داستان نماز ۱

(1) لبخند پيامبر صلي الله عليه و آله
روزي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله، به طرف آسمان نگاه مي كرد، تبسمي نمود. شخصي به حضرت گفت:
يا رسول الله ما ديديم به سوي آسمان نگاه كردي و لبخندي بر لبانت نقش بست، علت آن چه بود؟
رسول خدا فرمود:
- آري! به آسمان نگاه مي كردم، ديدم دو فرشته به زمين آمدند تا پاداش عبادت شبانه روزي بنده با ايماني را كه هر روز در محل خود به عبادت و نماز مشغول مي شد، بنويسند؛ ولي او را در محل نماز خود نيافتند. او در بستر بيماري افتاده بود.
فرشتگان به سوي آسمان بالا رفتند و به خداوند متعال عرض كردند:
ما طبق معمول براي نوشتن پاداش عبادت آن بنده با ايمان به محل نماز او رفتيم. ولي او را در محل نمازش نيافتيم، زيرا در بستر بيماري آرميده بود.
خداوند به آن فرشتگان فرمود:
تا او در بستر بيماري است، پاداشي را كه هر روز براي او هنگامي كه در محل نماز و عبادتش بود، مي نوشتيد، بنويسيد. بر من است كه پاداش اعمال نيك او را تا آن هنگام كه در بستر بيماري است، برايش در نظر بگيرم.(1)

بحارالانوار، ج 22، ص 83.

(22) الجار ثم الدار!
امام حسن عليه السلام مي فرمايد:
مادرم زهرا عليهاالسلام را در شب جمعه ديدم تا سپيده صبح مشغول عبادت و ركوع و سجود بود و مؤمنين را يك يك نام مي برد و دعا مي كرد، اما براي خودش دعا نكرد عرض كردم:
- مادر جان چرا براي خودتان دعا نمي كنيد؟
فرمودند:
- فرزندم اول همسايه، بعد خويشتن! (الجار ثم الدار!)(26)

بحارالانوار، ج 43، ص 81 و ج 89، ص 313 و ج 93، ص 388 با كمي تفاوت

(29) نسخه اي براي گناه كردن!
مردي خدمت امام حسين عليه السلام رسيد، و عرض كرد كه شخص گنه كاري هستم و نمي توانم خود را از معصيت نگهدارم، لذا نيازمند نصايح آن حضرت مي باشم. امام عليه السلام فرمودند:
پنج كار را انجام بده، بعد هر گناهي مي خواهي بكن!
اول: روزي خدا را نخور، هر گناهي مايلي بكن!
دوم: از ولايت خدا خارج شو، هر گناهي مي خواهي بكن!
سوم: جايي را پيدا كن كه خدا تو را نبيند، سپس هر گناهي مي خواهي بكن!
چهارم: وقتي ملك الموت براي قبض روح تو آمد اگر توانستي او را از خودت دور كن و بعد هر گناهي مي خواهي بكن!
پنجم: وقتي مالك دوزخ تو را داخل جهنم كرد، اگر امكان داشت داخل نشو و آن گاه هر گناهي مايلي انجام بده!(38)
بحار، ج 87، ص 126

(10) خطر دنياپرستي
در زمان صلي الله عليه و آله مؤمني از اهل صفه (10) سخت فقير و مستمند بود. وي تمام نمازها را پشت سر پيامبر صلي الله عليه و آله مي خواند. رسول خدا صلي الله عليه و آله بر او ترحم مي كرد و به نيازمندي و غريبي او توجه داشت و مي فرمود:
اي سعد! اگر چيزي به دستم برسد تو را بي نياز مي سازم.
مدتي گذشت چيزي به دست پيغمبر نيامد. حضرت به حال سعد بيشتر اندوهگين شد. خداوند سبحان به اندوه پيامبر صلي الله عليه و آله نسبت به سعد توجه فرمود. جبرئيل را با دو درهم خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله فرستاد.
جبرئيل به حضرت عرض كرد: اي محمد! خدا از اندوه تو براي سعد آگاه است. آيا دوست داري او را بي نياز سازي؟
پيامبر صلي الله عليه و آله: آري!
جبرئيل: اين دو درهم را به او مرحمت كن و دستور بده با آن تجارت كند. پيامبر صلي الله عليه و آله در درهم را گرفت. وقتي كه براي نماز ظهر از منزل خارج شد سعد را ديد كه در خانه ايستاده و منتظر آن حضرت است.
فرمود: اي سعد! آيا تجارت خوب بلدي؟
عرض كرد: سرمايه اي ندارم كه با آن تجارت كنم.
پيامبر صلي الله عليه و آله دو درهم به او داد و فرمود: با آن تجارت كن و روزي خدا را به دست آور.
سعد دو درهم را گرفت و در خدمت پيغمبر صلي الله عليه و آله به مسجد رفت و نماز ظهر و عصر را با رسول خدا صلي الله عليه و آله خواند. آن گاه حضرت فرمود:
- برخيز به دنبال روزي برو! همواره به حال تو غمگين بودم.
سعد مشغول تجارت شد خداوند بركتي به او داد. هر چه مي خريد به دو برابر مي فروخت. دنيا به سعد روي آورد. كم كم سرمايه اش ترقي كرد و مالش فراوان شد و معامله اش رونق گرفت. به طوري كه در كنار در مسجد دكاني گرفت و سرمايه و كالاي خود را در آنجا جمع كرده، تجارتش را انجام مي داد.
وقتي كه بلال اذان مي گفت و رسول خدا صلي الله عليه و آله به سوي نماز حركت مي كرد، سعد را مي ديد كه سرگرم خريد و فروش بوده، مشغول دنيا است. هنوز وضو نگرفته و خود را براي نماز مهيا نكرده است. با اينكه قبل از اين پيش از اذان مهياي نماز مي شد.
رسول خدا صلي الله عليه و آله مي فرمود:
اي سعد! دنيا تو را از نماز باز داشته است؟
سعد مي گفت: چه كنم؟ سرمايه ام را تلف كنم؟ به اين مرد جنسي فروخته ام، مي خواهم پولم را از او بگيرم و از آن ديگري كالايي خريده ام بايد پول او را بدهم.
رسول خدا صلي الله عليه و آله به آن حال سعد بيشتر از فقرش غمگين شد. جبرئيل محضر آن جناب رسيد، عرض كرد: اي پيامبر! خداوند از غم تو براي سعد آگاه است. كدام يك را بيشتر دوست داري؟ حالت اول يا حالت فعلي او را؟
رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: اي جبرئيل! حالت اول (تنگدستي) او را دوست دارم. زيرا دنيا آخرت او را از دستش گرفته است.
جبرئيل عرض كرد به راستي محبت و اموال دنيا امتحان بوده و بازدارنده از آخرت مي باشد.
آن گاه عرض كرد:
- يا رسول الله! به سعد بگو آن دو درهمي كه به او داده اي به شما بازگرداند، وضعش به حالت اول برمي گردد.
پيامبر به سعد فرمود: آيا آن دو درهم را به من باز مي گرداني؟
عرض كرد: به جاي دو درهم، دويست درهم مي دهم.
حضرت فرمود: نه! همان دو درهم را مي خواهم.
سعد آن دو درهم را به حضرت داد. به دنبال آن چيزي نگذشت كه دنيا از وي روي گرداند و هر چه داشت از دستش رفت. سعد دوباره به حال فقر و نداري افتاد. (11)

10- صفه جاي سايه اي در كنار مسجد پيامبر صلي الله عليه و آله بود. مسلمانان تازه وارد و غريب و بي پناه آنجا اسكان داده مي شدند...
11- بحار: 22، ص 123.

(11) خشتي از طلا و خشتي از نقره
رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود:
- وقتي مرا به معراج بردند، وارد بهشت شدم. در آنجا فرشتگاني ديدم كه با خشت طلا و خشت نقره ساختماني مي سازند ولي گاهي دست از كار مي كشند از فرشتگان پرسيدم: شما چرا گاهي كار مي كنيد و گاهي از كار دست مي كشيد؟ سبب چيست؟
پاسخ دادند: هر وقت مصالح ساختماني به ما برسد مشغول مي شويم و هرگاه نرسد از كار باز مي ايستيم.
گفتم: مصالح ساختماني شما چيست؟
جواب دادند: (سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اكبر).
وقتي مؤمن اين ذكر را مي گويد ما ساختمان را مي سازيم. وقتي كه ساكت مي شود ما نيز دست از كار مي كشيم. (12)
بحار: ج 73، ص 346 - بحار: ج 18، ص 292 و 409 - ج 93، ص 83 و 169 با كمي تفاوت.

