رد خواهد كرد.
صفحه ۲۹۰.
از کجا بفهمم نمازمان با اخلاص بوده یا با ریا؟
براى تشخيص اينكه در انجام عملى، نيت انسان خالص بوده يا نه، نشانههايى هست كه اگر انسان در آنها دقت كند، كاملا براى خودش معلوم مىشود كه آيا نيتش خالص بوده يا خیر؟ ...
به عنوان مثال: اگر انسان نمازى را در مسجد و در حضور ديگران خواند، ببيند اگر ديگران هم نبودند و خود تنها در مسجد بود، همينطور نماز مىخواند؟
اگر تاريك بود و ديگران نمىتوانستند حالت ايستادن و چهره و ساير حركات او را در حين نماز ببينند، آيا همينگونه كه الآن چراغ روشن است و ديگران حركات او را مىبينند رفتار مىكرد؟ اگر پاسخ منفى است، نشانه ريايى بودن عمل است.
اگر مثلا كسى امام جماعت است و در نماز اشتباهى كرد و ديد در اثر اين اشتباه [در حضور مردم] خجالت كشيده و عرق شرم بر پيشانىاش نشسته، ولی اگر مردم نبودند، از اشتباهش خجالت نمىكشيد، بداند اين مرتبهاى از مراتب ريا است.
يا اگر انسان هر روز با دوستش به مسجد مىرفته، ولى امروز دوستش كار دارد و نمىآيد و او هم چون دوستش نمىآيد امروز به مسجد نرود، معلوم مىشود روزهاى قبل هم قصدش خالص نبوده، بلكه آمدن دوستش نيز دخالت داشته است.
خلاصه ای از صفحه ۲۹۱ و ۲۹۲.
طلای بدلی یا غذای مسموم
اگر عبادت [و نماز] خالص باشد، آنچنان ارزشمند مىشود كه گاه حتى فرشتگان نيز نمىتوانند قيمت آن را تعيين كنند و فقط خود خداى تعالى مىتواند آن را ارزشگذارى نمايد. اما اگر نيت عمل خالص نباشد، مانند جنس بدلى خواهد بود كه ارزشى ندارد، يا مانند غذاى مسموم مىشود كه نهتنها ارزشى ندارد، كه كشنده و مضر نيز هست.
از نظر احكام اسلامى، اگر در ظرفى بسيار بزرگ از شربت يا غذايى مايع، به اندازه سر سوزنى خون بيفتد، تمام آن شربت و غذا نجس مىشود و بايد با همه زحمتهايى كه براى آن كشيده و پولهايى كه هزينه شده، آن را به دور ريخت.
همينطور ممكن است عبادتى را با هزار زحمت و مشقت انجام دهيم، اما چون به اندازه بسيار كمى قصد غير الهى و غير خدايى در آن داشتهايم، تمام آن عمل را از بين برده باشيم.
صفحه ۲۹۳.
يكى از راههايى كه براى درمان اين مشكل وجود دارد، تفكر و تأمل درباره فايدههاى توجه و حضور قلب در نماز، و ضررهاى ناشى از غفلت و بىتوجهى در نماز است؛ چراكه اگر انسان باور كند انجام كارى برايش مفيد است و ترك آن موجب ضررهاى بزرگ و فراوانى براى وى خواهد شد، آنگاه به طور جدى در صدد انجام آن برمىآيد و به آن اهتمام مىورزد. فرض كنيد شخص تاجرى با سرمايه معيّنى مىتواند يكى از دو معامله را انجام دهد. براى مثال سود يك معامله، يك ميليون تومان خواهد بود و در معامله ديگر يك ميليارد تومان سود خواهد برد. اگر او معامله با يك ميليون تومان سود را انتخاب كند، چه ضرر بزرگى به خود زده و بعدها چقدر حسرت خواهد خورد؟
البته اشاره كرديم كه تفاوت نمازِ باتوجه با نمازِ بىتوجه، از عدد و رقم و محاسبه بيرون است؛ اما اگر به فرض بخواهيم با عدد و رقم بيان كنيم، مثل اين است كه ما مىتوانيم در مقابل پنج دقيقه نماز، صد ميليارد تومان سود به دست آوريم، ولى به صد تومان قانع مىشويم! آيا خسارتى بالاتر از اين مىشود؟ يا مثل اين است كه مىتوانيم در مقابل يك نماز پنج دقيقهاى، مرواريد يا برليانى با صدها ميليون تومان قيمت را به كف آوريم، اما دلمان را به يك تكه شيشه كاملا بىارزش خوش مىكنيم! اكنون كه مىخواهيم «الله اكبر» بگوييم، هر دو راه برايمان باز است و ما هر روز و روزى چند بار با اختيار خود، نمازمان را با شيشه و پول سياهِ بىارزش عوض مىكنيم!
اگر قبل از نماز به اين بينديشيم كه عوضِ نماز ما مىتواند برليانى باشد كه تمام جواهرفروشهاى دنيا از تعيين قيمت آن عاجزند، شايد كمى به خود آييم و نمازمان را ارزان نفروشيم! اگر به ارزش واقعى نماز خود آگاه شويم، آنگاه در هنگام نماز اختيار دل خود را به دست مىگيريم و اجازه نخواهيم داد به هر سمت و سويى پرواز كند. اگر فعلا نمىتوانيم در همه اجزاى نماز اين كار را بكنيم ـ كه قطعاً چنين چيزى در ابتداى كار برايمان ميسّر نخواهد بود ـ دست كم تصميم بگيريم در نماز امروزمان فقط يك ذكر را با حضور قلب و توجه كامل بگوييم!
ما اكنون متوجه نيستيم كه هر روز چه ضرر هنگفتى از ناحيه نمازهاى بىتوجه خود متحمل مىشويم، اما روزى قطعاً به اين مسأله پى خواهيم برد. آن روز انگشت تأسف به دندان خواهيم گزيد و آه حسرت سر خواهيم داد. روزى كه قرآن آن را «يوم الحسرة» ناميده است:
وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ؛(1) و آنان را از روز حسرت بيم ده.
آرى، عذاب حسرت از عذاب جهنم كشندهتر است!
خلاصه ای از صفحه ۳۲۳.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در روايتى، ضمن نصيحتهايى به يكى از اصحاب به نام «ابوايوب خالد بن زيد»، فرمودند:وَصَلِّ صَلاةَ مَوَدِّع؛ (بحار الانوار، ج 73، ص 168.) يعنى به هنگام نماز طورى نماز بخوان كه گويا اين آخرين نمازى است كه مىخوانى؛ نماز خداحافظى توست.
به راستى از كجا معلوم كه پس از اين نماز، آنقدر زنده بمانيم كه به نماز ديگرى هم برسيم؟! ما وقتى وارد نماز مىشويم، حتى نمىتوانيم يقين داشته باشيم كه همين نماز را به پايان خواهيم برد، تا چه رسد به اينكه بخواهيم به نمازهاى ديگر اميد داشته باشيم. اگر انسان فكر كند فرصت من به اندازه همين يك نماز است و به محض اينكه «السلام عليكم و رحمة الله و بركاته» را بگويم، حضرت عزرائيل در اينجا حاضر است و مرا قبض روح خواهد كرد، قطعاً طورى ديگر نماز خواهد خواند!
اگر انسان چند دقيقه پيش از نماز بنشيند و به خود تلقين كند كه شايد آخرين نماز من باشد، اين انگيزه در او ايجاد مىشود كه حواس خود را بيشتر جمع نمايد. براى مثال، اگر بخواهيد به سفر برويد و سفرتان هم طولانى و خطرناك باشد، چه مىكنيد و چگونه اهل خانه و دوستان و بستگانتان را وداع مىگوييد؟ در طول هشت سال دفاع مقدس، اين منظره را زياد ديده بوديم. وداعها و خداحافظىهاى كسانى كه به جبهه مىرفتند، با مسافرتهاى ديگر به كلى متفاوت بود. در اين خداحافظىها، پدر و مادر طور ديگرى فرزندشان را در آغوش مىكشيدند. همچنين وداع رزمندگان در شبهاى عمليات، حال و هواى بسيار عجيبى داشت و فضايى ديگر بر آن حاكم بود. اين همه از آن جهت بود كه اميد بازگشت و ديدارى دوباره بسيار كم بود. اگر انسان در نمازهاى خود نيز چنين احساسى داشته باشد، حال و هواى نمازهايش به كلى متفاوت خواهد شد. اگر انسان اين احساس را داشته باشد كه اين آخرين بارى است كه با خدا حرف مىزند و آخرين مرتبهاى است كه در پيشگاه الهى سر به سجده مىگذارد، قطعاً طورى ديگر نماز خواهد خواند.
صفحه ۳۲۴.
قرآن كريم بر خشوع در نماز تأكيد كرده است:
قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ * الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ؛(مومنون آیه ۱ و ۲)
به راستى كه مؤمنان رستگار شدند، همانان كه در نمازشان خاشعاند.
از باب تشبيه و تقريب به ذهن بيشتر، فرض كنيد سربازى با اين تصور كه كسى حضور ندارد، در ساعت غير موظّف خود به استراحت مىپردازد. ناگهان چشم باز مىكند و فرمانده را بالاى سر خود مىبيند. در اينجا چه حالى به او دست مىدهد؟ به يقين دچار حالت انفعال شديدى مىشود و خجالت مىكشد؛ خجالتى كه با ترس همراه است. شكوه و عظمت مقام بالادست باعث مىشود دست و پاى خود را گم كند، در عين حال كه از خوابيدن و پاى خود را دراز كردن جلو فرمانده خجالت مىكشد. هر چه شخصيت آن فردى كه انسان در چنين صحنهاى با او رو به رو مىشود بزرگتر و والاتر باشد، اين حالت خودباختگى و ترسِ همراه با شرمندگى و خجالت نيز شديدتر و بيشتر خواهد بود. بين درك عظمت آن شخص و شدت انفعال، رابطه مستقيم وجود دارد. مؤمنان، نظير اين احساس را در برابر خدا دارند. درجه فرو شكستن و فرو ريختن آنها، بستگى به ميزان درك و معرفتى دارد كه از عظمت و بزرگى خداى تعالى دارند. در هر حال، چنين حالت انفعالى كه در اين مثال ذكر كرديم و كمابيش براى هر كسى در زندگى پيشآمد كرده، شبيهترين و نزديكترين حالتها به حالت «خشوع» است.
خلاصه ای از صفحه ۳۳۷.
کتاب روح مهربان خاطرات و حالات عرفانی شیخ محمد کوهستانی
یکی از شاگردان آیت الله شیخ محمد کوهستانی میگوید : روزی با یکی از طلاب مشغول مباحثه بودیم و آقا در حسینیه مشغول تدریس بود همین که صدای اذان ظهر را شنید کتاب را بست و فرمود: «بابا جان من دیگر نمی توانم درس بگویم باید بروم نماز!»
محمد یوسفی، روح مهربان ، صفحه ۳۱.
یکی از شاگردان آیت الله کوهستانی میگوید: ایشان فرمود حال خوش و شیرینی که من در عبادت و ارتباط با معبود بی نیاز دارم به حدی است که اگر حاکم کشوری به من بگوید: «اگر ۵۰ سال حکومت بلامعارض کشور را به طور واگذار کنیم آیا حاضر یک لحظه از حال خوشی که با خدا داری به ما تفویض کنی؟ [بدهی؟]
خدا گواه است که حاضر نیستم حتی کمتر از آنی حالات باطنی خود را با چنین قدرت و مُکنت معاوضه کنم.
محمد یوسفی، روح مهربان، صفحه ۳۴.
همه کارهای آیت الله کوهستانی رنگ خدایی داشت حتی آشکار کردن عبادتش هم برای خدا بود. یکی از شاگردان ایشان نقل می کند در سفر به یکی از روستاهای اطراف بهشهر همراه ایشان بودم.
نصف شب مرا صدا زد و فرمود برای نماز شب به مسجد برویم و در بین راه گفت: «شاید ما اهل نمازشب نباشیم ولی اینجا به مستحب اهمیت میدهیم تا مردم درباره واجبات شان کوتاهی نکنند و به آن عمل کنند».
کتاب روح مهربان، خاطرات و حالات عرفانی شیخ محمد کوهستانی ، صفحه ۳۶.
یکی از شاگردان آیت الله کوهستانی می گوید هنگامی که در حوزه علمیه کوهستان در حیاط حسینی قدم زنان کتاب درسی هم را می خواندم یکی از ارادتمندان معظم اللهنماز شب بخواند عرض کردم از این به بعد نماز می خوانم کتاب روح مهربان صفحه ۸۶.
یکی از شاگردان آیت الله کوهستانی می گوید: هنگامی که در حوزه علمیه کوهستان در حیاط حسینیه قدم زنان کتاب درسی هم را می خواندم یکی از ارادتمندان معظمله از ایشان تقاضای استخاره کرد. آقا دست برد در جیب قبای خود که تسبیح بگیرد و استخاره نماید، متوجه شد که در جیبش تسبیح نیست.
رو به من کرد و فرمود : «پسرم تسبیح داری؟»
عرض کردم بله و بلافاصله تسبیح خود را تقدیم کردم. آقا جان تسبیح را که از من گرفت یک نگاه به آن کرد و نگاهی دیگر به من و فرمود: «باباجان چرا نماز نمی خوانیم تسبیح تو نشان می دهد که نماز شب نمیخوانی؟ طلبه باید نماز بخواند» عرض کردم : از این به بعد نماز شب میخوانم.
کتاب روح مهربان ، صفحه ۸۵.
آیت الله کوهستانی: انسان باید عادت به ذکر [زبانی] داشته باشد تا در مواقع حساس مرگ و انتقال از این عالم بتواند طبق عادت همیشگی آن ذکر را بگوید.
[یکی از فواید نماز تکرار ذکرهای زبانی مثل سبحان الله، الحمدلله، لا اله الا الله، الله اکبر ، صلوات ، استغفار و غیره است. یعنی نماز هم ذکر های مهم را به ما آموزش میدهد هم در شبانه روز ما را تمرین میدهد]
کتاب روح مهربان، صفحه ۱۱۰.
مرحوم حجت الاسلام نجفیان مصطفوی نقل کرد : یک وقت آیت الله کوهستانی را ماشین خود به جایی میبردم در بین راه فرمود : فردای قیامت مردم دوست دارند به دنیا برگردند و یک بار لا اله الا الله بگویند و بمیرند.
[در سوره مومنون آیه ۱۰۰ است که بی نماز در لحظه جان دادن از خدا درخواست می کند به دنیا برگردد تا نماز بخواند و پاسخ می شنود که هرگز]
کتاب روح مهربان صفحه ۱۱۰.
آیت الله کوهستانی در نصیحت به طلبهها می فرمود : طلبه ای که نماز شب نخواند و به نماز جعفر طیار - در هفته یکبار - اهتمام نداشته باشد من او را طلبه کامل نمی دانم. طلبه باید از مکروهات اجتناب کند تا دیگران از محرمات بپرهیزند و به مستحبات روی آورد تا مردم به واجبات اهمیت بدهند.
کتاب روح مهربان ، صفحه ۱۱۹.
طلبه ای نزد آیت الله کوهستانی آمد و گفت : «خرجی من تمام شد، از شما کمک میخواهم». آقا پرسید: «نماز شب می خوانی؟» گفت : بله آقا جان.
در جواب فرمود راست نمیگویی طلبه ای که نماز شب بخواند بی خرجی نمیماند!
[اشاره به این روایت که نماز شب روزی را افزایش می دهد]
کتاب روح مهربان ، صفحه ۱۲۰.
گلچین کتاب القطره ، ج ۲ ، فضایل امیرالمومنین قسمت دوم
نماز اول وقت:
۸۵۱ / ۳۴ - در كتاب «إثبات الوصيّه» مى نويسد: از عالم عليه السلام [۲] روايت شده كه حضرتش فرمود:
الإسم الأعظم على ثلاثة وسبعين حرفاً، اُعطي جميع الأنبياء منه خمسة عشر حرفاً، واُعطي محمّد صلى الله عليه وآله وسلم اثنين وسبعين حرفاً، واُعطي أميرالمؤمنين عليه السلام ما اُعطي رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم. [۳]
اسم اعظم الهى هفتاد و سه حرف است، كه به همه پيامبران فقط پانزده حرف عطا شده و به حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم هفتاد و دو حرف از آن داده شده است و آنچه به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم عطا شده بود به على عليه السلام نيز عطا شد.
۸۵۲ / ۳۵ - در كتاب «المستدرك من الفردوس» آمده است: جابر گويد:
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
إنّ اللَّه عزّوجلّ يباهي بعليّ بن أبي طالب عليه السلام كلّ يوم الملائكة المقرّبين حتّى تقول: بخّ بخّ هنيئاً لك ياعليّ!
به راستى كه خداوند متعال هر روز به علىّ بن ابى طالب عليه السلام بر فرشتگان مقرّب مباهات مى كند، تا اينكه فرشتگان گويند: به به! به به! يا على گوارايت باد. [۴]
----------
[۲]: به نظر مى رسد كه منظور از عالم، امام كاظم عليه السلام باشد.
[۳]: إثبات الوصيّة: ۱۴۸.
[۴]: بحار الأنوار: ۳۴۷/۲۶، المناقب: ۲۶۶/۳.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۹۴]
در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام روايت شده:
روزى منافقان مدينه براى كشتن على عليه السلام نقشه كشيدند، آنان حضرت على عليه السلام را با يارانش كنار ديوارى براى خوردن غذا دعوت نمودند.
طول اين ديوار ۳۰ ذراع، ارتفاع آن ۱۵ ذراع و ضخامتش ۲ ذراع بود. آنها براى عملى كردن نقشه خود زير ديوار را خالى كردند و عدّه اى از افرادشان را با چوبهايى پشت ديوار گماشتند تا به ديوار تكيه كرده و آن را بر سر على عليه السلام و يارانش فرو ريزند.
على عليه السلام با يارانش زير ديوار نشسته بودند، وقتى آنان به ديوار فشار آوردند تا فرو بريزد حضرتش با دست چپش ديوار را گرفت و از فرو ريختن آن جلوگيرى كرد، سفره غذائى در برابرشان آماده بود، حضرت به يارانش فرمود: «بسم اللَّه» بفرماييد. و خود حضرتش نيز با دست راستش مشغول خوردن غذا شد، حضرت با دست چپش ديوار را نگه داشته بود و يارانش همچنان مشغول خوردن غذا بودند.
ياران حضرتش عرض كردند: اى برادر رسول خدا! شما، هم ديوار را
نگه داشته و هم غذا ميل مى نماييد؟ شما با اين كار به زحمت مى افتيد كه ديوار را به خاطر ما نگه داشته ايد؟
على عليه السلام فرمود: إنّي لست أجد له من المسّ بيساري إلّا أقلّ ممّا أجد من ثقل هذه اللقمة بيميني.
سنگينى كه من از نگه داشتن اين ديوار با دست چپم احساس مى كنم كمتر از سنگينى لقمه اى است كه در دست راستم دارم. [۱]
----------
[۱]: تفسير امام عسكرى عليه السلام: ۱۹۳، بحار الأنوار: ۳۱/۴۲ ح۹. ابن شهراشوب رحمه الله اين روايت جالب را در المناقب: ۲۹۳/۲ (به صورت اختصار) نقل نموده است.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۹۶]
علىّ بن ابراهيم قمى در تفسيرش مى نويسد: معاويه گويد:
از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه مى فرمود:
واللَّه! يا عليّ! لو بارزك أهل الشرق والغرب لقتلتهم أجمعين. [۲]
سوگند به خدا! اى على! اگر مردم شرق و غرب جهان به مبارزه تو آيند هر آينه همه آنها را خواهى كشت.
----------
[۲]: تفسير قمى: ۲۶۹/۲، بحار الأنوار: ۲۳۳/۳۳ ح ۵۱۷.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۹۷]
۸۵۴ / ۳۷ - شيخ صدوق رحمه الله در دو كتاب «علل الشرايع» و «خصال» مى نويسد:
امام صادق عليه السلام فرمود:
عرج بالنبيّ صلى الله عليه وآله وسلم إلى السماء مائة وعشرين مرّة، ما من مرّة إلّا
وقد أوصى اللَّه عزّوجلّ فيها النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم بالولاية لعليّ والأئمّة عليهم السلام أكثر ممّا أوصاه بالفرائض. [۱]
پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم يكصد و بيست مرتبه معراج نمود، و در هر يك از آنها خداى متعال او را به ولايت على و امامان عليهم السلام توصيه فرمود، بيش از آنكه به واجبات سفارش مى فرمود.
----------
[۱]: الخصال: ۶۰۰/۲ ح ۳، بحار الأنوار: ۳۸۷/۱۸ ح ۹۶ و ۶۹/۲۳ ح ۴، تأويل الآيات: ۲۷۵/۱ ح ۵.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۹۹]
۸۵۵ / ۳۸ - در كتاب «إثبات الوصيّه» آمده است: روايت شده كه:
امام حسن عليه السلام بعد از آنكه پدر بزرگوارش را دفن كرد در حالى كه عمامه سياهى با تحت الحنك باز بر سر بسته و قباى سياهى پوشيده بود براى سخنرانى بالاى منبر رفت.
حضرت پس از حمد و ثناى خداوند فرمود:
إنّه واللَّه! قد قبض في هذه الليلة رجل ما سبقه الأوّلون ولايدركه الآخرون إنّه كان لصاحب راية رسول اللَّه، جبرئيل عن يمينه، وميكائيل عن يساره لاينثني حتّى يفتح اللَّه على يديه.
سوگند به خدا! امشب شخصيّتى قبض روح شد كه از گذشتگان كسى بر او پيشى نگرفت و از آيندگان هم كسى به مقام و منزلت او نخواهد رسيد. او صاحب پرچم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود كه همواره جبرئيل طرف راست او و ميكائيل طرف چپ او بودند. او هرگز از جنگ بر نمى گشت مگر اينكه خداى متعال با دستان او فتح و پيروزى را نصيب مسلمانان مى نمود.
آن حضرت در شبى قبض روح شد كه قرآن در آن شب نازل گرديد، و «يوشع بن نون» در آن شب قبض روح شد و عيسى بن مريم عليه السلام در آن شب به آسمان بالا رفت. [۲]
----------
[۲]: إثبات الوصيّة: ۱۵۴.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۹۹]
۸۵۶ / ۳۹ - در كتاب «مناقب» مى نويسد: شخصى از امير مؤمنان على عليه السلام پرسيد: چگونه صبح كردى؟ حضرت فرمود:
أصبحت وأنا الصدّيق الأكبر والفاروق الأعظم، وأنا وصيّ خير البشر، وأنا الأوّل، وأنا الآخر، وأنا الباطن، وأنا الظاهر، وأنا بكلّ شي ء عليم، وأنا عين اللَّه، وأنا جنب اللَّه وأنا أمين اللَّه على المرسلين، بنا عبد اللَّه، ونحن خزّان اللَّه في أرضه وسمائه، وأنا اُحيي واُميت، وأنا حيّ لا أموت.
صبح را آغاز نمودم در حالى كه من صدّيق اكبر و فاروق اعظم هستم، من جانشين بهترين انسانم، منم اوّل، منم آخر، منم باطن، منم ظاهر، به همه چيز آگاهم، منم عين اللَّه، منم جنب اللَّه و من امين خدا بر پيامبرانم.
به وسيله ما خداوند پرستش مى شود، گنجينه داران خدا در زمين و آسمان ما هستيم، منم كه زنده مى كنم، منم كه مى ميرانم، و من زنده اى هستم كه هرگز نمى ميرم.
چون حضرت اين سخنان فرمود، اعرابى از سخنان حضرتش در شگفت شد، امير مؤمنان على عليه السلام در توضيح سخنان خود فرمود:
منم اوّل يعنى: نخستين كسى كه به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم ايمان آورد.
منم آخر يعنى: در آن هنگام كه بدن شريف رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در لحد گذاشته شد آخرين كسى بودم كه به او نگاه كردم.
منم ظاهر يعنى: آشكار كننده اسلام.
منم باطن يعنى: پر از علم و دانش.
به همه چيز آگاهم يعنى: علم و دانش من به همه چيز احاطه دارد كه خداوند متعال دانش همه آنها را به پيامبرش داده و او نيز مرا آگاه فرموده است.
و اين كه من «عين اللَّه» هستم يعنى: من چشم خدا بر مؤمنان و كفّارم.
و اين كه من «جنب اللَّه» هستم، خداوند تبارك و تعالى مى فرمايد:
«أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ في جَنْبِ اللَّهِ » [۱] .
«اين كه (فرداى قيامت) كسى بگويد: افسوس بر من از كوتاهى هايى كه در «جنب اللَّه» ؛ (اطاعت از فرمان خدا) كردم».
كسى كه در مورد من كوتاهى نمايد در واقع در مورد خداوند كوتاهى نموده است.
هيچ پيامبرى به پيامبرى نمى رسد جز آنكه مُهر و امضائى از حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم بگيرد. به همين جهت، آن حضرت خاتم پيامبران ناميده شد، حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم آقا و سرور پيامبران و من آقا و سرور اوصيا و جانشينان هستم.
و اين كه ما گنجينه داران خدا در زمين هستيم يعنى: به راستى كه ما آنچه را كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم با گفتار راست به ما آموخت، فرا گرفتيم.
و اين كه من زنده مى كنم يعنى: سنّت و روش رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را زنده مى نمايم.
و اين كه مى ميرانم يعنى: بدعت و نوآورى در دين را از بين مى برم.
و اين كه من زنده اى هستم كه هرگز نمى ميرم، اشاره به آيه شريفه اى است كه مى فرمايد:
«وَلاتَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» [۲] .
«هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند، بلكه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند». [۳]
----------
[۱]: سوره زمر، آيه ۵۶.
[۲]: سوره آل عمران، آيه ۱۶۹.
[۳]: مناقب ابن شهراشوب: ۳۸۵/۲، بحار الأنوار: ۳۴۷/۳۹ ح ۲۰.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۳۰۰]
۸۵۷ / ۴۰ - شيخ طبرسى قدس سره در كتاب «إحتجاج» مى نويسد:
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم - در حالى كه اصحابش مى شنيدند - فرمود: اى على! مژده باد تو را.
عرض كردم: خداوند تو را مژده خير دهد اى رسول خدا! و مرا فدايت گرداند.
فرمود: إنّي لم أسأل اللَّه الليلة شيئاً إلّا أعطانيه ولم أسأله لنفسي شيئاً إلّا سألت لك مثله، وإنّي دعوت اللَّه أن يواخي بيني وبينك ففعل، وسألته أن يجعلك وليَّ كلّ مؤمن ومؤمنة ففعل.
من امشب از خداوند چيزى نخواستم مگر آنكه به من عطا فرمود، و چيزى براى خودم نخواستم جز آنكه همانند آن را براى تو نيز خواستم، من از خداوند خواستم كه ميان من و تو برادرى قرار دهد و خداوند چنين كرد، و از او خواستم كه تو را سرپرست و ولىّ هر مرد و زن مؤمنى قرار دهد و خداوند اين را نيز پذيرفت.
در اين هنگام دو نفر (ابابكر و عمر) از روى استهزاء يكى به ديگرى گفت: مى بينى از خدا چه خواسته؟ سوگند به خدا! يك صاع [۱] خرما بهتر از چيزى است كه او از خدا خواسته (!!! ) اگر از پروردگارش خواسته بود كه فرشته اى بر او نازل كند تا او را در برابر دشمنش يارى نمايد ؛ يا گنجى بر او فرود آورد كه به او و اصحابش - كه نيازمند هستند - سودى داشته باشد ؛ بهتر از آن بوده كه درخواست كرده است.
و اين در حالى بود كه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم، على عليه السلام را به هيچ خيرى دعوت نمى كرد مگر اين كه درخواست او اجابت مى شد. [۲]
----------
[۱]: صاع ؛ پيمانه اى است معادل چهار مُدّ، و هر مدّ ۷۵۰ گرم است.
[۲]: الإحتجاج: ۱۵۹.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۳۰۴]
۸۵۹ / ۴۲ - در كتاب «خصال» شيخ صدوق رحمه الله روايت شده: جابر بن عبداللَّه انصارى گويد: از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيدم كه مى فرمود:
إنّ في عليّ عليه السلام خصالاً لو كانت واحدة منهنّ في جميع الناس لاكتفوا بها فضلاً.
به راستى درباره على عليه السلام خصلت هايى است كه اگر يكى از آنها در همه مردم بود به همان برترى اكتفا مى كردند.
از قبيل اين كه: رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به او فرمود:
«من كنت مولاه فعليٌّ مولاه» ؛
هر كه من مولاى او هستم، على مولاى اوست.
و فرمايش ديگر آن حضرت:
«عليّ منّي كهارون من موسى» ؛
على نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى است.
و فرمايش ديگر آن حضرت:
«عليّ منّي وأنا منه» ؛
على از من است و من از او.
و فرمايش ديگر آن حضرت:
«عليّ منّي كنفسي، طاعته طاعتي ومعصيته معصيتي» ؛
على نسبت به من، همانند جان من است. فرمانبرى از او، فرمانبرى از من است و نافرمانى از دستور او، نافرمانى از دستور من است.
و فرمايش ديگر آن حضرت:
«حرب عليّ عليه السلام حرب اللَّه، وسلم عليّ عليه السلام سلم اللَّه» ؛
جنگ على عليه السلام، جنگ خداست، و صلح على عليه السلام صلح خداست.
و فرمايش ديگر آن حضرت:
«وليّ عليّ عليه السلام وليّ اللَّه وعدوّ عليّ عليه السلام عدوّ اللَّه»؛
دوست على دوست خداست و دشمن على دشمن خداست.
و فرمايش ديگر آن حضرت:
«عليّ حجّة اللَّه وخليفته على عباده» ؛
على حجّت خدا و جانشين او در ميان بندگانش است.
و فرمايش ديگر آن حضرت:
«حبّ عليّ عليه السلام إيمان وبغضه كفر» ؛
دوستى على عليه السلام ايمان و كينه او، كفر است.
و فرمايش ديگر آن حضرت:
«حزب عليّ عليه السلام حزب اللَّه، وحزب أعدائه حزب الشيطان» ؛
حزب على عليه السلام حزب خداست، و حزب دشمنان او، حزب شيطان است.
و فرمايش ديگر آن حضرت:
«عليّ مع الحقّ والحقّ معه، لايفترقان حتّى يردا عليَّ الحوض» ؛
على با حقّ است و حق با على است، اين دو از هم جدا نمى شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند.
و فرمايش ديگر آن حضرت:
«عليّ عليه السلام قسيم الجنّة والنار» ؛
على عليه السلام تقسيم كننده بهشت و دوزخ است.
و فرمايش ديگر آن حضرت:
«من فارق عليّاً فقد فارقني ومن فارقني فقد فارق اللَّه عزّوجلّ» ؛
هر كس از على جدا شود در واقع از من جدا شده است و هركه از من جدا گردد در واقع از خداى متعال جدا شده است.
و فرمايش ديگر آن حضرت:
«شيعة عليّ عليه السلام [هم] الفائزون يوم القيامة» ؛
تنها شيعيان على عليه السلام در روز قيامت رستگارند. [۱]
----------
[۱]: الخصال: ۴۹۶ ح ۵، بشارة المصطفى: ۱۹، امالى صدوق: ۱۴۹ ح ۱ مجلس ۲۰، بحار الأنوار: ۹۵/۳۸ ح ۱۱.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۳۰۶]
۸۶۳ / ۴۶ - در كتاب «مناقب خوارزمى» نقل شده: ابن عبّاس گويد:
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
لو أنّ الرياض أقلام والبحر مداد، والجنّ حسّاب، والإنس كتّابٌ ما أحصوا فضائل عليّ بن أبي طالب عليه السلام. [۲]
اگر درختان جنگلها قلم، آب درياها مركّب، جنّيان حسابگر و انسانها نويسنده باشند، هرگز نمى توانند فضايل و برتريهاى علىّ بن ابى طالب عليه السلام را بشمارند.