شعر نماز جدید ۲

نماز اول وقت:
به مسجد بيا تا صفا را ببيني در اين خانه نور خدا را ببيني پر از عطر لبيك، بال ملائك بلنداي سبز دعا را ببيني شكوفايي باغهاي عطوفت نفسهاي مهر آشنا را ببيني سبك خيزي بانگ «الله اكبر» سبك روحي اوليا را ببيني ركوع دل و جان ارواح عاشق سجود سر و دست و پا را ببيني قنوتي كه با وي، خلوصي بيابي حضوري كه آن اوج ها را ببيني از اينجا بر آن دور دست تجلي دري باز كن، تا صفا را ببيني در اين گوشه خلوت بيقراري خدايي ترين التجا را ببيني بيا و در اين مهبط نور بنشين مبين خويش را، تا خدا را ببيني غلامرضا مرادي

باز هم در پرتو عطر اذان مي رود دستم به سوي آسمان لا به لاي عطر او گم مي شوم مثل دريا، پرتلاطم مي شوم كوچه هاي تنگ دل گل مي دهند بوي شبنم بوي سنبل مي دهند سرخوش از صهباي باور مي شوم غرق در «الله اكبر» مي شوم مي شوم مبهوت رمز و رازها مي كنم تا اوج دل پروازها كوچه هاي دل پر از تاب و تب است خانه هايش غرق يارب يارب است زهرا اكافان «ندا»

وقت نماز، خلوت دل از خدا پر است اين خانه، از تبلور دست دعا پر است اي آفتاب، بگذر و بگذارمان به خويش اينجا زگرمي نفس آشنا پر است در پنج نوبتي كه مجال عروج ماست هر گوشه اي، زسايه ي بال هما پر است تا قبله گاه سينه مصلاي عشق اوست از ما هميشه، مسجد آدينه ها پر است ما چشم دل به سمت تجلي گشوده ايم اينجا تمام پنجره ها، از صفا پر است تو بوي سبز نافله اي را شنيده اي شبها كه آسمان و زمين و هوا پر است وقتي بلال ماذنه ها، بانگ مي زند: يعني تمام هستي ما، از خدا پر است يارب، دل شكسته ما را قبول كن هر چند كوچك است، ولي از صفا پر است غلامرضا مرادي

چگونه شرح دهم حسن بي حساب نماز منور است دل از واژه هاي ناب نماز اگر نماز گزاري، به روز رستاخيز ترا به جانب جنت برد ثواب نماز اي مسلمي كه دين محمد (ص) توراست كيش هرگز مباد اينكه شوي زار و دل پريش ره مي بري به درگه يزدان بي نياز با معرفت اگر كه گزاري نماز خويش گل اذان چو شكوفا شود به مأذن شهر فضاي مسجد ما پر شود ز عطر نماز خوشا كسي كه به مسجد نماز بگزارد كند به خالق يكتاي خويش راز و نياز عمود خيمه ايمان نماز باشد و بس فروغ پرتو راز و نياز باشد و بس مگر كه راه بري بر مراد دل «بهنام» ره نماز به سوي تو باز باشد و بس گلرخ بهنام

فروغ جان و نور دل نماز است در آن اسرار عشق بي نياز است بهار جانفزاي اهل ايمان كليد گلشن رضوان نماز است به روي مومنان وقت عبادت در رحمت زلطف دوست باز است هر آنكس در فرايض نيست كاهل به پيش خلق و خالق سرفراز است به عالم درد هر درمانده اي را نماز اهل ايمان چاره ساز است نهفته در نماز اسراري از عشق بر اين اسرار، واقف اهل راز است «شقايق» سر به طاعت نه كه ما را فروغ جان و نور دل نماز است منصوره صدقي زاده «شقايق»

از فراز زلال شهر نياز بوي دشتي ستاره مي آيد قاصد از كوي آشنايي ها با سرودي دوباره مي آيد همه دلها لبالب از نور است آب و آيينه همنوا شده اند لحظه ها، بوي عشق دارد باز همه گلهاي شوق وا شده اند لحظه ي پرگرفتن از هستي ست من، لبالب ز شوق پروازم من، لبالب ز نور و روشني ام بانواي سحر هماوازم با مني، اي هميشه باور من! من، ز بحر فنا وضو دارم مستم از عطر جاودانه ي نور مستم و با تو گفتگو دارم جوش درياي بي كرانه منم من، ز شعر «حضور»، لبريزم دل رها مي كنم ز هر چه كه هست مي روم، با سحر درآميزم سجده گاه من است، خاك درت كعبه ي آرزوي من، اينجاست افتخاري ز بندگي دارم همه ي آبروي من، اينجاست با تمام وجود و هستي خويش سر به درگاه، مي گذارم باز سينه ام را به شوق مي آرد عطر گلبانگ جاودان نماز نسترن قدرتي

اي كه داري تاج «كَرَّمْنا» به سر بر سرير عشق گشتي مستقر هر كجائي گاه رو بر قبله كن در قبيله باش و محور قبله كن از محبت روز و شب «حي غفور» خواند از راه نمازت در حضور اين در از رحمت به رويت كرده باز تا كني با حضرتش راز و نياز سعي كن زان روح ريحاني كني بندگي، ظاهر به پيشاني كني سعي كن تا دل دهي با آن صفا اينچنين بودند آل مصطفي (ص) تا اجل رفتند آنان زين طريق اهل اين كشتي نمي گردد غريق انضباط و نظم آموزد نماز جزء جزء آن پر است از رمز و راز بر مصلي مي دهد درس ادب ايستگاهش مي كند بر فيض رب مي برد او را برون از آب و گل مي دهد سيرش به عرش جان و دل بر حذر مي داردش از منكرات مي دهد از بند شيطانش نجات سعي كن آن را چنان آري بجاي كان شود مقبول درگاه خداي گر شود رد واي بر احوال تو رد شود با آن، همه اعمال تو دين اسلام است بر آن استوار بي ستون كي خيمه ماند برقرار بندگي با آن توان ابراز كرد راه بر قرب الهي باز كرد بس كنم، چون بنگري با ديد باز نعمت و شكري نباشد چون نماز فتح الله اسلامي نيا

مي گشايم روبرو، سجاده اي از جنس نور لحظه هايي از نيايش باز مي گردد مرور... باز امشب لحظه هايي سبز مي خواهم شدن با نمازي سبز سبز از اين حوالي دور دور اي خدا در پيشگاهت بوي رحمت مي دهد دستهايم در نيايش هاي هنگام حضور اي نماز امشب بيا تا صبح دستم را بگير چشمهايم در شب يلداي ظلمت گشته كور گرچه جسمم در حضورت چون حبابي خودنماست با دو ركعت عشق خواندن گشته سرشار سرور معصومه مهري

داري اگر بپا ز ره بندگي نماز گردد چراغ راه تو در زندگي نماز قامت بلند دار به «قد قامت الصلوة» تا بخشدت وقار و برازندگي نماز در زندگي به مردم آزاده مي دهد سرمشق پايداري و پايندگي نماز پر كن صف نماز جماعت كه مي شود مانع ز اختلاف و پراكندگي نماز شرم از حضور خالق يكتا بود اگر دارد نشانه اي ز سرافكندگي نماز سيماي هر نماز گذاري منور است از آنكه هست مظهر تابندگي نماز گفتم كه چيست باعث خير و صلاح خلق فرمود پير مكتب سازندگي نماز روز جزا كه هر كه پناهي طلب كند باشد دژ پناه و پناهندگي نماز «قيصر» گواه مي دهد از فعل نيك و بد در محضر خدا به نمايندگي نماز محمد حسن صفوي پور «قيصر»

از ته كوچه هاي بيداري باز عطر نماز مي آيد يك نفر با دو بال نقره اييش سويم آهسته باز مي آيد وقت وقت شكفتن ذكر است وقت روئيدن گل لبخند وقت ذكر مقدس يارب فصل پربار و آبي پيوند با دعاي كميل خواندنها مي توان تا مقام عالي رفت مي شود تا حريم سرخ شفق با ابوحمزه ثمالي رفت ذكر تسبيح حضرت زهرا (س) چه نشاط آور است بعد نماز موقع خواندن قنوت، دلم مملو از حس خواهش است و نياز مي شوم رهسپار شهر دعا با دو پائي كه محكم است از شور مي روم تا نهايت بودن در ميان كجاوه اي از نور سبز در سبز مي شود روحم در طنين رساي يك تكبير جمله ي «لا اله الا الله» مي گذارد به قلب من تأثير اثري كه عميق و پر رنگ است تا خدا مي دهد مرا پرواز در اميد و عشق و ايمان را مي كند روبروي چشمم باز من پر از شوق سجده گشته و بعد بال در بال نور مي تازم با خلوص و صفا و يكرنگي روح خود را دوباره مي سازم با سلاح صداقت و ايمان مي كنم جنگ با تعلقها هيچ ترسي ندارم از شب و درد چون خودم را سپرده ام به خدا فريبا قنبري

به هنگام سحر با شوق پرواز شدم با پاي دل در خلوت راز خداجويان دشت سبز ايمان عيان ديدم كنار بحر عرفان وضو مي ساختند از نور حكمت صعودي داشتند از طور حكمت به محراب سپيد و ارغواني صف اندر صف در اوج كامراني چراغ لاله ها پرتوفشان بود زمين در زير پاي اختران بود به پا شور و حضوري بود در جمع درخشان چهره ها چون پرتو شمع كه خورشيد از خجالت بود پنهان به پيش پرتو انوار ايمان نماز اين مركب رهوار افلاك رها مي كرد جان از عالم خاك هزاران سرو ناز راست قامت ز قد قامت به پا كرده قيامت بهاري كرده احوال دل خويش نهاده مرهمي بر اين دل ريش احمد فرهنگ