----------
[۲]: مناقب خوارزمى: ۳۲ ح۱ و ۳۲۸ ح ۳۴۱، كشف الغمّة: ۱۱۱/۱، بحار الأنوار: ۴۹/۴۰ ذيل ح ۸۵. اين روايت را ابن شاذان رحمه الله در «مائة منقبة: ۱۷۵ منقبت ۹۹»، كراجكى رحمه الله در «الكنز: ۲۸۰/۱»، كنجى در «كفاية الطالب: ۲۵۱»، حموينى در «فرائد السمطين: ۱۶/۱» و در »الأربعين: ۳۴ ح ۳۸»، و استرآبادى رحمه الله در «تأويل الآيات: ۸۸۸/۲ ح ۱۳» آورده اند.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۳۱۱]
۸۶۴ / ۴۷ - قطب الدين راوندى قدس سره در كتاب «الخرائج» مى نويسد: رميله گويد:
روزى على عليه السلام از محلّى عبور مى فرمود، جوانى را در آنجا ديد كه بى هدف مى خواند و هو هو [۲] مى گفت. حضرت فرمود:
يا شابّ! لو قرأت القرآن لكان خيراً لك.
اى جوان! اگر به جاى اين حرفها، قرآن مى خواندى براى تو بهتر بود.
عرض كرد: من قرآن را خوب بلد نيستم و دوست دارم كه بخشى از آن را خوب ياد بگيرم.
حضرت فرمود: نزديك بيا.
آن جوان نزد حضرتش آمد، حضرت على عليه السلام به آرامى چيزى در گوش او خواند، پس خداوند متعال همه قرآن را در قلب او به تصوير كشيد و او حافظ كلّ قرآن گرديد. [۳]
----------
[۲]: در مصدر و «مدينة المعاجز» چنين آمده: مردى را ديد كه خياطى مى كرد و آواز مى خواند.
[۳]: الخرائج: ۱۷۴/۱ ح۷، بحار الأنوار: ۱۷/۴۲ ح۱، مدينة المعاجز: ۱۸/۲ ح ۳۶۱.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۳۱۱]
۸۶۷ / ۵۰ - در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام آمده است:
امیرالمومنین على عليه السلام فرمود: إنّ اللَّه تعالى ربّما أظهر آية لبعض المؤمنين ليزيد
في بصيرته ولبعض الكافرين ليبالغ في الإعذار إليه.
به راستى كه خداوند متعال گاهى آيه و نشانه اى براى برخى مؤمنان آشكار مى نمايد تا بينش و بصيرت آنان افزايش پيدا كرده و براى برخى كافران حجّت را تمام كند تا درهاى عذرخواهى بسته شود. [۱]
----------
[۱]: تفسير امام عسكرى عليه السلام: ۴۲۳ ح ۲۸۹، بحار الأنوار: ۳۹/۴۲ ح ۱۳، تفسير برهان: ۱۹۴/۲ ح۲، المناقب: ۳۲۹/۲، مدينة المعاجز: ۴۳۴/۱ ح ۲۹۴.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۳۱۷]
۸۶۸ / ۵۱ - در كتاب «إختصاص» منسوب به شيخ مفيد رحمه الله آمده است: ابان بن احمر گويد: پيشواى ششم، امام صادق عليه السلام فرمود:
يا أبان! كيف ينكر الناس قول أميرالمؤمنين عليه السلام لمّا قال: «لو شئت لرفعت رجلي هذه فضربت بها صدر ابن أبي سفيان بالشام فنكسته عن سريره» ولاينكرون تناول آصف وصيّ سليمان عرش بلقيس وإتيانه سليمان به قبل أن يرتدّ إليه طرفه؟ أليس نبيّنا صلى الله عليه وآله وسلم أفضل الأنبياء ووصيّه عليه السلام أفضل الأوصياء؟ أفلا جعلوه كوصيّ سليمان؟ حكم اللَّه بيننا وبين من جحد حقّنا وأنكر فضلنا.
اى ابان! چگونه مردم فرمايش امير مؤمنان على عليه السلام را كه فرمود: «و اگر بخواهم با همين پايم بر سينه معاوية بن ابى سفيان كه در شام است مى زنم و او را از تختش به زير مى اندازم» نمى پذيرند، ولى قبول دارند كه آصف، جانشين سليمان عليه السلام تخت بلقيس را پيش از يك چشم بهم زدن در نزد سليمان عليه السلام حاضر كرد؟!
مگر پيامبر ما بهترين پيامبران نيست؟ و مگر وصىّ و جانشين او برترين جانشينان و اوصيا نيست؟ آيا او را همانند وصىّ سليمان هم نمى دانند؟
خداوند بين ما و بين كسى كه منكر حقّ ماست و مقام و منزلت و فضايل ما را ناديده مى گيرد ؛ داورى كند. [۲]
----------
[۲]: الإختصاص: ۲۰۷، بحار الأنوار: ۱۱۵/۱۴ ح ۲۸/۲۷ ۱۲ ح۹ و ۵۰/۴۲ ح ۱۹.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۳۱۷]
۸۷۲ / ۵۵ - علّامه مجلسى قدس سره در «بحار الأنوار» مى نويسد: در يكى از كتابهاى دانشمندان پيشين، روايتى نقل شده كه گزيده آن چنين است:
روزى ياران امير مؤمنان على عليه السلام در مسجد جامع كوفه گرد هم آمده و على عليه السلام بر آنان خطبه مى خواند. در اين بين حضرت با دست مباركش به هوا اشاره نمود و با خشم سخنانى فرمود.
ناگاه ابرى به طرف حضرتش آمد و حضرت با عمّار بر آن سوار شده و غايب شدند، ساعتى بعد آمدند.
امير مؤمنان على عليه السلام بالاى منبر قرار گرفته و به ايراد خطبه شقشقيّه پرداخت.
مردم به حضرتش گفتند: اى امير مؤمنان! خداوند چنين توانايى آشكارى را به تو عنايت فرموده با اين حال شما مردم را به جنگ معاويه فرا مى خوانيد؟
حضرت فرمود:
إنّ اللَّه تعبّدهم بمجاهدة الكفّار والمنافقين والناكثين والقاسطين والمارقين. واللَّه، لو شئت لمددت يدي هذه القصيرة في أرضكم هذه الطويلة، وضربت بها صدر معاوية بالشام، وأخذت بها من شاربه - أو قال: من لحيته -.
خداوند آنان را با مجاهده و جنگ با كفّار، منافقان، ناكثان، قاسطان و مارقان به پرستش و بندگى خويش وادار نموده است.
سوگند به خدا! اگر بخواهم همين دست كوتاه را در اين زمين پهناور شما دراز مى كردم و در شام به سينه معاويه مى زدم و از موى سبيل - يا ريش - او مى كندم.
در اين حال حضرت دست مباركش را دراز كرد و سپس برگرداند در حالى كه مقدار زيادى مو در آن بود.
پس از مدّتى از شام خبر رسيد: در همان روزى كه حضرت دست مباركش را به طرف شام دراز كرده بود، معاويه از تخت خود سرنگون شده و بيهوش شده بود، آنگاه كه حالش خوب مى شود مى بيند از سبيل و ريشش مقدارى مو كنده شده است. [۱]
----------
[۱]: نوادر المعجزات: ۴۴ ح ۱۶، عيون المعجزات: ۳۷، مدينة المعاجز: ۴۷۶/۱ ح ۳۱۲، بحار الأنوار: ۳۴۶/۵۷ ح ۳۶.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۳۲۰]
۸۷۷ / ۶۰ - باز در همان كتاب آمده است: مفضّل گويد: پيشواى ششم، امام صادق صلوات اللَّه عليه فرمود:
مالك اشتر يار و علمدار امير مؤمنان على عليه السلام گويد: روزى (در جنگ صفّين) پيش خودم گفتم:
أنّي أشدّ أم أميرالمؤمنين صلوات اللَّه عليه؟
آيا من شجاعترم يا امير مؤمنان على (صلوات اللَّه عليه)؟
همين كه اين سخن از ذهنم خطور كرد امير مؤمنان على عليه السلام اسب خود را تاخت و به «ذى كلاع حميرى» حمله ور شد، او را از زين اسبش گرفت، و به آسمان پرتاب نمود و با شمشيرش گرفت، و با ضربتى به دو نصف
تقسيم كرد و آنگاه فرمود: يا أشتر! أنا أم أنت؟ «اشتر! من يا تو؟ »
عرض كردم: بل أنت يا أميرالمؤمنين! عليك الصلاة والسلام.
بلكه شما اى امير مؤمنان! درود و سلام بر تو باد. [۱]
----------
[۱]: الثاقب في المناقب: ۲۵۷ ح ۱.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۳۲۸]
و ابوعبداللَّه جدلى نيز گويد: از امير مؤمنان على صلوات اللَّه عليه شنيدم كه مى فرمود:
در جنگ خيبر درب دژ مستحكم خيبر را كنده و براى خودم سپر قرار داده و با آنان به مبارزه و نبرد پرداختم، آنگاه كه (پيروزى نصيب ما شد و) خداوند آنان را رسوا كرد درب را پلى بر آن قلعه قرار دادم سپس داخل خندقشان انداختم.
شخصى گفت: چه قدر سنگينى احساس كردى؟
حضرت فرمود:
ما كان إلّا مثل جُنّتي الّتي في عدتي في غير ذلك المقام ؛
سنگينى آن همانند سپرى است كه در دستم است و در موارد ديگر از آن استفاده مى كنم.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۳۲۹]
۸۸۰ / ۶۳ - محمّد بن ابى الفوارس در كتاب «الأربعين» مى نويسد:
ابوهريره گويد: روزى على بن ابى طالب عليهما السلام از كنار تنى چند از قريش
در مسجد عبور كرد، آنان با چشم و ابرو به حضرتش اشاره و توهين نمودند.
على عليه السلام حضور پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب شد و از آنها خدمت ايشان شكايت نمود.
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم خشمگين شد و فرمود:
يا أيّها النّاس! ما لكم إذا ذكر إبراهيم وآل إبراهيم أشرقت وجوهكم وطابت نفوسكم، وإذا ذكر محمّد وآل محمّد قست قلوبكم وغشيتد وجوهكم. والّذي نفسي بيده لو عمل أحدكم عمل سبعين نبيّاً من أعمال البرّ ما دخل الجنّة حتّى يحبّ هذا وولده، وأشار إلى عليّ.
اى مردم! شما را چه مى شود وقتى ابراهيم و خاندان ابراهيم را مى شنويد چهره هايتان درخشان و دل هايتان آرامش پيدا مى كند ؛ ولى هنگامى كه نام محمّد و آل محمّد عليهم السلام را مى شنويد دلهايتان تيره و چهره هايتان دگرگون و درهم مى شود؟!
سوگند به خدايى كه جانم بدست قدرت اوست! اگر يكى از شما اعمال هفتاد پيامبر را انجام دهد وارد بهشت نمى شود مگر اينكه اين شخص و فرزندان او را دوست بدارد. و اشاره كرد به اميرالمؤمنين على عليه السلام.
آنگاه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
إنّ للَّه حقّاً لايعلمه إلّا اللَّه وأنا وعليّ، وإنّ لي حقّاً لايعلمه إلّا اللَّه وعليّ، وإنّ لعليّ حقّاً لايعلمه إلّا اللَّه وأنا.
به راستى كه خداوند را حقّى است كه كسى جز خدا و من و على آن را نمى داند، و همانا براى من حقّى است كه كسى جز خدا و على نمى داند و همانا براى على حقّى است كه كسى جز خدا و من آن را نمى داند. [۱]
----------
[۱]: الروضة في الفضائل: ۱۴۷، بحار الأنوار: ۱۹۶/۲۷ ح ۵۶.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۳۳۳]
۸۸۴ / ۶۷ - طريحى قدس سره در كتاب «مجمع البحرين» در مادّه «شيع» مى نويسد: نقل شده است:
شبى پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم در مسجد به يارانش سخن مى گفت، پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم در ضمن سخنانى فرمود:
يا قوم! إذا ذكرتم الأنبياء الأوّلين فصلّوا عليَّ ثمّ صلّوا عليهم، وإذا ذكرتم أبي إبراهيم عليه السلام فصلّوا عليه ثمّ صلّوا عليّ.
اى مردم! زمانى كه پيامبران نخستين را ياد مى نماييد، نخست بر من درود فرستيد آنگاه بر آنان، ولى هنگامى كه پدرم ابراهيم عليه السلام را ياد مى نماييد نخست بر او درود فرستيد آنگاه بر من.
از نور سوار شده بود كه چهره اش همچون ماه مى درخشيد، و يارانش همانند ستارگان در گرداگرد وجودش بودند.
حضرت ابراهيم عليه السلام رو به من كرد و گفت:
يا محمّد! هذا أيّ نبيّ معظّم؟ أو أيّ ملك مقرّب؟
اى محمّد! اين شخص كدام پيامبر بزرگوارى است؟ يا كدام فرشته مقرّبى است؟
عرض كردم: لا نبيّ معظّم ولا ملك مقرّب، هذا أخي وابن عمّي وصهري، ووارث علمي عليّ بن أبي طالب عليه السلام ؛
او نه پيامبر بزرگوار و نه فرشته مقرّب است. او برادر، پسر عمو، داماد و وارث علم من؛ علىّ بن ابى طالب عليه السلام است.
حضرت ابراهيم عليه السلام گفت: اينان كه همچون ستارگان گرداگرد وجود او حلقه زده اند، كيستند؟
عرض كردم: شيعيان او هستند.
اينجا بود كه حضرت ابراهيم عليه السلام به درگاه خداوند عرض كرد:
«اللهمّ اجعلني من شيعة عليّ عليه السلام»؛
«خداوندا! مرا نيز از شيعيان على عليه السلام قرار ده».
در اين هنگام جبرئيل فرود آمد و اين آيه شريفه را آورد: «وَإِنَّ مِنْ شيعَتِهِ لَإِبْراهيمَ » [۱] ؛ «و از پيروان او ابراهيم عليه السلام بود». [۲]
----------
[۱]: سوره صافّات، آيه ۸۳.
[۲]: مجمع البحرين: ۵۷۲/۱، ماده «شيع».
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۳۳۹]
۸۸۵ / ۶۸ - شيخ بزرگوار، فقيه دانشمند محمّد بن جعفر مشهدى قدس سره در كتاب «ما اتّفق فيه من الأخبار في فضل الأئمّة الأطهار عليهم السلام» مى نويسد:
عبداللَّه بن عبّاس و عبدالرحمان بن عوف گويند: روزى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در مسجدش نشسته بود كه ناگاه جبرئيل امين فرود آمد و گفت: اى محمّد! خداوند علىّ اعلا بر تو درود مى فرستد و مى فرمايد: بخوان!
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
چه بخوانم؟ جبرئيل عرض كرد: بخوان:
«إِنَّ الْمُتَّقينَ في جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ × اُدْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنينَ × وَنَزَعْنا ما في صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْواناً عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلينَ × لايَمَسُّهُمْ فيها نَصَبٌ وَما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجينَ » [۱] .
«همانا پرهيزكاران در باغها (ى بهشت) و در كنار چشمهها هستند. (فرشتگان به آنان مى گويند) با سلامت و امنيّت وارد اين باغها شويد. و هر گونه كينه و حسد را از سينه آنها بر مى كنيم و آنان در حالى كه برادرند بر تختها رو به روى يكديگر قرار دارند. هيچ خستگى در آنجا به آنها نمى رسد و هيچ گاه از آن اخراج نمى گردند».
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: اى جبرئيل! كسانى را كه خداوند متعال برادران هم قرار داده كه در برابر هم بر تختهاى بهشتى تكيه مى دهند، كيانند؟
جبرئيل عرض كرد: آنان اصحاب برگزيده تو، كسانى كه به عهد و پيمان تو وفادار بوده و پيمان شكنى نكرده اند، آگاه باش كه خداوند متعال به تو فرمان مى دهد كه ميان آنان در روى زمين عقد اُخوّت و برادرى برقرار نمايى؛ همچنان كه خداوند در آسمانها ميان آنان عقد اخوّت و برادرى بسته است.
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: من آنها را نمى شناسم.
جبرئيل گفت: من در برابر شما در هوا قرار مى گيرم، وقتى فرد مؤمنى برخاست من به شما مى گويم: فلانى مؤمن است برخيزد و ميان آن دو
عقد اخوّت و برادرى برقرار كن. وقتى فرد كافر برخاست، مى گويم: فلانى كافر است برخيزد و ميان آن دو عقد اخوّت و برادرى ببند.
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: اى جبرئيل! چنين مى نمايم.
آنگاه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم برخاست و ميان مؤمن با مؤمن ديگر، و نيز ميان منافق با منافق ديگر عقد اخوّت و برادرى بست.