دل را به نور عشق صفا مي دهد نماز جان را به ياد دوست جلا مي دهد نماز از خارزار شرك اگر بگذري به صدق باغ تو را زجلوه صفا مي دهد نماز تا بنگري جمال حقيقت، ز معرفت سرچشمه ات ز آب بقا مي دهد نماز پاي تو را زقيد تعلق رها كند دست تو را به دست دعا مي دهد نماز هر دم كه سر به سجده ي اخلاص مي نهي روشندلي ز ياد خدا مي دهد نماز چون بشنوي صلاي مؤذن شتاب كن كز بارگاه قدس ندا مي دهد نماز با قطره اي ز اشك به خلوتگه نياز صد كوثرت به خلد، جزا مي دهد نماز استاد مشفق كاشاني

فروغ ديده ي انسان نماز است ستون دين و هم ايمان نماز است بود معراج مؤمن رمز پرواز به سوي حضرت سبحان نماز است ميان خالق و مخلوق راهي است چراغ راه بي پايان نماز است به گاه اضطراب و لغزش روح رها سازنده از طوفان نماز است بود روح بشر زنداني تن رهائي بخش از زندان نماز است چو پيمان ازل گردد فراموش به ياد آرنده ي پيمان نماز است چه سازد بنده اي با درد جانسوز علاج درد بي درمان نماز است به ذكر حق بود آرامش دل كليد جنت و رضوان نماز است رهاند خلق را از كيد ابليس فرو كوبنده ي شيطان نماز است نگهدارنده از فحشا و منكر صريح آيه ي قرآن نماز است برد ارواح را تا اوج افلاك كند همراز با يزدان نماز است نمايد بنده را با دوست همدم كه راه وصلت جانان نماز است بسوزد عاشق اندر هجر معشوق چه گويم چاره ي هجران نماز است چو گردد بنده ي عاصي گرفتار طريق محو هر عصيان نماز است يقين (فرزانه) را هنگامه ي حشر سپر از آتش سوزان نماز است ابوالفضل خلخالي «زنجاني» (فرزانه)

ز كارهاي فروبسته عقده باز كنيد رخ نياز به درگاه بي نياز كنيد براي سير الي الله در طريق شهود به هر نماز دري از بهشت باز كنيد اگر به كوي وصالش حضور دل خواهيد به پاي عشق سفر تا حريم راز كنيد هزار مشكل پيچيده مي شود آسان اگر كه روي به درگاه كارساز كنيد به جهد دامن مقصود را به دست آريد اگر كه چشم بدين رهگذار باز كنيد هزار در به حقيقت گشوده خواهد شد اگر رها دل سرگشته از مجاز كنيد «شهير» مشكل هر كار چاره خواهد شد بشرط آنكه نظر سوي چاره ساز كنيد مصطفي هادوي «شهير»

سرود من همه سرشار يك پريشاني چه مانده است برايم، دلي زمستاني هزار بغض گره خورده در گلو دارم دوباره اول اين گريه هاي پنهاني چه روزهاي شگفتي هنوز يادم هست تمام فاصله ها را يكي يكي مي برد اذان كه سبزترين شعر آشنايي بود اذان كه با دل آواره ام گره مي خورد قنوت سبز مرا روي دست مي بردند فرشتگان مقرب، به آستانه ي نور و لحظه هاي نيايش، هميشه مي رفتند كبوتران دعا تا كرانه هائي دور كجاست حوض بزرگي كه هر سحر مادر دو دست عاشق خود را در آن وضو مي داد كجاست مهر پدر، جانماز آبي رنگ كه صبح، چشم ترش باز شستشو مي داد اگر چه قسمت من آسمان دلتنگي است ولي خدا نكند بي ستاره باشم باز نگاه كن دل غمگين من، از آن سوتر رسيده وقت دعا، وقت بهترين آغاز مريم تيكني

چون موج رحمتش آيد ز درياها به ساحلها حضوري گر بدست آري چه پر سود است حاصلها چه دور است از ادب، در محضرش غايب از او بودن ثمر برگير از اين رحمت، مباش از جمله غافلها نمازي با حضور دل در اين ساحل چو شد حاصل چو نيكو بنگري دلدار همراه است با دلها چه منزلها فراوان، در طريق قرب حق باشد نكوبختان با توفيق طي كردند منزلها چو وصل يار مي جوئي در اين معراج روحاني رها كن غير آن دلبر، چنين كردند عاقلها سرودي دلنشين باشد لسان الغيب حافظ را كه مي گويند و مي خوانند مشتاقان به محفلها «حضوري گر همي خواهي از او غافل مشو حافظ متي ما تلق من تهوي دع الدنيا و اهملها» (1) نكو گفتي ولي خود در حضور اي «مير» همت كن به توفيقات رحماني تو هم بردار مشكلها سيد حسين ميرزاده 1- هر گاه به وصال محبوب رسيدي دنيا را رها كن و واگذار.

شكفتم چو گل، از نداي مؤذن روم سوي حق، با نواي مؤذن جمال خدا در دلم جلوه گر شد از آن نغمه ي دلرباي مؤذن به مسجد شدم جلوه ي دوست ديدم ز گلبانگ عشرت فزاي مؤذن به محراب رفتم به شوق نيايش ز تكبير جان بخش ناي مؤذن ز مستي به معراج ايمان رسيدم صفا يافتم از صفاي مؤذن گل باغ هستي شدم از فضيلت ز آواي حق آشناي مؤذن سراپا شدم مست درگاه خالق شدم تا به قرب خداي مؤذن (شكرريز) بر تو ملك آفرين گفت چو تكبير گفتي به جاي مؤذن عزيزالله شكرريز

هر كجا آئينه ها محرم شدند چشمه ها با چشم ها همدم شدند كوچه ها لبريز از عطر اذان قلبهاي مهربان با هم شدند در نخستين صبح تكبير زمين آبهاي مرده چون زمزم شدند شاخه ها وقت قنوت آسمان مهربانانه پر از شبنم شدند در ركوع روح سبز روزگار لاله و سرو و صنوبر خم شدند سجده هاي با صفاي فاطمه (س) مايه آرامش مريم شدند پرده داران حريم كوي دوست زخمهاي كهنه را مرهم شدند ارتفاع لحظه ها و ذكر شب با عبور اختران توأم شدند مريم ابولي

بگوشم اين صدا همواره بانگي آشنا دارد خبر از وصل جانان، صحبت از لطف خدا دارد مرا مي خواند اين آواز تا مرز خداجوئي طنين نغمه هايش، گفتگو از كبريا دارد ز دست و روي بايد شست اين گرد غريبي را كه هر جا رو نمايم جلوه هائي آشنا دارد من اينجا بي خيال از همرهان تنها نمي مانم كه با هر يك، دلم پيوسته پيوندي جدا دارد به هر جا غنچه ي ايمان شكوفا مي شود بر لب ز لطف دوست مي خواهم كه ما را همنوا دارد رديف عاشقان در سجده مي جويند صف در صف نشان خاك دلبر را كه بوي كبريا دارد مناي عشق را پويد بپاي دل در اين ميدان بسعي خويش هر كس آشنائي باصفا دارد مراد از دوست مي گيرد زحاجت هر چه مي خواهد بدرگاه الهي هر كه دستي بر دعا دارد حديث عشق و شوق وصل و ديدار خداجويان نمازي اينچنين شايسته را آدينه ها دارد عبدالعلي صادقي

فرمان خداي تو به قرآن و نماز است اذكار و ثناي تو به قرآن و نماز است گر شامل حالت بشود خير و سعادت هر يك ز براي تو به قرآن و نماز است از درگه حق گر طلبي بخشش و غفران غفران خطاي تو به قرآن و نماز است از هيچ طبيبي مطلب دارو و درمان درمان و دواي تو به قرآن و نماز است گر صدق و صفا جان و دلت كرده مسخر آن صدق و صفاي تو به قرآن و نماز است روشندلي و نامه ي اعمال نكويت در روز جزاي تو به قرآن و نماز است بر درگه بيچون خداوند، اگر شد مقبول، دعاي تو به قرآن و نماز است يابي تو امان از خطر كل بليات چون دفع بلاي تو به قرآن و نماز است خير و بركت صحت و افزوني و نعمت داده است خداي تو به قرآن و نماز است لبيك اگر گفتي و ديدي كه خدا داد پاسخ به نداي تو به قرآن و نماز است داري كرم و بخشش و گر جود و سخائي آن جود و سخاي تو به قرآن و نماز است حسن عمل و پاكي ايمان و صداقت در عهد و وفاي تو به قرآن و نماز است مقبول به درگاه خداوند دعايت هر صبح و مساي تو به قرآن و نماز است ريحان اگرت ميل شود جنت و رضوان مأوا و سراي تو به قرآن و نماز است بهروز سلطانيان

مقام عشق و تجليگه خداست، نماز شكوه محضر پرفيض كبرياست، نماز حريم كعبه ي عشق است و قبله ي حاجات براي درد دل خستگان دواست نماز كدام باغ به ديدار دوست مانند است ز باغهاي جهان باغ دلگشاست، نماز به لحظه هاي ركوع و سجود و كشف و شهود مقام و منزلت زمزم و صفاست، نماز در آستان جلالش برآر دست نياز كه هر طرف نگري جلوه ي خداست، نماز بمير در ره معشوق تا كه زنده شوي فنا زخود چو شدي چشمه ي بقاست، نماز مقام شوق وصال و مراتب اشراق به قلب بنده ي مؤمن چو كيمياست، نماز «شهير» هر چه بخواهي تو از خداي بخواه كليد قفل اجابت به هر دعاست نماز مصطفي هادوي «شهير»

در نماز عشق جاري مي شود چهره زردم بهاري مي شود شوق ايمان و صفا دارد نماز عشق بازي با خدا دارد نماز خانه دل گر بهاري تر شود نغمه هاي ما قناري تر شود «گر به شوق كعبه خواهي زد قدم» سهل باشد سينه ات را صد الم عاشقان را درد عشقي ديگر است شعله در دل، شور مستي بر سر است آنكه مستم كرده مخمورم كند وز گناه عالمي دورم كند گر كند مخمور پس هستي دهد در جهان نيستي هستي دهد هستيم از لطف او زيور گرفت عشق از او جلوه اي ديگر گرفت اشك مي ريزم به هنگام وضو پس بگيرم من وضو با آب رو اي نماز، آتش بزن اين سينه را عاشق پروانه كن آئينه را سينه ام را خانه آئينه كن پاك از زنگ ريا و كينه كن ما ز اصل خويشتن گم گشته ايم بي تفاوت از مي و خم گشته ايم شعله ايم اما ز آتش نيستيم ما كمان داريم و آرش نيستيم گر مسلماني برو پروانه باش در كنار شعله ها ديوانه باش در علي بين جلوه راز و نياز در علي بنگر تجلاي نماز شوق ايمان و صفايش را ببين عشقبازي با خدايش را ببين تير در پا دارد او وقت نماز نيست در قيدش به هنگام نماز بندگي را در قيام او ببين عشق و ايمان را به كام او ببين مستي و شوري دگر دارد نماز ديده را نوري دگر دارد نماز آفتاب معرفت روي علي قبله گاه عاشقان كوي علي سعيد طريقتي

شعر نماز جدید ۱

آيينه ي مهر جان نماز است گلنغمه ي عارفان نماز است در گلشن خرم محبت آلاله و ارغوان نماز است بستان اميد و زندگي را گلخنده ي جاودان نماز است بر تارك آسمان هستي خورشيد سحرنشان نماز است تا شاهد عاشقان نماز است درهاي بهشت نور باز است خوش تر ز نماز عاشقان نيست جز سوز به ساز عاشقان نيست جز خيل خيال دوست هرگز در راز و نياز عاشقان نيست آگاه كسي در اين زمانه جز يار ز راز عاشقان نيست جز آتش اشتياق جانان در سوز و گداز عاشقان نيست تا شاهد عاشقان نماز است درهاي بهشت نور باز است اي سالك راه كوي دلدار پروانه شمع روي دلدار اي مست زباده محبت پيمانه كش سبوي دلدار دلداده ي مست نرگس دوست آشفته ي تاب موي دلدار اي شيفته ي كلام دلبر اي عاشق گفتگوي دلدار تا شاهد عاشقان نماز است درهاي بهشت نور باز است در گلشن جان نماز خوانيم گلبوته ي عاشقي نشانيم با شور و سرور يار، از شوق در معبد عشق جان فشانيم جز ياد رخش سخن نگوئيم جز وصف لبش به لب نرانيم با ساز نياز دوست «صائم» جز نغمه ي عاشقي نخوانيم تا شاهد عاشقان نماز است درهاي بهشت نور باز است سيد علي اصغر «صائم»

چون كه رسد موقع راز و نياز خويش فراموش نما در نماز هست خودي سد و حجاب اي عزيز پرده به يك سو زده با خود ستيز گر تو از اين ما و مني بگذري نور رخ دوست عيان بنگري تا كه شوي لايق ديدار يار در طلبش باش بسي بيقرار دل بكن از غير خدا كن قيام محو نما خويش تو در اين مقام گو كه سزاوار تو باشد ثنا حمد ستايش به تو باشد روا بنده ام و بنده ي درمانده اي آمده ام چون كه مرا خوانده اي اي به تو مختوم تمناي من ياد تو تسكين و تسلاي من چونكه نماز تو بود اين چنين جلوه معشوق ببيني يقين حال دگر محو و فنا گشته اي لايق ديدار خدا گشته اي حال تو مسجود شدي بر ملك حال تو پرواز كني در فلك حال بريدي تو از اين خاكدان حال تو معراج نمودي بدان حال رسيدي تو به درياي نور گشته ز دنياي سياهي بدور حال دگر سوي خدا مي روي گشته اي از خويش جدا مي روي حال نباشد ز خودي چون اثر از همه جز دوست توئي بي خبر سر عفاف است ترا جايگاه عرش ربوبي است ترا پايگاه مرحله قرب و فنا في الله است از همه ي كون و مكان شوي دست كون و مكان جلوه ي رخسار اوست مي نگري ارض و سما نور دوست مي نگري علم و كمال است و بس مي نگري خير و جمال است و بس مي شنوي نغمه ي تسبيح باز كشف شود بر تو چه بسيار راز ابوالفضل خلخالي زنجاني «فرزانه»

باز احساسم شكوفا مي شود غنچه هاي شعر من وا مي شود باز مي خواهد دلم غوغا كند رازهاي عشق را پيدا كند اي خدا، دنياي من سرد است و سرد در دلم سينايي از درد است و درد ليك آرامش دهد يادت به دل ورنه پاي زخمي ام ماند به گل دست هايم سوي تو پل مي شود روحم از ياد تو پرگل مي شود گفتگوها با تو دارم اي خدا بر درت چشم انتظارم اي خدا تا به كوي تو دلم پرواز كرد باب هاي معرفت را باز كرد هاتفي گفت اين خبر را با شتاب اي ز خود گمگشته خود را بازياب اين بود رمز رهائي و نجات الصلوة، الصلوة، الصلوة «آسمان ديده ام ابري شده» سينه ام درياي بي صبري شده شهپر انديشه ام در اوج شد با نماز اين قلب من پر موج شد دل چو پر از ياد رحمان مي شود قلب شيطان تيرباران مي شود بوي ياس و نسترن ها بوي ناز در نماز است و نماز است و نماز عشق را ديباچه ي شوري نماز ترجمان سوره ي نوري نماز پايه ي ايمان و تقوائي و دين من بر اين باور يقين دارم يقين بايد امشب نغمه ها را سر كنم سوره القدر را از بر كنم تا وضو سازم به قصد قرب يار سر نهم در خاك كويش بيقرار من روم در آسمان در بيكران پا گذارم در ميان كهكشان باز آيد آن صدا از شهر نور از فراسوي زمان آن دور دور كاي «فريبا» اين بود رمز نجات الصلوة، الصلوة، الصلوة فريبا قنبري

اي نماز اي آيه ي خورشيدي ام بهترين همسايه ي خورشيدي ام اي تمام عشق در پيراهنت سنبلستان طلب در دامنت اي تمام روح و جسم و جان من اي بهار ساحل چشمان من با نگاهت تا افق پر مي كشم روح سبزت را به دفتر مي كشم اي نماز اي جنگل سبز دعا اي كلامت فرصت آئينه ها در حضورت عشق معنا مي شود غنچه از شوقت شكوفا مي شود با تو شب لبريز ايمان مي شود عشق با ذكرت نمايان مي شود جلوه ي صد روح در چشمان توست سجده اي مشروح در دامان توست سجده يعني روح را پر دادن است دل به احساس كبوتر دادن است سجده يعني خويش را آزاد كن عشق را با يك نفس فرياد كن تا دلت با روح همبستر شود بعد از اين در عشق خاكستر شود با تو امشب خويش را فهميده ام عقل دورانديش را فهميده ام با تو دست پاك باران با من است با تو احساس بهاران با من است بي تو از احساس خود كم مي شود بي تو يك اندوه مبهم مي شود بي تو خود را در زمين گم مي كنم در حصار پشت دين گم مي كنم باغ سرسبز حضوري اي نماز آيه ي لبريز نوري اي نماز تو هوايي تازه داري اي نماز عشق بي اندازه داري اي نماز هر كه با چشمان سبزت خو كند خويش را در معرفت يكرو كند جعفر كريمي جويباري

ستون خانه ايمان نماز است چراغ محفل عرفان نماز است پيام «ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْس» مراد از خلقت انسان نماز است اگر خواهي بهشت و ظل طوبي كليد روضه ي رضوان نماز است صفاي صوفيان معراج مؤمن ضمير علم القران نماز است بري شد بي نماز از فيض يزدان رضاي خالق سبحان نماز است گنهكاران امت را بگوئيد براي مغفرت، غفران نماز است سرود «يا عِبادي فَاتَّقُوني» به تقوا بهترين عنوان نماز است بگو بر مستمندان، دردمندان دواي درد بي درمان نماز است نشان فخر «السَلمانُ مِنّا» مسلمان بودن سلمان نماز است رواج مسجد و محراب و منبر علاج خسته از عصيان نماز است به وقت سنجش اعمال مردم ثقال كفه ميزان نماز است مفاد معني «عبدي اطعني» «الا يا أَيُّهَا الْإِنْسَان » نماز است «كريمي» روز بحران قيامت نجات بنده از نيران نماز است كريمي مراغه اي