----------
[۱]: سوره حجر، آيه ۴۸ - ۴۵.
نماز اول وقت:
نويسنده رحمه الله گويد: در «تاريخ بلاذرى» و «سلامى» و ديگران روايت شده كه ابن عبّاس و ديگران گفتند:
وقتى آيه شريفه «إنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إخْوَةٌ » [۳] ؛ «همانا مؤمنان برادر يكديگرند»، نازل شد ؛ رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم ميان افرادى كه از يك سرشت و سنخ بودند عقد اخوّت و برادرى بست.
بنابراين، ابوبكر با عمر، عثمان با عبدالرحمان، سعد بن ابى وقّاص با سعيد بن زيد، طلحه با زبير، ابى عبيده با سعد بن معاذ، مصعب بن عمير با ابو ايّوب انصارى، ابوذر با ابن مسعود، سلمان با حذيفه، حمزه با زيد بن حارثه، ابو درداء با بلال، جعفر طيّار با معاذ بن جبل، و مقداد با عمّار برادر شدند.
از سوى ديگر، عايشه با حفصه، زينب بنت جحش با ميمونه، و اُمّ
سلمه با صفيّه عقد خواهرى بستند.
حضرت ميان همه اصحابش به اندازه مقام و منزلتشان عقد اخوّت و برادرى بست، آنگاه فرمود:
أنت أخي وأنا أخوك يا عليّ!
اى على! تو برادر من و من برادر تو هستم. [۱]
----------
[۳]: سوره حجرات، آيه ۱۰.
[۱]: امالى طوسى: ۵۸۷ ح ۳ مجلس ۱۵، تفسير برهان: ۲۰۷/۴ ح ۱.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۳۴۰ و ۳۵۹]
۸۸۶ / ۶۹ - از طريق دانشمندان شيعه نقل شده است كه:
روزى امير مؤمنان على عليه السلام بر فراز منبر مسجد بصره سخنرانى مى فرمود، حضرت در ضمن سخنانش فرمود:
«سلوني قبل أن تفقدوني»؛
بپرسيد از من پيش از آنكه مرا نيابيد.
مردى از ميان جمعيّت بپا خاست و گفت: اى امير مؤمنان! جبرئيل هم اكنون كجاست؟
حضرت على عليه السلام نگاهى به سوى آسمان نمود، آنگاه به سمت چپ و راست نگريست و فرمود: تو جبرئيل هستى.
در اين هنگام آن شخص به پرواز درآمد و سقف مسجد را شكافت و رفت. مردم فرياد «اللَّه اكبر» سر داده و گفتند: اى امير مؤمنان! از كجا فهميدى كه او جبرئيل است؟
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود:
لمّا نظرت إلى السماء خرق نظري أطباق السماوات حتّى العرش والكرسي فما رأيته، ونظرت الأرض كلّها فلم أره فعلمت أنّه جبرئيل.
وقتى به آسمان نگاه كردم، نگاهم طبقه هاى آسمان را تا عرش الهى و
كرسى بارى تعالى درنورديد، ولى او را نديدم، آنگاه به همه نقاط زمين نگريستم و او را نديدم؛ فهميدم كه او جبرئيل است. [۱]
----------
[۱]: الأنوار النعمانيّة: ۳۲/۱.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۳۶۰]
۸۸۸ / ۷۱ - همچنين در «تفسير فرات» مى خوانيم: اصبغ بن نباته گويد:
تصميم گرفتم به محضر مولايم امير مؤمنان على عليه السلام مشرّف شده و سلام و عرض ارادتى نمايم، چيزى نگذشت كه آقا و سرورم بيرون آمد، من برخاستم و به پيشواز حضرتش آمدم، حضرت تشريف آورد و دست مباركش را در دستم گذاشته و انگشتانش را در انگشتانم قرار داد، آنگاه فرمود:
اى اصبغ بن نباته!
عرض كردم: بلى اى امير مؤمنان!
«فَاُولئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَكانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحيماً » [۱] ؛
«پس آنان كسانى هستند كه خداوند گناهان آنها را به حسنات مبدّل مى كند و خداوند همواره آمرزنده و مهربان بوده است». [۲]
----------
[۱]: سوره فرقان، آيه ۷۰.
[۲]: تفسير فرات: ۲۹۳ ح ۳۹۶. در پايان اين حديث شريف آمده است: «يا أصبغ! إنّ وليّنا لو لقي اللَّه وعليه من الذنوب مثل زبد البحر ومثل عدد الرمل لغفرها اللَّه، إن شاء اللَّه تعالى» ؛ «اى اصبغ! اگر ولىّ و دوست ما، به ديدار خداوند متعال رود در حالى كه گناهانش همانند كف دريا و تعداد ريگهاست، خداوند گناهان او را مى آمرزد، ان شاء اللَّه».
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۳۶۴]
۸۸۹ / ۷۲ - در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام آمده است: حضرت در ضمن سخنانى فرمود:
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در برخى از بياناتش فرمود:
إنّ الملائكة أشرفها عنداللَّه أشدّها حبّاً لعليّ بن أبي طالب عليه السلام ؛
همانا شريف ترين فرشتگان در پيشگاه خداى متعال آنهائى هستند كه شديدترين مهر و محبّت را نسبت به علىّ بن ابى طالب عليه السلام دارند.
سوگندى كه فرشتگان در ميان خودشان دارند چنين است:
والّذي شرّف عليّاً عليه السلام على جميع الورى بعد محمّد المصطفى صلى الله عليه وآله وسلم.
سوگند خدايى را كه علىّ مرتضى عليه السلام را پس از محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم بر همه مردم برترى داد.
در سخنى ديگر فرمود:
إنّ ملائكة السماوات والحجب ليشتاقون إلى رؤية عليّ بن أبي طالب عليه السلام كما تشتاق الوالدة الشفيقة إلى ولدها البارّ الشفيق.... [۱]
همانا فرشتگان آسمانها و حجب، همانند شوق و علاقه مادر مهربان به فرزند نيكوكار دلسوز، مشتاق ديدار علىّ بن ابى طالب عليه السلام هستند....
----------
[۱]: تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام: ۴۵۲ ضمن ح ۲۹۷ (با اندكى تفاوت)، بحار الأنوار: ۲۸۶/۹ ضمن ح ۲ و ۱۰۵/۳۹ ضمن ح ۱۲.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۳۶۴]
پنجم: دعاي اميرالمؤمنين عليه السلام بعد از خطبهٔ تطنجيّه
در كتاب «المجموع الرائق من أزهار الحدائق» آمده است:
امام اميرالمؤمنين عليه السلام پس از خطبه معروف به «طثنجيّه» [۱] دعاى ذيل را بيان فرمود:
«تَحَصَّنْتُ بِالْمَلِكِ الْحَيِّ الَّذي لايَمُوتُ، وَاعْتَصَمْتُ بِذِي الْعِزَّةِ وَالْعَدْلِ وَالْجَبَرُوتِ، وَاسْتَعَنْتُ بِذِي الْعَظَمَةِ وَالْقُدْرَةِ وَالْمَلَكُوتِ، مِنْ كُلِّ ما أَخافُهُ وَأَحْذَرُهُ».
خود را در دژ محكم پادشاهى كه هرگز نمى ميرد قرار داده و مصون ساختم، و به (ذيل عنايت) خداوندى كه داراى عزّت، عدل و جبروت است، چنگ زدم و از خدايى كه صاحب، عظمت، قدرت و ملكوت است يارى طلبيدم؛از براى هر چيزى كه از آن بيم دارم و مى ترسم.
آنگاه حضرتش فرمود:
ما ذكر أحدكم هذه الكلمات عند نازلة أوشدّة إلّا أزاحها اللَّه عزّوجلّ عنه إلّا الموت.
هر كس اين كلمات را در هنگام نزول هر بلا يا شدّت و سختى - جز مرگ - بخواند؛ خداوند متعال آن بلا يا شدّت و سختى را از او برطرف مى كند.
جابر به امام عليه السلام عرض كرد: اى امير مؤمنان! فقط اين دعا را بخواند؟
حضرت عليه السلام فرمود: سيزده اسم نيز به آن اضافه مى كنم.
و اين اشاره به اسم مبارك پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم و اسم مبارك حضرتش عليه السلام واسامى فرزندانش عليهم السلام كه آخرين آنان حضرت حجّت بن الحسن صاحب
الزمان (صلوات اللَّه عليه) است، مى باشد. [۱]
----------
[۱]: در مصدر والمشارق: «التطنجيّة»، و در الصحيفة: «الطتنجيّة» آمده است.
[۱]: المجموع الرائق: ۴۵۲/۱، الصحيفة العلويّة الثانية: ۷۵. تمام اين خطبه با اين دعا را علّامه برسى رحمه الله در«مشارق الأنوار: ۱۷۰ - ۱۶۶» نقل كرده است.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - چهارم: اشعار عبدالباقي عَمري، شاعر اديب در مدح اميرالمؤمنين عليه السلام - جلد ۲، صفحه ۳۷۸]
۲ - وقتى اميرمؤمنان على عليه السلام خبردار شد كه يكى از كارگزارانش در اموال عمومى تصرّف مى كند، به سرعت نامه اى به وى فرستاد كه در آن نامه آمده است:
فاتّق اللَّه، واردد إلى هؤلاء القوم أموالهم، فإنّك إن لم تفعل ثمّ أمكنني اللَّه منك لاُعذرنّ إلى اللَّه فيك، ولأضربنّك بسيفي الّذي ماضربت به أحداً إلّا دخل النار. واللَّه، لو أنّ الحسن والحسين عليهما السلام فعلا مثل الّذي فعلت، ما كانت لهما عندي هوادة ولا ظفراً منّي بإرادة حتّى آخذ الحقّ منهما واُزيح الباطل عن مظلمتهما.
«از خدا بترس و اموال اين گروه را به خود آنان بازگردان، چرا كه اگر چنين نكنى خداوند مرا به تو مسلّط خواهد ساخت و من در مورد تو در پيشگاه خدا معذور بوده و با همان شمشيرى كه بر هيچ كس نزدم جز آن كه وارد آتش شد؛ تو را خواهم زد. سوگند به خدا! اگر حسن و حسين عليهما السلام آنچه تو مرتكب شدى، كرده بودند به آنان رخصت نمى دادم و خواهش آنان را
نمى پذيرفتم، مگر اين كه حق را از آنان بازپس گرفته و ستمى كه باطل بوده از آنها دور مى ساختم». [۱]
----------
[۱]: نهج البلاغه: نامه ۴۱، بحار الأنوار: ۱۸۲/۴۲ ضمن ح ۴۰.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - هشتم _ بخشي از سخنان اميرالمؤمنين عليه السلام در كتاب «صوت العدالة» - جلد ۲، صفحه ۳۸۲]
دوازدهم: كلام اميرالمؤمنين عليه السلام به شيعهٔ خود
سيّد جليل القدر سيّد نعمت اللَّه جزايرى قدس سره در «الأنوار النعمانيّه» روايت نموده كه: حضرت مولا امير مؤمنان على عليه السلام به شيعه خود چنين خطاب مى فرمايد:
إذا أتتني صحيفة سيّئاتكم فلتكن صحيفة قابلة للإصلاح يعني أن يكون كالكتاب الّذي فيه غلط لا أن يكون كلّه غلطاً، فإنّه لايقبل الإصلاح.
هنگامى كه پرونده گناهانتان را نزد من مى آورند بايستى نامه اعمالتان قابل اصلاح باشد. يعنى همانند كتابى باشد كه اغلاط اندكى دارد نه همچون
كتابى كه همه اش غلط است، چرا كه چنين كتابى قابل اصلاح و تصحيح نيست.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - دوازدهم: كلام اميرالمؤمنين عليه السلام به شيعهٔ خود - جلد ۲، صفحه ۴۰۱]
اصبغ بن نباته رحمه الله گويد: در واپسين لحظات امير مومنان على عليه السلام - كه فرق مباركش از شمشير كين ابن ملجم لعين شكافته شده بود - به عيادت مولايم رفته بودم، آن حضرت عليه السلام به من فرمود:
اى اصبغ! بنشين و حديثى از من بشنو كه پس از اين روز، ديگر از من سخن نخواهى شنيد. بدان اى اصبغ! من نيز - همچنان كه تو هم اكنون به عيادت من آمده اى - به عيادت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رفته بودم، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به من فرمود:
اى اباالحسن! برخيز به مردم بگو: براى نماز جماعت در مسجد حاضر شوند، آنگاه بر فراز منبر برو و يك پله از مقام من پايين تر بنشين و به مردم بگو:
ألا من عقّ والديه فلعنة اللَّه عليه، ألا من أبق من مواليه فلعنة اللَّه
عليه، ألا من ظلم أجيراً اُجرته فلعنة اللَّه عليه.
آگاه باشيد! هر كه بر والدين خود جفا كند، لعنت خدا بر او باد.
آگاه باشيد! هر بنده اى كه از مولايش بگريزد، لعنت خدا بر او باد.
آگاه باشيد! هر كه در مزد و اُجرتِ كارگرى ستم كند، لعنت خدا بر او باد.
اى اصبغ! من فرمان حبيبم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را انجام دادم. در اين هنگام مردى از گوشه مسجد برخاست و گفت: اى اباالحسن! آنچه گفتى سه عبارت مختصر بود آنها را شرح داده و توضيح بده.
من پاسخ او را ندادم، تا اين كه خدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شرفياب شدم، وآنچه آن مرد گفته بود به استحضار حضرتش رساندم.
اصبغ گويد: در اين هنگام، على عليه السلام دست مرا گرفت و فرمود:
اى اصبغ! دست خود را بگشا!
من دستم را گشودم، حضرت يكى از انگشتان مرا گرفت و فرمود:
اى اصبغ! همان گونه كه من انگشت تو را گرفتم، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم انگشت مرا گرفت، آنگاه فرمود:
يا أباالحسن! ألا وإنّي وأنت أبوا هذه الاُمّة فمن عقّنا فلعنة اللَّه عليه، ألا وإنّي وأنت موليا هذه الاُمّة فعلى من أبق عنّا لعنة اللَّه، ألا وإنّي وأنت أجيرا هذه الاُمّة، فمن ظلمنا اُجرتنا فلعنة اللَّه عليه.
اى اباالحسن! به راستى كه من و تو پدران اين اُمّت هستيم، هر كه به ما جفاكند، لعنت خدا بر او باد.
به راستى كه من و تو مولاى اين اُمّت هستيم هر كه از ما بگريزد، لعنت خدابر او باد.
به راستى كه من و تو، دو اجير اين اُمّت هستيم هر كه در پاداش ما ستم نمايد، لعنت خدا بر او باد.
آنگاه فرمود: آمين.[. [۱]
----------
[۱]: الروضة: ۲۲ و ۲۳، بحار الأنوار: ۴۴/۴۰ ح ۸۲ و ۲۰۴/۴۲ ح۸. نظير اين روايت را شيخ طوسى رحمه الله در امالي خود: ۱۲۳ ح۴ مجلس ۵، و شيخ مفيد رحمه الله نيز در امالى خويش: ۳۵۱ ح۳ نقل كرده اند.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - چهاردهم: روايت اصبغ بن نباته در واپسين لحظات اميرالمؤمنين عليه السلام - جلد ۲، صفحه ۴۰۵]
گلچین کتاب القطره ، ج ۲ ، فضایل امیرالمومنین قسمت اول
گلچین کتاب القطره ، ج ۲ ، فضایل امیرالمومنین قسمت اول
۸۲۱ / ۴ - در يك نسخه مناقب خطّى كهنى - كه شايد بيش از سيصد سال
پيش نگارش يافته - آمده است:
اعثم كوفى - كه يكى از معاندان بود - گويد: در جنگ صفّين مردى از اهل شام به ميدان مبارزه آمد.
على عليه السلام به او فرمود:
(اى شامى! ) برگرد، تا فرزند (هند) جگرخوار تو را وارد دوزخ نكند.
شامى گفت: هم اكنون معلوم مى شود كه كداميك از ما وارد دوزخ خواهيم شد.
پس امير مؤمنان على عليه السلام نيزه اى به سوى او حواله و او را با نيزه بلند كرد و در هوا نگاه داشت، آن لعين فرياد زد: يا اميرالمؤمنين! همينك آتش جهنّم را ديدم و از پشيمان شدگان گرديدم.
حضرت اين آيه را تلاوت فرمود:
«أَ لْآنَ وَقَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَكُنْتَ مِنَ المُفْسِدينَ» [۱] .
«هم اكنون، در حالى كه پيش از اين عصيان كردى و ار مفسدان بودى». [۲]
----------
[۱]: سوره يونس، آيه ۹۱.
[۲]: نوادر المعجزات: ۶۲ ح ۲۶.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۰۴]
۸۲۳ / ۶ - باز در همان كتاب آمده: جابر بن عبداللَّه (انصارى) گويد: رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند:
إنّ اللَّه يباهي بعليّ كلّ يوم الملائكة المقرّبين.
همانا خداى متعال هر روز به وسيله على عليه السلام به فرشتگان مقرّبش مباهات مى نمايد. [۲]
----------
[۲]: المناقب: ۲۶۶/۳، بحار الأنوار: ۸۲/۳۹. اين روايت را علّامه مجلسى رحمه الله در «ج: ۳۴۷/۲۶ ح ۲۰» از «فردوس» نقل كرده است.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۰۵]
۸۲۴ / ۷ - باز در همان منبع مى خوانيم: ابن عبّاس گويد: رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به علىّ بن ابى طالب عليه السلام فرمودند:
لو أنّ البحر مداد والغياض أقلام، والإنس كتّاب، والجنّ حسّاب ما أحصوا فضائلكم يا أبا الحسن!
اى اباالحسن! اگر درياها مركّب، درختان جنگلها قلم، انسانها نويسنده و جنّيان حسابگر شوند نمى توانند فضايل تو را بشمارند. [۳]
----------
[۳]: مصباح الأنوار: ۱۲۱ (مخطوط). اين روايت را خوارزمى در مناقب: ۳۲ ح ۱ و ۳۲۸ ح ۳۴۱، سيّد بن طاووس در طرائف: ۱۳۹ ح ۲۱۶، علّامه اربلى در كشف الغمّة: ۱۱۱/۱، ابن شاذان رحمه الله در مائة منقبة: ۱۷۵ منقبت ۹۹، استرآبادى رحمه الله در تأويل الآيات: ۸۸۸/۲ ح ۱۳، و علّامه حلّى رحمه الله در محتضر: ۹۶ نقل كرده اند.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۰۵]
۸۲۹ / ۱۲ - باز در همان منبع آمده است: ابى مغنم مسلم بن اوس و جارية بن قدامه سعدى در مجلس امير مؤمنان على عليه السلام حضور داشتند، حضرت بر فراز منبر در مسجد كوفه سخن مى گفت و مى فرمود:
سلوني من قبل أن تفقدوني، فإنّي لا اُسئلُ إلّا اُجيب عمّا دون العرش، لايقولها بعدي إلّا كذّاب أو مفتري.
از من بپرسيد، پيش از آن كه مرا نيابيد، چرا كه هر چيزى كه پايين تر از
عرش است از من پرسيده شود پاسخ آن را مى دهم، پس از من، كسى چنين ادّعايى نمى كند، مگر دروغگو و افترا زننده. [۱]
----------
[۱]: إرشاد القلوب: ۲۵۷/۲، بحار الأنوار: ۱۲۶/۱۰ ح۶. علّامه مجلسى رحمه الله اين روايت را در ج: ۲۳۱/۵۷ ح ۱۸۳ از «المحتضر» و در ج: ۳۳۶/۵۷ ح ۲۷ از «المشارق» نقل كرده است.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۱۰]
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
لمبارزة عليّ بن أبي طالب لعمرو بن عبدود أفضل من عمل اُمّتي إلى يوم القيامة. [۱]
همانا مبارزه علىّ بن ابى طالب با عمرو بن عبدود (پهلوان نامى عرب) برتر از عمل اُمّت من تا روز قيامت است.
----------
[۱]: مصباح الأنوار: ۱۲۹ و ۱۶۱ (مخطوط)، تأويل الآيات: ۶۹۰/۲ ح ۱۱، بحار الأنوار: ۱۶۵/۳۶ ح ۱۴۷ و ۱/۳۹ ح ۱، تفسير برهان: ۳۳۰/۴ ح ۲، جامع الأخبار: ۵۳ ح ۱۲، الطرائف: ۶۰ ح ۵۸.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۰۷]
۸۳۴ / ۱۷ - نويسنده رحمه الله گويد: ما در جلد اوّل اين كتاب، صفحه ۸۴۹ [ح ۶۵۱ ] حكايتى را در مورد فضايل سادات به صورت اجمال نقل كرديم. ولى پس از پايان يافتن جلد نخست، اصل آن حكايت را به صورت تفصيل بدست آورديم، اينك از آنجايى كه نقل آن خالى از فايده نيست تفصيل قصّه را بيان مى نماييم:
ابراهيم بن مهران گويد: در شهر كوفه در همسايگى ما مرد بقّالى زندگى مى كرد، كُنيه او اباجعفر بود. وى شخص خوش معامله اى بود، هرگاه يكى از علويان براى خريد نزد او مى رفت، مضايقه نمى كرد، اگر پول به همراه داشت جنس را مى داد و گرنه به نوكرش مى گفت: به حساب علىّ بن ابى طالب عليه السلام بنويس.
او مدّتى به همين منوال سپرى كرد، پس از مدّت زمانى ورشكست
گشته و فقير شد و ناچار در مغازه را بسته و خانه نشين شد. او هر روز دفتر حسابش را بررسى مى كرد، وقتى مى فهميد يكى از بدهكارانش زنده است، كسى را نزد او مى فرستاد و طلب خود را از او مى گرفت و هر كسى را كه مى فهميد از دنيا رفته و چيزى باقى نگذاشته اسمش را خط مى كشيد.
روزى كنار در خانه اش نشسته بود و دفتر حسابش را بررسى مى كرد، ناگاه مردى ناصبى از آنجا عبور مى كرد، او به طرز مسخره آميزى گفت: بدهكار بزرگت علىّ بن ابى طالب چكار كرد؟
مرد بقّال از شماتت ناصبى غمگين شد برخاست و وارد منزلش شد. شب فرا رسيد، خوابيد، در عالم خواب پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم را ديد كه امام حسن و امام حسين عليهما السلام در برابرش راه مى روند، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به آن دو بزرگوار فرمود پدرتان كجاست؟
: امير مؤمنان على عليه السلام كه پشت سر پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم بود فرمود: اى رسول خدا! من اينجا هستم.
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: چرا بدهى اين مرد را نمى پردازى؟
على عليه السلام عرض كرد: اى رسول خدا! اين - كيسه - حقّ او در دنياست كه آن را براى او آورده ام.
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: كيسه را به آن مرد بده.
ابو جعفر بقّال گويد: امير مؤمنان على عليه السلام كيسه پشمينه اى به من داد و فرمود: اين حقّ توست، بگير.
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم رو به من كرد و فرمود:
خذه، ولاتمنع من جاءَك من ولده يطلب من عندك، وامض لا فقر عليك بعد هذا اليوم.
اين كيسه را بگير، و هر كه از فرزندانش براى خريد نزد تو آمد مضايقه نكن و جنس بده كه پس از امروز، ديگر براى تو فقر و نادارى نخواهد بود.
مرد بقّال گويد: وقتى از خواب بيدار شدم، كيسه در دستم بود، زنم را
صدا زده و گفتم: فلانى! خوابيده اى يا بيدارى؟
گفت: من بيدارم.
گفتم: چراغ را روشن كن.
او برخاست و چراغ اتاق را روشن كرد، من كيسه را به او دادم، نگاه كرد، ديد هزار دينار در آن است.
زنم گفت: اى مرد! نكند فقرت تو را واداشته يكى از تجّار را فريب داده و مالش را گرفته باشى؟!
گفتم: نه به خدا! وليكن قصّه چنين است. آنگاه به دفتر حسابم نگاه كردم و آن پول - بى كم و زياد - به همان مقدار بود كه به نام علىّ بن ابى طالب عليهما السلام نوشته بودم. [۱]
----------
[۱]: الأربعون حديث شيخ منتجب الدين: ۹۵ حكايت ۱۲، فضائل السادات: ۳۴۳. اين روايت را ابن شاذان رحمه الله در فضائل خود: ۹۵ نقل كرده، و در الروضة: ۱۱۹ و بحار الأنوار: ۷/۴۲ ح۸ به صورت ارسال نقل شده است.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۱۹]
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
حبّ عليّ بن أبي طالب عليه السلام حسنة لايضرّ معها سيّئة مع أداء الفرائض، وبغضه سيّئة لاينفع معها حسنة ولو أدّى الفرائض. [۱]
مهر علىّ بن ابى طالب عليه السلام حسنه اى است كه با انجام فرايض، هيچ گناهى به آن ضرر نمى رساند، و بغض و دشمنى با على عليه السلام گناهى است كه هيچ حسنه اى با آن فايده ندارد، گرچه همه فرايض نيز انجام داده شود.
----------
[۱]: إرشاد القلوب: ۴۸/۲، الفردوس: ۱۴۲/۲ ح ۲۷۲۵، كشف الغمّه: ۹۲/۱، بحار الأنوار: ۲۴۸/۳۹ ح ۱۰، المناقب خوارزمى: ۷۵ ح ۵۶.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۲۴]
صفدى شافعى (در مورد جنگ نهروان و شجاعت على عليه السلام) گويد: مورّخان گفته اند: على عليه السلام در جنگ نهروان دو هزار نفر از آنان را كشت، حضرت وارد ميدان نبرد مى شد و با شمشير حمله مى نمود تا اينكه شمشيرش كج مى گشت و از ميدان خارج مى شد و مى فرمود:
لاتلوموني ولوموا هذا.
مرا ملامت نكنيد، اين شمشير را ملامت كنيد.
آنگاه شمشيرش را راست مى نمود، و از جمله ضربات مشهور و معروف آن حضرت، ضربتى است كه به «مرحب» وارد كرد، زيرا كه ضربه اى بر كلاه خود آهنى او وارد نمود كه آن را و پيكرش را دو نيم كرد.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۲۶]
عليه السلام فخلق اللَّه هذا الملك من نورٍ على صورة عليٍّ عليه السلام، فالملائكة تزوره في كلّ ليلة جمعة ويوم جمعة سبعين ألف مرّة، يسبّحون اللَّه تعالى ويقدّسونه، ويهدون ثوابه لمحبّ عليّ عليه السلام.
نه، اى محمّد! فرشتگان به خاطر مهر و محبّتى كه به على عليه السلام داشتند او را از خداوند متعال خواستند و خداوند نيز اين فرشته را از نور به شكل على عليه السلام آفريد. به همين جهت، فرشتگان هر شب و روز جمعه هفتاد هزار مرتبه او را زيارت مى كنند، خدا را تسبيح و تقديس مى نمايند و ثواب آن را به دوستدار على عليه السلام هديه مى نمايند. [۱]
----------
[۱]: إرشاد القلوب: ۴۷/۲، كشف الغمّة: ۱۳۹/۱، بحار الأنوار: ۳۸۶/۱۸ ح ۹۴ و ۱۰۹/۳۹ ح ۱۵.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۴۰]
پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
جبرئيل به من گفت:
لقد آلى ربّنا الرحمان على نفسه أن لايعذّب عليّاً بالنار، ولاشيعته ولا أحبّاءَه أبداً.
خداى مهربان بر خويشتن سوگند خورده و لازم دانسته كه هرگز على عليه السلام و شيعيان و دوستانش را با آتش عذاب نكند. [۱]
----------
[۱]: الأربعون حديثاً: ۶۱ ح ۳۱.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۴۳]
۸۴۷ / ۳۰ - در كتاب «مناقب ديلمى» مى نويسد:
روزى مأمون به امام رضا عليه السلام گفت: بزرگترين فضيلتى كه امير مؤمنان على عليه السلام از قرآن دارد براى من بگو.
امام رضا عليه السلام فرمود:
فضيلته في المباهلة وأنّ رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم باهل بعليّ وفاطمة زوجته والحسن والحسين عليهم السلام وجعله منها كنفسه وجعل لعنة اللَّه على الكاذبين وقد ثبت أنّه ليس أحد من خلق اللَّه يشبه رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم فوجب له من الفضل ما وجب له إلّا النبوّة، فأيَّ فضل وشرف وفضيلة أعلى من هذا؟
برترين فضيلت آن حضرت، در قصّه مباهله است. همانا رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به وسيله على، فاطمه همسر على، امام حسن و امام حسين عليهم السلام (با نصاراى نجران) مباهله نمود، و آن حضرت را همانند جان خويش قرار داد، و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار داد.
و البتّه ثابت است كه كسى از آفريدگان خدا همانند رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نبوده. بنابراين، همه فضايلى كه بر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم لازم بوده بر على عليه السلام نيز ثابت شده جز پيامبرى، پس كدامين فضل و برترى بالاتر از اين فضل و شرف است؟
مأمون گفت: شايد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم با «النفس» به جان خويش اشاره نموده است!
امام رضا عليه السلام فرمود:
چنين اشاره اى جايز نيست، چرا كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم با همه آنها به سوى نصاراى نجران بيرون آمده و با همه آنها به مباهله پرداخته است. اگر جان خويش را اراده فرموده بود مى بايستى على عليه السلام را از مباهله خارج مى نمود، در صورتى كه به اتّفاق همه مسلمانان على عليه السلام جزو آنان بوده است.
مأمون گفت: در آن هنگام كه پاسخ آيد سخن ساقط مى شود. [۱]
----------
[۱]: نظير اين روايت را علّامه مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار: ۲۵۷/۳۵ از «الفصول المختارة» شيخ مفيد رحمه الله نقل كرده است.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۴۳]
۸۴۸ / ۳۱ - باز در همان منبع آمده: در قرآن مجيد اسامى زيادى براى امير مؤمنان على عليه السلام ذكر شده كه اينك به صد مورد از آن اشاره مى نماييم:
۱ - ولى ؛ در آنجايى كه مى فرمايد:
«إنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسولُهُ وَالَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَهُمْ راكِعُونَ » [۱] .
«ولىّ و سرپرست شما، فقط خدا و پيامبر او و آنان كه ايمان آورده اند، همانهايى كه نماز بر پا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند، مى باشند».
۲ - حسنه ؛ در آنجايى كه مى فرمايد:
«مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها وَهُمْ مِنْ فَزَعِ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ » [۲] .
«كسانى كه كار نيك و حسنه اى انجام دهند پاداشى بهتر از آن خواهند داشت و آنان از ترس و وحشت آن روز در امان خواهند بود».
«حسنه» اسمى براى ولايت على عليه السلام است. [۱]
----------
[۱]: سوره مائده، آيه ۵۵. روايات عامّه و خاصّه متّفقند كه مراد از «الّذين آمنوا»؛ «كسانى كه ايمان آوردند»، امير مؤمنان على عليه السلام است. در اين رابطه روايات زيادى نقل گرديده، براى اطّلاع بيشتر رجوع كنيد به: تأويل الآيات: ۱۵۴ - ۱۵۰/۱، تفسير برهان: ۴۸۵ - ۴۷۹/۱، بحار الأنوار: ۲۰۶ - ۱۸۳/۳۵. سيد جليل القدر، سيّد بن طاووس رحمه الله نيز در «سعد السعود: ۹۶» نقل مى كند كه: محمّد بن عبّاس نزول اين آيه شريفه و ولايت بزرگ آن حضرت را از نود طريق با سلسله سندهايى متّصل و بهم پيوسته نقل نموده كه همه آنها از رجال مخالفان اهل بيت عليهم السلام هستند.
[۲]: سوره نمل، آيه ۸۹.
[۱]: در «تأويل الآيات: ۴۱۱/۱ ح ۱۹» آمده: امام صادق عليه السلام فرمود: مراد از «حسنه» ولايت على عليه السلام است.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۴۷]
۴ - كفايه؛ در آنجايى كه مى فرمايد:
«وَكَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنينَ الْقِتالَ» [۴] .
خداوند مؤمنان را از جنگ بى نياز كرد.
خداوند مؤمنان را به سبب علىّ بن ابى طالب عليه السلام از جنگ بى نياز ساخت كه عمرو بن عبدود - جنگجوى نامى مشركان - را كشت و آنان را شكست داد. [۵]
۵ - منفق ؛ در آنجايى كه مى فرمايد:
«الَّذينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَالنَّهارِ سِرّاً وَعَلانِيَةً » [۶] .