بر نخل وجود، برگ و بار است نماز ديباچه ي خرم بهار است نماز در راه طلب ديده اگر باز كني راهي به حريم كردگار است نماز گر خانه ي دل به آبرو ساخته اي آئينه ي جان به ياد او ساخته اي آه تو زند خيمه به معراج نماز با اشك نياز اگر وضو ساخته اي در معبد عشق سوز و ساز تو خوش است سوز تو و اشك جانگداز تو خوش است بي خويشتن خويش به محراب دعا سر سوده به ياد او نماز تو خوش است از وسوسه ي نفس رهايي است نماز با دوست حديث آشنايي است نماز آئينه ي جلوه ي خدايي است نماز خورشيد جلال كبريائي است نماز استاد مشفق كاشاني

اي به محراب عشق برده نماز پي حمد خداي بنده نواز خوانده در روشناي آيت نور نقش توحيد را به پرده ي راز همچو باران ستاره ريخته اي دامن دوست را به اشك نياز با دو دست دعا ز خانه ي خاك كرده تا عرش آرزو پرواز ياد او را ببر به منزل جان نام او را بخوان بسوز و گداز تا زند خيمه در دل آگاه پرتو لا اله اله الله در نماز آفتاب جان بيني جلوه ي مهر جاودان بيني روي سجاده نماز و نياز تابش آفتاب جان بيني تا نهي سر به سجده ي اخلاص خويش در اوج كهكشان بيني مرغ دل را رها ز قلعه ي تن در ميان فرشتگان بيني راه چون يافتي به بزم حضور «آنچه ناديدني است آن بيني» هست آئينه ي نجات نماز لاله ي گلشن حيات نماز استاد مشفق كاشاني

روز آموزش است و كار و تلاش شب مجالي كه با خدا باشي چون دل خرم سحر خيزان آسمان، آسمان، دعا باشي خوش به حال كسي كه در اردو مثل سجاده همدمي دارد زير چادر، نماز شب خواندن شب اردو، چه عالمي دارد گاه نجواي آشناي نسيم گاه چشم ستاره، مهرآميز شب اردو شبي نشاط آور شب اردو، شبي خيال انگيز سقف اگر آسمان، اگر سيمان روبرو گر درخت، يا ديوار تو و پرواز جان به بال نماز تو و راز نياز، با دادار محمد جواد محبت

سبب قرب داور است نماز فرق مؤمن ز كافر است نماز در ميان خدا و مخلوقش ارتباطي مكرر است نماز بهترين فرصت سخن گفتن با خداوند اكبر است نماز ياد حق چيست بهتر از اين كار از عبادات برتر است نماز مسلمين راز مبداء و ز معاد روز و شب يادآور است نماز طاعتي نيست بي نماز قبول روح طاعات ديگر است نماز جسم و جان، عقل و رأي انسان را به سوي خير رهبر است نماز سپر آتش است روزه، ولي ناجي روز محشر است نماز نردبان تعالي مؤمن در مهمات سنگر است نماز هم تسلاي خاطر مسكين هم قرار توانگر است نماز مجري حكم امر به معروف عامل نهي منكر است نماز طاعتي با چنين اهميت كه از اينهم مهم تر است نماز بي ولاي علي نبخشد سود كه علي جان و پيكر است نماز مهر آل علي است روح صلواة بر محمد و آل او صلوات سيد رضا مؤيد

اين چرخ پرتلاش و پر از رمز و پر ز راز از خود به جز نياز چه دارد ز دير باز هر كهكشان و هر چه در آن است از قديم در پيشگاه قدس خدا مي برد نماز جانت چو شبنمي است به گلزار اين جهان اين شبنم از وجود چه دارد بجز نياز صبح است و گاه خلوت و رفتن به سوي دوست برخيز و بركن از تن خود اين قباي ناز اين پنچ نوبتي كه درآيي حضور دوست بهتر غنيمتي است كه مي آوري فراز بانگ اذان به گوش و دل آيا شنيده اي از بام چرخ هم شنو اين بانگ دلنواز وقت نماز و گفتن الله اكبر است بشتاب با نشاط و در اين دم وضو بساز داني نماز چيست؟ كه معراج مؤمن است حق با نماز بر تو بداده است اين جواز با لطف رب قيام و قعودت ميسر است درها ز مهر دوست به روي تو هست باز هشدار اي عزيز چه گويي در اين حضور بنگر كه از نشيب كجا رفته اي فراز سيد حسين ميرزاده

اول وقت دل دهم به نماز تا شوم با خداي خود دمساز قبله دل كنم سرايش را روي بر او نهم به سوي حجاز گويمش در نماز قصه ي دل به سويش مي كنم دو دست دراز زو بخواهم كه راه بنمايد گره از كار من نمايد باز خواهم از او مرا به بخشايد مي كنم خواهشي ز روي نياز حمد و تسبيح و ذكر او گويم قل هو الله بخوانمش به نماز مي ستايم خداي واحد را خالقي را كه هست عالم ساز آن خداوند خالق يكتا آن خداوند آخر و آغاز آفريننده ي زمين و زمان مهرباني كه هست بنده نواز «مرعشي» را به بندگي پرورد تا نمازي به وقت خواند باز سيد حسين مرعشي

نماز را به صبوري ز عمق جان مي خوان متين و باادب و پاك و جاودان مي خوان اساس و ركن حقيقي نماز باشد و بس زوال و مرگ ندارد، تو جانفشان مي خوان روا نباشد و خامي و جهل مي باشد. اگر سبك شمري پس، تو با نشان مي خوان براي آن كه سبكبال و چاره جو باشي هميشه قدر نمازت بدان، روان مي خوان صلاح روح و روانست و رمز ايمانست بيا به صبح و به ظهر و به شام، آن مي خوان وصال يار دو عالم، كليد سبز بهشت روان بسوي نماز است و، بيكران مي خوان يقين - جهت - بدهد بر سراي توحيدت زيارت دل و جان كن، چو بلبلان مي خوان عبادتي كه به معنا رسد قبول افتد مخوان نماز به تعجيل و در، امان مي خوان قوام دين خدا در نماز با هدف است جهت به قبله فقط سوي آن مكان مي خوان اگر جدا ز من و ما شوي به وقت نماز نماز عشق عيان گردد، اين زمان مي خوان مراد خويش بگير از نماز يكرنگي يكي ببين به نماز و، به امتحان مي خوان خطابه اي به بلنداي عالم امكان وراي نام نماز است، پر توان مي خوان اميدواري و بيداري و نكوكاري نمونه اي ز نماز است، اي جوان مي خوان غلامحسين محمدي

غصه از دل بزداييد به آواي نماز مي توحيد بنوشيد ز ميناي نماز ذكر آن خالق بي چون كه كريم است و رحيم بر لبان خوش بسراييدهم از ناي نماز شرح حال دل مجنون جگر سوخته را بشنو از آن كه بود واله و شيداي نماز هر كه شد راضي و تسليم به تقدير خداي زنده دارد تن بي جان به مسيحاي نماز گر سر بندگي و عجز نهي بر در حق نور حق جلوه كند در رخ زيباي نماز تير از پاي علي (ع) كي بدر آيد هيهات مگر آندم كه شود محو تماشاي نماز فيض حق گر طلبي از چَهِ غفلت بدرآي اي خوش آندم كه درآيي به مصلاي نماز پريسا نورمحمدي

نماز چيست؟ ستادن به درگه باري رها شدن ز پريشاني، گرانباري قعود آن بره انقياد پابندي قيام آن به ره اعتقاد پاداري تهي شدن زخودانديشي و خود آلائي عيان شدن به خداجوئي و خداياري به طيب خاطر و اخلاص، بندگي كردن نه بهر پاس وظيفت به حكم اجباري نه از هراس جهنم نه با اميد بهشت سر نياز سپردن به درگه باري به عمق معني هر واژه ژرف بين گشتن دقيقه ياب شدن در كلام تكراري به صدق، رشته گسستن ز هر علاقه ي دون به شوق، سلسله بستن به لطف داداري به ياد آنچه زاحسان حق گذشته به ما ثناگري و ندامت ز سهل انگاري به درك عزت پروردگار پي بردن به ضعف خويشتن اقرار در گنه كاري گه ركوع تماشاي كبريا كردن گه سجود ز كبر و ريا شدن عاري ركوع را متباين به خودسري ديدن سجود را متغاير به مردم آزاري خوشا دمي كه بپا ايستد ز بهر نماز كسيكه رانده ريا را خود از در خواري شبانگهي كه توئي ايستاده در بر دوست بهين شبان حياتست و وقت بيداري مخاطب تو بود محترم ترين معشوق خوشا خطاب درين لحظه هاي دلداري نماز بين خداوند و خلق ميثاقي است براي پاس طهارت ز خدعه بيزاري طهارت تن اگر شرط لازم است ولي تو بي طهارت روحي مجوي دين داري بكوش تا كه بداني معاني الفاظ به فهم خويش قرين كن درست گفتاري اگر نماز درين راستا اقامه نگشت تحركي است مقيد به عادتي جاري استاد عبدالعلي اديب برومند

بر سرير عرشيان با «ربنا» پل مي زني لحظه لحظه، پله پله تا خدا پل مي زني نيمه شبها، در سكوت خانه، دور از خاكيان خشت خشت از جان به دست التجا پل مي زني روي سجاده، به تسبيحي ز عشق و عاطفه ز اعتكاف خاكي ات سوي سما پل مي زني روي سجاده، به همراه دلي سرشار نور نيمه شبها با گل دست دعا پل مي زني با دلي عريانتر از نور حقيقت، در قنوت در حجابي از تمنا و حيا پل مي زني در ركوعي، پلكان عشق را طي مي كني در سجودي تا فرشته، تا خدا پل مي زني همتبار طلعت ظلمت فروزي همچو نور از كران تا عشق، تا بي انتها پل مي زني روي سجاده به سيري انفسي تا بي كران هر نفس تا قلبهاي آشنا پل مي زني ديده ام بسيار، از خود كنده بودي خويش را در گذشتن از خودت، بي ادعا پل مي زني در گذشتن از خودت، عريان ز بار كالبد نيمه شبها تا شكوه اصفيا پل مي زني عباس مهري آتيه

باز اين نواي كيست كايد مرا به گوش بانگ مؤذن است يا نغمه ي سروش از اين نداي او حي علي الصلاة از دل رود قرار چون بركشد خروش سرفصل اين ندا الله اكبر است ذكري كه مانع فحشا و منكر است اي مؤمنان نماز باشد ستون دين خلوتگه شهود معراج مؤمنين برخيز سر نهيم بر درگه نياز دل را صفا دهيم در چشمه سار راز چون آه عاشقان بر بالهاي نور تا عرش پركشيم از قله ي نماز در جويبار صدق گر شستشو كنيم با زمزم خلوص بايد وضو كنيم آنگاه با حضور در خلوت وصال چون عاشقان به شوق رو سوي او كنيم استاد محمود شاهرخي «جذبه»

آيد به گوش جانم آواي آشنايي بخشد به دل فروغي ريزد به جان صفايي بانگ مؤذن است اين آيد ز بام مسجد حي علي الصلاتت گلبانگ جانفزايي گويد كه اي مسلمان آرام دل نماز است وقت وصال جانان هنگام سوز و ساز است بر مؤمنان گشودست پيوسته باب رحمت بر طالبان ديداراين در هميشه باز است در چشمه سار اخلاص با صدق دل وضو كن ترك هواي خود گو پس سوي قبله رو كن قدر نماز بشناس معراج مؤمن است اين بر اوج قله راز با دوست گفتگو كن وقت نماز آمد برخيز و ياد او كن استاد محمود شاهرخي «جذبه»

از چشمه معرفت وضو بايد كرد وآنگه بسراي دوست رو بايد كرد در زمزم عشق با دو ركعت تسليم دل را ز گناه شستشو بايد كرد از مأذنه تا مي شنوي بانگ اذان را برخيز كه آئينه كني خلوت جان را با آب زلال اي دل افسرده وضو ساز تا سجده كني درگه خلاق جهان را هنگام نماز است بپاخيز و بيادآر تا اوج دهي مرتبه روح و روان را تنگ است مجال من و تو اي دل غافل از دست مده فرصت عمر گذران را تا دولت بيداري دلدار بيابي برخيز و رها كن دل من خواب گران را اي دوست نماز است كه آئينه جان است برخيز كه آئينه كني خلوت جان را جواد جهان آرائي

به شوق سجده چو بر خاك سر گذاشته ام قدم زعرش هم آنسوي تر گذاشته ام فرشته هاي خدا گرچه آسمان گردند به سجده اي همه را پشت سر گذاشته ام براي ديدن افلاكيان، نسيم آسا سري به خاك به چشمان تر گذاشته ام هزار دوزخ دنيا برابرم هيچ است كه با نماز در آتش اثر گذاشته ام عجيب نيست اگر رغبت بهشتم نيست كه من قدم به بهشتي دگر گذاشتم به گريه گفتمش اي جان ز دست مگذارم به خنده گفت ز دستت مگر گذاشته ام؟ جليل واقع طلب

سحر از ساقه هاي سبز دعا يك سبد اشتياق مي چينم در حضور خدا دل خود را بي قرار نماز مي بينم دست بيعت در آستان نماز مي دهم با خداي بنده نواز مي گريزم ز سايه ي ترديد مي رسم تا نهايت پرواز مي نشينم كنار چشمه ي نور روح خود را در آب مي شويم با دلي تشنه ي ركوع و سجود راه ديدار دوست مي پويم روي سجاده اي به وسعت نور ره گشايم به چشمه ي خورشيد مي رسم از طنين بانگ اذان به رهائي، به روشني، به اميد پا به پاي موذن مسجد مي روم تا عروج يك ديدار در طلوعي اصيل و عرفاني دامنم پر شود ز عطر بهار طاهره حاجي خاني

سحر رسيده و دل بيقرار خواهد شد دوباره دامن من پر بهار خواهد شد صداي خوب اذان مي رسد و يك احساس درون سينه ي من بيقرار خواهد شد و بعد در سر سجاده هاي سوز و گداز بهانه هاي دلم بيشمار خواهد شد ستاره ها به تماشاي شعله مي آيند و چشم عاصي من اشكبار خواهد شد زلال و روشن و شفاف مي شوم از فيض و جسم و جان من آيينه زار خواهد شد چنان لطيف و سبك مي شود جهان كه وجود به روي رايحه گل سوار خواهد شد و تا دوباره بيايد صداي خوب اذان دلم غريبه چشم انتظار خواهد شد مصطفي محدثي خراساني

خوش آنكه شام و سحر ياد آن يگانه كني بهار خاطر خود را پر از جوانه كني بسوي قبله به شادي دوگانه اي بگزار كه شكر رحمت آن خالق يگانه كني به يمن جذبه خورشيد عشق او از خاك سفر به عرصه آفاق بيكرانه كني سپاس هر نفسي را، به آستانه وقت هزار مرتبه تسبيح عاشقانه كني قدم به شوق بنه يك زمان به خانه دوست كه عيش هر دو جهان از صفاي خانه كني اگر نصيب تو شد جرعه اي ز چشمه عشق سزا بود طلب عمر جادوانه كني عروج تا ملكوت خدا ببال دعاست دعا كن اي دل من ترك دام و دانه كني بهشت در گرو زهد و طاعت است و ليك قبول بندگيش به كه عارفانه كني چو قول عشق قويم است و لطف يار، عميم مباد سستي عهد وفا بهانه كني بهمن صالحي

وقت است تا دوباره خدا را صدا كنيم دستي به آسمان اجابت رها كنيم راهي زگرمسير سجود و نماز عشق بر قلب هاي يخ زده خويش وا كنيم سجاده اي ز نور بينداز هر سحر تا ركعتي به آينه ها اقتدا كنيم از نسل آسماني پرواز مي شويم زنجير خاك را اگر از خود جدا كنيم تا كوچه هاي سبز شكفتن نگاه كن راهي نمانده است توقف چرا كنيم اينجا ميان پنجره ها نور مي وزد وقت است تا دوباره خدا را صدا كنيم معصومه سادات نبوي

۳۴ شعر زیبا با موضوع نماز 4

نگاهي آشنا دارد دل من به كويش اقتدا دارد دل من سحرگه ظهر و شب مداوم تكلم با خدا دارد دل من گل سجاده اش چون مي شود باز نمايي باصفا دارد دل من طرازش گنبدي زيباتر از عشق مدور تا سما دارد دل من به هنگام نماز الله اكبر اذان تا كبريا دارد دل من همانند گل سرخ شقايق لطافت با حيا دارد دل من به سر شوق وصال روي معشوق به لب قالوا بلي دارد دل من ملائك از قنوتش در سجودند چه زيبا ربنا دارد دل من رضايش در رضاي حضرت دوست عجب شوق رضا دارد دل من بلال دل بخوان الله اكبر كه تا غوغا بپا دارد دل من هوشنگ احمدي