«آنان كه اموال خودشان را شب و روز، پنهان و آشكار انفاق مى كنند».
ابن عبّاس در تفسير و شأن نزول اين آيه شريفه گويد:
على عليه السلام چهار درهم داشت، درهمى از آن را روز، درهم ديگرى را
شب، درهم سوّمى را پنهانى و چهارمين درهم را به صورت آشكار در راه خدا انفاق نمود، آنگاه اين آيه در شأن حضرتش فرود آمد. [۱]
----------
[۴]: سوره احزاب، آيه ۲۵.
[۵]: رجوع شود به: تأويل الآيات: ۴۵۰/۲، وبحار الأنوار: ۲۸۰ - ۲۰۳/۲۰.
[۶]: سوره بقره، آيه ۲۷۴.
[۱]: رجوع شود به «تأويل الآيات: ۹۷/۱ ح ۸۹» با منابعى كه از شيعه و سنّى نقل گرديده است.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۴۸]
۷ - شارى ؛ فروشنده نفس ؛ ابن عبّاس گويد: آيه شريفه «وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْري نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّه» [۴] ؛ «و برخى از مردم، جان خود را به جهت خشنودى خدا مى فروشند»، در حقّ على عليه السلام نازل شده است. [۵]
----------
[۴]: سوره بقره، آيه ۲۰۷.
[۵]: تفسير برهان: ۲۰۶/۱ ح ۶.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۴۹]
۱۲ - صالح المؤمنين ؛ ابن عبّاس در تفسير آيه شريفه «وَإِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَجِبْريلُ وَصالِحُ الْمُؤْمِنينَ » [۲] ؛ «و اگر بر ضدّ او دست به دست هم دهيد (نمى توانيد كارى انجام دهيد) زيرا خداوند ياور اوست و همچنين جبرئيل و مؤمنان شايسته پشتيبان او هستند»، گويد:
منظور از مؤمنان شايسته، علىّ بن ابى طالب عليه السلام است.
۱۳ - جنب اللَّه ؛ آنجا كه خداوند مى فرمايد:
«أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ في جَنْبِ اللَّه» [۳] .
«اين كه روز رستاخيز كسى بگويد: افسوس بر من! از كوتاهى هايى كه در جنب خدا كردم»
امام ابى الحسن عليه السلام در تفسير اين آيه شريفه مى فرمايد:
منظور از «جنب اللَّه» امير مؤمنان على عليه السلام است. [۴]
۱۴ - ذكر و مسؤول عنه، امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَإِنَّه لَذِكْرٌ لَكَ وَلِقَوْمِكَ وَسَوْفَ تُسْئَلُونَ » [۵] ؛ «و اين موجب يادآورى تو و قوم توست و به زودى بازخواست خواهيد شد»، مى فرمايد:
نحن أهل الذكر ونحن المسؤولون.
ما همان اهل ذكر هستيم، ماييم كه مورد سؤال قرار مى گيريم. [۶]
و در تفسير آيه شريفه «وَقِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُولُون» [۷] ؛ «آنان را باز داريد
كه بازرسى مى شوند»، مى فرمايد:
از ولايت [۱] علىّ بن ابى طالب عليه السلام مى پرسند. [۲]
----------
[۲]: سوره تحريم، آيه ۳.
[۳]: سوره زمر، آيه ۵۶.
[۴]: تأويل الآيات: ۵۲۰/۲ ح ۲۶، تفسير برهان: ۸۰/۴ ح ۱۵.
[۵]: سوره زخرف، آيه ۴۴.
[۶]: تأويل الآيات: ۵۶۱/۲ ح ۲۴، تفسير برهان: ۱۴۶/۴ ح ۱۰.
[۷]: سوره صافّات، آيه ۲۴.
[۱]: در نسخه اصل چنين آمده است: «از محبّت علىّ بن ابى طالب عليهما السلام مى پرسند».
[۲]: تأويل الآيات: ۴۹۲/۲ ح ۱، تفسير برهان: ۱۷/۴ ح ۵.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۵۱]
۱۵ - زلفه، امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «فَلَمَّا رَأَوْهُ زُلْفَةً سيئَتْ وُجُوهُ الَّذينَ كَفَرُوا » [۷] ؛ «هنگامى كه وعده الهى را از نزديك مى بينند چهره كافران زشت و سياه مى گردد»، مى فرمايد:
هنگامى كه در روز رستاخيز كافران مقام و منزلت على عليه السلام را در پيشگاه خداى متعال مى بينند ؛ (از ناراحتى) چهره هايشان سياه مى گردد. [۸]
۱۶ - نعمت، امير مؤمنان على عليه السلام مى فرمايد:
أنا واللَّه! نعمة اللَّه الّتي أنعم اللَّه تعالى على عباده، وبي وبأهل
بيتي يفوز من فاز يوم القيامة. [۱]
سوگند به خدا! منم آن نعمتى كه خداوند متعال آن را بر بندگانش ارزانى داشت، هر كه در روز رستاخيز به سعادت مى رسد به وسيله من و خاندان من است.
----------
[۷]: سوره ملك، آيه ۲۷.
[۸]: تأويل الآيات: ۷۰۴/۲ ح ۴، تفسير برهان: ۳۶۵/۴ ح ۴.
[۱]: تفسير قمى: ۳۷۱/۱، بحار الأنوار: ۵۱/۲۴ ح ۲ و۳.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۵۲]
۱۹ - مؤذّن ؛ پيشواى هفتم امام كاظم عليه السلام در تفسير آيه شريفه «فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظالِمينَ » [۵] ؛ «در اين هنگام ندادهنده اى در ميان آنان ندا مى دهد كه: لعنت خدا بر ستمگران باد»، مى فرمايد:
«مؤذّن» (ندا دهنده)، امير مؤمنان على عليه السلام است. [۶]
----------
[۵]: سوره اعراف، آيه ۴۴.
[۶]: تفسير برهان: ۱۶/۲ ح ۱ و ۲.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۵۳]
۲۴ - كسى كه علم كتاب نزد اوست ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه « قُلْ كَفى بِاللَّهِ شَهيداً بَيْني وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ » [۱] ؛ «بگو: كافى است كه خداوند، و كسى كه علم كتاب نزد اوست ميان من و شما گواه باشند»، مى فرمايد:
هو عليّ بن أبي طالب عليه السلام وما كان علم الكتاب إلّا عنده.
منظور علىّ بن ابى طالب عليه السلام است و علم كتاب جز نزد او نبوده است.
----------
[۱]: سوره رعد، آيه ۴۳.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۵۵]
۲۶ - مؤمن ؛ امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه «أَفَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لايَسْتَوُونَ » [۴] ؛ «آيا كسى كه مؤمن است همچون كسى است كه فاسق است؟ نه، هرگز اين دو برابر نيستند»، مى فرمايد:
مراد از «مؤمن»، در آيه شريفه علىّ بن ابى طالب عليه السلام و «فاسق» همان وليد بن عقبه مى باشد.
۲۷ - عهد ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «لايَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ إِلاَّ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً » [۵] ؛ «آنان هرگز مالك شفاعت نيستند، مگر كسى كه نزد خداى رحمان عهد و پيمانى دارد»، مى فرمايد:
منظور از «عهد و پيمان» ؛ ولايت امير مؤمنان على عليه السلام و امامان معصوم پس از على عليهم السلام است. [۶]
۲۸ - ودّ و مبشّر به؛ در تفسير آيه شريفه «إنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً» ؛ «به راستى كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند خداوند رحمان محبّتى براى آنان در دلها قرار مى دهد»، روايت شده كه منظور امير مؤمنان على عليه السلام است، [۱]
----------
[۴]: سوره سجده، آيه ۱۸.
[۵]: سوره مريم، آيه ۸۷.
[۶]: تأويل الآيات: ۳۰۷/۱ ضمن ح ۱۳.
[۱]: در روايت ديگرى امام صادق عليه السلام در تفسير اين آيه شريفه فرموده است: فما من مؤمن إلاّ وفي قلبه حبّ لعليّ عليه السلام؛ مؤمنى نيست مگر آنكه در دلش محبّت و دوستى على عليه السلام مى باشد. «تفسير برهان: ۳۷۱/۶ ح ۲۱»
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۵۵]
۳۲ - سبيل اللَّه ؛ پيشواى ششم، امام صادق عليه السلام در تفسير فرمايش خداى متعال: «الَّذينَ كَفَرُوا وَصَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللَّه » [۶] ؛ «آنان كه كافر شدند و مردم را از راه خدا باز داشتند»، مى فرمايد:
هم بنو اُميّة صدّوا عن ولاية أميرالمؤمنين عليه السلام وولاية أولاده، وهو سبيل اللَّه الّذي من تبعه كفى عذاب الجحيم.
منطور از آنان بنى اميّه بودند كه مردم را از ولايت اميرمؤمنان على عليه السلام و ولايت فرزندانش بازداشتند، و او همان راه خدا است كه هر كس از او پيروى كند از عذاب دوزخ در امان است. [۷]
۳۳ - نور ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَأَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبيناً » [۱] ؛ «براى شما دليل و برهان روشنى از جانب پروردگارتان آمد و نور آشكارى براى شما فرود آورديم»، مى فرمايد:
«برهان و دليل»؛ رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم، و «نور آشكار» علىّ بن ابى طالب عليه السلام است. [۲]
۳۴ - حبل اللَّه ؛ امام موسى كاظم عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً » [۳] ؛ «همگى به ريسمان خدا چنگ بزنيد»، مى فرمايد:
منظور از «حبل خدا» علىّ بن ابى طالب عليه السلام است پس به آن حضرت چنگ بزنيد و از ولايت او پراكنده نشويد. [۴]
----------
[۶]: سوره محمّد صلى الله عليه وآله وسلم، آيه ۱.
[۷]: نظير اين روايت در «تفسير قمى: ۳۰۰/۲» و «بحار الأنوار: ۸۶/۳۶ ح ۱۳» نقل گرديده است.
[۱]: سوره نساء، آيه ۱۷۴.
[۲]: تأويل الآيات: ۱۴۴/۱ ح ۲۷. لازم به ذكر است كه در متن اصلى كتاب «القطره» پس از علىّ بن ابى طالب عليهما السلام قرآن مجيد نيز ذكر شده است.
[۳]: سوره آل عمران، آيه ۱۰۳.
[۴]: تفسير عيّاشى: ۱۹۴/۱ ح ۱۲۲، بحار الأنوار: ۱۵/۳۶ ح ۱.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۵۷]
۳۷ - سابق مقرّب؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ × اُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ» [۳] ؛ «پيشگامان پيشگام هستند، آنان مقرّبانند» مى فرمايد:
اين آيه به خصوص در شأن امير مؤمنان على عليه السلام نازل گشته، چرا كه آن حضرت بر ايمان از همه مردم پيشى گرفته و خداوند متعال بدين آيه او را مدح فرموده است. [۴]
----------
[۳]: سوره واقعه آيه ۱۰ و ۱۱.
[۴]: تفسير اين روايت در «تأويل الآيات: ۶۴۲/۲ ح ۵» از امام صادق عليه السلام نقل شده است.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۵۹]
۴۰ - عروة الوثقى ؛ در روايت مسندى در تفسير آيه شريفه «فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى» [۶] ؛ «در واقع به دستگيره محكمى چنگ زده»، آمده است كه حضرتش فرمود:
منظور از «عروة الوثقى؛ دستگيره محكم» امير مؤمنان على عليه السلام و امامان از فرزندان آن حضرت عليهم السلام مى باشد. [۱]
۴۱ - فضل و برترى؛ امام ابى الحسن عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَلَوْلا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ لَاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطانَ إِلّا قَليلاً» [۲] ؛ «واگر فضل و رحمت خداوند بر شما نبود جز عدّه اندكى همگى از شيطان پيروى مى كرديد»، مى فرمايد:
«رحمت» رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و «فضل» امير مؤمنان على عليه السلام است. [۳]
----------
[۶]: سوره بقره، آيه ۲۵۶.
[۱]: تفسير برهان: ۲۴۳/۱ ح ۶ و ۹.
[۲]: سوره نساء، آيه ۸۳.
[۳]: در «تفسير برهان: ۳۹۸/۱ ح۲ و ۳» آمده: امام ابى الحسن عليه السلام مى فرمايد: منظور از «فضل« رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و «رحمت او» علىّ بن ابى طالب عليهما السلام است.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۶۱]
۴۵ - تصديق كننده ؛ پيشواى هفتم امام صادق عليه السلام در تفسر آيه شريفه «وَالَّذي جاءَ بِالصِّدْقِ وَصَدَّقَ بِهِ» [۴] ؛ «و كسى كه به صدق و راستى آمد و كسى كه او را تصديق كرد»، مى فرمايد:
آن كه به راستى از جانب خدا آمد، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود و آن كه او را در اين امر تصديق نمود على بن ابى طالب عليه السلام بود. [۵]
----------
[۴]: سوره زمر، آيه ۳۳.
[۵]: تأويل الآيات: ۵۱۷/۲ ح ۱۸، كشف اليقين: ۱۲۰.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۶۲]
۴۷ - نجوا كننده ؛ پيشواى ششم امام صادق عليه السلام در تفسير فرمايش خداى متعال: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً» [۳] ؛ «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هنگامى كه مى خواهيد با رسول اللَّه نجوا كنيد، پيش از آن صدقه اى بدهيد»، مى فرمايد:
اين آيه شريفه در شأن اميرالمؤمنين عليه السلام نازل شده، زيرا كه دستور آمده بود كه هر كس بخواهد با پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم نجوا كند بايستى صدقه اى در راه خدا مى پرداخت.
به همين جهت، ثروتمندان به جهت بخل نمودن در اموالشان و فقيران به جهت فقر و ناداريشان از نجوا با رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم امتناع ورزيدند.
امير مؤمنان على عليه السلام داراى ده درهم و دو رأس گوسفند بود، آن حضرت با ده درهم، ده مرتبه با رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نجوا فرمود و آن دو رأس گوسفند را ذبح كرده و در راه خدا صدقه داد و كسى جز آن حضرت، موفّق به اين عمل نشد، پس اين آيه در حقّ حضرتش نازل شد:
«ءَأَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ» [۱] .
آيا ترسيديد فقير شويد كه از دادن صدقات پيش از نجوا، خوددارى كرديد؟
پس خداى متعال اين آيه را نسخ كرد و تنها امير مؤمنان على عليه السلام به اين عمل موفّق گرديد. [۲]
۴۸ - منتظر؛ امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ» [۳] ؛ «برخى به پيمان خود وفا نمودند و برخى در انتظارند»، مى فرمايد:
اين آيه شريفه در شأن حضرت حمزه، حضرت على عليه السلام و حضرت جعفر نازل شده است كه مراد از «برخى به پيمان خود وفا نمودند» حضرت حمزه و جعفر است و مراد از «و برخى در انتظارند» على عليه السلام است كه منتظر شهادت بود و خداوند بر او و خاندانش درود فرستد و عذاب قاتل آن حضرت را چندين برابر نمايد. [۴]
----------
[۳]: سوره مجادله، آيه ۱۲.
[۱]: سوره مجادله، آيه ۱۳.
[۲]: العمدة: ۱۸۷. اين روايت در «كشف اليقين: ۱۰۴» (به طور اختصار) نقل گرديده و نظير اين روايت نيز در «تفسير برهان: ۳۰۹/۴ ح ۷» نقل شده است.
[۳]: سوره احزاب، آيه ۲۳.
[۴]: تفسير برهان: ۳۰۲/۳ ح۴.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۶۳]
۵۰ - رحمت ؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «يُدْخِلُ مَنْ يَشاءُ في رَحْمَتِهِ» [۲] ؛ «هر كس را بخواهد در رحمت خود وارد مى كند»، مى فرمايد:
ولاية أميرالمؤمنين عليه السلام هو رحمة اللَّه على عباده، من دخل فيها كان من الناجين المقرّبين، ومن تخلّف عنها كان من الهالكين.
ولايت امير مؤمنان على عليه السلام همان رحمت خدا بر بندگان است، كسى كه ولايت حضرتش را بپذيرد از نجات يافتگان و مقرّبان خواهد بود، و كسى كه از پذيرفتن آن سرباز زند از هلاك شوندگان خواهد شد. [۳]
----------
[۲]: سوره انسان، آيه ۳۱.
[۳]: تفسير فرات: ۵۲۹ ح۴.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۶۵]
۵۵ - كلمه تامّه ؛ امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
همانا امام در شكم مادر مى شنود، وقتى از مادر متولّد مى شود بر بازوى راستش نوشته شده: «وَتَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَعَدْلاً » [۵] ؛ «و كلمه پروردگار تو با صدق و عدل به حدّ تمام رسيد».
و هنگامى كه رشد كرد و بزرگ شد، استوانه اى از نور از آسمان تا زمين برايش ترتيب داده مى شود تا به وسيله آن، اعمال بندگان را ببيند، و به راستى على عليه السلام كلمه اى از اين كلمات تامّه بودند. [۱]
----------
[۵]: سوره انعام، آيه ۱۱۵.
[۱]: بحار الأنوار: ۳۹/۲۵ ح۷.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۶۷]
۵۸ - قول اختلاف شده؛ امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «إنَّكُمْ لَفي قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ» [۶] ؛ «شما در گفتارى مختلف و گوناگون هستيد»، مى فرمايد:
مقصود آن است كه چون خداى متعال آنان را به ولايت امير مؤمنان على عليه السلام خبر داد؛ آنها اختلاف نمودند. [۷]
و در مورد آيه شريفه «وَأَسِرُّوا قَوْلَكُمْ أَوِ اجْهَرُوا بِهِ إنَّهُ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ» [۱] ؛ «گفتار خودتان را پنهان نماييد يا آشكار، او به آنچه در سينه هاست آگاه است»، مى فرمايد:
يعنى خداى متعال از باطن شما آگاه است و مى داند كه چه كينهها و دشمنى هايى براى آن حضرت پنهان نموده ايد.
و در مورد آيه شريفه «وَلَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ » [۲] ؛ «ما آيات قرآن را پشت سر هم بر آنان آورديم»، فرمود:
معنايش اين است كه امامى را پس از امامى آورديم. [۳]
----------
[۶]: سوره ذاريات، آيه ۸.
[۷]: همانند اين روايت در «تفسير برهان: ۲۳۱/۴ ح۳» از ابا جعفر عليه السلام نقل شده است.
[۱]: سوره ملك، آيه ۱۳.
[۲]: سوره قصص، آيه ۵۱.
[۳]: تأويل الآيات: ۴۲۰/۱ ح ۱۴.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۶۷]
۵۹ - انسان ؛ امام رضا عليه السلام در تفسير آيه شريفه «اَلرَّحْمنُ × عَلَّمَ الْقُرْآنَ × خَلَقَ الْإِنْسانَ × عَلَّمَهُ الْبَيانَ» [۴] ؛ «خداى رحمان × كه قرآن را تعليم فرمود × انسان را آفريد × و به او بيان را آموخت»، مى فرمايد:
منظور از «انسان» امير مؤمنان على عليه السلام است كه خداى سبحان همه مايحتاج مردم را به او آموخت. [۵]
۶۰ - حيات و زندگى ؛ امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا للَّهِِ وَللِرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُمْ» [۶] ؛ «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! دعوت خدا و پيامبر را پاسخ دهيد هنگامى كه شما را به سوى چيزى كه حيات و زندگى مى بخشد، مى خواند»، مى فرمايد:
اين آيه شريفه راجع به ولايت امير مؤمنان على عليه السلام نازل شده (كه همانا ولايت آن حضرت، موجب حيات ابدى و سعادت دائمى مى باشد). [۷]
تجارتى كه خداوند كه در كتابش به آن راهنمائى فرموده است. [۲]
و ابن عبّاس در تفيسر آيه شريفه «وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَخْشَ اللَّهَ وَيَتَّقْهِ» [۳] ؛ «و هر كس از خدا و پيامبرش اطاعت كند و از خداوند بترسد و تقوا پيشه كند»، گويد:
اين آيه در شأن علىّ بن ابى طالب عليه السلام نازل شده است. [۴]
----------
[۴]: سوره الرحمان، آيه ۴ - ۱.
[۵]: تأويل الآيات: ۶۳۰/۲ ضمن ح۲ (با اندكى تفاوت).
[۶]: سوره انفال، آيه ۲۴.
[۷]: الكافى: ۲۴۸/۸ ح ۳۴۹.
[۲]: تفسير برهان: ۳۳۰/۴ ح۱ (با تفاوت در الفاظ).
[۳]: سوره نور، آيه ۵۲.
[۴]: تفسير برهان: ۱۴۵/۳ ح۴.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۶۹]
۶۳ - سِلْم ؛ امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه «يا أيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كافَّةً» [۲] ؛ «اى كسانى كه ايمان آورديد! همگى در صلح و آشتى درآييد»، مى فرمايد:
منظور از «سِلْم» ولايت امير مؤمنان على عليه السلام و ولايت امامان از فرزندان آن حضرت است.
سپس فرمود: أقبلوها كافّة ولاتنكروها.
همگى به ولايت آنان روى آوريد، و آن را انكار نكنيد. [۳]
----------
[۲]: سوره بقره، آيه ۲۰۸.
[۳]: تفسير برهان: ۲۰۸/۱ ح۶ ۳ و ۱۲.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۷۰]
۶۴ - يمين ؛ كثير گويد: امام صادق عليه السلام در مورد آيه شريفه «وَأمَّا إنْ كانَ مِنْ أَصْحابِ الْيَمينِ» [۱] ؛ «و امّا اگر از اصحاب يمين باشد»، فرمود:
منظور از «يمين» امير مؤمنان عليه السلام، «و اصحاب يمين» همان شيعيان آن حضرت هستند. [۲]
۶۵ - آسمان ؛ ابوبصير گويد: امام صادق عليه السلام در مورد آيه شريفه «ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأرْضَ وَما بَيْنَهُما باطِلاً ذلِكَ ظَنُّ الَّذينَ كَفَرُوا» [۳] ؛ «ما آسمان و زمين و آنچه را ميان آنهاست بيهوده نيافريديم؛ اين گمان كسانى است كه كفر ورزيدند»، فرمود:
«آسمان» مدحى براى على عليه السلام است و «زمين» فاطمه عليها السلام است «و مابين آن دو» يعنى امامان از فرزندان آن حضرت عليهم السلام است.
۶۶ - ايمان ؛ ابوحمزه ثمالى گويد: از مولايم امام باقر عليه السلام در مورد آيه شريفه «وَمَنْ يَكْفُرْ بِالْإيمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ» [۴] ؛ «و هر كس آنچه را كه بايد ايمان بياورد انكار كند اعمال او تباه مى گردد»، پرسيدم، حضرت فرمود:
مقصود از «ايمان» عليّ بن ابى طالب عليه السلام است.
و در مورد آيه شريفه «وَلكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإيمانَ وَزَيَّنَهُ في قُلُوبِكُمْ» ؛ «و ليكن خداوند ايمان را محبوب شما قرار داد و آن را در قلوب شما زينت داد»، فرمود:
منظور از «ايمان» امير مؤمنان على عليه السلام است،
«وَكَرِهَ إلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْيانَ» [۵] ؛ «و كفر و فسق و عصيان را مورد نفرت شما قرار داد»، مقصود ولايت دشمنان آن حضرت است ؛
كسانى كه بر او پيشى گرفتند (و حقّ حضرتش را غصب نمودند). [۱]
۶۷ - كلمه تقوا ؛ مالك گويد: به امام رضا عليه السلام عرض كردم: معناى كلمه تقوا در آيه شريفه «وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى وَكانُوا أَحَقَّ بِها وَأهْلَها» [۲] ؛ «و آنان را به حقيقت تقوا ملزم نمود و آنان از هر كسى شايسته تر و اهل آن بودند» چيست؟ حضرت فرمود:
همان ولايت امير مؤمنان على عليه السلام است. [۳]
۶۸ - امانت ؛ ابو بصير گويد: از امام صادق عليه السلام راجع به آيه شريفه «إنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أنْ تُؤَدُّوا الْأماناتِ إِلى أَهْلِها» [۴] ؛ »خداوند به شما فرمان مى دهد كه امانتها را به صاحبانش بدهيد»، پرسيدم. حضرت فرمود:
هي واللَّه! ولاية أميرالمؤمنين عليه السلام وما أخذ عليهم من العهد بالبيعة له والأئمّة من ولده عليهم السلام.
سوگند به خدا! (امانت) همان ولايت امير مؤمنان على عليه السلام است و همان است كه پيمان گرفته شده از مردم كه با او و امامان ديگر از فرزندان او عليهم السلام بيعت نمايند. [۵]
----------
[۱]: سوره واقعه، آيه ۹۰.
[۲]: تفسير برهان: ۲۸۵/۴ ح۴.
[۳]: سوره ص، آيه ۲۷.
[۴]: سوره مائده، آيه ۵.
[۵]: سوره حجرات، آيه ۷.
[۱]: تفسير برهان: ۲۰۶/۴ ح ۲ و ۶.
[۲]: سوره فتح، آيه ۲۶.
[۳]: تأويل الآيات: ۵۹۵/۲ ح ۸، بحار الأنوار: ۱۸۰/۲۴ ح ۱۳.
[۴]: سوره نساء، آيه ۵۸.
[۵]: نظير اين روايت در بحار الأنوار: ۲۷۶/۲۳ ح ۸ نقل شده است.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۷۱]
۷۰ - ساعت ؛ ابو صامت گويد: امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
إنّ الليل والنهار اثنتا عشرة ساعة، وإنّ عليّ بن أبي طالب عليه السلام أشرف ساعة من تلك الساعات.
همانا شب و روز دوازده ساعت است كه به راستى علىّ بن ابى طالب عليه السلام شريف ترين ساعت از آن ساعات است.
و اين است فرمايش خداى متعال كه مى فرمايد:
«بَلْ كَذَّبُوا بِالسَّاعَةِ وَأَعْتَدْنا لِمَنْ كَذَّبَ بِالسَّاعَةِ سَعيراً» [۱] .
«بلكه آنان قيامت و روز رستاخيز را تكذيب كردند، و ما براى كسى كه قيامت را تكذيب كند، آتشى شعله ور تهيّه كرده ايم». [۲]
----------
[۱]: سوره فرقان، آيه ۱۱.
[۲]: تفسير برهان: ۱۵۷/۳ ح۳.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۷۳]
۷۳ - آب گوارا ؛ جميل بن درّاج گويد: از امام صادق عليه السلام در مورد تفسير آيه شريفه «قُلْ أَرَأَيْتُمْ إنْ أصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتيكُمْ بِماءٍ مَعينٍ» [۲] ؛ «بگو: اگر آب سرزمين شما فرو رود چه كسى مى تواند آب گوارا در دسترس شما قرار دهد؟ »، پرسيدم. حضرت فرمود:
أرأيتم إن أذهب اللَّه تعالى عنكم إمامكم فمن يأتيكم بإمام من بعده، يبيّن لكم ما اختلفتم فيه؟
آيا گمان داريد كه هر گاه خداى متعال امام شما را از ميان بردارد چه كسى براى شما امام و پيشوا آورد تا مسائلى را كه در آن اختلاف داريد، بيان نمايد؟! [۳]
۷۴ - احسن ؛ ابوبصير گويد: از امام صادق عليه السلام راجع به آيه شريفه «وَاتَّبَعُوا أَحْسَنَ ما اُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ» [۴] ؛ «و از بهترين دستورهايى كه از سوى پروردگارتان بر شما فرود مى آيد، پيروى كنيد»، پرسيدم. حضرت فرمود:
هي ولاية أميرالمؤمنين عليه السلام وما علم اللَّه تعالى فيه من مصالح الاُمّة.
منظور پيروى از ولايت امير مؤمنان على عليه السلام است و آنچه خداوند متعال در آن مصلحت امّت را مى داند. [۵]
----------
[۲]: سوره ملك، آيه ۳۰.
[۳]: نظير اين روايت در «تأويل الآيات: ۷۰۸/۲ ح ۱۵» از يحيى حلبى از امام صادق عليه السلام نقل گرديده است.
[۴]: سوره زمر، آيه ۵۵.
[۵]: تفسير قمى: ۲۵۰/۲، بحار الأنوار: ۱۹۴/۲۴ ح ۱۴.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۷۴]
۷۶ - اُمّت ؛ حمزه گويد: امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه «وَمِمَّنْ خَلَقْنا اُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ يَعْدِلُونَ» [۲] ؛ «و از آنها كه آفريديم گروهى به سوى حق هدايت مى كنند، و به حق اجراى عدالت مى نمايند»، مى فرمايد:
منظور از «امّت» علىّ بن ابى طالب عليه السلام است كه خداوند متعال او را امّت ناميد، چنان كه ابراهيم عليه السلام را در آيه شريفه «إِنَّ إِبْراهيمَ كانَ اُمَّةً قانِتاً للَّهِِ» [۳] ؛ «همانا ابراهيم عليه السلام به تنهايى امّتى بود مطيع فرمان خدا» امّت ناميد. [۴]
----------
[۲]: سوره اعراف، آيه ۱۸۱.
[۳]: سوره نحل، آيه ۱۲۰.
[۴]: نظير اين روايت در «تفسير عيّاشى: ۴۲/۲ ح ۱۲۰» از حمران از امام باقر عليه السلام و در «تفسير برهان: ۵۳/۲ ح ۴» با سند ديگرى نقل شده است.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۷۵]
۷۸ - استقامت ؛ جابر گويد: از امام صادق عليه السلام در مورد آيه شريفه «إِنَّ
الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَنْ لاتَخافُوا وَلاتَحْزَنُوا» [۱] ؛ «به راستى آنان كه گفتند: پروردگار ما خداوند است، سپس استقامت نمودند، فرشتگان بر آنان فرود مى آيند كه: نترسيد و غمگين نباشيد»، پرسيدم؟ حضرت فرمود:
اين آيه در شأن علىّ بن ابى طالب عليه السلام و امامان از فرزندان آن حضرت و شيعيانش نازل شده است. [۲]
----------
[۱]: سوره فصّلت، آيه ۳۰.
[۲]: نظير اين روايت در «تفسير برهان: ۱۱۰/۴ ح ۸» از ابو بصير نقل شده است.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۷۶]
۸۲ - طريقه ؛ ابو حمزه گويد: از امام باقر عليه السلام راجع به آيه شريفه «وَأَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّريقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً» [۵] ؛ «و اينكه اگر آنان در آن راه
كه او داناى غيبهاست»، فرمود:
الحقّ أميرالمؤمنين عليه السلام والأئمّة من ولده عليهم السلام.
حق، امير مؤمنان على عليه السلام و پيشوايان از فرزندان آن حضرت عليهم السلام است.
----------
[۵]: سوره جنّ، آيه ۱۶.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۷۸]
راجع به اين آيه شريفه پرسيدم:
«وَقُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ - يعني بولاية عليّ بن أبي طالب عليه السلام - وَمَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ - بتركها - » [۵] .
«بگو: اين حق از جانب پروردگارتان است، هر كس مى خواهد ايمان بياورد» ؛ (فرمود: ) يعنى به ولايت على بن ابى طالب عليهما السلام ؛ «و هر كس مى خواهد كافر گردد» (فرمود: ) با نپذيرفتن آن».
باز از حضرتش راجع به اين آيه پرسيدم:
«بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَأَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ» [۱] ؛
«بلكه او حق را براى آنان آورده ؛ ولى بيشترشان از حق كراهت دارند»، [فرمود: ] (يعنى) بيشتر آنها ولايت آن حضرت را دوست نمى دارند. [۲]
----------
[۵]: سوره كهف، آيه ۲۹.
[۱]: سوره مؤمنون، آيه ۷۰.
[۲]: نظير اين روايت در «المناقب: ۶۱/۳» نقل شده است.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۷۹]
۸۸ - نفس مطمئنّه ؛ عبدالرحمان بن حجّاج گويد:
امام صادق عليه السلام در تفسير آيات شريفه «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ × إِرْجِعي إلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً × فَادْخُلي في عِبادي × وَادْخُلي جَنَّتي» [۱] ؛ «اى نفس قدسى مطمئن × به سوى پروردگارت باز آى كه تو از او و او از تو راضى و خشنود است × پس در صف بندگان خاصّ من در آى × و وارد بهشت من شو»، مى فرمايد:
يعني نفس أميرالمؤمنين عليه السلام راضية بما رأت في وليّها، ومرضيّة فيما رأت في عدوّها.