بيا به قافيه گل سفر كنيم آغاز! سرود عشق بخوانيم، در ديار نماز بيا كه با دل خود بيعتي دوباره كنيم به سجده گاه خدا رجعتي دوباره كنيم ز سفره خانه الله توشه برگيريم دوباره روزي خود، خوشه خوشه برگيريم درون خويش تكانيم تا خدا آباد وجود خويش ز سرگشتگي كنيم آزاد بيا زبان به صلوة و سلام بنشانيم شعور شعر به شور كلام بنشانيم بيا به شانه ي رنگين كمان بياويزيم به عطر سوره، دل و جان خود بياميزيم سبد سبد، غزل ناب عاشقانه بريم طبق طبق گل زيباي عارفانه بريم سرود وصل بخوانيم تا مدار حريم حريم فاصله را تا خدا به لحظه بريم بيا عبور نمائيم از صراط يقين سفر كنيم به معراج از سكون زمين بيا كه شبنم باغ ستاره دانه كنيم براي مستي خود، تشنگي بهانه كنيم قدح قدح، ز زلال سپيده رود كنيم به سجده گاه خدا، لحظه اي سجود كنيم به آيه آيه بشوئيم، نخوت و زنگار وضو كنيم به شبنم، اقامه بر دادار دعاي فاضله را تا سحر ترانه كنيم به باغ خرم و سبز دعا جوانه كنيم بيا مرور نمائيم فصل بودن را شعور و شعر و كلام خدا ستودن را بيا ز خويشتن خويش در گذر باشيم ز جذبه هاي گنه بار بر حذر باشيم صفاي عشق به آئينه قنوت دهيم درون خويش به رزاق لايموت دهيم هجاي «هو» به الف لام وها حواله كنيم وجود خويش براي خدا قباله كنيم ز برگ لاله بپوشيم خرقه پرهيز تشهدي هله خوانيم، مست و شورانگيز بيا كه فاصله ها را ز خويش برداريم وجود خويش به معبود خويش بسپاريم بيا كه با دل خود لحظه اي فراز شويم كلام وحي بخوانيم و در نماز شويم به ريسمان خدا چنگ عارفانه زنيم اذان اذان به مناجات شاكرانه زنيم خداي را به هزاران كلام نام كنيم اقامه را به سوي مسجد الحرام كنيم به وقت خواندن الحمد، دل به راه دهيم يگانه بودن الله را گواه دهيم بيا ز خوابگه سنگهاي خارستان حديث سنگ بخوانيم بر سر شيطان بيا مرور نمائيم قصه حلاج حديث سرخ عبادت ز مسجد و معراج ز هاي و هوي تعلق رها، زمانه كنيم به گاه سجده، نيايش به آن يگانه كنيم بيا كه با دل خود خلوتي دوباره كنيم سفر كنيم ز خويش و به خود نظاره كنيم كلام عشق به هفده ركوع ليل و نهار به بند سبحه كشانيم تا شب ديدار منوچهر جراح زاده «قلندر»

باز، وقت نماز مي آيد باز هنگام راز مي آيد بانگ (حي علي الصلوة) بلال گوئيا از حجاز مي آيد سائلان و نيازمندان را وقت عرض نياز مي آيد بار عام است و باب رحمت باز فرصتي كارساز مي آيد مؤمنان را نماز، معراج است وقت پرواز، باز مي آيد بندگان، تا به قرب حق برسند لطف او پيشواز مي آيد با قبول نماز، روز جزا صاحبش سر فراز مي آيد چون مجسم شود جمال نماز شاهدي دلنواز مي آيد ياد آن آخرين نماز حسين با غمي جان گداز مي آيد با نسيمي كه آيد از حرمش عطر مهر نماز مي آيد چون (حسان) موقع نماز رسد ياد من، اين فراز مي آيد عَجِّلوا بِالصَّلوة ِ قَبْلَ الْفَوْت عَجِّلوا بهر توبه قَبلَ المَوت هر آنچه خداوند آگاه گفت براي نشان دادن راه گفت براي رهائي ز هر مشكلي كلام (فَفِرُّوا إِلَي اللَّهِ) گفت حرمت قرآن بجا مي ماند از پاس نماز بين گوهرها درخشان است الماس نماز آفرين بر همت آنان كه برپا داشتند در چنين دنياي ظلمت خيز اجلاس نماز حبيب الله چايچيان (حسان)

تا كجا رفتم به آواي اذان تا فراسوها، وراي اين جهان بر سر سجاده بنهادم قدم پشت پا بر هر چه غير از او زدم بي نياز اما ز سر تا پا نياز جلوه ي معشوق و من غرق نماز تا كه بستم چشم دنيائيم را يافتم خورشيد بينائيم را باغ را لبريز ديدم در نماز سيب را از شاخه چيدم در نماز اقتدا كرده است بر من آفتاب خويش را گم كرده در من آفتاب در هوايم سارها، گنجشك ها چترها را باز كرده در فضا بي قرار از بانگ الله اكبرند در نمازم سايه بان مي گسترند در قنوتم عشق جاري مي شود دست هايم پرقناري مي شود ابر را ديدي كه خندد در بهار با نمازم نيمه شب دارد قرار بي قرار از چشم گريان من است بي خبر از راز پنهان من است در ركوعم شوق بازي مي كند با نيازم همنوازي مي كند چونكه سر بر خاك مي آرم فرود مي رسد بر گوشم از عرش اين سرود گوش كن اكنون ملائك مي رسند با گل تكبير يك يك مي رسند تا ببازم هر چه هست و هر چه بود در سجودم در سجودم در سجود در تشهد كرده ام اقرارها جز خدا حتي نمي ماند صدا تا شوم بيگانه از خود در سلام مي دهد ساقي به دستم دست جام ذكر مي گويند با تسبيح من هم من و هم بلبل و هم ياسمن لحظه اي پيش آ تماشا كن ببين كرده امضا جانمازم را يقين چشم و گوش و عقل و هوشم باخداست عشق من ايمان من تنها خداست هر كه چون من آشنا شد با نماز مي شود هر ذره اش گوياي راز مصطفي امامي «آشنا»

۳۴ شعر زیبا با موضوع نماز 5

اي راز و نياز بي كرانه اي سوز و گداز جاودانه اي جاري شط روشن عشق اي روح دميده در تن عشق اي پرتو مهر لايزالي انديشه ي جلوه ي جمالي اي ذكر جميل پاكبازان آئينه روح دلنوازان اي باده بزم دردنوشان پيمانه دست مي فروشان اي زمزمه ي خداپرستي مقصود خدا زراز هستي اي مونس بندگان صادق داغ دل لاله هاي عاشق اي رشته ي محكم الهي رخشنده ستاره در سياهي باتوست كه روح پر بگيرد بيماري دل شفا پذيرد باتوست كه تا خدا كشم پر پرواز كنم به كوي دلبر اي جوشش چشمه خدايي آيينه ي ذات كبريايي بوي گل آشنادهي تو عطر نفس خدادهي تو نام تو اميد بخش دل هاست ياد تو صفاي سينه ي ماست آن سرور كائنات و عالم فخر دو جهان نبي خاتم فرمود نماز ركن دين است معراج قلوب مؤمنين است عباس براتي پور

نماز اي آفتاب زندگاني نماز اي شعر ناب زندگاني نماز اي جلوه ي رخشان توحيد نماز اي روح ايمان، جان توحيد تو عشقي، آتشي، شوري، اميدي نسيمي، نغمه اي، نوري، نويدي به سوي روشنايي رهبري تو فروغ ديده ي پيغمبري تو اقامه گر نگردي دين نماند به گيتي نامي از آيين نماند ستون پايدار مكتبي تو انيس پارسايان در شبي تو به سان ريزش برگ درختان تو مي ريزي گناهان را ز انسان فريبا تقي زاده

چنان كه صبح و مسا سد جوع بايد كرد براي خالق يكتا ركوع بايد كرد قدي كه خم شود از بهر حق دلش بكجاست گه حضور خضوع و خشوع بايد كرد غروب عمر تو گردد به مغرب دنيا ولي زمشرق عقبي طلوع بايد كرد بساز، توشه آن ره كه رهروان گفتند «علاج واقعه قبل از وقوع بايد كرد» ز روضه ي ملكوت آمدي به عالم خاك به اصل خويش بدآنجا رجوع بايد كرد نكرده ايم قوانين دين حق اجراء به كار شرع ز اول شروع بايد كرد فريضه ايست نه تنها نماز اي (خباز) عمل به حكم اصول و فروع بايد كرد حبيب الله خباز

اين بانگ شور آفرين چيست ؟ كارد چو دريا به جوشم اين دلربا نغمه از كيست ؟ هر روز آيد به گوشم سرشار شد از طراوت زين صوت دلكش وجودم زين نغمه در اهتزاز است هر رشته از تار و پودم هست اين نواي مؤذن پر كرده عطرش فضا را بنشانده بر موجي از نور گل هاي ذكر خدا را با بانگ الله اكبر شد باغ هستي معطر برخيز و در چشمه نور چون عارفان شستشو كن در جويبار حقيقت با صدق نيت وضو كن برخيز وقت نماز است هنگام راز و نياز است اي تشنه زمزم عشق درياب آب بقا را برخيز و بر بند قامت بگشاي دست دعا را بشتاب بشتاب وقت نماز است بزم حضور است، هنگام راز است استاد محمود شاهرخي «جذبه»

جهان آيينه ي راز نهان است چو اقيانوس ناپيدا كران است فراتر از زمين و اوج افلاك نشان از جلوه ي حق است در خاك كليد شهر راز آلود عرفان جواز ديدن معبود سبحان نواي دلكش موسيقي خاك كه جان را مي برد آنسوي افلاك گل زيباي باغ آفرينش صفابخش مشام اهل بينش نخستين توشه ي راه حقيقت دليل و زينت و اصل شريعت عزيزي كه محمد (ص) عاشق اوست علي (ع) هم بي قرار صادق اوست ملاك عشق، در روز قيامت عيار صدق، ايمان، استقامت ملائك، خلوتي دارند با او شگفتا دولتي دارند با او از او، گر مرغ جان پرواز دارد سفر آن سوي شهر راز دارد چه پروازي كه سبز و نغز و پاك است عروج روح، از زندان خاك است دليل عز انسان و فرشته است خدا اين را به كلك خود نوشته است نماز است اين نماز است اين نماز است كه دريائي معما هست و راز است زشرحش خامه ي ما ناتوان است وراي شرح و توصيف و بيان است اَلا شاعر كه او را مي سرائي نگر او در كجا خود در كجايي تو روي خاك، او در بي كران ها تو اينجا او وراي آسمان ها... بريزم روي دستت آب پاكي نگنجد او در اين اشعار خاكي عبدالحسين خادم الحسيني