مقصود نفس امير مؤمنان على عليه السلام است كه آنچه در دوست خودش (از نعم و مقام) مى بيند خشنود است و آنچه (از پستى و عذاب) در دشمن خود مى بيند، خشنود است. [۲]
۸۹ - إمام ؛ داوود بن سليمان گويد:
امام رضا عليه السلام حديثى را از پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم براى من نقل كرده كه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم راجع به آيه شريفه «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ اُناسٍ بِإِمامِهِمْ» [۳] ؛ «روزى كه ما همه گروهها را با پيشوايانشان دعوت مى كنيم»، فرمودند:
اين آيه در شأن علىّ بن ابى طالب عليه السلام و فرزندان آن حضرت نازل شده است كه روز قيامت هر اُمّتى با امام زمانشان، كتاب پروردگارشان و سنّت پيامبرشان فرا خوانده مى شوند. [۴]
آنگاه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند:
يا عليّ! أنت سيّد الوصيّين وإمام المتّقين وأميرالمؤمنين وقائد الغرّ المحجّلين ويعسوب الدين.
اى على! تو آقاى جانشينان، پيشواى پرهيزگاران، امير مؤمنان، رهبر رو سفيدان و رئيس بزرگ دين هستى.
گفته شد: اى رسول خدا! مگر شما امام و پيشواى همه مردم نيستيد؟
حضرت فرمودند:
أنا رسول اللَّه إلى الناس أجمعين، ولكن سيكون من بعدي أئمّة على الناس من أهل بيتي، يقومون في الناس بالعدل، وتظلمهم أئمّة الكفر وأشياعهم وأتباعهم. ألا فمن والاهم واتبعهم وصدّقهم فهو منّي ومعي وسيلقاني، ألا ومن ظلمهم وأعان على ظلمهم وكذّبهم، فليس منّي ولا معي وأنا منه بري ء.
من از جانب خدا به سوى همه مردم فرستاده شدهام ؛ ولى پس از من، از خاندانم امامانى بر مردم خواهند بود، ايشان در ميان مردم با عدل قيام مى كنند، ولى امامان كفر و پيروانشان بر آنها ستم مى نمايند.
آگاه باشيد! هر كس آنها را دوست بدارد و از آنها پيروى كند و تصديقشان نمايد از من است و با من خواهد بود و مرا ملاقات خواهد كرد.
آگاه باشيد! و هر كس بر آنان ستم نمايد و ستمگران را در ستم به آنها يارى كند و آنان را تكذيب نمايد از من نيست و همراه من نخواهد بود و من از او بيزارم. [۱]
----------
[۱]: سوره فجر، آيه ۳۰ - ۲۷.
[۲]: نظير اين روايت در «تأويل الآيات: ۷۹۵/۲ ح ۶» از عبدالرحمان بن سالم نقل شده است.
[۳]: سوره إسراء، آيه ۷۱.
[۴]: تأويل الآيات: ۲۸۲/۱ ح ۱۶، المناقب: ۶۵/۳.
[۱]: تأويل الآيات: ۲۸۳/۱ ح ۱۹.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۸۱]
۹۰ - ملقى ؛ (به دوزخ اندازنده) ؛
از عبايه ربعى نقل شده كه گويد: از على عليه السلام شنيدم كه مى فرمود:
أنا قاسم الجنّة والنار أقول: هذا لي وهذا لك.
منم تقسيم كننده بهشت و دوزخ كه به دوزخ مى گويم: اين براى من و آن براى توست.
اين در حالى است كه ابوذر و رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بر صراط مى نشينند، پس هر كس نبوّت پيامبر و ولايت مرا انكار كند به دوزخ افكنده مى شود و اين است فرمايش خداى متعال كه مى فرمايد: «أَلْقِيا في جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَنيدٍ» ؛ «هر كافر معاند را در دوزخ افكنيد».
الكفّار من جحد نبوّة محمّد صلى الله عليه وآله وسلم، والعنيد من جحد ولايتي وعاندني.
منظور از «كفّار» كسى است كه نبوّت حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را انكار كرده و «عنيد» كسى است كه ولايت مرا انكار كرده و با من دشمنى نموده است. [۲]
----------
[۲]: المناقب: ۱۵۷/۲، بشارة المصطفى: ۴۹، تفسير برهان: ۲۲۵/۴ ح ۱۱ و ۲۲۶ ح ۱۲.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۸۳]
۹۱ - وعده داده شده ؛ محمّد بن على گويد: امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «أَفَمَنْ وَعَدْناهُ وَعْداً حَسَناً فَهُوَ لاقيهِ» [۲] ؛ «آيا كسى كه ما به او وعده نيكويى داديم كه به آن خواهد رسيد»، فرمود:
الموعود عليّ بن أبي طالب عليه السلام وعده اللَّه تعالى أن ينتقم له من أعدائه في الدنيا، ووعده الجنّة له ولعترته ولأوليائه في الآخرة.
وعده داده شده ؛ همان علىّ بن ابى طالب عليه السلام است كه خداوند متعال وعده فرموده به وسيله او در دنيا از دشمنانش انتقام بگيرد، و به او و خاندان و دوستانش در آخرت وعده بهشت داده است. [۳]
----------
[۲]: سوره قصص، آيه ۶۱.
[۳]: تأويل الآيات: ۴۲۲/۱ ح ۱۸.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۸۴]
۹۳ - صاحبان امر ؛ ابو مريم انصارى گويد:
از امام باقر عليه السلام راجع به آيه شريفه «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُولَ واُولي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» [۴] ؛ «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! خدا را اطاعت
كنيد و از رسول و صاحبان امرتان اطاعت كنيد»، پرسيدم. حضرت فرمود:
اين آيه در شأن علىّ بن ابى طالب عليه السلام و پيشوايان از فرزندان آن حضرت عليهم السلام نازل شده است. [۱]
----------
[۴]: سوره نساء، آيه ۵۹.
[۱]: نظير اين روايت در «تفسير برهان: ۳۸۵/۱ ح ۳۲» از عبداللَّه بن عجلان نقل شده است.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۸۵]
۹۵ - خانه ؛ سلمان بن جعفر گويد:
از امام رضا عليه السلام راجع به آيه «رَبِّ اغْفِرْلي وَلِوالِدَيَّ وَلِمَنْ دَخَلَ بَيْتي مُؤْمِناً» [۵] «پروردگارا! مرا و پدر و مادر مرا و هر كس كه با ايمان وارد خانه من شود، بيامرز»، پرسيدم (كه مراد از «بيت» چيست؟ ).
حضرت فرمود:
إنّما عنى اللَّه تعالى بالبيت ولاية عليّ بن أبي طالب عليه السلام من دخل فيها دخل بيوت الأنبياء عليهم السلام.
مقصود خداوند متعال از خانه و بيت، ولايت علىّ بن ابى طالب عليه السلام است كه هر كس وارد آن شود در واقع به خانه پيامبران وارد شده است. [۶]
----------
[۵]: سوره نوح، آيه ۲۸.
[۶]: همانند اين روايت در تفسير برهان: ۳۹۰/۴ ح۱ از محمّد بن على حلبي، از امام الصادق عليه السلام نقل شده است.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۸۶]
۹۶ - قربى، نزديكان ؛ ابو الحسن مثنّى گويد: امام صادق عليه السلام به من فرمود:
هنگامى كه آيه شريفه «قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أجْراً إلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبى» [۱] ؛ «من از شما پاداش رسالت نمى خواهم جز محبت و مودت براى خويشاوندانم» نازل شد ؛ پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم برخاست و فرمود:
أيّها النّاس، إنّ اللَّه تعالى فرض عليكم فرضاً فهل أنتم مؤدّوه؟
اى مردم! همانا خداى متعال امرى را بر شما واجب فرموده آيا آن را ادا مى نماييد؟
كسى پاسخ نگفت. حضرت، فرداى همان روز در ميان جمعيّت برخاست و سخن خودش را تكرار فرمود، باز كسى از جمعيّت پاسخ نداد.
روز سوّم نيز سخن خود را تكرار فرمود، باز كسى پاسخ نداد.
فرمود: اى مردم! اين كه گفتم: خداوند پرداخت و اداى آن را بر شما لازم نموده طلا، نقره، خوردنى، آشاميدنى و پوشيدنى نيست.
گفتند: اى رسول خدا! پس آن فرض و واجب چيست؟
فرمود: خداوند متعال اين آيه شريفه را بر من فرود آورد:
«قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبى» ؛ «من از شما پاداش رسالت نمى خواهم جز محبّت و مودّت براى خويشاوندانم».
گفتند: اگر اين است پس مى پذيريم.
پيشواى ششم، امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
ما وفى منهم غير سبعة نفر: سلمان وأبوذر والمقداد وعمّار وجابر ومولى لرسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم وزيد بن أرقم، وإنّما عنى بالقربى أميرالمؤمنين عليه السلام والأئمّة من ولده عليهم السلام.
كسى از آن مردم به اين عهد و پيمان وفا ننمود جز هفت نفر: كه عبارتند از: سلمان، ابوذر، مقداد، عمّار، جابر، غلام رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و زيد بن ارقم.
و مقصود از «قربى و نزديكان» امير مؤمنان على عليه السلام و امامان از فرزندان آن حضرت عليهم السلام است. [۲]
----------
[۱]: سوره شورى، آيه ۲۳.
[۲]: همانند اين روايت در بشارة المصطفى: ۲۳۱ و تفسير برهان: ۱۲۴/۴ ح ۱۴ (با تفاوت در سند) نقل شده است.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۸۷]
۱۰۰ - سفيد روى ؛ ابى الخير گويد: در آن هنگام كه ابوذر به سوى ربذه تبعيد گرديد، و عازم به سوى ربذه بود با علىّ بن ابى طالب عليه السلام، مقداد، حذيفه، عمّار و عبداللَّه بن مسعود گرد آمدند.
ابوذر گفت: آيا شما گواهى مى دهيد كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
امّت من در روز قيامت با پنج پرچم در كنار حوض نزد من خواهند آمد:
نخستين پرچم از آن گوساله (امّت) است، هنگامى كه پرچم را از دستش مى گيرم چهره خود و پيروانش سياه مى گردد و گامهايشان مى لرزد و قلبشان به طپش مى افتد.
آنگاه عبداللَّه بن قيس با پرچمى وارد مى گردد، چون دست او را مى گيرم چهره خود و پيروانش سياه مى گردد و گامهايشان مى لرزد و قلبشان به طپش مى افتد.
آنگاه پرچم مخدج وارد مى شود، چون دست او را مى گيرم چهره خود و پيروانش سياه مى گردد، گامهايشان مى لرزد و قلبشان به طپش مى افتد.
آنگاه چهارمين پرچم وارد مى شود، مى گويم: شما نيز راه هم كيشانتان را برويد.
آنان همگى با چهره هاى سياه باز مى گردند، و وارد حوض نگشته و جرعه اى از آن نمى نوشند.
ثمّ يرد عليّ أميرالمؤمنين وقائد الغرّ المحجّلين، فأقوم وآخذ بيده فيبيض وجهه ووجوه أصحابه.
فأقول: بماذا خلّفتموني في الثقلين بعدي؟ فيقولون: أتبعنا الأكبر وصدّقناه، ووازرنا الآخر ونصرناه، وقتلنا معه.
فأقول: ردّوا فيشربون شربة لايظمأون أبداً وينصرفون مبيضّة وجوههم كالشمس الطالعة وكالقمر ليلة تمامه.
آنگاه امير مؤمنان، رهبر سفيدرويان وارد مى شود، چون دست او را مى گيرم، در اين هنگام چهره خود و يارانش سفيد گشته و مى درخشد.
مى گويم: پس از من با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار نموديد؟
مى گويند: از ثقل اكبر (كه قرآن كريم است) پيروى نموده و آن را تصديق كرديم، و ثقل اصغر (كه همان عترت پاك است) را يارى نموده و به همراه آنان جنگيديم.
مى گويم: وارد حوض شويد.
پس آنان وارد حوض كوثر مى شوند و شربتى از آن مى آشامند كه پس از آن هرگز تشنه نمى شوند، آنان با چهره هاى سفيد و نورانى كه همانند آفتاب درخشان و ماه شب چهاردهم تابان است، باز مى گردند.
ابوذر رو به على عليه السلام و ديگر حاضران كرد و گفت: آيا شما بر اين حديث گواهى مى دهيد؟
گفتند: آرى.
گفت: من نيز بر اين حديث گواهى مى دهم، آنگاه تأويل آيه شريفه «يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَتَسْوَدُّ وُجُوهٌ» [۱] ؛ «روزى كه گروهى سفيد رو و گروه ديگرى سياه رو باشند»، را يادآورى نمود و حمد و سپاس از آن خداوند جهانيان است. [۲]
----------
[۱]: سوره آل عمران، آيه ۱۰۶.
[۲]: نظير اين روايت با همين سند در «تفسير برهان: ۳۰۸/۱ ح ۱» آمده است.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۸۸]
۸۵۰ / ۳۳ - در كتاب «سعد السعود» مى نويسد: ابن عبّاس گويد:
روزى حضرت على عليه السلام به من فرمود:
اى ابن عبّاس! وقتى نماز عشاء را خواندى در «جبانه» [۲] نزد من بيا.
من نمازم را خواندم و در «جبانه» به حضور حضرتش رفتم. شب مهتابى بود، حضرت رو به من كرد و فرمود:
ما تفسير الألف من الحمد، والحمد جميعاً؟
تفسير حرف «الف» از كلمه «الحمد» و خود كلمه «الحمد» چيست؟
من چيزى نمى دانستم تا پاسخ دهم.
حضرت خودش لب به سخن گشود و ساعتى تمام در مورد تفسير آن سخن گفت، آنگاه پرسيد:
فما تفسير اللام من الحمد؟
تفسير حرف «لام» كلمه «الحمد» چيست؟
گفتم: نمى دانم. حضرت ساعتى تمام در مورد تفسير حرف «لام» كلمه «الحمد» سخن گفت. سپس پرسيد:
فما تفسير الحاء من الحمد؟
تفسير حرف «حاء» كلمه «الحمد» چيست؟
گفتم: نمى دانم.
حضرت ساعتى تمام در تفسير حرف «حاء» كلمه «الحمد» سخن ايراد نمود. سپس فرمود:
فما تفسير الميم من الحمد؟
تفسير حرف «ميم» كلمه «الحمد» چيست؟
عرض كردم: نمى دانم.
باز حضرت ساعتى تمام در مورد حرف «ميم» كلمه «الحمد» سخن فرمود. باز پرسيد:
فما تفسير الدال من الحمد؟
تفسير حرف «دال» كلمه «الحمد» چيست؟
عرض كردم: نمى دانم.
حضرت راجع به تفسير حرف «دال» كلمه «الحمد» تا طلوع فجر سخن گفت. آنگاه رو به من نمود و فرمود:
اى ابن عبّاس! برخير و به سوى خانه ات برو تا آماده نماز صبح گردى.
من برخاستم در حالى كه احساس مى كردم همه سخنان حضرتش را فهميده ام.
ابن عباّس گويد: من در مورد علم و دانش خودم به قرآن، نسبت به علم و دانش على عليه السلام به فكر فرو رفته و انديشيدم، متوجّه شدم كه دانش من در مقايسه با دانش آن حضرت، همانند بركه است در مقابل دريا. [۱]
و در روايت ديگرى كه نقّاش نقل كرده، آمده است: ابن عبّاس گويد: دانش من و دانش همه اصحاب حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم در مقايسه با دانش على عليه السلام همانند قطره اى در هفت دريا بود. [المناقب: ۳۰/۲، بحار الأنوار: ۱۴۷/۴۰.]
----------
[۲]: جبانه ؛ به زمين هموار، گورستان، صحرا و بيابان گفته مى شود.
[۱]: سعد السعود: ۲۸۶ سطر ۱، بحار الأنوار: ۱۰۵/۹۲.
[ترجمه کتاب نفیس (القطره): قطره ای از دریای فضایل اهل بیت علیهم السلام - اشاره - جلد ۲، صفحه ۲۹۲]