دل مؤمن تجليگاه حق است طريق دل گزين، اين راه حق است حقيقت از نماز آيد پديدار اگر خواهي حقيقت، دل بدان دار نماز از قيد ظلمت ها رهايي ست نماز آيينه ي عشق خدايي ست دل خود را به اين آيينه بسپار كه ننشيند بر اين آيينه زنگار در معراج سوي بنده باز است كه نور «يَبْلُغُ الْعَبْدُ» (1) از نماز است نماز اين آيه ي نور و سپيدي ز انسان مي برد فحشا، پليدي (2) هر آنچه عشق خواهي در ركوع است و زينت در نماز - آري - خشوع (3) است نماز آور به جا، داني كه آن چيست؟ خدا را زين عمل محبوب تر (4) نيست ندا از هاتف رحمت برآيد گناهان را نماز از دل زدايد (5) نماز آكنده از اخلاص و راز است «و تَنْزِيهٌ عَنِ الْكِبْرِ» (6) از نماز است سبك مشمار اي اهل درايت كه دارد «لَيْسَ مِنِّي» (7) اين اشارت بيا اي دل خدا را بندگي كن خدايي شو، خدايي زندگي كن رها كن نفس دون را كان پليد است خدا را جستجو كن كاين اميد است خدا را در نماز آري توان يافت معطر شد دلي كز گل نشان يافت بيا چون ماه در آغوش شب ها به محراب سحر سجاده بگشا عبادت كن كه اين باغ گل افشان طراوت مي دهد بر گلشن جان محمود تاري 1- بِالصَّلَاةِ يَبْلُغُ الْعَبْدُ إِلَي الدَّرَجَةِ الْعُلْيَا (رسول اكرم ص) ، با نماز بنده به برترين درجات مي رسد. 2- الصَّلاةَ تَنْهي عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ (قرآن كريم) ، همانا نماز باز مي دارد (انسان) را از فحشا و پليدي ها. 3- الْخُشُوعُ زِينَةُ الصَّلَاةِ (امام جواد ع) ، خشوع زينت نماز است. 4- أَحَبَّ الْأَعْمَالِ إِلَي اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الصَّلَاةُ و... (امام صادق ع) ، محبوب ترين عمل نزد خداي عزوجل نماز است. 5- ان المسلم اذا توضا و صلي ألخمس تماتت حكاياة كما تتحات الورق (رسول اكرم ص) ، آن گاه كه مسلمان وضو بگيرد و نمازهاي پنجگانه را بخواند گناهانش مي ريزد چنان كه برگ از درخت فرو ريزد. 6- الصَّلَاةُ بَيْتُ الْإِخْلَاصِ وَ تَنْزِيهٌ عَنِ الْكِبْرِ (امام باقر ع) ، نماز خانه اخلاص و زداينده كبر از انسان است. 7- لَيْسَ مِنِّي مَنِ اسْتَخَفَّ بِصَلَاتِهِ (رسول اكرم ص) ، از من نيست آن كه نماز را سبك بشمارد.

باشد شعار مذهب و اركان دين نماز مجموعه ي رموز كتاب مبين نماز سازد عيان نيايش جان آفرين نماز بر رخ گشايدت در حق اليقين نماز شخص نماز خوان ز نواقص بري شود از آن عمل بخلد برين رهبري شود داني نماز چيست بافلاك دين ستون بر كاهل نماز شود سقف دين نگون گردد ترا نماز به جنات رهنمون هر كاهل نماز شود عاقبت زبون ما از نماز پي به سعادات مي بريم رخت از جهان بجنت طاعات مي بريم از حق نماز شد به نبي بهر ما نزول اين هديه از برات الهي مكن نكول يابد اگر نماز بدرگاه او وصول چون زرناب هر عملي مي شود قبول رد شد اگر نماز زدربار كبريا اعمال خير ديگر ما نيست پابجا داني نماز چيست بحق آشنا شدن در گفتگو بموقع خود با خدا شدن و از جهل و خودپرستي و نخوت رها شدن در بزم خالص خالق ارض و سما شدن باري نماز رهبر معراج مؤمن است اعمال هر مصلي از آفات ايمن است در اين نماز، گمشده پيدا چه مي كني اي بنده در مقابل مولا چه مي كني در بزم خاص خالق يكتا چه مي كني اي قطره در كشاكش دريا چه مي كني روي سخن به خالق هفت آسمان تر است صحبت به كار ساز زمين و زمان ترا است اين نيست آن نماز كه معراج مؤمن است تن باشد از تو، قلب تو ز آن هريمن است كي اين نماز از همه آفات ايمن است آن را نماز نيست كه آلوده دامن است عادت گرفته ايم زجد و پدر نماز اينها نماز نيست بدرگاه بي نياز هرگز نماز خوان نكند غيبت كسي تن در نمي دهد ز پي ذلت كسي سربار دوش جان نكند تهمت كسي شخص نماز خوان نبرد ثروت كسي خواني اگر نماز حرام و ربا مخور حق يتيم و نان فلان بينوا مبر هست اين خبر ز فخر بشر سيد حجاز از اين فريضه اي كه بود نام آن نماز گردي به حشر در صف احرار سرفراز دارد ترا نماز ز رجس و گناه باز اي آن كه آگهي تو زكيفيت نماز از اين نماز برده كه خاصيت نماز؟ تنها نماز فعل قيام و قعود نيست زيبائيش به طول ركوع و سجود نيست آن را كه در نماز تو بايست بود نيست بهتر مرا ز حرّ دلاور شهود نيست تسبيح و خرقه زيب مسلمانيش نبود از جاي سجده پينه به پيشانيش نبود ره بسته بود بر شه دين سيد كبار وقت نماز گفت حسينش بگير و دار با قوم خود رويم كنون هر دو بر كنار گردد زما نماز در اين صحنه برگزار حرّ گفت با وجود تو آن نيست ز آن من كرد اقتدا به حجت حق سرور زمن در عمر يك نماز قبول او ادا نمود نفس عنان گسسته سركش رها نمود از آن نماز شد كه زيزدان حيا نمود جان را به راه سبط پيمبر فدا نمود در آن نماز يافته حرّ جوهر نماز از آن نماز در دو جهان گشت سرفراز چون در نبرد كرببلا عرصه گشت تنگ با تيغ و تير و سنگ گرفتي ادامه جنگ از خون زمين ماريه گرديد لاله رنگ ز آئينه نماز چو بايد زدود زنگ گفتا يكي از رجال كه وقت نماز شد بايد از اين فريضه كنون سرفراز شد صف نماز بسته شد اندر ديار خون كردند سجده خالق خود را كنارخون گل هاي گلستان نبي در بهار خون نشو و نما گرفت از آن جويبار خون يا رب بخون اطهر سلطان انس و جان «خباز» را ببر به رديف نماز خوان حبيب الله خباز

عشق حق آتش بزد روح و تن و جان مرا اشك حسرت دم به دم پر كرده دامان مرا اشك حسرت از غم بيهودگي، بي حاصلي بي امان آزرده اين چشمان گريان مرا جان و تن در قيد نفس ديو سيرت بود و بس بسته شيطان سوي لطف دوست چشمان مرا كي بدل خوفي زخشم كبريايي داشتم دست عفريت گنه بگرفته دامان مرا عاقبت از بارگاه دوست آوايي رسيد نغمه او زنده كرد اين جسم بي جان مرا پرتو «تَنْهي عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ» ز لطف كرد چون آئينه اين روح پريشان مرا چون نماز آزاد بنمود از قفس جان و تنم پاره شد زنجير و ويران كرد زندان مرا پس بيا «ساحل» نداي «قُلْ هُوَ اللَّه» سر دهيم تا نبرده سيل باطل اصل و بنيان مرا ميترا حسيني «ساحل»

چشم هايت چراغ بزم نياز آفتاب بلند درگه راز قامتي ايستاده چون البرز رو به سوي خداي بنده نواز نفست از شميم راز پر است با ملائك مگر شدي دمساز در قيام و قعود مي بينم قد سرو تو در نشيب و فراز مي روي تا به عرش تا ملكوت وه چه بي بال مي كني پرواز از ميان تمام خسته دلان كيستي تو كه گشته اي ممتاز تو چه كردي كه آستان خدا گشته بر روي دلرباي تو باز؟! مي رسد اين ندا زعرش مجيد عرشيان سر دهند اين آواز رو به درگاه عشق آورده است ايستاده است عاشقي به نماز مي برد هوش از سر افلاك سوز راز و نيازت اي جانباز عباس براتي پور

دژ مستحكم ايمان نماز است كمال رتبه انسان نماز است براي پاكي روح و روان ها پيام روشن قرآن نماز است به هنگام سخن پير حرا گفت كليد روضه ي رضوان نماز است به هنگام ظهور نفس انسان رها از حربه ي شيطان نماز است بگفتا اسوه زهد و شهادت شكوه قله ي عرفان نماز است به يمن تربت پاك شهيدان سرود ملت ايران نماز است اكبر حميدي «شايق»